|
فرياد بي صدا |
|
Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18 |
|
Saturday, February 28, 2009
● یادگاری های دوران مجردی :
تا قبل از اینکه ازدواج کنی , زندگی شکل دیگه ای برات داره که با دوران ازدواج زمین تا آسمون فرق میکنه . اتفاقات و خاطرات و یادگاری ها و تفریحات و خلاصه دل مشغولی های پنهان و آشکار زیادی در زندگی شخصی هر کدوم ما هست که بعضی هاش رو دوست نداریم شریک زندگیمون ازش خبر داشته باشه . وای به وقتی که این زوایای تاریک و پنهان دوران مجردی آدم مخصوصن مردها نشت میکنه و گند کارهای دوران عزب بودنشون در میاد و اونوقت احمدی نژآد بیاد باقالی بار کن . مثلن خود من یه پیشینه افتضاح و سیاه به توان صد دارم که اگه یه روز اینها برملا بشن , باید خودمو سر به نیست کنم . تصور کنین یه آدم شر و نترس که سرش همیشه بوی قرمه سبزی میداده و از دنیای احمقانه و ساده و بدون هیجان زن ها بدش می اومده مثل من , میتونه چه زوایای تاریک و سیاه سوخته و غیرعادی ای در زندگیش وجود داشته باشه ؟ امروز برادر آرتین یه کارتن از وسایل آرتین رو آورد در خونه داد به من و رفت . کلی هم سفارش کرد که باز نکن و خصوصیه و بده به خودش ! آرتین رفته بود با دوستاش کوه . فضولیم گل کرده بودم که چی توی این کارتن وجود داره که اینقدر محرمانه میتونه باشه ؟!؟ کارتن رو گذاشتم کنار و رفتم مشغول کارهام شدم . ولی هر چقدر سعی میکردم خودمو مشغول کنم تا از فکر این کارتن کذایی در بیام نمیشد ! عجیب فکرمو به خودش مشغول کرده بود . آخر هم دل به دریا زدم و رفتم سراغش و بردمش توی کتابخونه دور از چشم مرتیکه تا ببینم چی توشه که اینقدر مهمه و کسی نباید ازش سر در بیاره ؟!؟ با تیغ چسب های کارتن رو بریدم و درشو باز کردم . کتاب و سی دی و پوشه پر از کاغذ و اسباب بازی و قوطی و کلی خرت و پرت توش بود . فکر کردم چیز خاصی نیست و اومدم ببندمش که پیش خودم گفتم بذار ببینم این کتاب ها چی هستن ؟ یکی رو برداشتم و چشمتون روز بد نبینه ! آموزش اصول زناشویی به زبان ساده !!!!! همینطور که ورق میزدم چند تا عکس از لای کتاب افتاد بیرون اونم چه عکس هایی ! عکس های لختی و خدا میدونه چه کارهای فجیعی با این عکس ها انجام داده بود !!!!!! بیشتر کنجکاو شدم این جانور رو بشناسم که دارم با چه موجودی زندگی میکنم ؟ نامه های عاشقانه . گل ها خشک شده ! کاغذ کادو . چند تا دفتر خاطرات . جوراب زنونه !!! ماتیک !! کاندوم های فاسد شده تاریخ گذشته . وازلین !!!!!! چند تا فیلم ویدئو که میتونستم حدس بزنم چه فیلم هایی هستن و حیف ویدئو نداشتم ببینم !!! راکت پینگ پنگ . چند تا ماشین اسباب بازی . بازم کتاب در مورد مسائل جنسی و دو تا بسته فلاپی و چند تا سی دی . رفتم سراغ کامپیوتر و فلاپی ها رو گذاشتم ببینم چی هستن ؟ توشون پر از عکس های سکسی بود !!!! اونم چه عجوزه هایی ... تصور اینکه شوهر آدم با این زنها خودارضایی میکرده , یه حس عجیب و غریب ایجاد میکنه تو وجود آدم ! سی دی ها هم که گل و بلبل ! فیلم پورنو اونم از انواع فجیع !!!!! کارنامه های دوران دبیرستانش با هفشده تا تجدیدی و دو سال مردود شدن و چاقو ضامن دار و تیله و ... زنگ زدم به موبایلش ببینم کی میاد خونه . گفت هنوز پایین نیومدن . از خدا خواسته رفتم سراغ دفترهای خاطراتش و شروع کردم خوندن ! حوادث فجیعی تو زندگیش رخ داده بود که بعضی هاش وحشتناک بودن بعضی هاش خنده دار بعضی هاش چندش آور و خجالت آور و ... اصلن یه چیزی بود !!!!! از اینکه اولین بار کی مرد شده تا دزدیدن شورت های زن همسایه از پشت بوم و جلق زدن توی اونها و دیدن دودول باباش و ترتیب دادن پسر همسایه و ناموفق بودن این عملیات بگیر تا دوست دخترهاش و سینما رفتن با اونها و گند کاریهاش و خاطرات سربازی و اولین حقوقش و و کتک کاریهاش و ... خلاصه توی 2 ساعت بعد از خوندن چند صفحه از این حوادث احساس کردم نظرم راجع به آرتین به شدت تغییر کرده و احساس تنفر و عصبانیت و حسادت و اینکه سرم به شدت کلاه رفته و خیلی چیزهای دیگه تو وجودم شکل گرفته بود !! کاش اصلن نمیخوندم و نمیدیدم اینها رو .. همه رو ریختم سر جاش و در کارتن رو چسب زدم و گذاشتم کنار . عصر که اومد بهش گفتم برادرت لوازم شخصیتو آورد برات . چنان جا خورد که انگار خبر مرگ ننه ش رو بهش دادن . بعد هم کلی سوال کرد که درشو باز نکردی که ؟ گفتم نه ! رفت کارتن رو برداشت و رفت بیرون و چند دقیقه بعد اومد . گفتم کجا رفتی ؟ کارتن رو چیکار کردی ؟ - انداختمش تو سطل زباله ! انداختیش دور ؟ چرا ؟ - به درد نمیخوردن دیگه . مال قدیما بودن . هی میخواستم زبون باز کنم ازش درباره بعضی از کارهاش توضیح بخوام , نمیتونستم ! مخصوصن اون قضیه همجنس بازیش !!!!!! دیدم بهتره که کلن فراموش کنم و همین جانوری که الان هست رو قبول کنم ! ولی مطمئنم دیگه این آدم برای من اون آدمی که امروز صبح بوده نمیشه ... شاید هم زمان بگذره و یادم بره .. نمیدونم ! نوشته شده در ساعت 12:15 AM توسط No One
........................................................................................
