فرياد بي صدا

Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18  

Monday, March 31, 2008
تهرانگردی , لطفعلی خان زند :

تهران کلان شهریه که جاذبه های گردشگری خیلی زیادی داره ولی متاسفانه بیشتر اونها یا متروکه موندن یا تخریب شدن توسط دولت اسلامی در جهت محو ارزشهای اصیل ایرانی و یا خیلی ها از اونها بی اطلاع هستن و خبر ندارن . بافت قدیمی شهر تهران که بیشتر در منطقه بازار قرار گرفته یکی از نقاطی هست که مثل تار عنکوت در هم پیچیده ست و بسیار مرموزه . اماکن و مکان های بیشماری در این منطقه وسیع قرار گرفته که کمتر کسی از اونها با خبره و بطور اتفاقی یا شانسی شاید چشمتون بهشون بخوره و کشف رمز یا زهراش کنین ! من هرگز نتونستم تمام بازار رو بگردم و تمام دفعاتی که رفتم برای گردش , نفهمیدم از کجا به کجا دارم سر در میارم و از هر جا وارد میشی به یه جای جدید میرسی یا فقط دور خودت میچرخی . خیابونهای باریک مملو از جمعیت و ازدهام بیش از حد و محیطی که رسیدن بهش با ترافیک سنگین همراهه و در نهایت بی برنامگی ساخته شدن خود بازار تهران و پیچ در پیچ بودنش باعث شده کمتر شناخته شده باشه و بیشتر بعنوان محل کسب و کار مشهور باشه تا منطقه ای دیدنی و توریستی . آدرس هر نقطه از بازار رو از کسی سوال کنین , بهتون فوری آدرس میده ولی اینکه چطور برسین به مقصد و اینکه دیگه چه جاهایی وجود داره , چیزیه که تا ندونین و سوال نکنین کسی به شما نمیگه !!! بازار برای من همیشه با مسجد شاه و سبزه میدان شروع میشه و به ناکجاهای عجیبی ختم میشه که در نهایت از ترس گم و گور شدن , آدرس مبدا رو میپرسم و بر میگردم به مسجد شاه و ادامه مسیر بازگشت به خونه ! در بعضی نقاط بازار هم که جاهای دیدنی وجود داره تجمع فروشندگان و مردم و یا قرار دادن اشیایی برای جلوگیری از ورود مردم یا موتور و ... باعث به هم زدن بافت سنتی شده و بد سلیقگی و زشتی عجیبی به محیط داده که آدم از خیر دیدن و عکاسی میگذره . در صورتیکه در تمام کشورهای دنیا , به جاهای تاریخی و سنتی اهمیت عجیبی میدن و بازسازی میکنن و محیط رو طوری طبیعی کلوه میدن که وقتی کسی قدم به اون مکان ها میذاره واقعن حس میکنه که رفته در دل تاریخ و خودشو توی 100 یا 200 سال پیش حس میکنه ! ولی در اینجا مدرنیته و سنت به شکل چندش آور و جوادی با هم گره خورده و ریده به هویت و اصالت و سنت و تاریخ .
یکی دیگه از نمونه های قابل ذکر بسیار مهم , استفاده واقعن جاهلانه از فضای سبز برای مکانهای تاریخی بوده . کاخ های گلستان و سعدآباد و نیاوران و مرمر و خیلی جاهای دیگه رو وقتی نگاه میکنی عملن قابل عکاسی نیستن . درخت ها طوری جلوی ساختمان ها رو سد کردن که نمیتونی هیچ عکسی بگیری و فحش خوار – مادر رو نثار باغبان و معمارش میکنی . 150 سال قبل که درختها کاشته شده و ارتفاع اونها یکی دو متر بوده , خوشایند فلان شاه و وزیر بوده ولی بعد از 150 سال که درخت سر به فلک کشید و شد چیز رستم , نه میشه اون درخت رو قطع کرد و نه نمای ساختمان ها رو پاک سازی . چراغانی های زشت و بدنما با چراغهای پلاستیکی هم که شده زینت ساختمان های تاریخی ما و نمیدونم کدوم آدم دهاتی ای با دیدن چراغهای رنگی مجالس رو حوضی , خودشو مثلن 150 سال قبل تجسم میکنه ؟!؟ درد بزرگیه اینها و در بزرگتر ویرانی و توجه نکردن به اونهاست . کاشی هایی که غیب میشن , ساختمانهایی که ویران میشن , سقف هایی که فرو میریزن و بناهایی که با خاک یکسان میشن و برج بجای اونها سبز میشه , خانه های تاریحی ای که تبدیل به مهد کودک و اتاق سرایداری و .. میشن و یا حتا در بهترین حالت وقتی هم بازسازی میشن , حالت سنتی و قدیمیشون رو از دست میدن و هویت و اصالتشون از بین میره و این قضیه سر درازی داره که حل بشو نیست و آیندگان تف و لعنتیه که نثار ما میکنن برای نابود کردن ریشه های خودمون :

رفته بودم کاخ گلستان . خیلی سال پیش دیده بودم ولی ایندفعه میخواستم عکس بگیرم . دیدم نوشتن عکاسی از داخل ممنوعه و منم برای همین بلیط نخریدم و رفتم فقط از محوطه و ساختمون هاش عکس بگیرم . وارد شدن به مکان های تاریخی یه حس خاصی در آدم ایجاد میکنه . این مکان , اولین حسی که به آدم میده یه حس بی قراری و دلچسب نبودنه . انرژی منفی عجیبی داشت کل مجموعه و احساس دلتنگی و غم بهت دست میده . انگار تمام حق مردم ایران در طول تاریخ ننگین قاجاریه در اینجا جمع شده تا گریبان سلسله منفور و بی لیاقت قاجاریه رو بگیره . سلسله ای که مثل حکومت اسلامی به ایران خیانت کردن و تمامشون با خواری و بیماری و بدترین وضع ممکن به درک واصل شدن . کشتارهایی که در کاخ صورت گرفت و جنایاتی که در حق مردم روا داشتن همه تبدیل به انرژی منفی ای شده که در این مکان بخوبی حس میشه و احساس بدی به آدم دست میده . در صورتیکه وقتی در کاخ های دیگه قدم میزنی , احساس طراوت میکنی و فضای اونجا بهت آرامش میده ... اما در اینجا چیزی جز غم و نفرت و حسی ناخوشایند برات به همراه نداره ... ( شرح مفصل در مطلب آینده )

