فرياد بي صدا

Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18  

Wednesday, January 28, 2009
حساب پس انداز :

آرتین جان , عزیزم , فدات بشم , قربونت برم , پدر سگ , بیشرف , صد دفعه گفتم این پولایی که بهت میدم رو همشو خرج عره اوره و شمسی کوره ها نکن ! برو حساب پس انداز باز کن بگیر نصفشو بذار اون تو باقیشو بگیر خرج کوفت و زهرمارهات کن . من فردا خبر مرگم مُردم , خانواده م دو زار به تو نمیدن ها !!!!!!
- شیوا جان ! چرا اینقدر حرص میخوری ؟ حالا کو تا اون موقع ؟ ایشالا 100 سال زنده باشی بعد از من بمیری و خرج منم بدی .
پدر سگ ! مگه مردن دست من و توئه ؟ فردا صبح زود بیدار میشی میریم بانک سر خیابون حساب باز میکنی ! از این ماه هم نصف پولی که بهت میدمو میریزی تو حساب . این کارو نکنی یه قرون دیگه بهت نمیدم !
- بابا نکن این کارو . دو زار داری پول میدی به ما , هی منت هم بذار ... خرج بالاست . کم میارم ..
پدر سگ ماهی یه میلیون دارم بهت میدم . تو چُس آدم مگه چقدر خرجت میشه که یه تومن برات شده دو زار ؟ صبح تا عصر که تو خونه ای , عصر هم میری با اون دوستای لش و لوش لاشی ت ولگردی , بیشتر میخوای برو کار کن پول در بیار . من بیشتر از این بهت نمیدم !!!! پولاتم نذاری حساب از ماه دیگه همون یه تومنم بهت نمیدم !
..
..
بار من دو کلمه حرف حساب به آقا زدم , آقا بهش برخورد . حرف حساب میزنم دیگه . کلن مردا همینن . بیخود نیست میگن نرو زن مردی بشو که بیکاره وگرنه آویزونت میشه ! ما هم هی قدیمی ها رو مچل کردیم و گفتیم هیچی حالیشون نیست و قدیمی فکر میکنن و امروزی نیستن , درسته ریدیم به سر خودمون ! اینم نتیجه ش ! آقا بجای اینکه کار کنه خرجی منو بده , ول ول میگرده تازه از منم پول میخواد و من دارم خرجشو میدم !!! خانواده منم از روز اول چشم دیدن اینو نداشتن و یه بلایی سر من بیاد , بابای من اولین کسی هست که پول میده 4 تا شرخر میفرسته سراغش تا اینو سر به نیستش کنن و بشه شهید گمنام ! هر چی هم داشتم به اسم مرتیکه کردم و دو زارم بهش نمیرسه . حالا بهش میگم بجای ولخرجی و گنده گوزی کردن جلوی دوستات , برو پولاتو جمع کن فردا من یه بلایی سرم اومد نمیری از گشنگی , تازه بهش بر میخوره ! شانس ما هم کبریت سوخته شده ...
صبح به زور بلندش کردم و مدارکش رو برداشتیم و رفتیم بانک پارسیان سر خیابون اصلیمون تا آقا یه حساب بانکی باز کنه . بانک های دولتی که حرومه آدم پول توشون بریزه . پولات یا خرج موشک خزب الله و خماس میشه یا از جیب آقازاده ها و تروریست های عراقی سر در میاره و یا بصورت ربا به مردم بدبخت وام داده میشه یا خرج برنامه های موشکی میشن ! تازه سودش هم نوبره و 8 % سود ماهیانه !!!!!
شماره گرفتیم و بعد که صدامون کردن , فرم ها رو گرفتیم و مشغول پر کردن شدیم . پنج میلیون گذاشتم به حسابش و حساب رو هم مشترک کردیم که یه وقت ببینم آقا داره کبریت میکشه , پولا رو خالی کنم تا انسان بشه . آی حرص میخورد که حد نداره . همچین هم قیافه گرفته بود انگار گاز عنبر به تخماش وصل کردن !!!!!! منم هی مینوشتم و فرما رو آقا مثل این مهندسا هی امضا میزد . بعد که تموم شد و اومدیم بیرون , شروع کرد غرغر کردن که : حالا به حساب من باز میکنی خودتم تو پولای من شریک میکنی ؟؟؟ میخواستی حساب باز کنی میرفتی به اسم خودت میگرفتی دیگه !
- تو اگه عقل داشتی که خودت میرفتی بدون اینکه من بگم حساب باز میکردی برای خودت ! 35 سالته هنوز در زندگیت یه حساب پس انداز نداری . بد کردم ؟ دستم بشکنه !
بابام گفته تو بانک پول نباید گذاشت !
بابات به کونش خندیده . اون بازاریه با پولش کار میکنه تو این وسط چی میگی که گوزم نداری ؟
- چرا فحش میدی به بابام ؟ اصلن این پولتم نخواستم خودم میرم کار میکنم ده برابر تو در میارم .
آخه تو اگه عرضه داشتی که من غمی نداشتم . پدر منو در آوردی تو این 3 ساله . هر جا برات کار پیدا کردم , دو روز نرفته یا تو در رفتی یا صاحب کارهات رو روانی کردی . حالا هم نمیخوای ؟ باشه از این ماه پول بی پول برو خودت در بیار ..
باز من یه چیز گفتم تو جدی گرفتی ؟ حالا گفتم تا کار پیدا کنم ...
- پس اینقدر منو حرص نده . من سکته کنم بمیرم نون خودت آجر میشه ها !!!!!!!

میبینین تو رو خدا ؟ به اینم میگن مرد ؟ هم خرو میخواد هم خرما . من نمیدونم با این اعجوبه چیکار کنم ؟ خوبی هم در حق مردا میکنی ازت طلبکارن .. خلاصه آخر یا من میمیرم یا اینو میکشم ! از این دو حال خارج نیست ..



........................................................................................

Tuesday, January 27, 2009

بررسی BBC فارسی :

خب , بالاخره بررسی این شبکه مزدور به آخر رسید و نتایجی که از این بررسی بدست آوردم رو براتون مینویسم که مقایسه ای بین برنامه تلویزیونی صدای آمریکا , VOA و شبکه مزدور BBC فارسی هست :

اولین نکته بسیار مهمی که توجهم بهش جلب شد این بود که شبکه بی بی سی کلن در هیچ جای شهر تهران پارازیت نداره و اگه قرار به مقایسه باشه متوجه میشیم که تمام شبکه هایی که یک سرشون به ایران وصله و سر دیگه شون به اونور آب , کلن پارازیت ندارن مثل شبکه ایرانیان , مثل P M C و چند شبکه دیگه که بی بی سی فارسی هم جزوشون شده ! در صورتیکه صدای آمریکا در بیشتر نقاط شهر تهران پازاریت داره به شدت !!!

دوم نکته اینکه شبکه بی بی سی فارسی به شدت روی قشر جوان ایران سرمایه گذاری کرده و سعی کرده برنامه ها و اخباری رو تحت پوشش قرار بده در بین خبرهاش که به شدت جوان پسند و امروزی باشن و یا جوون ها در اون در محوریت اصلی قرار دارن ! مثل موسیقی , مثل اتومبیل رانی , مثل معرفی و مصاحبه با ایرانیان موفق خارج از کشور یا هنرمندان جوان ایرانی , مثل علوم کامپیوتری و موبایل و یا فیلم های مستندی که همیشه قهرمان اصلی یک جوون هست طوریکه جوونهای ایرانی کشته و مرده اونها هستن و همینطور استفاده از مجریان و گویندگان جوان با ظاهری زیبا از ژیگول گرفته تا سنگین و باوقار و استفاده نکردن از افراد مسن !
اما شبکه آمریکا سعی در استفاده از فسیل ها و افراد پخته و سرد و گرم چشیده داره و همین باعث شده که مخاطبین شبکه آمریکا بیشتر افراد مسن و میانسال و پدران و مادران ما رو شامل بشه و جذابیتی برای جوان ها نداره مگر دوستداران برنامه های سیاسیش . برنامه های جوان پسندش هم در ساعتی پخش میشه که جوون ها یا پای اینترنت هستن یا با چیزشون بازی میکنن و اونها هم چندان چنگی به دل نمیزنه ! و در ضمن جوونهای نسل اول رو هدف گرفته نه جوونهای نسل های امروزی رو .
اما شبکه بی بی سی فارسی حتا در انتخاب کارشناسان سیاسی و تحلیلگرانش هم از قشر جوان و نهایت میانسال استفاده کرده ! ذکر این نکته هم بسیار مهم هست که بدونید 70% جمعیت ایران جوان هستن !!!!!!!!

نکته بسیار جالبی که شاید از چشم خیلی ها بدور مونده این هست که بیش از 60% از برنامه ها و گزارش های شبکه بی بی سی فارسی در داخل ایران تهیه و خبرگیری شدن و میشن ! مصاحبه ها و گزارش های مستند اجتماعی و عکس ها و فیلم ها و اسلایدها و .. تمامن در ایران فیلم برداری و کار شدن و این یک بُعد مشکوک قضیه ست و مساله بعدی , اینکه کوچکترین خبر و گزارش و مطلبی ضد دولت ایران در این شبکه محض نمونه یکبار هم گفته نشده و گویی این شبکه زیر نظر حکومت اسلامی راه افتاده !!!!! بعبارتی این شبکه به هیچ عنوان خطوط قرمز حکومت اسلامی رو نه تنها زیر پا نذاشته , بلکه مرتب اخباری رو که از خبرگذاری های ایران در طول روز روی شبکه فرستاده میشه رو پخش میکنه و به نوعی میشه اینطور تصور کرد که یک شبکه غیر رسمی ؛ همسوی حکومت ایران در کشور انگلستان براه افتاده !!! مثلن در برنامه های مستندش که در ایران تهیه شده , حجاب رعایت میشه , زنان محجبه هستن , هنجارهای حکومتی و مذهبی شکسته نمیشن و جالب اینکه اصلن سعی در مخفی کردن دوربین نمیشه و گویی شبکه صدا و سیمای ایران در حال فیلم برداری از شهر با مجوز قانونی هست !!!!!!! این شبکه پا رو تا اونجا جلو گذاشته که جانبداری و مصاحبه هاش با مردم غزه و به زیر سوال بردن اقدامات آمریکا و اسرائیل تا بسیاری از مسائل دیگه ش شباهت عجیبی به برنامه های صدا و سیمای ایران داره . هیچ حرفی از حقوق بشر و آزادی در ایران و مسائلی که نسل امروز در ایران باهاش روبرو هستن در این شبکه گفته نمیشه .
اینجاست که میفهمیم چرا وزیر ارشاد میگه فعالیت بی بی سی فارسی در ایران غیر قانونی هست , ولی در عمل این شبکه گویی که در ایران قرار داره ! از طرفی طبق همون فرضیه خودم که گفتم قبلن , محدود کردن و سانسور , یکی از راههای پر مخاطب کردن در دنیاست , این برنامه هم به همین دلیل در ایران از سوی مسئولین مثلن به چالش کشیده شده ! بعبارتی اینصور تصور میشه که دست هایی از داخل دولت ایران در این شبکه به شدت دخیل هستن !

- استفاده از مجریان معلوم الحال ایرانی که زمانی در ایران در جنبش های ضد حکومت ایران فعالیت میکردن و سپس به ناگهان غیب شدن و سر از این شبکه در آوردن , میتونه یکی از روش های جلب مخاطب توسط این شبکه مزدور باشه ! همونطور هم که میبینید , کسانی رو دستچین کردن که در بین طرفداران و دوستداران آی تی و در دنیای اینترنت در ایران , محبوب جوان های ایرانی بودن و حداقل 90% از جوونهای ایرانی که با اینترنت سر و کار دارن یا هر سایت اینترنتی , برای یکبار هم که شده اسم اونها رو شنیده ! وبلاگهای فارسی زبان پر مخاطب رو این روزها که بخونید میبینید هر کدوم به نوعی آشنایی دادن با این افراد و تبلیغی ناخواسته صورت گرفته !