● باشگاه بدن سازی 3 :
اینکه زبون مردها رو فقط خود مردها میدونین چیزی نیست که بشه مخفی کرد ! کلن طبق همون ضرب المثل که دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید , مردها هم فقط زبون همجنس های روان پریش خودشون رو میفهمن و بس . در غیر اینصورت تاریخ بشریت به گند کشیده نمیشد اگر که حتا 5% مردها به حرف زنها گوش داده بودن ! این آرتین رو هم من یکسال و نیمه دارم بهش رژیم میدم تا خوش هیکل بشه و از اون دمبه ها و هیکل گلابیش خارج بشه ولی باور کنین فیل رو اگه بهش رژیم داده بودم الان شده بود ماکارونی ولی این اعجوبه نمیدونم چیکار میکنه که نه تنها یک گرم لاغر نمیشه که از وقتی من بهش رژیم دادم چاق تر هم شده ! چند وقت پیش با یکی از دوستهاش تلفنی صحبت میکردم و حرف رژیم شد و گفت بفرستش باشگاه بدنسازی که اقلن هیکلش عضله ای بشه . تو که نمیتونی جلوی غذا خوردنش رو بگیری پس اقلن بفرستش اونجا که هم غذا بخوره هم هیکلش خوب باقی بمونه ! دیدم راست میگه . ما که نتونستیم به این معما پی ببریم که این چطوری با وجود رژیم چاق میشه پس بذار اقلن بره باشگاه و یه هیکلی به هم بزنه و خوش به حال ما بشه :))) خلاصه صبح تا آقا رفت پیش بابا جونش بازار , زنگ زدم به دوستش و اومد دنبالم و با هم رفتیم سری به باشگاه بزنیم ! میگفت اینجا خوبه و امتحانی بیاد اینجا اگه خوشش اومد بعدن بذارش یه جای دیگه ! تو رو خدا کار دنیا رو ببینین . ما باید بریم واسه آقا باشگاه ببینیم ! انگار بچه منه و دارم برای تفریحش میرم کلاس ورزش اسمشو بنویسم !!!!!!!!!!! عقل درست و حسابی هم نداره که . بفرستم خودش بره سر از کلاس بوکس در میاره و کتک خور من ملس میشه . همینطوری وقتی کتکش میزنم دستم درد میگیره دیگه اون موقع زورم هم بهش نمیرسه و میشم مرد ذلیل . من قبلن هم با این پسرهای دیوانه فک و فامیلمون رفته بودم باشگاه بدن سازی برای ارضای حس کنجکاویم و تا حدی میدونستم باشگاه بدنسازی چه شکلی هست و زمینه رو داشتم ! داخل که شدیم چشمتون روز بد نبینه . اینجا اصلن با جاهای دیگه فرق داشت و یه مشت دایناسور داشتن ورزش میکردن و آدم با دیدنشون وحشت میکرد . هنوز تو نخ هیکل های اینها بودم که یه غول بیابونی جلوم ایستاد و دوست آرتین معرفیش کرد و گفت این رئیس باشگاهه ! موجودی که جلوم ایستاده بود بیشتر به تیرانوزوروس شباهت داشت تا آدمیزاد . از من قد بلندتر بود و لباسهاش کم مونده بود از فشار عضلاتش منفجر بشه و جر بخوره . تیپ جوادی زده بود و هم خنده م گرفته بود هم ترسیده بودم . الکی بهش گفتم پسرمو میخوام بفرستم باشگاه و میخوام مطمئن بشم که جای خوبی هست و از دوپینگ و این چیزا خبری نیست و ... تا حرفم تموم شد یهو دست انداخت و مچ دستمو گرفت تو دستش و کشید دنبال خودش ! حالا ترسیدم و از اونطرف هم دستم توی دستهاش گم شده و اینقدر هم سفت گرفته بود دستمو که حس میکردم الانه دستم کنده بشه ! منو برد یه جا که چند تا آینه قدی بود و دستمو ول کرد و گفت اینجا وایسا . بعد رفت جلوی آینه ها و شروع کرد لخت شدن !!!!!! بقیه دایناسورها هم اومدن دور ما جمع شدن و چشمتون روز بد نبینه . اونا هی ماشاالله و به به و چه چه میکردن و اینم جو گیر شده بود و هی جلوی من استریپتیز میکرد و عضلاتش رو نشون میداد ! موبایل در آورده بودن ازش فیلم میگرفتن و وضعی بود . بالا تنه رو که خوب به من نشون داد , یهو دیدم کمربندشو باز کرد و شورتشو " شورت ورزشیش " کشید پایین و شروع کرد عضلات پاهاش رو نشون دادن !!!!! بعد که این شو هیکل تموم شد , لباسهاشو پوشید و گفت : داشتی ؟ - بله ؟ هیکلو میگم ! داشتی ؟ - آها بله .. خیلی خوب بود .. بچتو برفست (!) بیاد خودم ردیفش میکوونم (!) - بله چشم فقط من نمیخوام اینطوری بشه ... یه کم ملایم تر .. نه چطوری بگم .. فقط میخوام خوش هیکل بشه ! مگه ما هیکلمون چه ایرادی داره ؟ خز و خیل که نیستیم آبجی ! - نه شما رو نمیگم منظورم اینه که نمیخوام اینهمه عضله ای بشه . یه کم از چاقی در بیاد .. همین ! تو برفستش (!) من ردیفش میکنم . اونش با من ... خلاصه ما 60 هزار تومن دادیم برای یکماه و اسم آرتین رو نوشتیم و اومدیم خونه ! شب به آرتین گفتم : رفتم اسمتو باشگاه بدن سازی .... نوشتم . از فردا از سر کار که اومدی میری ورزش میکنی وگرنه فیدل رو میندازم تو جونت روزی 10 دور دور خونه بدویی ! - بابا .. تو باز بیکار شدی گیر دادی به ما ؟ من خیلی خوش هیکلم ! به این چیزا نیاز ندارم . آره اون خوش هیکلیت منو کشته کم مونده مثل اون بابات بشی حاجی بازاری شکم گنده ! آفتابه از تو خوشگل تره . به هر حال من این چیزا سرم نمیشه تو از فردا میری ورزش میکنی . بیام خونه ببینم نرفتی من میدونم و تو ! یخچال رو میفروشم خودم هم میرم هتل دو زار هم بهت پول نمیدم تا حل بشی از گشنگی . خلاصه اینقدر ما اینو تهدید های ناجور کردیم که قبول کرد چند جلسه ای بره و تازه منت هم گذاشت و گفت هیکلمو بخاطر تو به هم میریزم و ... ! ولی خداییش روم به دیوار , این آخری ها موقع سانفرانسیسکو احساس میکردم یه تانک روم افتاده و وسط کار احساس خفگی بهم دست میداد !!! حالا ببینیم این ترفند به کجا میکشه و آقا لاغر میشن یا نه ؟!؟ راستشو بخواهین چشمم آب نمیخوره ... نوشته شده در ساعت 11:32 PM توسط No One
........................................................................................