آرامگاه لطفعلی خان زند رو توی منطقه بازار تهران پیدا کردن عجیب بود ! بطور اتفاقی چشمم به تابلوی زشت و زنگ زده سبز رنگی افتاد که با رنگ و بصورت دستی عبارت آرامگاهش رو نوشته بودن .
http://farm3.static.flickr.com/2153/2374940688_386f7c64c9_o.jpg
بعد از کلی پرس و جو محل رو پیدا کردم . امامزاده ای که مثل هزاران امامزاده دیگه مثل قارچ سمی سر بر آورده بود و شده بود محل دفن لطفعلی خان زند . در همون بدو ورود به محل امامزاده , چشم غره های مردم هم شروع شده بود . محلی که مردم بسیار متعصب و مذهبی ای داره . اینو وقتی بیشتر می فهمین که ده دقیقه ای توی بازار قدم بزنین . افرادی رو میبینین که دارن راه عادی شون رو میرن و مثل کیلومتر شمار ماشین , صلوات ول میدن ! یا وقتی چشمشون به تو میافته دمی می ایستن و چپ چپ نگاهت میکنن و با اخم رد میشن و یا در مورد حجابت بهت تذکر میدن و ... !
http://farm4.static.flickr.com/3042/2374734674_0d2e440d3a_b.jpg
http://farm4.static.flickr.com/3053/2374734684_3528ab52a1_o.jpg
اینجاست که آدم متوجه میشه ریشه اسلام انگار در بعضی جاها هرگز خشک نمیشه .
دوربین رو که در آوردن , یکی هوار کشید : خانم عکس نگیر . هنوز تو شوک این نعره بودم که یکی دیگه از پشتم عربده کشید : بگیر خانم بگیر . ارث پدرش که نیست بگیر !
یکی از حجره دارها بود که به سرایدار امامزاده توپیده بود . سرایداره هم که دید طرف صداش رساتره کوتاه اومد و اومد نزدیک و گفت نذر آقا یادت نرده ! مثل همیشه دعوای پول بود ! با پول همه چیز آسان شود ... هزاری رو که بهش دادم خودش راهنماییم کرد و تا پای گور نبشته لطفعلی خان منو برد و قفل در رو باز کرد و اشاره کرد برم تو و بیرون ایستاد .
http://farm4.static.flickr.com/3160/2374734678_24dd723049_o.jpg
اتاقکی شبیه پاسیو که توش پر از گلدون بود و به دیوارش لوحی سنگی زده بودن و در کنارش عکسی از لطفعلی خان و در پایین هم سنگ قبر . مطابق معمول با بی سلیقگی تمام تزئین شده بود ! چندتایی عکس گرفتم و اومدم برم که سرایدار گفت : پس فاتحه چی شد ؟
- فاتحه ؟ من که مسلمون نیستم !
هزاری رو در آورد و پرت گرد جلوم و گفت : پول غیر مسلمون خوردن نداره و رفت ...
http://farm3.static.flickr.com/2074/2374734698_3201568c31_o.jpg
دیگه این مدلیشو ندیده بودم . از اطراف چندتایی عکس گرفتم و اومدم بیرون . خود محیط امامزاده به همه چی شباهت داشت جز همون امامزاده ! یه طرف اجاق و دیگ های بزرگ یه طرف کلی کبوتر . یه طرف مرغ و خروس . یه طرف 2 تا کامیون . یه قسمت گل کاری بود و خر در چمن خوبی بود ! بازار هنوز خلوت بود و بعضی قسمت ها کلن تعطیل .
http://farm4.static.flickr.com/3149/2374940700_bf71438c36_o.jpg
http://farm3.static.flickr.com/2034/2374940716_7853244cdb_o.jpg
http://farm3.static.flickr.com/2399/2374940710_658d2d1bb7_o.jpg
بازار به این شکل رو خیلی دوست داشتم ببینم و فکر میکردم خیلی زیباست ولی در عمل فهمیدم بازار با چراغهای رنگی و موج جمعیت و فروشندگانش بازاره و بدون اونها لطفی نداره .

ادامه دارد ...



........................................................................................

Saturday, March 29, 2008

بازدید نوروزی :

هیچی مثل این خبر که مادرم تصمیم گرفته دو هفته بیاد ایران نمیتونست اینقدر منو وحشت زده کنه ! اونم به همراه پدرم . گل و بلبل با هم . یکی از یکی خل و چل تر !!!!! هر کدومشون به تنهایی برای ایالتی بس هستن و همین مونده بود جفتی با هم پاشن بیان ایران و احمدی نژآد بیار باقالی بار کن . بابا که به نسبت مادرم دموکرات تره , اگه ولش میکردم آرتین رو سینه دیوار میذاشت و تیربارون میکرد وای به مادرم که کافی بود چشمش به این نره خر جواد می افتاد و خدا میدونه چه الم شنگه ای به پا میکرد ! مطمئن هم بودم که اولین حرفش اینه که : این همه سال شوهر نکردی بعد رفتی این لندهور رو پیدا کردی که چی بشه ؟؟ خلاصه از وقتی این برق فشار قوی به ما وصل شده , روزی 2 – 3 بار دارم زنگ میزنم بهشون که از خر شیطون پیاده شون کنم تا ایران پیداشون نشه وگرنه یا من باید از ایران برم یا آرتین رو از ایران فراری بدم تا چشم اینا به آرتین نیافته . نمیدونم کدوم دکتر احمقی به مادرم اجازه سفر داده و خدا خفه ش کنه . تا همین چند ماه قبل دکترش گفته بود حق پرواز و سفر و .. رو نداری و حالا یهو چی شده بود که میتونست 12 ساعت تو هواپیما بشینه , نمیدونم . به هر حال از شما امت شهید پرور استدعا دارم به زندگی من دعا کنین تا این سفر انجام نشه وگرنه کلی اتفاقات فجیع پیش میاد که خنده ش مال شماست , اعصاب خردی و در به دریش مال من بدبخت ...