- تفاوت آشکار این دو شبکه یعنی بی بی سی فارسی و صدای آمریکا از نظر تجهیزات و کیفیت صوتی و تصویری حائز اهمیت هست . بطوریکه شبکه بی بی سی فارسی با استفاده از فن آوری های بسیار جدید چه در زمینه تصویری و چه ارتباطی و استودیو , ظاهر قضیه رو خیلی خوب و فانتزی به خورد مخاطبین جوان داده و مشخصه یک تیم بسیار حرفه ای با امکانات عالی و تکنیک های روز و پول هنگفت دارن شبکه رو هدایت میکنن و از نظر کیفی در حد برنامه های بی بی سی انگلیسی هست و حتا به نظر من قوی تر ! نمیدونم شما هم تلویزیون پلاسما دارین یا نه ولی محض نمونه بگم که برنامه های شبکه بی بی سی فارسی از خود شبکه رسمی بی بی سی پرایم و خیلی از شبکه های ماهواره ای که در ایران دریافت میشه , بسیار با کیفیت تر و زیباتر و جذاب تر پخش میشه در صورتیکه برنامه های صدای آمریکا مدام دچار قطعی , خرابی , اختلال صوتی و تصویری در طول برنامه , تپق زدن های مجری ها و خرابکاری های کارگردان و مسئولین پشت صحنه در حین پخش اخبار و ... باعث شده اینطور تصور بشه که این شبکه واقعن نه بودجه ای داره و نه حمایتی ازش صورت میگیره و مشتی دستگاههای قدیمی و فرسوده رو مورد استفاده قرار میده که از نظر تکنیکی هم از دانش چندانی بهرمند نیستن ! زمان بسیار کم و عجله کردن در مصاحبه ها و گفتگوها هم از نقص های مهم شبکه آمریکاست . به هر حال هر مخاطبی طالب نو گرایی هست و بهترین کیفیت مخصوصن هم که نام پر مسمایی مثل آمریکا پشتش باشه , انتظارات رو به شکل فجیعی بالا میره !!!!!

نکته دیگه ای که باید بهش اشاره کنم به روز بودن دائمی و عدم کلیشه ای بودن بی بی سی هست . همون روالی که در شبکه پرایم بی بی سی بکار گرفته . یعنی بصورت none stop برنامه پشت برنامه و خبرهای جدید پشت خبرهای جدید پخش میشه . اونهم خبرهایی جذاب و بدون تکرار . برنامه ها هم همگی کوتاه و جذاب هستن و باعث میشن بیننده خسته نشه . ولی در صدای آمریکا چند برنامه بیشتر وجود نداره که طولانی مدت هستن و مجری های اونها یا در حال کلنجار با مهمانان برنامه هستن برای اینکه هر حرفی رو نزنن و جبهه گیری نکنن و یا وقت اونقدر کم هست که خیلی از حرفها گفته نمیشه !

یکی از نکات بسیار جالب دیگه این هست که شبکه آمریکا کاملن در جهت مخالف منافع ایران حرکت میکنه و بیش از 80% سیاسی هست ولی شبکه بی بی سی فارسی اینطور وانمود کرده که شبکه ای اجتماعی و عامه پسند هست و بطور 100% موافق سیاست های حکومت ایران حرکت میکنه و در واقع خیلی خزنده داره جا باز میکنه کم کم . یعنی سیاست رو در خلال مسائل اجتماعی و طنز و موسیقی و ... به خورد مخاطبینش میده . ولی صدای آمریکا برنامه زنان رو داره , خبرها رو داره , شباهنگ رو داره , میزگردی با شما رو داره که فقط شباهنگش تا حدی بسیار زیادی به مسایل اجتماعی میپردازه ! از این نظر صدای آمریکا میتونه جوان پسند نباشه و تنها مخاطبین دوستدار سیاست و بازنشسته ها و افراد مسن رو جذب کنه و از اینرو خیلی کمتر میتونه تاثیر گذار باشه !!!! در واقع به تنوع و تفنن و جاذبه های خبری هیچ توجهی نشده و صرفن یک خط مشی سیاسی رو داره دنبال میکنه که اون هم ضدیت با برنامه ها و سیاست های حکومت ایران و افشاگری هست !
اما شبکه بی بی سی به شکلی نرم و با همون سیاست کثیف انگلیسی داره کارش رو پیش میبره . بر خلاف آمریکایی ها هیچ هیاهویی نمیکنه , ساکت و از راه دل وارد و از پشت خنجر میزنه ! تا بفهمی چی شد چی نشد , میبینی همه چیزت رو از دست دادی و الینه شدی !!!!!

قابل ذکر هست که چون ایران کشوری با جمعیت بسیار جوان هست و نسل سوخته ایرانی , حیران و مستاصل هستن و نسل های امروزی هم هیچ هویتی ندارن , به سادگی میشه اونها رو در جهتی خاص هدایت کرد که میتونه مخرب یا سازنده باشه از این رو به نظر من باید خیلی مراقب این شبکه بی بی سی فارسی بود !!!!!! حالا تصمیم با شماست که بین دوست و دشمن یکی رو انتخاب کنید . شاعر میگه :

دشمن دانا بلندت میکند , بر زمینت میزند نادان دوست ...

و نتیجه گیری نهایی اینکه من تصور میکنم شاید در کوتاه مدت شبکه بی بی سی فارسی بتونه موفق باشه و مخاطبینی جذب کنه ولی در بلند مدت مردم صدای آمریکا رو به بی بی سی ترجیح خواهند داد گو اینکه من تحقیق کردم و دیدم هنوز که هنوزه افراد مسن و میان سال و دوستداران سیاست و اخبارهای سیاسی , توجهی به شبکه بی بی سی فارسی ندارن و اونو شبکه ای مزدور و خائن به ملت ایران میدونن و اغلت هم دارن از حافظه تاریخی این ملت یعنی مساله نفت و مصدق کمک میگیرن . همون سیاست مشکوکی که به دائی جان ناپلئون معروف شده بین ایرانی ها .. به نظر خودم هم اخباری که شبکه فارسی صدای آمریکا منتشر میکنه بیشتر با حقیقت عجین هستن و بیشتر جانب بی طرفی رو رعایت کرده و کمتر بوی ریا و در برنامه هاش به مشام میرسه . توجیهی که هر فرد عادی ایرانی میتونه داشته باشه این هست که شبکه VOA فارسی داره برای هدفی مبارزه میکنه و موسسین اون رو کسانی از دولت آمریکا گرفته تا سلطنت طلب ها و بسیاری اپوزوسیون های خارج کشور تشکیل دادن ولی این وسط هیچ عقل سلیمی نمیتونه قبول کنه که شبکه BBC فارسی با بودجه ای هنگفت داره روی چه ایدئولوژی و برنامه و مرامی برای مردم ایران برنامه های جذاب پخش میکنه اونهم بعد از یک وقفه 30 ساله ؟ مسلمن هر ایرانی کم سواد یا حتا باسوادی هم این سوال رو از خودش میکنه که آیا شبکه بی بی سی فارسی عاشق چشم و ابروی ایرانی هاست ؟؟؟؟؟ یا در پس این ظاهر فریبنده , دسیسه ای مخوف در جریانه ؟



........................................................................................

Sunday, January 25, 2009

خانواده چُس خورها :

ما ایرانی ها اغلب برای قومیت های خاص اسم میذاریم و جوک براشون میگیم و اونها رو مسخره میکنیم و فکر میکنیم خیلی باحالیم و خودمون بی نقصیم . مثلن تا دلتون بخواد برای ترک ها و اصفهانی ها و لرها و رشتی ها و ... جوک گفته شده . البته این نکته رو فراموش نکنیم که با اینکه به مقدار کمی خون ترک در رگهای من جریان داره خیلی صریح میگم که ترک ها به حق براشون جوک گفته میشه و تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها !!!!!! حالا خودتونو جر بدین , ترک اگر لقمان شود بازم ؟؟ ... آره ! از ترک جماعت آدمیزاد در نمیاد , خلاص !!!! بعد میرسیم به اصفهانی ها که همه اونها رو خسیس و چُس خور میدونن ولی باور کنین توی همین تهرانی های اصیل هم جانورهایی داریم که دست اصفهانی ها رو توی خسیسی بستن همونطور که کسانی هم پیدا میشن که ترک نیستن ولی دست صد تا ترک رو هم از پشت بستن توی حماقت مثل همین مرتیکه پوفیوز , احمدی نژآد :

هر چی زمان به جلو پیش میره دارم بیشتر با دوست ها و فک و فامیل آرتین آشنا میشم . کاکتوس بود به خار و خاشاک هم آراسته میشه مرتب ! فامیلش که جای بحث نداره و یکی از یکی دره پیت تر و جواد تر ولی این دوستهاش هم بینشون اعجوبه هایی پیدا میشه بیا و ببین . یکیش رو تازگیز کشف رمز یا زهرا کردیم و چشممون به جمالشون روشن شد ! خداوند نصیب آخوند هم نکنه چنین دوستانی رو :