● ولنتاین ایرانی :
ما ایرانی ها کلن موجودات باحالی هستیم . گاهی چنان روی بعضی از فرهنگهامون پافشاری میکنیم که یکی ندونه فکر میکنه نژاد پرستیم و گاهی هم چنان با دستهای خودمون خاک میریزم به سر همین فرهنگمون , و متلاشی و نابودش میکنیم که احمدی نژاد هم نمیتونه به سرعت نور برینه بهش ! نمونه ش همین ولنتاین . گاهی چنان فرهنگ و سنت های ایرانی و همچنین عربی – اسلامی (!) برای ما عزیز میشن که حتا عرب ها هم به گردمون نمیرسن و گاهی چنان فرهنگ غربی رو وارد فرهنگ ایرانی میکنیم که معلوم نیست ایرانی هستیم , عربیم , غرب زده هستیم , چی چی هستیم ؟ البته تقصیر هم نداریم . وقتی نیروی فشار باشه و سنت های ایرانی رو با فرهنگ وارداتی عربی پاک کنه , نتیجه میشه ورود فرهنگ بیگانه و استقبال شدید و فجیع از اون طوریکه از خارج از کشور زنگ میزنن به آدم ولنتاین رو تبریک میگن و این دیگه از اون کارهاست که توی هزار تا بقالی هم پیدا نمیکنی : این روز ولنتاینی , از در و دیوار و آسمون و زمین برای ما تبریک میبارید ! اس ام اس و تلفن و ایمیل و فکس و .. ! گاهی آدم میگه خدا لعنت کنه پدر تکنولوژی رو که اعصاب برای آدم نمیذاره . هر جا رو باز میکردی مظهری از ولنتاین میدیدی ! حالا منم به این چیزا آلرژی دارم و حرصم میگیره که طرف سال تا سال نمیاد بهت سر بزنه و احوالتو بپرسه ؛ بعد سر یه همچین مزخرفاتی که میشه که اصلن نمیدونه جریانش چیه , چنان تبریکاتی برات میفرسته که بیا و ببین ! انگار نه انگار روز عشاقه و طرف باید برای کسی که دوستش داره تبریک بفرسته نه برای هر ننه قمری ... خوشبختانه آرتین این یک مورد رو طبق معمول یادش نبود یا بهتره بگم مثل همیشه مناسبت های عشق و عاشقی به تخمش هم نبود ! تولد من و سالگرد ازدواجمون و این جور مناسبت ها اصلن تو مغز آرتین جایی نداره و دایورت شده روی تخم هاش , خلاص ! این یکی هم یادش نبود وگرنه تمام دق و دلی این پیغام ها رو سرش خالی میکردم ! یه کمی هم دور خودش چرخید و رفت بیرون . این آش ولنتاین اونقدر شور شده بود که وقتی داشتم گلدون های رو ایوون رو آب میدادم چشمم افتاد به یه چیز قرمز رنگ که توی خونه زهرا اینا در حال حرکت بود . رفتم عینکم رو زدم و دوباره اومدم و برق از سرم پرید ! زهرا خانم چادر قرمز خالدار سرش کرده بود و داشت روی بند لباس پهن میکرد !!!! صداش کردم و گفتم : - بالاخره مساله کور رنگیت حل شد و تونستی ببینی بجز سیاه هم رنگ دیگه ای وجود داره ؟ اوا شیوا خانم ؟ ندیدمتون .. خوبین ؟ اقاتون خوبن ؟ - فضولو بردن جهنم گفتن رآکتورش تعطیله .. یه بار دیگه بپرسی میرم تو ! جریان این چادر قرمز چیه ؟ این ؟ خب .. امروز والانتانه !!!!!! - چی چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ والانتان ! - پدر سگ ! صد دفعه بهت گفتم وقتی یه چیزی رو که نمیتونی حتا درست تلفظش کنی , غلط میکنی خودتو شکل اون در میاری . ولنتاین نه والانتان ! حالا عاشق کی شدی ؟ اون شوهر ترمیناتورت ؟؟؟ شیوا خانم ؟ مگه آقامون چشونه ؟ - هیچی .. خیلی هم خوبه . فقط مواظب باش بارون بهش نخوره وگرنه زنگ میزنه !!! راستی یادت باشه شورت و کرست قرمز هم بپوشی با چادرت ست میشه !!!!!!! برگشتم تو . دیوانه ! همینمون مونده بود این دگوری ها هم ولنتاین جشن بگیرن . بیخود نیست دولت اینقدر حساسیت نشون میده . وقتی یه چیزی خود جوش بین مردم پذیرفته میشه , اونم عشق یعنی موضوع ممنوعه در اسلام , باید هم تار و پود پشم آغایان به ارتعاش در بیاد !!!! آرتین که اومد مشکوک میزد . مطمئن بودم یه کاری کرده و نمیخواد گندش در بیاد . حالا چی , اصلن دوست نداشتم بهش فکر کنم چون بوی دردسر میداد . یکساعتی دور خودش میچرخید و آخر به زور به من گفت برو دم در ببین چی میبینی ؟ حالا منم از همه جا بی خبر ته دلم خوشحال شدم که یه چیزی برای من خریده در زندگیش , تا درو باز کردم کم مونده بود سکته کنم از ترس . یه هیولای قرمز 2 برابر قد من جلوم ایستاده بود . چنان جیغی کشیدم که نگو . بعد که خودش هم پیداش شد گفت : ولنتاینت مبارک !!!!! فکر میکنین چی خریده بود برای من ؟ یه خرس عروسکی درست به اندازه یه اسب اونم قرمز !!!! دیگه اون بدو من دنبالش با دمپایی . تمام دق و دلیمو سرش خالی کردم و انداختمش از خونه بیرون تا کنار همون خر پشمناکش بخوابه تا آدم بشه ! آدم شوتی که 450 هزار تومن پول یه عروسک بده رو باید برج میلاد رو کرد تو کونش تا آدم بشه . اینم از روز عشق ما ... نوشته شده در ساعت 12:36 AM توسط No One
........................................................................................