به هر حال , امسال سوت و کورترین نوروز عمرم بود و عالی . خلوت و باحال . یکسری از فک و فامیل هامون به لقا الله پرتاب شده بودن بعد از 90 – 100 سال و از شرشون خلاص شدیم و از لیست دید و بازدیدها خط خوردن . خدا به عزرائیل رحم کرد !! یکسری هم شعورشون بالا رفته و رفتن مسافرت و بازم چه بهتر . این چندتایی هم که موندن , همه آدمهای باحالی هستن و آدم حال میکنه از وجودشون فیض الهی ببره مثل فیروزخان شوهر خاله مادرم یا شوهر خاله م و همین زهرا خانم پتی یاره خزب الهی !!
امروز بالاخره بعد از 8 روز که از سال تحویل میگذشت و تونسته بودم زهرا اینا رو به هر ترفندی دست به سر یا بقول معروف دو در کنم , دیگه اومدن عید دیدنی خونه ما . سالهای قبل ما توی رختخواب بودیم و اینا کله صبح همون اول عیدی می اومدن خونه ما ! امسال دیگه جوابش کردم و یکی دو بار هم که اومده بودن با پُررویی تمام , درو روشون باز نکردم و دیگه امروز دیدم خیلی ضایع ست راهشون ندم و مجبوری درو باز کردم . البته یه مشکلی هم بود و اونم اینکه فیروزخان اینا هم زنگ زده بودن که دارن میان خونه ما و منم خدا خدا میکردم زودتر اینا برن مبادا چشم فیروزخان که ارادت فجیعی به مذهبی جماعت داره , بیافته به این دوتا و رگبار متلک و تیکه ست که سرشون بباره و شوهر زهرا هم با فیروزخان بشینه بحث های فلسفی در اثبات اسلام راه بندازه و یه وقت دلخوری پیش میاد و بیا و درستش کن !
وقتی که اومدن , بعد از تبریک و احوال پرسی و ... نشستن و شروع کردم پذیرایی . آرتین نشسته بود پیششون و صحبت میکردن و منم پذیرایی . میوه آوردم و بعد هم چایی و شیرینی و رفتم آجیل بیارم . آجیل ها رو پدر شوهرم آورده بود برامون و مخصوص همین مهمون های دره پیت بود و آجیل های خودم رو جلوی خانواده خودم میذاشتم و اینا رو برای مهمون آفتابه ای ها و جواد چکشی و فک و فامیل فوزمیت آرتین ! داشتم کاسه های آجیل رو پر میکردم که حس کردم یه چیزایی تو این آجیل جور نیست . کمی دقت کردم و دیدم بادوم هندی هاش که ناپدید شده , پسته هم تک و توک به چشم میخوره و بیشتر تخمه ست و فندق و بادوم های رنگی ! هر چی فکر کردم که چی شدن اینا عقلم به جایی نرسید . روز اول دیده بودم توش پر از بادوم هندی و پسته ست و حالا هیچی نبود ! یادم افتاد به مرتیکه و آرتین گفته بودم برن آجیل های باباش رو پر کنن توی ظرف و کار کار این دو تاست . فوری آرتین رو صدا کردم و گفتم :
- این بادوماش چی شده ؟
چی ؟ بادوم چیه ؟
- بادوم چیه ها ؟ باباتو حلوی چشمات میسوزونم . بذار اینا برن !
به جان خودم 2 تا بیشتر نخوردم !
- پوستتو میکنم توش کاه میکنم !
شیوا جان ! فقط یه مشت خوردم !
- سرتو میبرم میزنم بالای شومینه !
خب بابا بادوم هندی خوشمزه ست گفتم حیفه بدیم مهمون بخوره . همه رو من و مرتیکه خوردیم !
بچه رو هم اعفال کردی و شریک جرم خودت میکنی که من خدمتت نرسم ها ؟ پدر جفتتونو در میارم !!!!!!! حالا برو ...
میبینین ؟ این مردا آدم بشو نیستن ! همششون دله دزدن . چشم و دلشون سیر مونی نداره . 7 کیلو بادوم هندی خریدم , اونا رو نخورده , رفته دخل آجیلا رو در آورده و کچلش کرده مثل کون ملا ! خلاصه 2 – 3 مشت بادوم هندی ریختم قاطی آجیلا و آوردم براشون و نشستیم به صحبت کردن . فقط دلم میخواست قیافه شون رو میدیدن که چه تیپی زدن ! زهرا که کلی استریپتیز کرده بود و چادر چینداز مشکی سرش کرده بود و دامن پوشیده بود البته تا مچ پاش !! دختر بدبختش هم طبق معمول با روسری و بلوز آستین بلند داشت له له میزد از گرما ! آخر این دختره اگه " گر " نشه شانس آورده بخاطر این روسری سر کردن از نوزادی !!!! شوهرش هم که با گلاب دوش گرفته بود طوریکه نمیتونستی کنارش بشینی و بوی شاش عزرائیل میداد و یه شلوار مشکلی گل و گشاد پوشیده بود طوریکه انگار توش شیش من ریده و یه پیرهن مردونه سفید یقه آخوندی هم تنش کرده بود و انداخته بود روی شلوار و چنان این یقه ش رو کیپ بسته بود که کم مونده بود خفه بشه و صورتش متمایل به کبود بود . ریش هاش رو هم حتا گذاشته بود و اییییی ... جفتشون تیریپ بکش خوشگلم کن !!! فقط کافی بود یکی از فک و فامیل های من این دو تا رو ببینین و ...
هر چی جلوشون میگرفتم تو بشقاب نمیرفت , همون بر میداشتن و صاف میرفت تو حلقشون ! دخل شیرینی ها رو آوردن . میوه هاشونم ترتیب دادن و بعد افتادن تو جون آجیل ها ! جواد آقا دختره رو نشونده بود رو پاش و هی میوه پوست میکند و میچپوند تو حلقش ! دختره هی بال بال میزد میگفت نمیخورم , زهرا از اونور میگفت : بخور قربونت برم برات قوته ! دیگه گیرت نمیاد ها ! آخر من دلم برای بچه سوخت و گفتم : مُرد بچه ! خفه شد ! میدم ببرین براش ... نچپون تو حلقش ...
اینو که گفتم دست از سرش برداشتن . بچه بدبخت تا نیم ساعت مثل موجی ها نشسته بود و به سقف خیره شده بود اینقدر داده بود بهش . اول یه موز درسته رو مثل مولینکس چپوند تو حلقش طوریکه گفتم مُرد ! بعد خیار بهش داد . بعد سیب پوست کند بعد پرتقال و نارنگی و کیوی ... دیگه از دماغش و تک تک سوراخ های بدنش آب میوه پس میداد !!!!! یک ساعتی بود که نشسته بودن و نمیرفتن . هر چی هی سر بسته میگفتم مهمون دارم و کار دارم و ... گمشین برین ... به روی خودشون نمی آوردن تا آخر از اونی که میترسیدم به سرم اومد و زنگ زدن و فیروزخان اینا بودن ! وا اسلاما ...
به محض اینکه فیروزخان و خاله مادرم پاشونو گذاشتن تو اتاق پذیرایی , فیروزخان با دیدن این دو تا زرتی گفت : مجلس روضه گرفتی شیوا ؟ به به آیت الله جواد , به مرگ آقا بهم وحی شده بود شما اینجایین و کلی سوال شرعی آوردم خدمتتون رفع شبهه کنم ! پوری هم از اونور گفت : الهی من بمیرم برات زهرا ... چقدر این خانمه ... چقدر این خوشگله ...
یان و ینگ , اسم این زن و شوهره که 180 درجه با هم فرق دارن . شوهره دشمن شماره یک اسلام و مذهب و زنش یه مسلمون خل و چل که داره یه مذهب جدید خلق میکنه که تلفیقی از اسلام و یهود و مسیحیت و آیین های سرخپوستی و بودایی هست و توش همه کاری جائزه و عباداتش اسلامیه , بی حجابی آزاد , مشروب آزاد , ضد عربهاست و هیچ پیغمبر امامی رو هم قبول نداره و ... خلاصه معجون احمدی نژاد در چمنیه که بیا و ببین !!!! همون به قول شوهرش : این پوری روان پریشه !!!!!!
خاله مادرم رفت کنار زهرا خانم و با اون شروع کرد در مورد اسلام سوال و جواب پرسیدن و فیروزخان هم نشست کنار جواد آقا تا سوالات شرعیش رو بپرسه ! مُرده بودم از خنده . نیم ساعت بعد اتاق پذیرایی شده بود آکادمی فلسفه و علوم اسلامی و چنان هر کس در دفاع از اعتقادات خودش سخنرانی میکرد که ارسطو و افلاطون و سقراط و بقراط باید میرفتن کشکشونو میسابیدن . من و آرتین عملن فراموش شده بودیم و ما نشسته بودیم روی مبل روبروی اینا و انگار که داشتیم تئاتر تماشا میکردیم , هی آجیل میخوردیم و این خل و چل ها رو تماشا میکردیم و گاه گاهی هم من میترکیدم از خنده سر بعضی حرفهاشون . مثلن شوهر زهرا خانم یه جا داشت میگفت :
- حاج آقا میدونی اصلن فلسفه جمکران و مسجد آن یعنی چه ؟ یعنی ظهور مهدویت و برقرار عدل و عدالت در جهان .
اول اینکه حاجی پدرته و مواظب حرف زدنت باش وگرنه فحش خوار مادر و اینا . دوم اینکه مهودیت یعنی چی چی اصلن ؟ یعنی تخیل ! یعنی سرکیسه کردن مردم ! یعنی کلاه برداری تو روز روشن ! یعنی ژول ورن بازی ! یعنی رنگ کردن مردم ! یعنی احمق پروری ! ببینم تو تا حالا از این چاهش چیزی دستت اومده ؟
- بله حاج آقا بله ! یکبار بنده عریضه نوشتم خدمت آقا که دختر ما سرما خورده است و خوبش کند ! هفته بعد خوب شده بود .
مرتیکه شامورتی . پدر منم سرما بخوره 3 روز بعد اتوماتیک خوب میشه . عریضه نوشتی 3 روز هم جریمه بهش تعلق گرفت که !! حالا اینو بیخیال بگو ببینم سگ روی فرش شاش کنه حکمش چیه ؟
- حاج آقا سگ نجس است چه خودش چه ادرارش !
باز گفت حاج آقا ! جان من ! من در عمرم پامو تو مکه نذاشتم چه برسه بخوام برم حج ! دیگه به من نگو حاجی , بلا ملا سرت میارم . دوم من سگو به صد تا آخوند شیپیشو (!) ترجیح میدم مخصوصن با اون ریش و پشم .