ناهار دعوتمون کرده بودن . منم خوشحال بودم که یه آدم حسابی هم توی دوستهای آرتین پیدا شده و یه خانواده خوب پیدا کردیم . چون تا حالا که هر چی دیده بودیم یه مشت بچه قرطی علاف و بیکار و مجرد دست به چیز بودن که نه دلم میخواست آرتین دعوتشون کنه خونه و نه اینکه باهاشون رفت و آمد داشته باشه ولی خب از مغز این مردها که نمیشه سر در آورد و معلوم نیست چه گهی توش چپونده خدا که اینطوری شدن ؟!؟ خلاصه حاضر شدیم و قبل از ظهر رفتیم خونشون . خونه نگو بگو مسجد ! از همون دم در چیزهای عجیبی جلب نظر میکرد . مثلن اینکه توی باغچه فقط تنها میتونستی بوته های لاواندر و پیچک های پاپیتال ببینی که همیشه سال حتا توی سرمای زمستون هم سبز هستن !!! " بعد فهمیدم اینها از بس خسیس و چس خورن که گیاههای همیشه سبز کاشتن تا خزان به خودشون نبینن !!!!! یه ژیان ماهاری عتیقه سبز رنگ هم وسط حیاط پارک شده بود . اول تصور کردم که اینو بعنوان عتیقه نگه داشتن . ژیان ماهاری رو شاید بعضی ها ندونن , ژیانی بصورت وانت بود که سوارش میشدی تصور میکردی هر آن ممکنه متلاشی بشه !!!!! باز دوباره اینم آخر سر فهمیدیم که بخاطر اینکه مصرف کم هست و خرجی نداره و سر کوچه بذاری پلیس و شهرداری چوب تو کونت میکنن به جرم ریدن به زیبایی شهر , این ماشین رو نگه داشتن !
دوست آرتین و زنش اومدن بدرقه و پدر و مادر پسره هم دنبالشون . به نظر میرسید همگی با هم زندگی میکنن . سلام و احوال پرسی و جعبه شیرینی رو دادیم بهشون و رفتیم تو . سر راه از قنادی بی بی یه رولت شکلاتی خریده بودیم براشون . شیرینی رو که ازم گرفتن , مادره گفت : به به ! شیرینی مهمونی خواهرم اینا رسید !!!!! اینو چند ساعت بعد معنیشو فهمیدم که قرار بوده شب برن مهمونی خونه یکی از فامیل ها و جعبه شیرینی ما رو همونطوری برداشتن و بردن !!!!
اسباب خونه جالب بود . نه ! بهتره بگم وحشتناک بود ! تقریبن میشد گفت رفتی توی یه سمساری . همه چیز قدیمی و درب و داغون بود و به شکل عجیبی هیچ چیزی با هم ست نبود . مثلن 8 دست مبل توی هال بود ولی یکی به اون یکی شباهت نداشت ! هر کدوم یه شکل و یه رنگ و یه مدل بودن ! بعد فهمیدیم که اینا هر جایی کنار خیابون مبلی صندلی ای چیزی پیدا کردن آوردن درستش کردن و گذاشتن توی خونه ! لباسهاشون هم عجیب و غریب بود . اول فکر کردم اینا جنسیت براشون مهم نیست آخه مرده بلوز یقه ملوانی زنونه پوشیده بود و زنه شلوار و جوراب مردونه و خلاصه هر کدومشون لباسهای عجیب و غریبی تنشون بود . بعد فهمیدم که لباس هاشون رو هم به اشتراک گذاشتن !!!!! خدا میدونه لابد آقاشون کرست خانم رو جای شورت میپوشه و خانم هم شورت مامان دوز شوهرش رو و ...
تلویزیونشون از این تلویزیون های توشیبای سیاه و سفید 14 اینچ قدیمی بود و ضبط هم از این ضبطهای بزرگ قدیمی با باندهای گنده . خلاصه خونه عجیبی بود طوریکه من فقط دهنم باز مونده بود اینا چرا اینطوری هستن ؟ توی خونه سرد بود . اونقدر سرد که پالتومو در نیاوردم . با اینکه شوفاژ دیده میشد ولی همشون کلی بافتنی پوشیده بودن . تو دلم گفتم لابد شوفاژ خراب شده ! تو همین فکرها بودم که پدر دوست آرتین یه علائیدن آورد گذاشت وسط هال و نشست شروع کرد روشن کردنش و بعد هم یه کتری گذاشت روش و گفت : ما عادت نداریم شوفاژ روشن کنیم , دیوارها و پرده ها رو سیاه میکنه ... با همین یکی دو ساعت دیگه گرم میشین !!!!!
ظرف میوه و پیش دستی آوردن و گذاشتن جلومون . میوه ها انگار مینیاتوری بود . پرتقال ها اندازه نارنگی و نارنگی ها اندازه فندق و خیارها اندازه چیز آرتین , کت و کلفت و سالادی !!!! پیش دستی ها از اونها هم عجیب تر . ملامین و چینی و شیشه ای و کریستال . هفشده رنگ و مدل مختلف . نمکدون پلاستیکی از اینایی که توی ساندویچ فروشی ها میذارن و کارد و چنگال های جور واجور ! آدم تصور میکرد انگار هر کدوم رو از یک جا خریده باشن !! مادر دوست آرتین وقتی تعجبم رو دید گفت : اینا رو دزدیدیم !!!!!!
یهو دوست آرتین و بقیشون پریدن بهش که : چی چی رو دزدیدیم ؟ بعد با خنده اومدن ماست مالی کنن و گفتن : ما خانوادگی هنرمند هستیم و دوست داریم همه چیزمون متنوع و متفاوت باشه !!!!
- آها بله ... خیلی زیباست .. اینطوری آدم اصلن خسته نمیشه .
اما ته دلم حدس های عجیبی میزدم ! کمی گه گذشت بیشتر آشنا شدیم . دوست آرتین بهش گفت : دفترچه بیمه ت رو آوردی ؟ آرتین هم گفت ای وای یادم رفت .. بعد که پرسیدم دفترچه بیمه آرتین رو برای چی میخوایین ؟ خیلی شیک گفتن : ما چون بیمه نیستیم , گفتیم آرتین بره دکتر درخواست آزمایش ادرار و مدفوع بده و بعد بجای اینکه آرتین ببره اینا رو تحویل آزمایشگاه بده ما ببریم بدیم و بعد هم جواب هر چی شد نتیجه مال ماست دیگه .. میمونه یه آزمایش خون اون رو هم جهنم پولشو میدیم !!!!!!!!!!
اینو که گفت برق از کله م پرید ! حالا تازه این اولش بود . یکساعت بعد آرتین و دوستش بلند شدن برن غذا بگیرن . گفتن یه ساندوچی هست که فلافل میفروشه ! تا حالا فلافل نخورده بودم و نمیدونستم چه مزه ای هست , گفتم حالا میخورم شاید خوب بود و به هر حال ساندویچه دیگه . تعداد رو نوشتن و رفتن بخرن بیارن و منم موندم پیش اینا !
مادرش تعارف کرد میوه بخورم و خودش هم یه خیار اندازه چماق برداشت و شروع کرد پوست کندن , این پوست میکند و شوهرش پوست ها رو بر میداشت میخورد ! حتا ته خیار رو هم گرد برید و خورد . بعد خیار رو گرد گرد برید و هر کی چندتا برداشت و خوردن . منم یه پرتقال برداشتم و مشغول خوردنش شدم . پیش دستی رو که گذاشتم روی میز , پدره برش داشت و شروع کرد پوستهاشو خوردن !!!!!!! با وحشت گفتم : چرا پوست پرتقال میخورین ؟
- دخترم این برای چربی خون مفیده !!!
ولی خود میوه ش که مفید تره ؟؟
- به هر حال حیفه , حروم میشه !
پوست پرتقال رو به الاغ بدی بخوره , میمیره چه برسه به آدمیزاد از بس تلخ و تنده ! کمی بعد چایی آوردن . طبق معمول تو لیوانهای متفاوت . لیوان پلاستیکی , فنجون چینی , لیوان آبخوری , لیوان استیل و ... منم یه فنجون برداشتم و گذاشتم سرد بشه . از قند خبری نبود . زن دوست آرتین وقتی تعجبم رو دید گفت : قند برای سلامتی ضرر داره ما قند نمیخوریم ! شما چطور ؟
- ها ؟؟؟ نه ! منم نمیخورم .
خدایا اینا چه موجوداتی بودن ؟ هی تو دلم میگفتم چرا آرتین نمیاد و منو با یه مشت روانی گذاشته رفته ؟ دقیقن دو ساعت بعد آرتین و دوستش با دو تا کیسه نایلون پر از ساندویچ پیداشون شد . سامدویچ ها شباها عجیبی به ساندویچ های زمان شاه داشت . نون بلکی که لای کاغذهای سفید کاهی پیچیده شده بودن ! پدره شروع کرد کاغدها رو از دور ساندویچ ها باز کردن و تا کردنشون . بعد فهمیدم اینا رو برای چرک نویس استفاده میکنن !!!! کیسه های نایلونی هم رفت یه گوشه برای زباله ریختن !
خود ساندویچ چیز فجیعی بود ! خبری از خیارشور و گوجه فرنگی و سس نبود ! چیزی برشته شبیه کتلک اما گرد توش بود که بوی روغن سوخته میداد , وسطش هم یه چیزی شبیه کلم با سبزیهایی سیاه رنگ بود که بوی ترشی میداد . نونش هم یه فسقلی , خمیرهاشم در آورده بودن و عملن هیچی نبود . خدایا حالا اینو من چطوری میخوردم ؟ همه به سختی مشغول خوردن بودن و کسی اصلن متوجه من نبود . یه گاز زدن و تو دهنم مزه کردم . نامزه بود ! وحشتناک ! فقط یه طعم ترشی تو دهنم بود و نون . نگاهم افتاد به آرتین که ساندویچش رو بلعید و دومیش رو برداشت . به زور نصفیش رو خوردم و باقی رو یواشکی دادم به آرتین که دو تا گاز زد و نابودش کرد !
بعد از ناهار صحبت سر این ناهار خوشمزه (!) شد . دوست آرتین میگفت هر 6 تا به قیمت یه ساندویچ خریدیم ! پرسیدم از کجا خریدین که اینقدر ارزون بود ؟ گفت از مولوی یه دکه هست کنار خیابون که خیلی معروفه . دیگه باقی حرفهاشو نمیشنیدم و معلوم شد این چس خورها چه کوفتی خریده بودن که هر 6 تا ساندویچش به قیمت یه ساندویچ معمولی بود ! الان ساندویچ آشغال رو میخری 3000 تومن اونوقت اینا خریده بودن دونه ای 500 تومن !!!!!! حالم از گدا بازیشون داشت به هم میخورد .
یکساعتی بودیم و بعد بچه رو بهانه کردم و بلند شدیم اومدیم . دم در پدر دوست آرتین جلومون رو گرفت و از جیبش دو تا بلیط اتوبوس در آورد داد دستمون و گفت : همین سر کوچه که پیچیدین , ایستگاه اتوبوس هست , سوار بشین راحت !!!!!! دست آرتینو کشیدم و رفتیم ! خوب شد ماشینمون رو ندیدن وگرنه معلوم نبود ما رو با رئیس جمهور آمریکا یا بیل گیتس اشتباه بگیرن ....



........................................................................................

Wednesday, January 21, 2009

شبکه مزدور بی بی سی فارسی :

نظرات منو تقریبن هیچ بنی بشری قبول نداره و خیلی مودبانه بگم , به تخمش هم حساب نمیکنه !!! ولی از اونجایی که من اصولن سلولهای بدنم هم با اعتماد به نفس ساخته و شکل گرفته , به کونم هم نیست که کسی نظرات منو قبول داشته باشه یا نداشته باشه و حرفمو در هر حالتی میگم . حالا قبل از هر چیز هم یکی از نظریاتم رو براتون شرح بدم که به اصل موضوع خیلی ربط داره :

من چند سال پیش یه نظریه ای دادم که طبق اون آدمیزاد رو از هر چیزی منع کنی , بیشتر بهش حریص تر میشه ! خب تا اینجای کار که شق القمر نکردم چون اینو همه میدونن . آما ولی چونکه زیرا , این ایرانی جماعت یه خصوصیتی دارن که اینها رو حتا با زور و تهیدید و کتک و ..... بگیر برو تا فیلترینگ ! از چیزی منع کنی , اصلن کرمشون میگیره که تا اون چیزو تهشو در نیارن ول کن معامله نباشن . قضیه حجاب درمانی رو که شاهد بودین , زنها و دخترها رو چندین ماهه دارن هی میگیرن و هی حجابشون رو درمان میکنن , همچنان این مساله نه تنها حل نشده , بدتر هم شده ! نکته بعد سایت های اینترنتی ای هست که زرت و زرت فیلتر میشه و این روزها کلن سایتی که فیلتر نباشه , از نظر ایرانی ها سایت به حساب نمیاد و اصلن بهش کسی سرنمیزنه و برای صاحبش هم مایه سرشکستگی هست که سایتش فیلتر نباشه !!!!! خب تا اینجا متوجه شدین که اگه هر چیزی رو برای ایرانی ها محدود کنن , اون چیز بیشتر برای ایرانی ها جذاب تر و پر طرفدارتر میشه !

این شبکه BBC فارسی رو هم که همتون تا الان دیگه دیدین ! کلن من با انگلیسی جماعت میونه خوبی ندارم ! برای اینکه یکی انگلیسی ها و یکی روس ها رو آدم های حروم زاده ای میدونم که در طول تاریخ همیشه سعی کردن مردم کشورهای دیگه رو استثمار کنن و در کنارش ضربه های اساسی ای رو به اون کشور و مردم زدن که هنوز که هنوزه دارن تو سر و کله هم میزنن و بعد گورشون رو گم کردن ! منطقه خاور میانه و کشورهای عربی و هند و پاکستان و افغانستان و ایران و .. رو که میبینین ؟ ولی با آمریکایی ها حال میکنم به این دلیل که آمریکایی ها هم درسته که دست کمی از همون حروم زاده ها ندارن توی چپاول مردم کشورهای دیگه , ولی یه فرق اساسی ای بین اینها هست و اونم اینه که آمریکایی میاد و کشور تو رو غارت میکنه ولی به تو هم خوب میرسه و به اصطلاح بهت حال هم میده و هر دو با هم میخورین ! هم میدزده ازت و هم کشورت رو آباد میکنه ! ولی انگلیسی میاد منابع کشورت رو چپاول میکنه و عقب مونده و بیسواد نگهت میداره و تنها خودش میخوره و در نهایت یه شر و آتیش و فتنه ای هم ایجاد میکنه که تا دو میلیارد سال آینده مردم اون کشور خوار – مادر همدیگه رو مورد عنایت قرار بدن ! روس ها از هر دوی اینها حروم زاده تر هستن ! میان غارتت میکنن و بعد هم کشورت رو مثل خرابه میکنن و شخم میزنن و در آخر مثل آب خوردن میزنن میکشنت و قصابیت میکنن ! خلاص !
حالا اینکه پشت این شبکه مزدور بی بی سی چی خوابیده رو نمیدونم ؟ ولی برای من با توجه به سابقه ریدمون تاریخی انگلیسی ها این سوال مطرح میشه که بعد از این همه سال انگلیسی های چُس خور که سکه یک پنسی رو تو کون گربه میزدن رو هوا , چطور 15 میلیون پوند هزینه اولیه صرف شبکه فارسی زبان برای ایرانی ها و طالبان ها (!) کردن با 60 تا کارمند ؟ کاملن مشخصه که عاشق چشم و ابروی ما نبودن و نیستن که اگه بودن وضع ما الان این نبود و یه فکری برای ما کرده بودن ! هر جایی هم که پای انگلیسی جماعت مکار باز میشه , باید به این فکر کنی که یا مملکتت در نهایت تجزیه میشه , یا خوار مادرت رو حراج میکنن , یا جنگ فرقه ای راه می افته یا جنگ مذهبی و در نهایت هم که همه میدونن آخوند و ملا سر و تهشو بزنن انگلیسی هستن و این مساله بار تاریخی داره !! هر جا ملا هست انگلیس هم هست پشت پرده .