● اظهار وجود :
دیدین وقتی مردا یه زنو میبینن چطوری دم در میارن و میخوان هم جنس های خودشونو یا ضایع کنن یا تیکه پاره کنن تا مردیشونو به خانم به اثبات برسونن ؟ و طبق معمول چون مردها انسان نیستن , این ابراز وجود رو به روش جانوران و درندگان و حیوانات وحشی نشون میدن یعنی درگیری فیزیکی با همجنس های خودشون !! این آرتین ما هم یه چیزی تو این مایه هاست با این تفاوت که این آقا نه شکل این حرفهاست نه عددی به حساب میاد توی دعوا و کتک کاری . یه آدم لاغر مردنی زپرتی رو تصور کنین که با اون قد و هیکلش چُسی هم میاد و فکر میکنه خیلی زور داره : دست فرمون آرتین رو که براتون گفتم . از اوناست که ماشین سوار میشه محاله بدون حال دادن به بدنه ماشین , سالم ماشین رو به خونه برسونه ! از اون جالب تر اینه که همیشه هم از دست فرمون دیگران ایراد میگیره مخصوصن این پسرهای جوون جغله و دائم باهاشون یا فحش کاری میکنه موقع رانندگی یا کورس میذاره و اعصاب منو خرد میکنه . اولا که با هم بیرون میرفتیم , یکی دو بار پر رو بازی در آورد برای راننده های دیگه و چند بارم اونا بهش فحش های آبدار خوار – مادر دادن . من به عوض اون غیرتی میشدم و میرفتم فک طرف رو میاوردم پایین و آقا فقط تماشاچی بود ! مثلن همین هفته قبل بود داشتیم از خیابون پهلوی میپیچیدیم به سمت زعفرانیه وقت دکتر داشتم , ماشین جلویی به آرتین راه نداد و آرتینم سرشو آورد بیرون و گفت : یابو ! اون مرده هم نامردی نکرد و یه فحش ناجور بهش داد که یه جورایی به منم مربوط میشد . منم خیلی شیک از ماشین پیاده شدم و رفتم طرف ماشین یارو و در ماشینشو باز کردم و همین که سرشو آورد بیرون تا پیاده بشه , با کیفم همچین کوبیدم تو سرش که پخش زمین شد بعد هم برگشتم سوار شدم و رفتیم ! همیشه بهش میگم اینقدر به مردم فحش نده , تو که وجودشو نداری از خودت دفاع کنی و کلن مال این حرفها هم نیستی و ریقی ؛ فحش نده . یه روز گیر یه آدم نخراشیده می افتی و جلوبندیتو میاره پایین هااا ! هر بار من اینا رو میگفتم , آقا هی میخندید و میگفت : منو دست کم گرفتی ؟ مگه زور آدم به هیکلشه ؟ سر موقع بذار دعوا بشه ببین چه گرد و خاکی میکنم !!! چشمتون روز بد نبینه ! امروز آرتین و مرتیکه اومده بودن دنبالم و داشتیم میرفتیم خونه , نزدیکی های خونه باز آقا شیر شد و با یه راننده افتاد به لجبازی و آخر هم بهش فحش داد و اونم پیچید جلوش و پیاده شد و آرتینم پیاده شد و افتادن تو جون هم . منم دست مرتیکه رو گرفتم و با هم رفتیم بقالی ای که اونور خیابون بود و دو تا بستنی گرفتم و ایستادیم همون جا تو پیاده رو کتک خوردن آرتین رو تماشا کردن و بستنی خوردن . - مامان بابا داره دعوا میکنه ؟ نه عزیزم ! داره کتک میخوره ! - آخه همیشه میگفت من مثل سوپرمن هستم ؟ راست میگه ولی این دفعه لباس سوپر منیشو یادش رفته بیاره . بستنیتو بخور کم حرف بزن ! خلاصه ما بستنی رو خوردیم و مردم اومدن آرتین رو از زیر دست و پای یارو کشیدن بیرون و چند تایی هم صلوات ول دادن و رفتن پی کارشون و لش آرتین جا موند . رفتم طرفش و با کیفم محکم کوبیدم تو سرش : - پدر سگ , لات چاله میدونی ! چرا میزنی ؟؟ - میزنم تا آدم بشی و از این لات بازیها در نیاری ! خیلی نامردی ! خیلی بی معرفتی ! - خب معلومه که نامردم , چون زنم ! زن که نمیتونه مرد باشه ! پس همون بی معرفتی ! - چرا ؟ چرا ؟ چون نیومدی کمک من ! - چشمت کور , صد دفعه بهت گفتم اینقدر پر رو بازی در نیار . این دفعه نیومدم تا کتک بخوری آدم بشی ! ببین چیکارم کرد یارو . کم مونده بود بمیرم . - از این شانس ها ندارم . تو تا حلوای منو نخوری نمیمیری . مطمئن باش ! صد دفعه بهت گفتم تو که نه زور داری نه بلدی دعوا کنی , اینقدر پر رو بازی در نیار . حالا کتکتو خوردی ؟ برو خونه ... خسته شدم . حالا خودمونیم ها . دلم کلی داشت براش سوخت . طرف حسابی از خجالتش در اومده بود و شکلشو قشنگ عوض کرده بود . یه جای سالم رو صورتش نمونده بود و چشمهاش ورم کرده بود و لبش پاره شده بود و دماغش هم خون اومده بود . ولی نمیخواستم به روی خودم بیارم تا آدم بشه اینقدر به مردم گیر نده . این مردا همینن . بصورت عملی باید همه چیز بهشون تفهیم بشه تا درک کنن و شعورشون برسه . گفتمان دردی رو دوا نمیکنه و همیشه از من به شما نصیحت , برای انسان کردن مردها از روش کوفتمان استفاده کنید تا در زندگی رستگار شوید . حالا آقا از وقتی اومدیم خونه گیر داده میخوام برم باشگاه . همینمون مونده این بره بروسلی بشه واسه ما !!! خدا عاقبت ما رو با این دیوانه به خیر کنه ... مردا این اعتماد به نفس کذایی رو نداشتن چیکار میکردن ؟ نوشته شده در ساعت 9:44 AM توسط No One
........................................................................................