یا خاله مادرم از زهرا سوال میکرد : دخترم این که میگن شب قبر آدم زنده میشه راسته ؟
- بله خانم . من خودم با چشای خودم دیدم که یه مرده تو مرده شور خونه یوهو (!) زنده شد !
وا ! راست میگی ؟ بگو جون شوهرم ؟
- به جون جواد آقا با چشای خودم دیدم . تازه میگن وقتی مرده یکی رو بطلبه میاد شیرای آب خونه رو باز میکنه که یعنی تشنمه بیایین قبر منو بشورین !!!!!

دیوونه خونه ای بود که نگو . خلاصه یکساعت شد 3 ساعت و نیم و آخر من جوش آوردم و قهوه آوردم و کیک و گفتم بریم تو باغ بشینیم تا اینطوری دست از چرت و پرت گفتن بردارن . ولی نشستن همان و بحث کردن همان . آخر هم پسر خاله مادرم به دادم رسید و زنگ زد که کلیدهامو جا گذاشتم بیایین خونه ما پشت در موندیم و مجبور شدن بلند بشن و برن ... به محض رفتنشون منم این دو تا خل و چل رو انداختم بیرون و نفس راحتی کشیدم . هنوز که هنوزه سرم داره میترکه از بس اینا یک بند ور زدن و چرت و پرت گفتن !!!!!



........................................................................................

Thursday, March 27, 2008

تهران گردی , آرامگاه ظهیرالدوله :

توی گورستان های تهران , ظهیرالدوله و ابن بابویه از همه معروف تر هستن . بهشت فاطی یا همون زهرا که اینقدر معروف و بزرگه , تنها 3 – 4 دهه از عمرش میگذره در صورتیکه گورستانهای قدیمی تهران سالهای زیادی از عمرشون میگذره . ظهیرالدوله در منطقه ای دنج با آب و هوایی خنک در مسیر جاده دربند بین میدان تجریش و امام زاده قاسم قرار گرفته و مدفن تقریبن تمامی نامداران ادب و هنر ایران ما در عصر معاصر هست و معروفیت اون بیشتر به این دلیله . افرادی مثل فروغ فرخ زاد و قمرالملوک وزیری و یاحقی و صبا و خالقی و سرداران دلیر ایرانی و دراویش صاحب نام و شاهزادگان معروف قاجار مثل تاج السلطنه و شعرایی مثل ایرج میرزا و بهار و رهی معیری و ... یا مفاخری مثل لقمان الدوله و نصیرالملک و .. همگی در این گورستان جای گرفتن . این گورستان خیلی کوچکه و کل اونو در کمتر از یکساعت میتونین بگردین در صورتیکه با حوصله تک تک گورها رو نگاه کنین . از این نظر خیلی جالبه که نوع معماری و کنده کاری سنگ ها کاملن متفاوته و بسیار زیباست و گورستان تقریبن خیلی شبیه به گورستان پرلاشز هست و در فصل بهار بسیار زیبا . خلوتی و سکوت و هوای خوش و نسیم فرح بخش اون , بیشتر از اینکه به گورستان شبیهش کنه , به یک پارک خوش آب و هوا بدلش کرده : http://farm4.static.flickr.com/3269/2349656103_50df2dac39_o.jpg