به همین دلیل من به این شبکه مستهجن به شدت بدبین هستم و حتا روش پسورد هم گذاشتم تا آرتین نتونه ببینش و مبادا اغفال بشه !

حالا اینها یک طرف , امشب برای دومین بار داشتم این شبکه رو دقیق نگاه میکردم تا کشفش کنم ببینم چی هست , یه برنامه بود به اسم کلیک که نیما اکبرپور همون عصیان http://www.osyan.net خودمون مجریش بود که نمیدونم این مادر مرده که یه زمان توی اکباتان کافی نت داشت و یه شب دزدا ریختن دست و پاش رو بستن و توی مستراح زندانیش کردن و همه دم و دستگاهش رو هم بردن , چطور یهو سر از انگلستان و شبکه بی بی سی در آورده ؟ حالا اونش هم هیچی , این جانور یه سایتی رو معرفی کرد بنام کلیک http://bbcpersian.com/click توی برنامه که نوشتم و رفتم بهش سر بزنم در کمال تعجب دیدم فیلتره ! همین که چشمم به این عبارت فیلتر افتاد , اصلن کرم افتاد تو تنم که نه تنها این سایت رو با فیلتر شکن بازش کنم , بلکه چنان حالی به فیلتر کننده هاش بدم که برن ابوعطا بخونن به این ترتیب که اول اونو اینجا معرفیش کنم و بعد هم هر چی فک و فامیل و دوست و آشنا داشتم آدرس رو براشون یا ایمیل کردم یا آف لاین گذاشتم یا با اس ام اس بهشون گفتم و خلاصه چنان تبلیغی کردم تا این الاغ ها یاد بگیرن چیزی رو که سیاسی نیست و ربط به کامپیوتر داره رو از مردم دریغ نکنن !!!!!!!
..
..
نتیجه گیری اخلاقی :
ضرب المثلی داریم که میگه و عدو شود سبب خیر ! این حکومت اسلامی ما توی خریت لنگه نداره و از نظر من منافق تر از اینها وجود نداره ! اینها مثلن میان کار رو درست کنن بدتر به نفع دشمن کار میکنن !!!!! بجای اینکه با روش های فرهنگی مردم ایران رو از نگاه کردن به سایت های مستهجنی مثل بی بی سی فارسی باز بدارن و کاری کنن که مردم این شبکه مزدور رو به تخمشون هم حساب نکنن , با کارهای قرون وسطایی خودشون بدتر مردم ما رو تحریک میکنن که کنجکاو بشن و ببینین این شبکه چیه ؟ و خب مردم ما هم که درک ندارن بدونن این انگلیسی ها چه حروم زاده هایی هستن و جذب میشن و سیاست های اونها رو در بین برنامه هاشون به خورد مردم ساده ایران میدن و یهو چشم باز میکنی مبینی ایران تجزیه شد یا جنگ مذهبی راه افتاد و مثل هندوستان درسته ریدن بهش ! خود من چشم دیدن اینها رو ندارم ولی از لج این ها برای رو کم کنی هم که شده , تبلیغ اینها رو کردم تا آدم بشن و بفهمن دوره کوفتمان گذشته و الان در عصر گفتمان به سر میبریم . تازه چه کشکی چه فیلتری ؟ یه فایر فاکس نصب کن , یه اکستنشن هم روش نصب کن , هر جا فیلتر بود فقط یک کلیک کن و فرررررت .. دو تا شست باد کرده حواله فیلترینگ و شبکه بی بی سی فارسی ...



........................................................................................

Sunday, January 18, 2009

ویتامین " خ " :

یکی از بزرگترین اشتباهاتی که در زندگیم مرتکب شدم این بود که موقع انتخاب بچه , پسر انتخاب کردم ! اونم سر تلقین های خانواده از دوران کودکی بود که هی میگفتن پسر یه چیز دیگه ست و دختر چیه ؟!؟ اه و اوه و پیف ... دیگه از این غافل بودم که گرگ زاده گرگ میشه !!!!!!!! به عبارتی مردهایی که الان میبینم , یه روزی همین پسر بچه های شیرین و دوست داشتنی فسقلی بودن که حالا بزرگ شدن و شدن آفت زندگی زنها !!

یه چند روزی بود میدیدم این خیارهای خونه غیب میشن ! حالا مساله خوردن خیار مهم نیست و برای خوردنه ولی اینکه ببینی توی 2 روز 5 کیلو خیار ناپدید میشه , یه چیز عجیب و غریبی بود که به عقل جور در نمی اومد . گاو هم 5 کیلو خیار رو توی دو روز میخورد , میمیرد چه برسه به آدمیزاد . این شد که تصمیم گرفتم ته و توی این پدیده غیب شدن خیارها رو در بیارم . یکی از راههای ردگیری خیار هم بو کشیدنه ! چون اولین گاز رو که به خیار بزنی , بوش پر میشه تو خونه . از همین راه هم معمای خیار کشف رمز یا زهرا شد . من بدبخت هر وقت میرفتم یه میوه بردارم از یخچال میدیدم هیچی نمونده . مخصوصن خیار که خیلی دوست دارم . خرید میکردم میذاشتم خونه و میرفتم سر کار , شب که می اومدم خونه و میرفتم سر یخچال میدیم همه میوه ها هستن بجز خیارها !
خلاصه دیروز هم رفتم 3 کیلو خیار گرفتم و گذاشتم خونه و منتشر شدم ببینم این خیارها چطوری غیب میشن ! در اینطور مواقع هم باید خودتو به خنگی بزنی و الکی مشغول کار نشون بدی تا مردها فکر کنن سرت گرمه و آتیش بسوزونن . زیاد انتظارم طول نکشید . داشتم کف آشپزخونه رو تمیز میکردم که دیدم یه چیزی ویژژژژ رفت طرف یخچال و چند دقیقه بعد هم بدو رفت بیرون . رفتم دنبال این دزد خیارخور ! چشمتون روز بد نبینه . در اتاق مرتیکه رو که باز کردم دیدم یه نمکدون گذاشته جلوی خودش , 2 تا خیار هم گرفته دستش یه گاز از این میزنه یه گاز از اون , پشت سرش هم یه من نمک میپاشه تو حلقش !!
شرط میبستم این آتیشا از سر آرتین بلند شده و اتفاقن حدسم هم درست بود وقتی به مرتیکه گفتم چرا اینقدر خیار میخوری ؟ گفت بابا گفته ویتامین " خ " داره واسه قد بچه خوبه زود قدت بلند میشه !!!!!! دیگه من بدو آرتین بدو . آخرش هم معلوم شد که چون من غدغن کردم آرتین بره سر یخچال و بهش رژیم دادم , مرتیکه رو گول میزده که بره به هوای خیار برداشتن برای آقا غذا کش بره بیاره !

تربیت کردن یه دختر بچه به مراتب از تربیت کردن پسر بچه ها آسون تره . کلن اعتراف میکنم که هر چقدر این مرتیکه سنش بیشتر میشه , بدبختی منم داره بیشتر میشه و چیزهای وحشتناکی در وجود این موجود پیدا میکنم که اصلن به ذهنم هم نمیرسید و تازه دارم میفهمم چرا مردها اینقدر ذاتشون پلیده . یکی از دلایلی که پسربچه ها یاغی میشن و کنترل و تربیت اونها خیلی سخته و در نهایت وقتی بزرگ شدن , میشن همین نخاله هایی که میبینیم ؛ اینه که یه کپی برابر اصل ناهنجار در کنار اونهاست یعنی همین آقای شوهر که پسر بچه هم درست مثل دستگاه فتوکپی ازش الگو برمیداره . حالا وای به روزی که یه نخاله ای مثل آرتین تو حونه باشه دیگه احمدی نژاد بیار باقالی بار کن ! ولی دختر بچه رو میدونی که الگوش خودتی , خودت هم میدونی چطور تربیتش کنی و هر چی هم از آب در بیاد بخاطر خودت بوده نه بابا جونش ! خلاصه اینم از ویتامین " خ " که خوبه در کتاب رکودهای گینس ثبت بشه ! خداوندا این مردا برای سیر کردن شکمشون چه چیزهایی که اختراع نمیکنن . شرط میبندم این اختراعاتی هم که مردها انجام دادن یا ربط به شکمشون داشته یا زیر شکمشون وگرنه از مرد جماعت مخترع و متفکر در نمیاد ...

تکبیر.



........................................................................................

Wednesday, January 14, 2009

ماجرای موبایل , ( +18 ) :

فکر میکنم سال 72 – 73 بود که تازه موبایل توی ایران گل کرده بود و هر کی که موبایل داشت همه دهنشون باز میموند و کلی باعث کلاس و آبرو داری بود و طبق معمول که یه چیز میاد تو ایران تا یکی دو سال اول اینقدر طنز و چرت و پرت براش درست میکنن مردم تا عمومی و عادی بشه و بعد بیخیالش میشن ! داشتن موبایل اون موقع مثل این بود که یکی هواپیمای اختصاصی داشت و خیلی عنصر مثلن با کلاسی بود و مثل امروز نبود که هر عمله جوادی دستش موبایله ! هر کی هم دستش موبایل بود اونقدر تحقیر میشد و مسخره ش میکردن که سعی میکرد پنهانی موبایل دستش بگیره . چه دزدی هایی هم که سر موبایل نشد و حتا آدم کشی و .. ! گوشی ها هم که اندازه آجر بودن . بزرگ و سنگین و چقدر هم گرون قیمت ! چقدر آدم هم از بابت همین موبایل پولدار شدن بماند . گذشت تا امروز ! امروزه هر کسی که موبایل نداشته باشه جای تعجبه و همه مچلش میکنن و بهش میخندن ! اینطوری شد که این زهرا خانم اینا هم موبایل دار شدن , جلل الخالق :