● دموکراسی :
این واژه دموکراسی فکر کنم دهها ساله که در دنیا اختراع شده ولی در ایران تازه چند سالی هست که ما دموکراسی رو میشنویم . اونم از زمان روی کار اومدن سید خندان , خاتمی شیاد ! البته این واژه مثل خیلی چیزهای دیگه در ایران , نوشته و گفته میشه ولی بهش عمل نمیشه . من همیشه اعتقادم بر این بود که زمانی دموکراسی میتونه در کشور ایران پا بگیره و دولتی کاملن دموکرات روی کار بیاد که تک تک ما ایرانی ها در کانون خانواده خودمون بتونیم یک فرد دموکرات باشیم و دموکراسی رو اول در خونه و خانواده خودمون پیاده کنیم و بعد انتظار داشته باشیم که دموکراسی در اجتماع شکل بگیره . تا زمانی هم که دموکراسی رو در خانواده که از مجموعش اجتماع شکل میگیره , نتونیم اجرا کنیم , خواستنش در اشل بزرگش یعنی اجتماع و کشور , حماقتی بیش نیست . چون اگر هم شکل بگیره , چیزی بهتر از عراق و افغانستان و پاکستان و کشورهایی از این دست در انتظار ما نخواهد بود .دموکراسی رو باید درک کرد و بعد اجرا و اگر با زور و فشار دموکراسی ایجاد بشه نتیجه ای جز تجزیه و جنگ داخلی و حمام خون نخواهد داشت . از قدیم در مغز ایرانی جماعت اینطور فرو شده که ایرانی باید فقط بالای سرش چوب تر باشه . گاهی فکر میکنم که این حرف درسته و تا ابد هم ایرانی ها نمیتونن بدون زور و فشار , انسان بشن و دموکراسی هرگز در ایران روی کار نخواهد آمد : خونه ما هم مثل بیشتر خونه های دیگه توی ایران توش خبری از دموکراسی نیست . چون اگه دموکراسی در خونه ما و یا خیلی از خانواده های ایرانی دیگه اجرا بشه , چون مفهومش برای اعضای خانواده درک نشده و حد و حدود رو نمیدونن , آنارشی بوجود میاد و این از اولین پدیده های مخرب اجرای دموکراسی در جوامعی مثل ایران هست از جمله خونه ما !!!!! مدتی بود آرتین مرتب میرفت و می اومد و هی درباره دموکراسی حرف میزد . مطمئن بودم باز پای صحبت های یک نفر نشسته و چیز خور شده یا مغزشو شستشو دادن چون این آدم کم سواد خنگ مشنگ که فکر و ذکرش یا زیر شکمشه یا شکمش یا استراحت کردن , اونقدر شعور نداره که بدونه دموکراسی چیه . به عبارتی شکل این حرفها هم نیست ! تا آخر پریشب بهش گفتم : - ببینم اینقدر که دم از دموکراسی میزنی , حالا این دموکراسی یعنی چی ؟ اصلن اینو کجا شنیدی ؟ همین برنامه خبر آمریکا VOA . مگه نمی بینی دائم توش از دموکراسی میگن ؟ - چرا شنیدم ولی معنیشو میدونی ؟ آره ! یعنی اینکه من تو خونه خودم راحت باشم ! آزادی داشته باشم ! - مگه نیستی ؟ اگه جیغ و داد نمیکنی و دمپایی پرت نمیکنی بگم ؟ - بگو ! شیوا من اصلن توی این خونه آزادی ندارم . تو همه ش به من زور میگی . این که نشد زندگی ! - یعنی تو فکر میکنی اگه من بهت آزادی بدم و کاری به کارت نداشته باشم همه مشکلاتت حل میشه و این یعنی دموکراسی ؟ آره ! دقیقن ! - خب بیا یه کاری بکنیم . از الان به مدت 48 ساعت من کاری به کار تو ندارم . اگه تونستی توی این 48 ساعت به معنی واقعی مطابق دموکراسی عمل کنی , من قول میدم دیگه کاری به کار تو نداشته باشم . خوبه ؟ قبول ! حالا فکر میکنین نتیجه حذف دیکتاتوری از خونه ما در این مدت 48 ساعت و اعطای دموکراسی به جناب آرتین خان چی بود ؟ بهتره خودتون قضاوت کنین : - صبح که از خواب بیدار شدم , آقا همچنان خواب بود . قرار بود بره پیش بابا جونش ولی چون قرار بود من مثل همیشه که وقتی قراری با کسی داره با پاچ آب یخ و سوزن ته گرد و جیغ کشیدن تو کوشش و جفت پا پریدن رو تخماش , بیدارش میکنم , ایندفعه دیگه کاری به کارش نداشته باشم ؛ بلند شدم و رفتم دوش گرفتم و صبحانه خوردم و رفتم سر کار . ساعت 12 ظهر بود که موبایلم زنگ خورد و آقا بودن . الو که گفتم , با صدایی که مشخص بود همین الان از خواب بیدار شده گفت : - چرا منو بیدار نکردی ؟ الان بابام منو میکشه ! خودت گفتی دموکراسی بدم بهت و خبری از زور نباشه ! یه کم مکث کرد و گفت : آره راست میگی ها . بعد هم گوشی رو قطع کرد . مطمئن بودم کونش پاره ست و باباش به صلابه میکشه آرتینو . آخه رفته بودم سراغ باباش و گفته بودم پسرت کار نمیکنه و دائم خونه ست و افسرده میشه , اونم گفته بود پس من میبرمش بازار پیش خودم ! قرار شده بود آقا برن پیش باباشون کار کنن . حالا هم ساعت 12 ظهر بیدار شده بود و معلوم بود چه بلایی سرش میاد .... - ساعت 2 از شرکت اومدم بیرون تا مرتیکه رو از مهد بردارم و بذارمش کلاس زبان و خودم برم خونه . وقتی برگشتم خونه دیدم آقا نشسته پای ماهواره و موهاشو گره میزنه ! معلوم بود باباش حسابی از خجالتش در اومده و اعصابش خط خطی بود . تا منو دید گفت : گذاشتی رفتی یه غذا هم نداشتی برای من ؟ - غذات تو یخچال بود . برات هم نوشتم چسبوندم به در یخچال . هر روز موقع رفتن بهم میگفتی , امروز چرا نگفتی ؟ - خودت گفتی چیزی رو بهت زوری نگم . منم برات نوشتم . چیزی نگفت و رفتم سراغ کارای خودم . - ساعت 6 بود که تلفن زنگ زد. از کلاس زبان بودن . قرار بود مثل همیشه آرتین بره مرتیکه رو بیاره که یادش رفته بود و منم مخصوصن بهش نگفته بودم . کلی غر زد و بدو بدو حاضر شد رفت دنبال مرتیکه ! مطمئن بودم مرتیکه تا برسن خونه ترتیبشو میده !!!!! - خونه که رسیدن جفتشون قاطی بودن ! مرتیکه تا اومد سلام کرد و رفت بالا تو اتاقش و آرتین هم با موهای هپلی دنبالش . نیم ساعتی بالا بود و اومد پایین و گفت : تو مخصوصن لجبازی میکنی با من . چرا یادم ننداختی برم بچه رو بیارم ؟ - چون خودت گفتی من زور رو از خونه حذف کنم ! منم همه رو گذاشتم به عهده خودت !!!! باز دوباره چیزی نگفت و رفت . .. .. نتیجه این شد که هنوز 24 ساعت تموم نشده آقا خودش به غلط کردن افتاد و گفت من احمدی نژاد خوردم و بیا همون سیستم دیکتاتوری رو پیاده کن !!!! از فراموش کردن اشغال و تا غذا دادن به سگ ها و مسواک زدن و ... هر چیزی بگی یا یادش میرفت یا خرابکاری میکرد . حالا تو خونه ما این شوت و گیجه . ولی تو خونه های دیگه هم شکل های دیگه ای داریم که مرده کانون قدرت خانواده ست و کافیه به زنش یا بچه هاش آزادی بده . فردا دختره میشه فاحشه ! پسره میشه بکن محلشون ! زن خودش میشه رقاصه و ... حالا من خیلی آمپرشو بالا گرفتم و میشه اینو کم و زیاد گرفت . در کل اینطور نتیجه میگیریم که کلن ما ایرانی ها جنبه آزادی ناگهانی و یا آزادی های بی حد و مرز رو نداریم چون ندیدیم و درک نکردیم . اینترنت یک نمونه ! روزی که برای بار اول اینترنت به ایران اومد , 97% کاربرهای ایرانی به آمار آی اس پی ها توی سایت های پورنو عکس سکسی دانلود میکردن ! وقتی روی این سایت ها فیلتر گذاشته شد , به چت کردن روی آوردن . بعد که قضیه وبلاگ ها پیش اومد یهو همه شدن وبلاگ نویس ! طرف از ننه باباش قهر میکرد می اومد وبلاگ میزد , به دولت فحش خوار مادر میداد ! خلاصه کنم , هر جوری که نگاه میکنی میبینی که به ما هر نوع آزادی ای میدن , چون بسیار محدود بودیم و سالهای سال در خفقان و سرکوب و دیکتاتوری بزرگ شدیم و حتا والدین ما هم متعلق به سیستمی دیکتاتوری در زمان شاهنشاهی بودن , هنوز که هنوزه هیچ درکی از آزادی نداریم . این مساله نه در ایران که در خارج از کشور هم وجود داره و حتا بدتر . ایرانی هایی که اولین بار میرن خارج از کشور رو اگه ببینین از ایرانی بودن خودتون سیر میشین ! یا بلند بلند حرف میزنن و نصف حرفهاشون فحش خوار مادره و فکر میکنن کشور آزاده و کسی هم زبانشونو نمیدونه , یا از زنها و دخترهای خارجی عکس و فیلم میگیرن , هر چی محلات بدنام هست رو فتح میکنن و دخترها و زنها هم که گفتن نداره ! لباسهایی که میپوشن , لخت باشن سنگین ترن ! نتیجه گیری اخلاقی اینکه به نظر من روندی که در ایران در حال پیشروی هست کاملن صحیح هست . ما دیکتاتوری زمان قجرها رو داشتیم و رسیدیم به پهلوی که دیکتاتوری سیاسی داشت ولی آزادی اجتماعی رو اعطا کرده بود . در زمان پهلوی دوم , آزادی های سیاسی داده شد و نتیجه شد ترور و حتا کودتای مصدق خائن بر ضد شاهنشاه که در پی اون دیکتاتوری شدید سیاسی بوجود اومد . در زمان کودتای انقلابیون دوباره همین وضع رو شاهد بودیم . اینبار نه تنها آزدی های سیاسی از بین رفت که آزادی های اجتماعی هم حذف شد . مردم ایران کم کم در حال درک این مساله هستن که آزادی یعنی چه و حد و مرز خودشون یعنی چه ؟ امروز کم کم داریم درک میکنیم که اگر ما رو آزاد بذارن دیگه انقلاب و خونریزی چاره کار نیست و بسیاری از مسائل دیگه . این روند کند به سوی دموکراسی که زمانی در حدود 4 قرن در اروپا طول کشید , در ایران هم در حال طی شدن هست . اگر این مسیر طی نشه و با کاتالیزورهایی همراه بشه , نتیجه دوباره برگشت به عقب خواهد بود . رضاشاه کبیر و محمدرضاشاه فقید , دو عامل جهش ناگهانی دموکراسی نسبی در ایران در برهه ای بودن که قرنها ایرانیان آزادی رو لمس نکرده بودن . و نتیجه این شد که دستآوردهای این دو تن همگی نابود شد و قیام کنندگان بر ضد اونها , عبرتی گرفتن که تا ابد نه خود که نسل های بعد از اونها هم فراموش نخواهند کرد . و ما همچنان نیازمند دیکتاتوری هستیم و بهترین گزینه برای ما حکومت اسلامی خواهد بود چون بهترین درس ها رو خواهیم آموخت ... نوشته شده در ساعت 11:02 PM توسط No One
........................................................................................