از ماشین که پیاده میشین چشمتون به یک مسیر با شیب ملایم می افته که در انتهای اون دری قدیمی جلب توجه میکنه و زلم زیمبوهایی که با بد سلیقگی و جوادی تمام مثلن زینت بخش این گورستان شدن . به هنگام ورود چشمتون در گورهایی می افته که در پشت شمشادها قرار گفتن . محوطه ای که تماتمش به خاندان افخمی ها تعلق داشته . در ادامه به یک خونه محقر میرسین که پیرزنی یزدی به همراه نوه ش در اون ساکن هستن و سرایداران این گورستان هستن . با پرداخت مبلغی پول به این خانواده اجازه ورود به گورستان رو پیدا میکنین . به ازای هر نفر هزار تومان !!! از دری سیمی عبور میکنین و وارد محوطه میشین .
http://farm3.static.flickr.com/2261/2348958333_991067cd1b_o.jpg

" گورستان ظهیر الدوله همنطور که از اسمش پیداست به یکی از بزرگان قاجار تعلق داشته . ظهیرالدوله یکی از خوشنام ترین افراد عصر قاجاریه ست که بین مردم و همینطور درباریان طرفداران زیادی داشته . نام کامل اون علیخان قاجار دولو ملقب به ظهیرالدوله ست که بعدها به علت گرایش به صفیعلیشاه که یکی از دراویش نعمت الهی بود بنام صفا ظهیرالدوله معروف شد . صفا همینطور با یکی از دختران ناصرالدین شاه ازدواج کرد و فرزندان زیادی داشته که همگی فوت کردن . تاریخ فوت خودش هم سال 1303 خورشیدی بوده . مشاغل اون در کنار حفظ سمت تشریفات دربار قاجاریه , رسیدن به حکومت های مختلف ایران بوده که 13 بار در این مقام به قسمت های مختلف کشور فرستاده شد . همچنین او بانی انجمن تاریخی – فرهنگی اخوت بوده که در 133 سال قبل اولین کنسرت ها و همایش های فرهنگی و هنری و گالری های نقاشی و .. رو در ایران برپا میکردن همینطور وی به اتشار روزنامه ای بنام عدل مظفری اقدام کرده . جزو هوادارن مشروطیت بود و بخاطر نوشتن و اجرای نمایشی بر ضد محمد علی شاه و استبدادش , محمد علی شاه دستور داد منزلش و محل انجمن اُخُوت رو همزمان با مجلس به توپ بستن . روایت شده که روزی به هنگام عبور از منطقه ای پای ظهیر الدوله به ریشه درختی گیر میکنه و به زمین میافته . همونجا به درویشی که همراهش بوده میگه عمر من سر اومده و وقتی مُردم منو در همین مکان , که بین تجریش و امامزاده قاسم فعلی هست , دفن کن . اتفاقن همینطور هم میشه و درویش اونو بعد از غسل دادن در امامزاده قاسم , در این مکان دفن میکنه و وصیت میکنه وقتی هم که خودش مرد , در کنار ظهیرالدوله دفن بشه . بعدها همین مردمی بودن و ارادت خاص و عام به ظهیرالدوله باعث میشه که تمام مفاخر و نامداران و ارتشیان و سیاست مداران وصیت کنن که در کنار ظهیرالدوله به خاک سپرده بشن و کم کم این منطقه به گورستان بدل میشه . از اون درویش یزدی نوادگانی باقی میمونن که هم قسم میشن از این گورستان حفاظت کنن و نسل اندر نسل به این کار میپردازن و این پیرزن و نوه ش هم از نوادگان همون دراویش هستن . در این گورستان تعداد 175 زن و 420 مرد و 110 درویش بر مبنای عدد 110 که بر اساس حروف ابجد میشه علی , دفن هستن و بر بالای سنگ های اونها نشان تبرزین به چشم میخوره . آخرین فردی که در این گورستان دفتن شده , در تاریخ 2539 یا 1359 بوده و بعد از اون زمان دفن کردن ممنوع شده در این مکان . هر چند گورهای خالی و یا گورهای رزرو شده هم در گوشه و کنار وجود داره , ولی نه صاحبشون مشخصه و نه اینکه دیگه کسی میتونه در اونجا دفن بشه "

نکته بسیار مهمی که باید بهش پرداخته بشه اینه که این گورستان مطابق معمول اصلن بهش رسیدگی نمیشه . خیلی از گورها در حال ویرانی هستن و اغلب سنگها بر اثر مرور زمان خوانا نیستن و خیلی از اونها حتا صاحبانشون نامشخص هستن و فقط قطعه سنگی باقی مونده . چنین بی مهری هایی لایق افرادی که در اینجا خوابیدن نیست . بجز چند قبر که بازماندگانشون سنگ مزار اونها رو تعویض کردن , باقی سنگ ها وضعیت بسیار بدی دارن و جا داره توجه بیشتری به اونجا بشه . حتمن از این گورستان دیدن کنین چون در نوع خودش بی نظیره و شباهت بسیار زیادی به گورستان پرلاشز در پاریس داره !! یک نکته هم که باید اضافه کنم اینه که چند قبر هم کمی بالاتر از ظهیرالدوله قرار گرفته در یک ملک شخصی که ساکنینش اجازه ورود به کسی نمیدن . میگن آرامگاه خود ظهیر الدوله و چند نفر شاهزاده در اونجاست و فقط از دور میشه تماشا کرد .
http://farm3.static.flickr.com/2098/2348958337_4ecec1a2e3_o.jpg