چند روز پیش مرتیکه تب کرده بود و تا دم صبح بالا سرش نشسته بودم . آرتین هم که مثل تراکتور خرخر میکرد و اصلن به تخمش نبود بچه مریضه و یکی دو ساعت هم اقلن اون بیاد مواظبش باشه تا منم کمی بخوابم !
" نمیدونم چرا همه میگن بچه مال مرده ! لابد فقط بخاطر اسپرمش ؟!؟ "
بعد هم همونطوری رو صندلی خوابم برد . از صدای زنگ خونه از خواب پریدم . هوا روشن شده بود . به زور بلند شدم و رفتم پای آیفون . چشمم افتاد به زهرا خانم که طبق معمول زل زده بود تو دوربین آیفون و فقط دو تا چشم اندازه کون مرغش با یه دماغ اندازه چیز آرتین که از مثلث چادرش زده بودن بیرون رو میدیدی ! عربده کشیدم سرش که :
- پدر سگ پتی یاره , صد دفعه گفتم تو ده متر اونطرف تر هم باشی من میتونم ببینمت اینقدر نیا زل بزن تو دوربین که اون دماغ ان و گهیت رو بچسبونی به آیفون و کثیفش کنی !!!!!!
یه قدم رفت عقب و باز زل زد به آیفون ! خداوند آدمو نصیب هر کی بکنه ولی گیر آدم خنگ و مشنگ نکنه ! چون حوصله ش رو نداشتم نمیخواستم درو روش باز کنم و پرسیدم :
- کاری داشتی ؟
شیوا خانم ؟ اگه میشه این درو باز کنین من یه چیزی آوردم ببینین شما !
- اگه غذا نذری آوردی برو بده به سوپور محل ! بدی به من صاف خالی میکنم تو چاه توالت جلوی چشمت !
شیوا خانم ؟ غذا نیست که . یه چیز خیلی مهمه ! شما باز کنین , نمیشه اینجا بگم .
موهام شکل آیکون یاهو سیخ شده بود . خسته بودم و کمرم هم درد میکرد و اعصاب نداشتم ! درو باز کردم براش و رفتم آشپزخونه یه لیوان آب خوردم تا عصبانیتم کم بشه و یه وقت ناقصش نکنم . چند دقیقه بعد پیداش شد و شروع کرد احوال پرسی . انگشتمو گذاشتم رو لبش و گفتم هیس ! مرگ ! خوبیم ! برو سر اصل مطلب . چی آوردی ؟
- از زیر چادرش یه پاکت در آورد داد دستم و گفت : آقامون برامون موبیل خریده .
چی چی خریده ؟ باز تو اسم یه چیزو یاد نگرفته , تلفظش کردی ؟ موبایل ! موبیل چیه ؟ زبون سوئدیه مگه ؟
- همون . موبایل . شیوا خانم اینو من چیکارش کنم ؟
هیچی بازش کن بذار تو گوشیت !
- آخه من که گوشی ندارم !!!!
دوزاریم افتاد برای چی اومده سراغ من و خانم گوشی میخواد . گفتم بره آشپزخونه دو تا چایی درست کنه تا برم ببینم چی دارم . گوشی های قدیمی آرتین و خودم رو نگه داشته بودم . رفتم بالا و از کمد جعبه ش رو در آوردم و اومدم پایین . گفتم بیا هر کدومو میخوای بردار . دست گذاشت روی گوشی قدمی ها که اندازه تلفن بی سیم هستن !
- تو انسان نمیشی ؟؟؟؟؟ بین این همه گوشی آجر انتخاب میکنی ؟
آخه دکمه هاش درشته !
- تو کوری برو عینک بخر , چرا دودول الاغ دستت میگیری ؟
گوشی رو از دستش کشیدم و گشتم گوشی خودمو پیدا کردم دادم بهش . نوکیا N70 . اعتباری به گوشی های آرتین نبود . سیم کارتشو باز کردم گذاشتم توش و بعد هم زدم به شارژ . بهش گفتم یه سوپ درست کنه تا این شارژ بشه و میرم کمی دراز بکشم . دو ساعتی خوابیدم و حدود ساعت 10 بیدار شدم . مرتیکه هم بیدار شده بود و نشسته بود پیش زهرا و داشت سوپ میخورد . یه دوش گرفتم و اومدم پیششون . گوشی شارژ شده بود و روشنش کردم و کارش رو یادش دادم . حالا مگه میفهمید . چشمهاش هم که جالیز درو میکرد . آخر رفتم عینک آرتین رو آوردم دادم زد چشمش تا تونست دکمه ها رو تشخیص بده . یکساعتی هم با این خنگ خدا سر و کله زدم تا تونست فقط برداشتن گوشی و قطع کردن و شماره گرفتن رو یاد بگیره ... ! دیگه آخری ها کم مونده بود موبایلو بکنم تو فلانش از بس خنگ بازی در میاورد .

دو روز بعد تو صف نونوایی دیدمش . نیشش تا چاک کونش باز بود و تا منو دید از زیر چادرش یه قلاده رو کشید و کشید و کشید تا بعد از یک متر موبایل از چاک سینه ش اومد بیرون !
- شیوا خانم ؟ ببینین آقامون چی بسته برامون ؟ اینطوری دیگه گم نمیشه !
میگفتی منم طناب رخت خونه رو باز کنم ببندی ادامه ش !!!!! مگه تو چیزت فرو کردی که اینقدر بهش طناب بستی تا از اعماقت بکشیش بیرون ؟
نیشش بسته شد و هیچی نگفت ! خاک تو سر . چند دقیقه بعد یهو دیدم صدای اذان میاد . به یه خانم دیگه که جلوم بود گفتم : ساعت 12 نشده اذان چرا میگن ؟ زهرا یهو گفت :
- شیوا خانم ؟ این صدای موبایل منه ؟
این صدای موبایل توئه ؟ قربونم بری ! روش آیت الکرسی هم میذاشتی یه وقت چشم نخوری آی کیو !!!
اینو که گفتم همه تو صف منفجر شدن از خنده ! گوشیش رو جواب داد و شوهر نکبتش بود . حالا گوشی رو برده بود زیر چادر و بلند بلند حرف میزد و فکر میکرد هیچ کس صداشو نمیشنوه ! اینقدر عشوه های خرکی و ناز و ادا برای این شوهر نفله ش در آورد که کم مونده بود بالا بیارم . مرتیکه اینقدر که ترکش خورده و بمب و موشک کنارش ترکیده و روی مین بندری رقصیده که همه جای بدنش پروتز کار گذاشت و نصف بدنش آهنیه و آدمو یاد روبوکاپ میندازه . من حتا شک دارم چیزی هم لای پاش باقی مونده باشه , با این همه من نمیدونم این چرا اینقدر تو کون این مرده میره . لابد تخم مصنوعی با چوب براش درست کردن که بچه شونم شده پینوکیو از بس که لاغره ! هر وقت میبینمش میگم چوبین خوبه ؟ شده حکایت اون ترکه که میره جنگ و ترکش میخوره و جفت تخماش کنده میشن و دکترا براش دو تا تخم از آهن و چوب درست میکنن و بعد که بچه دار میشه اسم بچه هاشو میذاره پینوکیو و ترمیناتور !!!!
حرفهاشون که تموم شد گفت : آقامون برام کلی ترانه ریختن .
- آره ؟ لابد کل سوره قرآن رو برات ریخته ؟
نه همه ش که قرآن نیست , نوحه هم هست !!!!!!!
همچین چپ چپ نگاهش کردم که خودش دوزاریش افتاد و رفت تو نوبت خودش ایستاد . نون رو که خریدم دیدم ایستاده منتظر من تا با هم برگردیم خونه . خونه که رسیدیم دیدم پسر خاله م پشت در ایستاده و انگاره تازه رسیده بود . تا دیدمش یهو یه فکری زد به سرم و فوری به زهرا گفتم :
گوشیتو بده برات کلی کلیپ و موسیقی بریزه پسر خاله م ! یه چشمک هم به پسر خاله م زدم و فهمید قضیه چیه و اونم دنباله ش رو گرفت و گفت : بله خانم , بدین براتون کلی موسیقی جدید بریزم . زهرا هم که همیشه خدا دنبال کون بدون مو میگرده , گفت پس من برم نون رو بذارم لای سفره و بیام ! تا رفت منفجر شدم از خنده و بعد به پسر خاله م گفتم : از این آهنگ های جفنگ ایرانی داری که ؟
- درست صحبت کن ! رپ ایرانی ! کلاس دارن واسه خودشون !
بینیم بابا ! میگیری چند تا از اینا براش با بلوتوث میفرستی ! داری که ؟
- دارم ولی بی ادبیه ها !
مهم نیست . تازه بی ادبی میخوام باشه . بذار رو زنگش !!!!!!!! هر چی داری بریز براش . داشتم بهش توضیح میدادم که زهرا هم پیداش شد و رفتیم تو . آقا آریتن هم تازه خیر سرشون بیدار شده بودن و تازه احساس خستگی هم میکردن بعد از 13 ساعت خوابیدن !!!! سطل و ابر رو دادم دستش و فرستادمش بره ماشین ها رو بشوره تا آدم بشه . بعد نشستیم سر موبایل زهرا و همه روب راش کپی کرد و تنظیم کرد و داد بهش و دکش کردیم . عصر که شد دیدم دوباره زنگ میزنن و زهراست . پای آیفون گفتم چی شده دوباره ؟
- شیوا خانم ؟ این موبایل من یه حرفای زشت میگه !!! دیوانه شده !
نه بابا ؟؟؟؟؟؟ چی میگه ؟
- شیوا خانم ؟ وقتی زنگ میزنه میگه گوشی رو بردار . بعد هی داد میکشه آخرش هم یه فحش های بد به من میگه !
دستمو گذاشته بودم رو گوشی و غش کرده بودم از خنده . زنگش رو همون صدای ترکه رو گذاشته بود که اولش میگه گوشی رو بردار " با لهجه ترکی " .. و هر چقدر طولش که بدین صداشو بلندتر میکنه و آخرش هم شروع میکنه فحش خوار مادر دادن ! خنده م که تموم شد دیدم همچنان زل زده توی آیفون ! گفتم :
- خب دیگه چیه ؟
شیوا خانم ؟ یه آهنگ هایی هم توش هست که خیلی بی تربیت هستن . آقامون اگه بشنون طلاقمون میدن . اینها هم نمیدونیم از کجا اومدن ؟
- خب حالا من چیکار کنم ؟
اگه میشه شما اینا رو بندازین بیرون !!!!!!!

خلاصه جاتون خالی اینقدر این منو امروز خندوند که هنوز زیر دلم درد میکنه .



........................................................................................

Saturday, January 10, 2009

این مردان گشاد :

طبق فتواهایی که این سالهاست میشنویم , مردها توی هر چیزی سرآمد زنان هستن . بر منکرش لعنت . البته اشتباه نکنین ! توی چیزهای منفی ! هر چیز بد و منفی ای که میبینی مردها توش لنگه ندارن و به همین دلیل هم هست که باید هوای مردها رو داشت و بهشون آفرین گفت چون به همین دلایل از زنان برتر هستن و احساس برتری دارن . مثل حماقت , جهالت , رذالت , شهوت پرستی , گشاداسیون و دله و شکمو بودن و ... بگیر برو تا آخر . من واقعن خوشحالم که از یک مرد پست تر هستم البته در موارد منفی و این باعث افتخاره :

یکی از نکات زندگی مردها تنبلی ژنتیکی اونهاست و اینکه این مساله به زبون عاملیانه به کالیبر بالا و به زبان کلانتری به کون گشادی تعبیر میشه ! جون به جون هر مردی بکنی , تنبلی تو خون ش موج میزنه . شاید درصدش کم و زیاد باشه ولی نمیتونی مردی رو پیدا کنی که بطور کامل تنبل نباشه ! البته اینو باید بدونین که توی هر خونه ای که زن باشه , همیشه یک مرد تنبل و مفت خور هم هست . حالا چرا ؟ به این دلیل که مردها نیمی از کارهاشون رو می اندازن گردن زنشون یا مادرشون یا خواهرشون و ... ! کلن انگار اینها زن رو اول به دیده ارضا کننده شهوت و بعد کلفت و کنیز نگاه میکنن و تصور میکنن زن خلق شد تا امورات مرد رو راه بندازه و آچار فرانسه مرد باشه ! تفسیری هم که از واژه ازدواج در ایران شکل گرفته دقیقن همینه ! مردهایی میرن زن میگیرن که میخوان به زندگی شخصیشون سر و سامون بدن . لباس هاشون همیشه مرتب باشه , خونه زندگیشون تمیز باشه و مرتب , غذاشون همیشه سر ساعت آماده باشه , مناجات شبانشون (!) یا همون سانفرانسیسکو هم براه باشه , یه پرستار مفت و مجانی برای روزهای بیماری داشته باشن , محض تنوع گپی هم با خانم بزنن , برای تداوم نسل هم چندتایی از خانم کور و کچل بگیرن و در آخر هم زودتر از زنه به لقا الله پرتاب بشن که مبادا در پیری سربار کسی بشن !!
حالا اینهمه خدمت زن به مرد رو در نظر بگیری , جای تعجب داره که چرا با وجود اینهمه حسن زنانه , همیشه خدا مردها زدن تو سر زنها و آدم حسابشون نکردن در صورتیکه تار موی زن به یه لشکر مرد ارزش داره !! یکی از همین جانورها تو خونه ما هم هست . آریتن ! این جانور اینقدر تنبله که هر چی بگم کم گفتم ! اگه روزی ده دفعه هوار منو در نیاره و اشیا سنگین خونه به سمت ملاجش به پرواز در نیان , انسان نمیشه . زبون انسان و آدمیزاد هم سرش نمیشه . هوار , فحش , جیغ , دمپایی , آجر ! اینطوری که بهش بگی تازه حرفت رو میفهمه و درک میکنه .