● شیرین پلو :
وقتی دختر بودیم مادرم همیشه بهمون میگفت : مبادا به شوهراتون رو بدین ها ؟ مثل باباتون سرتون سوار میشن ! برعکس اون مادر بزرگم بود که همیشه میگفت : زن باید مثل پروانه دور شوهرش بچرخه و ما هم با شنیدن این حرفها اوق میزدیم یا غش غش بهش میخندیدیم و مچلش میکردیم ! بعدن که افتادیم با مغز تو چاه , این دستورات آبا و اجدادی ما رو دچار یه پارادوکس فجیعی کرد که حالا کدوم روش درسته ؟ روش دوران ناصرالدین شاهی مادر بزرگ یا روش قرن اتمی مادرمون ؟ تصمیم گرفتیم هر دو تا روش رو اجرا کنیم و هر کدوم جواب داد همونو اجرا کنیم ! روزهای اول تصمیم گرفتم به دل این آرتین ذلیل مرده راه بیام و از روش های سنتی پیروی کنم . غافل از اینکه این مردها کرم خاکی خوردن مار بوآ شدن !!!! رو دادن به اینها مساوی با برده داری در قرون وسطی ست ! باورتون نمیشه من فقط 2 بار در زندگی مشترک از این آقا سوال کردم چی دوست داری برات بپزم ؟ فرداش آقا اومد یه دسته کاغذ A4 گذاشت جلوم و لیست غذاهایی که دوست داشت به ترتیب و با چاشنی های مورد علاقه اش که همگی هم به روش ننه جونش بود توش نوشته شده بود و گفت من این مدلی غذا میخوام !!!!!!!! جالب این بود که یکی دو بار که ناپرهیزی کردم و به این روش ها غذا پختم , آقا چنان الم شنگه ای به روش مردهای 100 سال پیش راه انداخت و بشقاب پرت کرد و عربده کشید که : این چرا سبزیش اینطوره این چرا نمکش زیاده و ... که همه اینها باعث شدن روز سوم دسته ورق هاشو جلوی چشم خودش یکی یکی بندازم تو شومینه و آتیش بزنم و از فرداش چنان بلایی سرش آوردم که آقا 15 کیلو وزن کم کرد و هر چی آب پز و بخار پز و غذای دریایی و رژیمی و گیاهی یا بقول خودش علفی و خوراک به سبک غربی بود درست میکردم و میذاشتم جلوش غرش هم در می اومد , نون و پنیر یا نیم رو یا کته ماست !!!!!! همین شد که دیگه بعد از فقط 2 ماه , گوشت آخوند بریون " سگ " یا لاشه هم میذاشتی جلوش چنان به به چه چهی میکرد که انگار چلو کباب بره داره میخوره ! اما این قضیه رو دادن به مردها به همین جا ختم نمیشه و من پیشنهاد میکنم در سراسر عمر شنیع زناشوییتون هرگز به مردها رو ندید چون اینها آدم نیستن و جنبه ندارن و کافیه یکبار شل بگیرین تا جفت پا رو سرتون سوار بشن و شما دیگه حتا صاحب خودتون هم نیستین : چند روز پیش رفته بودم توی سایت آشپزخونه و داشتم به آخرین غذایی که گذاشته بود با حسرت نگاه میکردم و دلم هی غش میرفت . من کلن یکبار در عمرم شیرین پلو خوردم اونم تو نامزدی یکی از دوستام بود و خیلی بهم مزه داده بود .اما این شیرین پلوی معرفکه که دستپخت نوشین جون منه رو هر کی ببینه روحش میپره چه برسه به آدم شکمویی مثل من http://chefnooshin.blogfa.com/post-102.aspx . چند روز پیش هم یه بلایی سر آرتین آورده بودم و میخواستم از دلش در بیارم و چون میدونستم آقا شکمو هست , راهش همین بود و با یک تیر دو نشون میشد زد . هم خودم به این غذا میرسیدم و هم اون از دلش در می اومد . دیگه همین باعث شد دل به دریا بزنم و تصمیم بگیرم درستش کنم ! ولی مشکل فجیعی هم داشتم و اونم اینکه من در زندگیم همه چی بلدم درست کنم بجز برنج آبکش کردن که فوق تخصص در ساخت شفته و آش دارم !!!!!! فقط کته بلدم و آخرم سر همین داشتم منصرف می شدم که یهو یاد این زهرا خانم افتادم و گفتم زنگ بزنم بیاد برام درست کنه . صبح رفتم همه موادش رو خریدم و بعد هم بهش زنگ زدم تا بیاد . اونم که چتر باز , منتظر بفرما بود و با کله اومد .. ناف این زنو با کلفتی بستن و نمیدونم چه لذت عجیبی میبره از خونه داری . میخوای بهش لطف کنی و خوشحالش کنی , 50 تا بسته سبزی بذار جلوش برات مثل تراکتور پاک میکنه , یا یه گونی بادمجون بذار جلوش بگو پوست بکن , روتو اونور کنی نه تنها پوستشون کنده شده بلکه سرخ هم شدن !!!!! کلن زن عجیب و غریبیه و فکر کنم وقتی بچه بوده مادرش بادمجون و سبزی خوردن داده دستش . " هر چی من خواستم این زنو آدم کنم و به راه راست هدایتش کنم و زنش کنم , نشد که نشد ! همچنان از کلفتی و کنیز بودن لذت میبره . هر چی هم تو گوشش میخونی که آدم بشو , از این حمالی ها و جلوی شوهرت دولا راست شدن نون و آب در نمیاد و زن باید دستش تو جیبش باشه و از مرد خرجی نگیره و سرش بالا باشه و مرد زندگیش رو مثل سوسک زیر پاش له کنه و