- توی اولین نگاه چشمتون به آرامگاه بهار می افته که در سمت چپ قد افراشته :
http://farm3.static.flickr.com/2335/2349801960_55d64bd6c9_o.jpg
http://farm4.static.flickr.com/3250/2349801964_079e3a2902_o.jpg

- آرامگاه فروغ فرخ زاد از همه پر طرفدار تره و همیشه گل و گلدون در کنارش دیده میشه :
http://farm4.static.flickr.com/3154/2348958345_0d3f08b783_o.jpg
http://farm3.static.flickr.com/2373/2348958343_75da8cda6c_o.jpg

- رهی معیری که در اتاقکی شیشه ای قرار گرفته :
http://farm3.static.flickr.com/2174/2349801970_5939d1ce67_o.jpg
http://farm4.static.flickr.com/3200/2349801974_1b0cd57306_o.jpg

- ایرج میرزای بزرگ و دشمن آخوند و ارتجاع سیاه , تنها کسی که ذات پلید آخوندها رو بدرستی شناخته بود :
http://farm3.static.flickr.com/2225/2348977797_67c885694c_o.jpg
http://farm3.static.flickr.com/2174/2348977801_5004e194bf_o.jpg

- قمرالملوک وزیری :
http://farm3.static.flickr.com/2023/2349624427_08e7c4276e_o.jpg

- روح الله خالقی :
http://farm4.static.flickr.com/3293/2348977809_cf917ce3a1_o.jpg

- نزهت کاشانی , دختر آیت الله کاشانی ملعون :
http://farm4.static.flickr.com/3214/2349624431_b1ec0b5930_o.jpg

- حسین یاحقی :
http://farm3.static.flickr.com/2289/2350463022_14d99d0d02_o.jpg

حسین صبا :
http://farm4.static.flickr.com/3043/2350463014_04bd4215e4_o.jpg

- دکتر محمد حسین لقمان ادهم , بنیانگذار دانکده های پزشکی و داروسازی و نبیاد پاستور :
http://farm4.static.flickr.com/3181/2350463038_fa99d8ff87_o.jpg

- داریوش رفیعی :
http://farm3.static.flickr.com/2290/2350473574_9763d14ab8_o.jpg

و ساده ترین و بی کس ترین آرامگاه :
http://farm3.static.flickr.com/2149/2349656051_e99500fb62_o.jpg



........................................................................................

Wednesday, March 26, 2008

چشم در برابر چشم :