- چند وقت پیش کنترل تلویزیون باطریش تموم شده بود و 2 تا باطری گذاشته بودم روی میز و به آرتین میگفتم اینا رو عوض کن . آقا اینقدر تنبله که حاضر بود تلویزیون نبینه ولی نره باطری ها رو در بیاره و عوض کنه ! هر وقت هم برنامه کوفتی نود داشت , به یه بهانه میرفت خونه دوستهاش ! آخر اینقدر به این کارش ادامه داد تا من از رو رفتم و باطریها رو عوض کردم !
- هر وقت دستمال توالت تموم میشه ما مکافات داریم . وقتی من میرم توالت میبینم دستمال نیست . باید دو ساعت از اون تو عربده بکشم که برین یه دستمال بیارین برام ! آقا که به کونش نیست , حیوان که شاخ و دم نداره !
- وقتی یه چیز برمیداره , بهش میگم برو بذار سر جاش . این چیز بدبخت یک هفته همون جا میمونه تا وقتی من 2 تا جیغ بکشم سرش تا این چیز از جای اول برداشته بشه بره مثلن یه اتاق اونطرف تر . یک هفته هم اونجاست و همینطور مرحله مرحله میره جلو ـا آخر دمپایی من از پام در بیاد و ...
- قبض های آب و برق و تلفن و گاز و موبایل ها هم از اون کارهایی هست که بیشتر وقتها من باید پرداخت کنم . به آرتین که میسپارم میبینم ماه هم میگذره و یهو تلفن قطع میشه . گوشی رو که بر میداری میبینی نوار پخش میشه قطع تلفن به دلیل بدهی !!!! میگم مگه تو قبض رو ندادی ؟ تازه یادش می افته که نداده . قبلن بهانه ش این بود بانک شلوغه , منم میدادم این پیک شرکت میبرد میداد بانک . حالا که بانک ها قبض نمیگیرن و میشه از اینترنت هم پرداخت کرد , بازم زورش میاد !!!
- میگی برو ماشینو بشور , چنان آیه هایی نازل میکنه که جبرئیل رو اسمون بندری میزنه روحش . اون روز بهش میگم برو ماشین منو بشور گه گرفت , میگه بابا تمیزه چشه ؟ میگم پر از گل شده روش هر جا پارک میکنم روش مینویسن : 200 میلیون پول ماشین , دریغ از 10 تومن کارواش !!!! میگه ماشینو زیاد بشورن رنگش میره ! قیمتش کم میشه , میپوسه , رنگش کدر میشه ... یک چیزایی میگه که آدم دلش میخواد خفه ش کنه .

حالا وقتی خودشون یه کار ازت میخوان , بگی وقت ندارم , دستم بنده , گرفتارم , چنان بهشون بر میخوره که انگار به مادرشون فحش خوار – مادر دادی ! اونوقت خودشون نشستن یا لم دادن یا چیزشونو هوا کردن یا با تخماشون ور میرن و هر وقت هم بهشون میگی بیا کارت دارم , میگن گرفتاریم !!!! خسته هستیم ! وقت نداریم ! باز یه روز ما رو گیر آوردی ؟ ولی مواقع دیگه تا هر چی ازت میخوان باید بدو بری جلوشون , تعظیم کنی بگی امر بفرمایید قربان !!!!!!! تف ..

همه اینها یه طرف توی تنها چیزهایی که مردها بیش فعالی دارن یکی شکم و خوردنشونه یکی هم زیر شکمشون یکی هم دیدن بازی مزخرف فوتبال ! باورتون نمیشه با چه پشتکار و تلاش و نیرویی سعی میکنن به این سه هدف در زندگیشون دست پیدا کنن .
- برای خوردن که همیشه خدا حاضر و آماده هستن . دماغشون روزهای عادی بوی صد تا گوز و چس خودشونو نمیفهمه ولی بوی غذا و آماده شدنش رو از 200 کیلومتری تشخیص میدن !
- برای دیدن این بازی فوتبال اینقدر خفت رو قبول میکنن و اینقدر خالی میبندن و دروغ به نافت میبندن تا تو از رو بری !
- برای سانفرانسیسکو هم که نگو ! مرد ها هستن و سکس ! باورتون نمیشه . نصف شب , توی بستر بیماری , توی ماشین , موقع مسافرت , توی مهمونی , گوشه حیاط , توی حموم , هر جایی و هر حالت و هر وضعیتی که فکرشو بکنی اینها برای این کار آمادگی 100% دارن . یکی از عجیب ترین اونها اینه که من موندم طرف که خوابه , وقتی بیدارش میکنی , حالا نصف شبه , تا به آقا پیشنهاد سکس میدی اصلن انگار نه انگار خواب بوده ! آنتنش مثل چاقوی ضامن دار سیخ میشه . حالا روز عادی وقتی میگی بلند شو برو نون بگیر , فلان چیزو بیار , خرید کن , اینو درست کن و .. توی گوشش عربده میکشی , آب جوش رو سرش میریزی , سوزن در کونش فرو میکنی , مگه بیدار میشه ؟ کافیه دستت بره تو شورت آقا ! مثل داستان سفید برفی و هفت کوتوله , چشمهاش یهو باز میشه انگار نه انگار ...

خلاصه که این مرد , این جانور منو دیوانه کرده یه روز یا خودمو میکشم یا سکته میکنم یا اونو میکشم !



........................................................................................

Wednesday, January 07, 2009

غذای نذری :

من تو زندگیم خیلی کارهای عجیب و غریب کردم , حالا ارادی یا غیر ارادی یا تحمیلی که هیچ هماهنگی با روحیات و باورهام نداشته و متاسفم که گاهی کارهام باعث میشه عقایدم زیر سوال بره ولی با همه اینها خوشحالم که هیچ وقت نشده که بطور کامل عقایدم نابود بشه و همیشه اتفاقی افتاده که ماجرا برعکس شده . اینم یکی از اونهاست یعنی نذری دادن تو خونه من !!!!!!!!!!!!!!!!!

از دیروز خاله مادرم دائم زنگ میزد بهم که شیوا جان ؟ قربونت برم ! فدات بشم ! الهی خیر ببینی ! من نذر دارم خونه م جا نداره . بذار بیام تو خونه تو نذرمو درست کنم و خونه ما جا نیست . شوهرش هم هی اس ام اس میزد که گیس هاتو از ته میتراشم اگه بذاری زن من بیاد ثروت منو بده به خورد این خزب الهی های پوفیوز و مفت خور و ... ! من بدبخت هم گیر دو تا خل و چل افتاده بودم و مدام بهانه میاوردم ولی...
بدبختی این بود که من همیشه نذری گرفتن و خوردن غذای نذری رو گدایی و یه کار کثیف میدونستم و میدونم و اعتقادم اینه که اگه قرار باشه نذری درست کنیم و بریزیم تو حلق یه مشت آدم پولدار و شکم سیر و گرسنه ها همچنان گرسنه تر بمونن , این نه تنها نذر نیست که یک خود فریفتگی و کار کثیف و پول شویی شرعیه که ذات و نفسش فقط خودنمایی کردنه و به رخ کشیدن مال و دارایی و مسلمون بودن ! با اینکه چشم دیدن مسلمون ها رو ندارم ولی اگه واقعن امامی بنام علی وجود داشت در 1430 سال پیش , بهترین کار اینه که مخفیانه و در خفا بدون شناخته شدن کمکی اگر میخواهیم به کسی بکنیم , انجام بدیم نه اینکه بوق و کرنا راه بندازیم و تازه یه مشت آدم دارا رو داراتر و سیرتر کنیم که از زور کون گشادی این روزها آشپزخونه رو تعطیل میکنن و میافتن دنبال غذای نذری که یک روز غذا نپزن !
با این همه اینقدر گفت و گفت که با صد تا شرط و اما و اگر قبول کردم . گفت من فقط دو تا دیگ میارم و یک دیگ برنج و یه دیگ هم خورش قیمه . همین . قرار هم شد وقتی غذا آماده شد بار وانت کنن و ببرن محل خودشون پخش کنن غذاها رو . منم ساده , گفتم راست میگه و قبول کردم . با آرتین رفتم چند جای باغ رو نگاه کردیم یه قسمت که زمین گیاه و درخت کم داشت رو مشخص کردیم و صبر کردیم تا اینها بیان و همونجا دیگ ها رو راه بندازن .
چشمتون روز بد نبینه . دو تا دیگ شده بود 4 تا وانت دیگ و گاز و اجاق و چیزای دیگه . هر چی گفتم مگه نگفتین فقط 2 تا دیگ ؟ خاله پرید ماچ کردن که حالا دو تا با 8 تا چه فرقی میکنه و الکی الکی خونه ما رو گرفتن کردن آشپزخونه صحرایی ! 2 تا گوسفند بدبخت رو هم برداشته بودن آوردن بودن بسته بودن به درخت و منتظر قصاب بودن بیاد سرشونو ببره و آی این گوسفندا صدا میکردن و دلم ریش میشد و بغض کرده بودم براشون که حد نداشت ! هر چی گفتم من پول همین اندازه گوشت میدم برین بخرین و بریزین تو غذاتون ولی سر اینا رو نبرین , می گفتن نمیشه و اینا رو یکی نذر کرده تا باهاشون غذا بپزیم . خلاصه گوسفند ها رو سر بریدن و پوست کندن و تیکه کردن و غذاها رو هم مقداریش رو پختن و برنج ها رو پاک کردن و خیسوندن و سیب زمینی ها رو پوست کندن و تو آب گذاشتن که فردا صبح اول وقت شروع کنن به پختن . شب که اینا رفتن , کلی حالم گرفته بود و صد تا فرک میکردم که چیکار کنم و چیکار نکنم ؟ از انداختن مارمولک تو ظرف غذاشون بگیر تا سیانور و مرگ موش و روغن کرچک و نفتالین و ... بدبختانه یه نانو وجدان هم دارم و همون نمیذاشت و میگفتم مردم چه گناهی کردن ؟ با همین فکرها خوابیدم و تا صبح فقط خواب خون و کشت و کشتار و مرگ و میر میدیدم . سر بریده اون دو تا گوسفند و مردن آدمهایی که این غذاها رو میخوردن و چیزهای اجق وجق دیگه !
صبح زود از زنگ اینها بیدار شدیم و آشپزها اومدن و مشغول پختن غذاها شدن . شله زرد و سیب زمینی سرخ کرده و برنج و خورش قیمه و ... خاله مادرم هم بالای سر اینها مرتب دستور میداد و بقیه هم مشغول کار بودن و منم با مرتیکه گاهی می اومدیم نگاه میکردیم و میرفتیم . آرتین هم طبق معمول نشسته بود پای ماهواره . نزدیک ظهر که شد رفتم کمی خرید کنم برای خونه چون فردا همه جا تعطیل بود . درو که باز کردم برق از سرم پرید ! یه لشکر آدم بیرون در صف کشیده بودن و تا درو باز کردم ریختن جلو و صد تا قابلمه رفت رو هوا و شروع کردن عربده کشیدن و همدیگه رو هل دادن و کتک کاری و ... منو میگی ؟ همینطوری خشک شده بودم و به اینها نگاه میکردم و فقط تو این فکر بودم که اینا چطوری بو کشیده بودن ما نذری داریم میپزیم ؟؟؟؟ اومدم تو و درو بستم . حالا جالب بود با مشت و لگد میکوبیدن به در و فحش میدادن که چرا درو بستین و چی شد غذا ؟
وقاحت و پر رویی تا چه حد ؟؟؟ خاله مادرم اومد طرفم و گفت چی شده ؟ چرا رنگت پریده ؟ درو باز کردم و مردمو نشونش دادم , فکر کردم الان سکته میکنه , همچین ذوق مرگ شد که حد نداشت و گفت : نیم ساعت دیگه صبر کنین غذا حاضره و به همتون هم میرسه . بعد هم درو بست و اومد تو و رفت سراغ دیگ ها ! دیگه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم . برگشتم تو و لباسهامو عوض کردم و نشستم پشت پنجره و زل زدم به این دیوانه ها ! آخر به این نتیجه رسیدم که باید یه درس عبرت به این مردم مفت خور پر رو بدم تا دیگه تا عمر دارن سراغ غذای نذری نرن . رفتم سراغ کمد داروها . خوشبختانه هنوز یه کارتن روغن کرچک که برای فک و فامیل آرتین نگه داشته بودم داشتم . همه رو برداشتم و بردم آشپزخونه و دو تا بطری روغن مایع رو خالی کردم تو ظرفشویی و توشونو پر از کرچک کردم و رفتم بیرون . چشمم افتاد به ظرف روغن که کنار دیگ های برنج گذاشته بودن . دیدم کسی نیست و همه روغن ها رو خالی کردم توش . یهو یکی از آشپزها گفت : چیکار میکنی خانم ؟ چی ریختی توش ؟
- من ؟؟؟ هیچی .. روغن نذر داشتم , گفتم بریزم این تو .
اجرت با امام حسین خواهر . اتفاقن روغن کم داشتیم خوب شد ریختی !!!
بعد هم خوب روغن ها رو هم زد و شروع کرد روی برنج ها رو روغن دادن . دیگه داشتم از خوشی میمردم . غذاها که آماده شد , سر و کله آرتین هم پیدا شد . کشیدمش کنار و بهش گفتم : لب به غذاها نمیزنی ها !
- باز تو شروع کردی ؟ بابا غذای امام حسینه . صواب داره باید خورد . شفاست .
خاک عالم بر سرت ! باز تو خرافاتت گل کرد غذا دیدی شکمو ؟
- خرافات چیه ؟ آقام اینا هم فردا میپزن , همه میپزن . خرافات چیه ؟
جدی ؟ باشه پس بخور ولی مردی به من ربطی نداره ها ؟ اونوقت سر فحشو میکشی به امام جونت . این خط این نشون ببین کی گفتم !!!!!!
ادای منو در آورد و رفت و یه ظرف یکبار مصرف بزرگ برداشت و پر کردن براش و اومد نشست مشغول خوردن . خاله مادرم هم اومد گفت بیا بخور ببین چطور شده ؟ گفتم من لب نمیزنم .. میدونین که ! مرتیکه رو بغل کردم و رفتیم توی خونه و املت درست کردم برای دوتایی مون و نشستیم خوردیم . بعد از ناهار اومدم بیرون و دیدم دارن غذاها رو پخش میکنن . دلم میخواست فیلم میگرفتم چطوری مردم خودشونو جر میدادن برای یه ظرف غذا . باور کنین این مردمی که برای یک ظرف غذای مفت و مجانی همدیگه رو انگشت میکنن و هل میدن و فحش میدن و کتک کاری میکنن , فردا که این طرح جنون آمیز احمدی نژاد " آزاد کردن سوبسیدها " پیاده بشه , همدیگه رو خام خام میخورن !!!!! حالم از دیدن این مردم گدا صفت خراب شد و داشتم بر میگشتم که زهرا خانم از روی بالکن داد کشید :
- شیوا خانم ؟؟؟؟ شما دارین نذری میدین ؟
کم بود جن و پری , یکی هم از دیوار پرید !!!!! تا دیدمش صورتمو خون گرفت و اومدم دق و دلیمو سرش خالی کنم که یهو یاد کرچک افتادم و گفتم : آره عزیزم , یه قابلمه بیار برات پر کنم . نذاشت حرفم تموم بشه و وسط حرفم رفته بود توی خونه . چند دقیقه بعد هم پتی یاره خانم پیداش شد و از زیر چادرش یه قابلمه به بزرگی نصف هیکلش در آورد داد دستم !!!!! من نمیدونم سه نفر آدم که یکیش بچه ست و یکیش هم جانباز 90% که اگه بگوزه میشه مفقود الاثر و خودش هم که انسان نیست , چقدر شکم داره که یه قابلمه اندازه 10 لیوان برنج برداشته بود آورده بود ؟!؟ زوری یه لبخند تحویلش دادم و کلی خودمو کنترل کردم تا فحشش ندم و گفتم وایسا الان برات پرش میکنم ! رفتم و به آشپزهایی که داشتن غذا میکشیدن گفتم اینو برام پر کنین . اونا هم فکر کردن مال منه و حسابی پر و پیمونش کردن و یه ملاقه هم روغن (!) دادن روش و قابلمه رو برداشتم بردم براش . انگار دنیا رو داده باشن بهش . اینقدر تشکر کرد که کم مونده بود با لگد پرتش کنم بیرون .
یکساعتی طول کشید تا همه غذاها پخش شد و باقی رو هم بار وانت کردن بردن محل خودشون پخش کنن . وقتی اومدم خونه دیدم آرتین پیداش نیست .. رفتم پشت در توالت و همون صدای گوزیدن هاش که به گوشم رسید فهمیدم کرچک اثر کرده !!!!! بشکن زدم و اومدم پایین . همین موقع تلفن زنگ زد . فیروزخان بود . الو نگفته شروع کرد نفرین کردنم . صبر کردم نفسش بند بیاد , بعد گفتم : فیروزخان مژده بده که ثروتت در راه حلال صرف شد .
- باز تو چه آتیشی سوزوندی ؟ یالا بگو .
به یه شرط !
- چه شرطی پدر سوخته ؟
به شرط یه بطری شراب ؟
- قبوله ولی به شرطی که شیطان پسندانه باشه . زودباش بگو ببینم چه آتیشی سوزوندی ؟
جریان کرچک رو که براش تعریف کردم , از خوشحالی پشت تلفن تنوره میکشید ... گفت اگه میدونستم , مرگ موش هم برات میفرستادم !!!!!!!!!