بشاشه رو سر مرد و دائم ضایع ش کنه و دست به سیاه و سفید نزنه , به گوشش نمیره که نمیره . خونه من که هست میگه چشم , وقتی میره خونه خودش تا چشمش به اون جسد متحرک , شوهر جانباز زامبی ش می افته , از این رو به اون رو میشه و هی میره تو کون این مردک آدم آهنی ! دلم میخواست قیافه ش رو میدیدن . کافیه بگوزه تا مفقود الاثر بشه !!! اینقدر ترکش تو تنش داره که وقتی میشینه کنار تلویزیون , پارازیت ول میده و تصویر برفکی میشه . آدمو یاد روبوکاپ میندازه " خلاصه من نشسته بودم و داشتم پوست پرتقال خلال میکردم و زهرا هم داشت تند و تند برنج میشست و باقی موادش رو آماده میکرد و هی ور میزد . سرم درد گرفته بود و اعصابم خط خطی شده بود . اصلن نمیتونم بیشتر از نیم ساعت تو آشپزخونه دووم بیارم و قاطی میکنم ! آخر سرم خسته شدم و همین خلال کردنم دادم دست خودش . یه نیم ساعتی به کار کردنش نگاه کردم و بعد خوابم گرفت و بلند شدم رفتم سراغ کارهای دیگه . یه کم تو اینترنت چرخ زدم و یه کم آرتین رو فحش دادم و به زور فرستادمش بره ماشینمو بشوره و گلدون هامو آب دادم و به ماهی هام غذا دادم و روزنامه خوندم و دوباره برگشتم پیش زهرا تو آشپزخونه . برنج رو بار گذاشته بود و داشت مخلفاتش رو تفت میداد . تا منو دید شروع کرد ور زدن و آسمون ریسمون بافتن . گفتم باز حرف بزنی میذارم میرم . تو دو کلمه حرف حساب نداری بزنی ؟ آخه به من چه فلان همسایه چیکاره ست ؟ یه کم حرفای زنونه بزن . از اینترنت بگو از سیاست بگو . از ریدمونی های اون مرتیکه پوفیوز احمدی نژاد بگو ! 4 تا موسیقی قشنگ رو تفسیر کن . یه فیلم جدید که دیدی رو تعریف کن . مد لباس این ماه رو بگو , خاله زنک !!!!! - شیوا خانم ؟؟؟ مگه ما مرد هستیم که از این چیزا بدونیم ؟ اینا مال مردهاست . یه بیل خاک بر سرت ! اینهمه من تو رو ارشاد کردم هنوزم آدم نشدی . بیچاره همین کارا رو کردی که میخوای بری یه قبض برق پرداخت کنی , کونت پاره میشه 6 ساعت تو صف بانک می ایستی . وگرنه میرفتی توی این دستگاهها یا با اینترنت قبض هاتونو میدادی ! یا اگه هر روز بجای فضولی کردن و ور زدن با زنهای دیگه ی روزنامه میخوندی , مثل اون دفعه به من نمیگفتی فلسطینی ها اسرائیلی ها رو بمباران کردن و همشونو کشتن !!!!! - شیوا خانم ؟ خب من که کامپیوتر بلد نیستم ! خب معلومه که بلد نیستی . کسی که صبح تا شب مثل آواکس دنبال رصد کردن تعداد بچه ها و حامله شدن های زنهای مردم و کلفتی کردنه , نبایدم کامپیوتر یاد بگیره . صد دفعه گفتم به اون شوهر جنازه ت بگو بره یه کامپیوتر بگیره من یادت بدم بشین مثل آدم کار کن ببین تو دنیا چه خبره ! باز شروع کرد چرت و پرت گفتن و دیدم اگه همین طوری پیش بره مجبورم آب جوش بریزم رو سرش , گذاشتم رفتم و گفتم غذا حاضر شد صدام کن ! کمی دراز کشیدم و کتاب خوندم . بالاخره صدای زهرا در اومد و گفت غذا حاضره . رفتم دیدم چیکار کرده . رفتم پول آوردم و دادم بهش و ازش تشکر کردم . خودشو الکی مشغول کرد با شستن ظرفها . فهمیدم باز یه چیزی میخواد و روش نمیشه بگه . رفتم سراغش و گفتم : چیه ؟ چیزی میخوای ؟ - شیوا خانم ؟ میگم از این شیرین پلوتون میشه یه بشقاب بکشین ببرم برای آقامون ؟ یه بشقاب شد یه قابلمه و خانم سهمیه دو روزش رو برداشت و رفت . چترباز !!!!!! حالا خوبه گفته بودم 7 لیوان برنج درست کنه وگرنه به خودمون هیچی نمیرسید ! شب که آرتین از پیش دوستاش اومد خونه , بردمش کنار میز و شیرین پلو رو نشونش دادم . چشمهاش 4 تا شد و همونطور که حدس میزدم قضیه حل شد ! اما چشمتون روز بد نبینه ؛ شام که تموم شد برگشته به من میگه : فردا هم برام قرمه سبزی درست کن پس فردا هم خورش بادمجون و پس اون فردا هم ته چین !!!! منم حسابی از خجالتش در اومدم و ظرفهای شام رو که دادم دستش بشوره هیچ , برنامه غذایی تا آخر هفته رو هم روی سبزیجات آب پز گذاشتم تا این باشه تا بهش میخندی و یه کم تحویلش میگیری اینقدر دم در نیاره .... خلاصه از من به شما نصیحت این شیرین پلو رو درست کنین و دوآ به جون این نوشین خانم هنرمند کنین که از دستتون در میره ... نوشته شده در ساعت 12:01 AM توسط No One
........................................................................................
|
سایت ها My Community سايت هاي خبري
دوستان Design By Shiva © 2001 |