از روزی که رفتیم خونه پدر و مادر آرتین و اون بلاها رو سرم آوردن , خیلی دلم میخواست پیداشون بشه و چنان بلایی سرشون بیارم که تا عمر دارن یادشون نره . این فرصت امروز دست داد , بعد از اینکه صبح زنگ زدن که داریم میاییم عید دیدنی خونه شما اونم ساعت 11:30 ظهر و مشخص بود که برای ناهار هم میخواستن بمونن . خب کور از خدا چی میخواد ؟!؟ اولین کاری که کردم این بود که فوری زنگ زدم به خانمی که چند سال پیش باهاش تو زندان ورامین آشنا شده بودم . زمانیکه بعنوان مشاور از طرف دادگستری میرفتم به بخش های نسوان زندان های تهران و با خیلی هاشون رابطه دوستانه برقرار کرده بودم و مشکلاتشون رو حل میکردم و ... خدا خدا میکردم تلفنش عوض نشده باشه و خوشبختانه همونی شد که میخواستم . آقایی گوشی رو برداشت و خودمو معرفی کردم و سراغ مریم رو ازش گرفتم . گوشی رو داد بهش و بعد از معرفی و حال و احوال کردن بهش گفتم که یه مشکلی دارم و میخوام کمکم کنی . مطمئن بودم تقاضام رو رد نمیکنه و از پسش هم به خوبی بر میاد !!!! تعجبی هم نداشت . بخاطر یک میلیون تومن یکسال و نیم تو زندان بود و من پول رو به شاکی داده بودم و آورده بودمش بیرون . چند وقت بعد هم شوهرش رو بخاطر دزدیدن 2 تا لاستیک گرفته بودن که با پارتی بازی و دادن پول لاستیک ها آورده بودمش بیرون و به کسی معرفیش کرده بودم برای کار که دست از خلاف برداره و .. برای همین هم حاضر بود هر کاری برام بکنه . بهش گفتم با کسی خرده حساب دارم و .. داشتم جریان رو تعریف میکردم که گفت : صبر کن گوشی رو بدم به شوهرم ! گوشی رو داد و منم جریان رو براش تعریف کردم که خانواده شوهرم چه بلایی سر ماشینم آوردن و نزدیک 50 میلیون تومن بهش ضرر زدن و میخوام ماشین هاشون رو براشون خوشگل کنی . گفت : شما فقط آدرس بده و کاریت نباشه !!! آدرس خونه رو دادم و قرار شد مدل و رنگ ماشین ها رو هم وقتی اومدن به موبایلش زنگ بزنم و بگم .
بعد هم رفتم سراغ بساط پذیرایی . اول از همه هر چی ظرف و ظروف قیمتی و عتیقه که تو خونه بود رو با کمک آرتین جمع کردیم و بردیم بالا تو یکی از اتاق های خالی گذاشتیم و درشو قفل کردیم . مرتیکه رو هم برداشتم بردم دم خونه زهرا خانم اینا و گفتم یکی دو ساعتی اینجا باشه و بعد میام دنبالش . " چون این بچه های عقده ای خانواده آرتین هر وقت این بچه بیچاره منو میدیدن تا دستشون می اومد اذیتش میکردن و کتکش میزدن و گریه ش رو در میاوردن و بعد از رفتنشون تمام تنش کبود میشد و منم نمیتونستم دائم مواظب اون و پذیرایی از اینا باشم "
رفتم سراغ چایی و یه کتری (!) چایی دم کردم . قوری ای نداشتم که توش بتونم به 30 نفر آدم چایی بدم و چیزی بزرگتر از کتری نبود تو خونه ! آرتین هم رفت سراغ پر کردن ظرف های آجیل و منم میوه ها رو آوردم و شستم و خشک کردم و توی بشقاب ها چیدم . آجیل و میوه و شیرینی ها همه مال خودشون بود و پدر شوهرم خریده بود و آورده بود . خلاصه یکساعتی همین کارها طول کشید تا تونستیم بساط پذیرایی از این 20 – 30 نفر , بدون بچه هاشون رو آماده کنیم . استرس بدی داشتم و دستهام میلرزید و تنم گر گرفته بود . آرتین هم هی دلداریم میداد و میگفت نترس هواتو دارم . گرچه میدونستم این ببو کسی نبود که من بتونم بهش تکیه کنم و فقط باید به خودم تکیه میکردم و همین تنهایی منو عصبی کرده بود .
بالاخره انتظار به سر رسید و زنگ زدن . پای آیفون که رفتم سرم گیج رفت . جمعیت زیادی پشت در ایستاده بودن و کوچه پر از ماشین و آدم شده بود . درو باز کردم و دوربین ها رو چرخوندم سمت ماشین های پارک شده توی کوچه . خدایا ماشین های اینا آخه کدوم ها بود و با مال مردم اشتباه نشه ؟!؟ تا یکربع قبلش فقط 4 تا ماشین تو کوچه بود و شماره و رنگشون رو یادداشت کرده بودم . ولی تو این فاصله ماشینی نیومده بود ؟!؟ گفتم هر چه باداباد و نهایتش مال همسایه ها هم چیزی شد خودم یه جوری خسارتش رو بهشون میدم . تا اینا برسن زنگ زدم به موبایل شوهر مریم و گفتم هر چی ماشین تو کوچه هست بجز این 4 تا ماشین با این شماره و این رنگ و مدل ... ! گفت : خیالتون راحت چنان ژیگولیشون کنم که خودشونم ماشین هاشونو نشناسن !!!!!
مهمونها رسیدن و گله گله ریختن توی خونه . دوست داشتم سمی مثل کلوپاترا داشتم که مثل ماتیک به لبهام میمالیدم و بهشون بوسه مرگ میدادم و تک تکشونو به لقا الله پرتاب میکردم مخصوصن مادر آرتین رو !!!! نشستن و پذیرایی شروع شد . چایی نیاورده میوه , شیرینی , آجیل و این تموم نشده , باید تند تند ظرف ها رو پرمیکردم و خالی و ... یک دقیقه نتونستم بشینم . حالا ترسم از این بود که ناهار هم بخوان بمونن که البته 90% حدسم موندنشون بود و برای این فاجعه هم خودمو آماده کرده بودم !
بالاخره وقتی بعد از نیم ساعت پذیرایی تنم خیس عرق شده بود و از خستگی و شلوغی کلافه شده بودم , سرم خلوت شد و نشستم و تا کونمو روی صندلی گذاشتم مادر آرتین رو کرد به بچه ها و گفت : بچه ها بلند بشین برین از خاله عیدی بگیرین !!!
حالا فکر میکنین یکی دو تا بچه بودن ؟ هر خانواده یه خروار بجه ریده بودن و دو برابر آدم بزرگها بچه بود . ناچار بلند شدم رفتم از بالا چند تا دسته پول آوردم و شروع کردم عیدی دادن به اینا . به هر نفر 10 تومن دادم و تازه ننه باباهاشون تُرش هم کرده بودن که چرا اینقدر کم دادم !!!!! دیگه حساب اینو نمیکردن که نزدیک 50 تا بچه بودن و به هر کدوم 10 تومن عیدی دادن یعنی چه رقم خوشگلی و تازه این در صورتی بود که به بچه من فقط پدر شوهرم عیدی داده بود اونم یه اسکناس 2000 تومنی !!!!! وقاحتشون اینقدر زیاد بود که بچه نوزادها رو مادراشون بغل کرده میاوردن که به اونا هم عیدی بدم . فقط دلم به این خوش بود که اقلن ماشین هاشون خط خطی میشه و دل منم کمی خنک ...
موقع رفتن که شد نیمچه بلند شدن و آرتین یه تعارف شابدلعظیمی زد که ناهار هم بمونین و همشون زرتی نشستن و گفتن : باشه حالا که اصرار میکنین میمونیم !!!! دلم میخواست تک تکشونو تکه تکه کنم !!! برای این همه آدم من چطوری غذا میگرفتم , نمیدونم ! آرتین رو صدا کردم و رفتیم بالا و با ماشین حساب شروع کردیم حساب کتاب کردن . 28 نفر آدم بزرگ بودن و 42 تا هم بچه . آخر آرتین گفت من میگم همه رو ببریم یه رستوران . چون نه اینقدر بشقاب و قاشق چنگال تو خونه داریم نه جایی که همه بشینن و گند میزنن به خونه . بغلش کردم و یه ماچ آبدارش کردم که برای اولین بار در زندگیش مغزش کار کرده بود !!!!!!!!
زنگ زدم به رستوران نایب و گفتم ما این تعداد مهمون داریم و غذا و جا دارین ؟ مدیرش گفت : 5 دقیقه اجازه بدین ما یه بررسی کنیم و زنگ میزنیم به شما . چند دقیقه بعد زنگ زدن و گفتن : جا هست ولی 3 نوع غذا میتونیم بدیم و به هر کسی یک نوع غذا نمیرسه و باید پخش بشه . قبول کردم و سر قیمت هم کمی چونه زدیم و قرار شد برای هر نفر 10 هزار و 500 بگیرین و سرویس ویژه رو حذف کنن که شامل میوه و شله زرد و چای بود که با اونا میشد پُرسی 18 تومن برای هر نفر ! رفتیم پایین و جریان رو بهشون گفتیم و همه بلند شدن که بریم . منم رفتم لباس پوشیدم و به اتفاق رفتیم بیرون . اونا رفتن به طرف کوچه تا سوار ماشین هاشون بشن و من و آرتین هم رفتیم سراغ ماشین خودمون که صدای داد و بیداد و همهمه باعث شد بریم ببینیم چی شده ؟!؟ چشمتون روز بد نبینه . هر چی ماشین تو کوچه بود رو با رنگ بود یا نمیدونم چی , پشت و جلو و سقف و شیشه و همه جاش رو رنگی کرده بودن طوری که رنگ های ماشین ها ور اومده و پوسته پوسته و ریخته و حل شده بود و شیشه های جلوی همشون رو شکونده بودن و تمامشون ترک خورده بود مثل اینکه آجر کوبیده باشن وسطشون و آینه بغل و چراغ هاشون رو شکونده بودن و لاستیک هاشون یک در میون پنچر بود . من از یه طرف هم خوشحال شده بودم هم متعجب که چطوری تو این یکی دو ساعت شوهر مریم تونسته بود یه همچین حالی بده به ماشین ها ؟!؟ من انتظار داشتم فقط چند تا خط بکشه روی ماشین ها نه اینکه کوبیسم بکشه !! فقط دلخوریم از این بود که چرا اون 4 تا ماشین همسایه ها رو هم همینکارو باهاشون کرده بود ؟!؟