طبق حسابی که کردم حدود سه هزارتا ظرف یکبار مصرف توی محل ما پخش شد و حدود هزار و پونصد تا هم بردن . درسته اینقدر کرچک کل روده های امت اسلام رو خالی نمیکنه , ولی همون به هر کس یک قاشق مربا خوری کرچک هم رسیده باشه , اقلن سه پرس اسهال دبش و دلپیچه سه ریشتری متوسط تحویلش داده و از دماغش در اومده !!!



........................................................................................

Saturday, January 03, 2009

جهنم :

حرف از جهنم که میشه باید بدونین منظورم کجاست ؟ من یکی تا به امروز زنی رو ندیدم که از خانواده شوهرش دل خوش داشته باشه . اگه شما دیدین بدونین یا اون زنه مثل سگ دروغ میگه یا اینکه خل و چله یا داره جا نماز آب میکشه و تو کون شوهره میره واسه خود شیرینی !!! حالا وقتی هم صحبت جهنم میشه , یعنی خونه ننه بابای آرتین ذلیل مرده رفتن . چنان عذابی از بودن بین فک و فامیل های اینها میکشم که اگه قرار بشه خدا منو زنده زنده تو آتیش جهنم اون دنیا بسوزونه , با کمال میل قبول میکنم ولی حاضر نیستم یکساعت ور دل این دگوری ها بشینم !!!!!!
بابای آرتین هر سال محرم که میشه هیاتش رو راه میندازه و کوچه رو طاق میبندن و پارچه نوشته میچسبونن و دیگ میذارن و پرچم و دیوونه بازی و بیا و ببین چه تشکیلاتی ! یه مشت در و دیوونه تر از خودشون هم میان کمک و عزاداری و سینه زنی و عربده کشی و آخوند میارن و طرف هم به شدت سعی میکنه اشک اینها رو در بیاره تا صوابهای فجیعی ببرن ! یه حسینه هم پشت خونشون دارن که به خونه اینها راه داره و خونه پدر بزرگ آرتین بوده و وقتی به لقا الله پرتاب میشه میچسبونن به خونه خودشون و اونو میکنن جای عزا داری ! اینو گفتم فضا دستتون بیاد !
ننه آرتین هم از دیروز کلید کرده بود که مراسم داریم و باید بیایین . هر چی بهانه جور کردم فایده نداشت . آرزو میکردم کاش زیر تریلی 18 چرخ رفته بودم . به هر حال زندگی مشترک یه چیزایی داره که یکی از اونها همین کنار اومدن هاست و دیگه خودتم بکشی مجبوری بعضی وقتها از خود گذشتگی کنی و شیاف شهادت رو تنقیه کنی به خودت و بری خونه مادر شوهرت جوووونت !!!!
از دیروز که دعوت شدم تا امروز عصر که قرار بود بریم , فقط آرزو میکردم سنگی , موشکی بمبی زلزله ای چیزی بیافته رو سرم تا از رفتن به اونجا نجات پیدا کنم ولی طبق معمول که در این مواقع همیشه خدا خوب میشه , هوا عالی و آفتابی , سلامتی در بالاترین حد ممکن و تمام اتفاقات ناهنجار و فجیع و بد ناپدید میشن و اتفاق نمی افتن , هیچ بلایی هم سر من بدبخت نازل نشد . دیگه نا امید شدم و لباس پوشیدم و راه افتادیم بریم که درست دم در , سر و کله خواهرم و دختر خاله م پیدا شد و منم از خدا خواسته فوری گوشی تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به مادر آرتین که مهمون برام اومد و شرمنده !!!!!
چشمتون روز بد نبینه ! تا فهمید مهمون ها کی هستن گفت برشون دار بیار .. چه بهتر بیشتر میشیم . بهشون که گفتم , نیششون باز شد و گفتن باشه میاییم !!!!! هر چی اشاره میزدم که بگین نه ... اونا بدتر میکردن و میگفتن چی چی و نه ؟ بگو آره ! همین مونده بود که ما سه تا با هم بیافتیم ! کلن از بچگی ننه باباهای ما سعی میکردن توی مهمونی ها ما بچه ها با هم نباشیم و همیشه ما رو به شکلی از هم جدا میکردن وگرنه یا پسرهای فامیل اتفاقات هولناکی (!) براشون می افتاد یا یه شری درست میشد و یه جا رو منهدم میکردیم .. منم با این پیش زمینه , میدونستم سه تامون به هم بیافتیم یه گندی بالا میاد که بدبختی و بی آبروییش میمونه فقط برای من بیچاره و اینا که کونشون نبود . دیگه همینطوری خار چشم مادر آرتین هستم و کافی بود یه خرابکاری هم بکنیم و دیگه تا قیامت احمدی نژاد بیار باقالی بار کن !!!
بدبختی اینه منم وقتی با اینها هستم , هیپنوتیزم میشم و شرارتم فوران میکنه و کنترل ندارم .. هر چی خواستم منصرفشون کنم قبول نکردن و تازه گفتن با هم باشیم کلی حال میده !!!!!!! آرتین هم ذوق میکرد و میگفت خیلی خوبه و همه با هم بریم ... ولی معنی این حال دادن رو فقط میدونستم و بس ...
حالا ریخت و لباسهاشون خیلی باحال بود . خواهرم که مداد رنگی , اون یکی هم انگار از کربلا اومده , سر تا پا سبز ! منم که مشکی رنگ عشقه ! سه تامون با هم میشدیم پرچم فلسطین !!!! سر راه مرتیکه رو طبق معمول دادم دست خاله مادرم و رفتیم . تا برسیم فقط نصیحتشون میکردم که تو رو هر کی رو دوست دارین این یه روز رو خرابکاری نکنین و اونا هم هی غش غش میخندیدن و منو مچل میکردن که چی شده مثبت شدی ؟ و از مادر شوهرت میترسی ؟ حساب میبری ؟ منم فقط حرص میخوردم و جوابی نمیشد داد .. آخه بدبختی این بود من اینقدر از خانواده آرتین اینا برای اینا جوک و چرت و پرت گفته بودم و ضایعشون کرده بودم که کافی بود یکی از اینا دهن باز کنه و یکی از خاطرات گل و بلبل من از اونا رو جلوی اینها بگه و دیگه واویلا ! بدتر از همه اینکه نه اونا نه اینا خانواده آرتین رو ندیده بودن و مشکل هم همین بود مخصوصن این خواهر دیوانه من که 90% عمرش رو اصلن ایران نبود و تازه چند ساله اومده ایران و هیچی از فرهنگ ایرانی نمیدونه و توی این مدت هم تا تونسته گند بالا آورده و ریده تو روابط خانوادگی فامیل بخاطر دهن لقی و رک بودنش !! خلاصه تا وقتی رسیدیم فکر کنم 10 کیلو لاغر شدم . کوچه پر بود از آدم های سیاه پوش که میرفتن و می اومدن . مطمئن بودم تمام فک و فامیل جمع و جور اینها (!) الان توی خونه هستن . دم در آخرین التماس هام رو کردم و زنگ رو زدم و در که باز شد رفتیم داخل . طبق معمول خر تو خر . عروس های مادر مرده در حال کلفتی و مادر آرتین در حال دستور دادن و بابای آرتین و مردای دیگه در حال هوا کردن چیزاشون !!!!
اونا که ما رو دیدن خشک شدن , این دوتا مخصوصن خواهرم هم که اینا رو دید برق از چشماش پرید و بعد از چند ثانیه برگشت گفت : اینجا دیوونه خونه ست ؟؟؟؟ انگار یه پارچ آب یخ ریختن رو کله م .. خوبه فاصلمون با اونا زیاد بود و کسی نشنید . مادر آرتین اومد استقبال و یه نگاه به من انداخت و یه نگاه به اونا و نیشش باز شد !!! فقط خدا میدونست چه نقشه شومی تو کله این زنیکه پتی یاره شکل گرفت که اینطوری نیشش باز شد ؟!! با یه لشکر آدم سلام و احوالپرسی کردیم و رفتیم توی خونه . تو دلم گفتم الان باز یه لگن پیاز میذاره جلوی من بدبخت میگه پوست بکن .. تو این فکرا بودم که دختر خاله م گفت : شیوا ؟ مامانت میدونه تو با اینا میگردی ؟؟؟
- نه ! بتوچه اصلن ؟ فضولی مگه ؟
میخوای چند تا عکس بگیرم براش بفرستم ؟
- تو اینکارو بکن منم مشت مشت موهاتو میکنم میذارم کف دستت !!!!
خواهرم از اونور گفت :
- شیوا اینا جیپسی هستن ؟
باز تو حرف زدی ؟؟؟؟؟ دو ساعت تو ماشین التماس کردم یه امروز اون حلقتو باز نکن !
- خب فقط سوال کردم .
بیخود سوال کردی . سرت به کار خودت باشه !!
یکی از عروس ها برامون چایی آورد و یکی دیگه هم میوه و رفتن . بعد سر و کله مادر آرتین پیدا شد و همون لبخند مرموز روی لبش بود . نشست کنار خواهرم و دستشو گرفت و شروع کرد تعریف کردن و سوال کردن ! شرشر عرق سرد میریختم و قشنگ حس میکردم قطره های عرق چکه چکه میریزه تو تنم ... زیاد هم طول نکشید و خواهرم برگشت بهش گفت :
- شما لزبین هستین ؟
داشتم چایی میخوردم که پرید تو گلوم .. ! مادر آرتین گفت : چیزبین یعنی چی ؟
+ هیچی مادر جان . یه چیز خارجی گفت یعنی شما خیلی با سلیقه هستین !
الهی من قربون این دختر خوشگل بشم ... دارمش !!!!!!
- ولی من لزبین نیستم . قربون شیوا برین !
شیوا جان این چی میگه ؟
+ هیچی .. این زیاد خارج بوده هنوز عادت نداره به اینجا ولش کنین ..
مادر آرتین دستمو گرفت و گفت بیا کارت دارم ! رفتیم کنار و بهم گفت : خواهرت ازدواج کرده ؟
- بله ؟؟؟؟ نخیر .. چطور ؟؟؟؟؟
یه شوهر خوب براش سراغ دارم . پسر همین حاج خلیل .. تو که ندیدیش ولی این پسر مثل دسته گل میمونه . مومن , نجیب و .... این هی میگفت و من اصلن حواسم نبود و از این وحشت داشتم به گوش خواهرم برسه و مطمئن بودم سر مادر آرتین رو میبره !!! حرفهاش که تموم شد رسید به دختر خاله م و گفت واسه اونم امشب یکی رو پیدا میکنم و بعد هم صورتمو بوسید و رفت .. برگشتم پیش بقیه . خواهرم گفت : اینکه خیلی پیر بود . یه جوون پیدا میکردی واسه خودت ..
- گمشو ! دیوانه . هر چی میکشم از دست شما دوتاست . صد دفعه گفتم نیایین . همین حالا بگم . شما دو تا امروز گند بزنین من پوست جفتتونو میکنم توش کاه میکنم میذارم گوشه اتاق مهمون خونه !

هوا که تاریک شد کم کم سر و کله زنها و مردها پیدا میشد و خونه شلوغ و شلوغتر . مادر آرتین اومد سراغمون و گفت بیایین بریم حسینیه برای چی اینجا نشستین ؟ بلند شدیم که بریم , برگشت گفت : خواهرت لباس مشکی نداشت ؟ قرمز پوشیده !! بذار براش یه چادر بیارم ... اون که رفت خواهرم چشمهاش خون گرفته بود و اومد جیغ و داد کنه که گفتم :
- ها ؟ مرگ ؟ زهر ! چیه ؟ داد بزنی میکشمت ! چشمت کور نمی اومدی . حالا هم تو چادر کله ت نندازی همه این آدمایی که اینجان بهت تجاوز میکنن !
مادر آرتین هم با چادر پیداش شد و داد دستش و اونم از ترس سرش کرد و راه افتادیم . هر چی از این جاها متنفرم و بدم میاد , همیشه هم گیرش می افتم . جالب بود سه تا شیطان مجسم رو آخه چه به اینطور جاها ؟ گفتم بریم ته سالن که گندی هم اینا بالا آوردن کسی نبینه و نشنوه ! نصف حسینیه رو زنونه کرده بودن و نصفش مردونه و با یه پارچه سیاه از وسط نصف شده بود . یه آخوند هم وسط اون جلو نشسته بود و داشت وراجی میکرد . یه کم زرت و پرت کرد و بعد چراغ ها رو خاموش کردن و فقط یه چراغ روشن گذاشتن و گریه و زاری و سینه زنی شروع شد .
من وسط نشسته بودم و این دو تا نخاله هم دور من ! آخونده روضه میخوند خواهرم با ریتمش بشکن میزد و هی به چپ و راست متمایل میشد , دختر خاله م دست میزد و منم هی میکوبیدم تو سر خودم که چرا این خل و چل ها رو برداشتم آوردم !!!! بلند شدم جامو با خواهرم عوض کردم که نکنه الان شر بشه . تا نشستم خانم بغل دستیم منو بغل کرد و گفت اااااای حسین فدای سر بریدت ... اینقدر حالتش با مزه بود که غش کردم از خنده ! یهو سرشو از رو سینه م بلند کرد و زل زد تو چشمام . دیدم خراب شد و زدم الکی زیر گریه ... خودشو کشید کنار و شروع کرد پچ پچ کردن با خانم کناریش ! یه نیم ساعتی چرت و پرت گوش کردیم که دیدیم یهو همه بلند شدن ایستادن . ما هم وایسادیم . بعد دیدیم دارن سینه میزنن و همه عربده میکشن . حوصله م سر رفته بود و فقط دنبال بهانه بودم بزنم بیرون . خواهرم گفت : شیوا بیا یه کم اینا رو اذیت کنیم ! خودم هم بدم نمی اومد و قرار شد هر کدوم یه حالی به اینا بدیم طبق تخصصمون . دختر خاله م گفت : شیوا من میخوام بچُسم !!!!!
از بچگی به دختر خاله م میگفتیم قورباغه ! وقتی میچُسید به شعاع یک کیلومتر از حیات خالی میشد !!!!! هر چی گفتم نکنی این کارو و خودمون خفه میشیم , گفت : نه و باید اینکارو بکنم و خلاصه چشمتون روز بد نبینه ! چند لحظه بعد بود که دماغم سوخت و یکی دو تا از زنها هم شروع کردن با چادر باد دادن و چند تاشون رفتن کنار و یکی دو تا هم رفتن یه جای دیگه و دورمون یهو خلوت شد ! بعد توبت خواهرم شد . گفتیم تو میخوای چیکار کنی ؟ گفت من موش میندازم تو جونشون !!!! از جیبش یه موش سفید آزمایشگاهی در آورد و گفت ایناش .
این خواهر من ژنتیک میخونه و موش های بدبخت رو سلاخی میکنه و همیشه تو شورت و کرست و جیب و تنش و هر جایی از تنش یه موش پیدا میشه ! نمیدونم این موشه رو چطوری آورده بود با خودش ؟!؟ گفتم الان موش بندازی میندازنمون بیرون . بذار من شاهکارمو انجام بدم بعد تو موش ول بده .
یه مهر نماز گنده دیده بودم اون جلوی در رفتم برش دارم بندازم تو جیب مانتوی این خانم جلوییم ! رفتم جلو سراغ مهر ولی پیداش نکردم . دم در بودم و گفتم برم یه هوایی بخورم و بیام . رفتم تو حیاط . چشمم افتاد به یه آجر که تو باغچه افتاده بود . رفتم برش داشتم و داشتم می رفتم تو که دیدم آخونده از در اونوری اومد بیرون و تا منو دید گفت : خواهر این دستشویی کجاست ؟ اون سمت حیاط رو نشونش دادم و رفت . از دور میدیدمش . عبا و عمامه ش رو در آورد و گذاشت روی جا رختی کنار در توالت و رفت تو . اینور اونورمو نگاه کردم دیدم کسی نیست و بدو رفتم عمامه آخونده رو برداشتم و چپوندم زیر مانتوم و رفتم توی خونه . کسی نبود . رفتم توی توالت و عمامه آخونده رو در آوردم و مشغول جر دادنش شدم ! حالا مگه یکی دو سانت بود ؟ 6 متر پارچه رو پیچیده بودن و لامصب هر طرف رو پاره میکردی تمومی نداشت . خلاصه یک ربعی طول کشید تا تیکه پاره ش کردم و بعد مشت مشت میریختم تو چاه توالت و هی سیفون میکشیدم تا تموم شد . درو که باز کردم و اومدم بیرون برق از سرم پرید . هفشده تا زن پشت در توالت صف کشیده بودن . تا منو دیدن خندیدن . یکیشون گفت : شکمتون انگار خیلی خراب بود ؟ فهمیدم منظورش صدای جر دادن پارچه بوده که شبیه صدای گوز بود و سیفون کشیدن های پشت سر هم و ... فوری در رفتم و اومدم بیرون و آجر رو برداشتم و رفتم تو .
گفتن چرا دیر کردی ؟ شاهکارمو براشون گفتم و ترکیدن از خنده . آخونده هم پیداش شد و تا رفت رو منبر گفت : بعضی ها با ما روحانیون شوخی های ناجور میکنند . اگر از دولت دل ناخوش دارید آخر چرا سر ما روحانیون خالی میکنید . بنده نمی دانم کدام آدم مردم آزاری این عمامه ما را به سرقت برده است ؟ اگر انسان است , خدا را قبول دارد , خودش بیاید آنرا بگذارد از همان جا که به سرقت برده است . بعد هم شروع کرد ادامه اراجیفش رو خوندن . صبر کردیم تا دوباره مردم جو گیر بشن ! گریه ها که بلند شد , آجر رو انداختم تو جیب مانتوی خانم جلوییم . داشت سینه میزد و یهو یه وری چپ شد و جیغش رفت هوا ... حالا من بخند این دو تا بخند و گند زدیم به حسینیه . زنهای دیگه هم که دیگه صبرشون از دست خندیدن ها و مسخره بازیهای ما تموم شده بود چپ چپ نگاهمون میکردن . دوباره قیافه مظلوم ها رو گرفتیم و سرمونو انداختیم پایین . ده دقیقه بعد خواهرم موشش رو در آورد و ول داد روی سر خانم جولییش و خودش هم یهو جیغ کشید : مووووووووووش ... کل قسمت زنونه ریخت به هم و مردها از اونور زدن زیر خنده و آخونده هم گفت لا اله الا الله ... زنها جیغ میکشیدن و میپریدن هوا و اونا جیغ بکش ما غش غش بخند . خلاصه سر و کله مادر آرتین و چند تا از زنهای دیگه پیدا شد و بقیه هم شروع کردن از ما گفتن و چشمتون روز بد نبینه گرفتنمون و انداختن بیرون .. کور از خدا چی میخواد ؟ اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه .

ادامه دارد ...



........................................................................................

© تمام حقوق و مزايای این سایت متعلق به شخص شيوا میباشد

Design By Shiva © 2001