آقا همین باعث شد که برنامه تاهار به هم بخوره و همشون سوار شدن و رفتن کلانتری شکایت و من و آرتین هم یادشون رفت . آرتین در رو بست و برگشتیم تو . اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت . فوری زنگ زدم به نایب و گفتم آقا مهمونی کنسل شد و یکی از مهمون ها سکته کرد و مُرد ... بیچاره ها چه صابونی به شکمشون زده بودن و تسلیتی گفتن و تمام . بعد هم زنگ زدم به شوهر مریم .. گوشی رو برداشت و گفت : عشق کردی آبجی ؟؟؟؟
- دست شما درد نکنه فقط چرا اون 4 تا ماشین رو اینطوری کردی من که گفتم نکن !
آبجی اگه اونا رو نمیکردم پلیس شک میکرد کار شما باشه . حالا اینطوری به دست شد !
عجیب عقلی داشت این . ازش تشکر کردم و گفتم با مریم یکی دو روز دیگه بیان اینجا ! میخواستم یه پولی بهش بدم در عوض کاری که کرده بود . قول داد حتمن بیان . نیم ساعت بعد از کلانتری هم اومدن و صورتجلسه کردن و از تمام همسایه ها پرس و جو و اونهایی هم که ماشین هاشون صدمه دیده بود هم شکایتی تنظیم کردن و پلیس رفت نخود سیاه تا مجرم دیوانه رو پیدا کنه !!! منم بهترین شاهد رو داشتم که پیش این همه مهمون بودم :) . شب به آرتین گفم زنگ بزن به فامیل هاتون و ببین هزینه تعمیر ماشین هاشون حدودن چقدر میشه ؟ بعد از صحبت باهاشون گفت : بطور متوسط یک , یک و نیم برای هر ماشین ! حالا فردا میخوام برم بانک و 6 تومن پول بگیرم و بدم شوهر مریم پولها رو تبدیل به چک پول کنه و یواشکی توی خونه همسایه هایی که گند زدیم به ماشین هاشون بندازیم که فردا پس فردایی روزگار یقه ما رو نگیره !!!!!!! فکر کنم دیگه تا آخر عمرشون فامیل های آرتین پاشونو اینجا نمیذارن :)



........................................................................................

Tuesday, March 25, 2008

حکایت کراوات و عید دیدنی :

صبح توی خواب ناز بودم که تلفن زنگ زد . همیشه شب ها قبل از خواب میگم پریز تلفن رو میکشم ولی یادم میره و صبح که زنگ میخوره و از خواب میپرم , اول خودمو فحش میدم بعد تلفن کننده رو . به زور گوشی رو برداشتم و الو که گفتم , زهرا , همسایه خزب الهی بغل دستی , سلام کرد و عید مبارکی و ... داشت یکریز میگفت که میخوان بیان عید دیدنی که پریدم وسط حرفش و گفتم : پدر سگ ! پتی یاره ! هزار بار گفتم من صبح ها تا 8 – 9 صبح خوابم . مثل تو مغز خر نخوردم کله صبح برم خدا بازی کنم و برای نماز بیدار بشم , زنگ نزن . این از این . دوم اینکه تو غلط میکنی میخوای بیایی خونه من عید دیدنی اول عیدی . تا 4 – 5 عید فامیل میاد خونه آدم بعد دوست و آشناها میان . ننه ت یادت نداده این رسم و رسوم ها رو ؟؟؟؟ یه بار دیگه کله صبح به من زنگ بزنی یا بخوای روز اول عید بیایی خونه من عید دیدنی , میرم پول میدم به 50 تا مرد سبیل کلفت که چنان بهت تجاوز کنن شصتاد قلو بزایی !!!!!!!!
گوشی رو کوبیدم و همه عصبانیتمو طبق معمول سر آرتین در آوردم و یه لگد و وشگون نثارش کردم و گرفتم خوابیدم . حالا کدوم خواب ؟ کافیه از خواب بپرم و مگه خواب به چشمم میاد ؟!؟ تا ساعت 10 تو جام بالانس میزدم و چشمام بسته بود و دراز کش بودم ولی خواب بی خواب . آخر خودم از رو رفتم و بلند شدم و رفتم دوش گرفتم و بساط صبحانه رو آماده کردم .
قرار بود بریم خونه فیروزخان اینا عید دیدنی . تنها بزرگ فامیل من که تو ایران بودن . مرتیکه و آرتین که صبحانه خوردن , گفتم زود تا نیم ساعت دیگه حاضر میشین میخواییم بریم عید دیدنی ! حالا از حق نگذریم این مردهای بیچاره زود حاضر میشن و ما زنها وقتی قرار باشه جایی بریم حداقل نیم ساعت و حداکثر یکساعت و نیم طول میکشه حاضر شدنمون و همین هم شد . 45 دقیقه طول کشید تا لباسی که میخواستم رو انتخاب کردم اونم بعد از ده بار تعویض لباس و بعد هم آرایش و ... تا بالاخره بعد از کلی عملیات بکش خوشگلم کن , از خودم رضایت پیدا کردم و از اتاق اومدم بیرون . آرتین دم پله ها با مرتیکه نشسته بودن و ادکلنش دستش بود . منو که دید گفت :
- چه عجب !
باز دم در آوردی ؟ ادکلن برای چی دستته ؟
- صبر کردم تا تو بیایی بعد بزنم .
میمردی از اول بزنی ؟
- آخه بابا اگه اون موقع میزدم بوش میپرید باید دوباره میزدم . حیفه .
ای تو روح گدا گشنه ت . بدبخت . من پولوش دادم . من خریدم برات . تو باهاش دوش بگیر . آخه گدا ! چُس خور ! تموم شد میرم دوباره میخرم . چرا تو اینقدر خسیسی ؟!؟
بعد هم ادکلن رو از دستش گرفتم و هفشده تا پیس تو سر و کله ش زدم و گفتم : بریم !

از خونه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . بین راه گشت ارشاد و ایست بازرسی گذاشته بودن دوباره . نمیدونم اوضاع کشور چطوریه که حکومت نظامی رو هنوز هیچی نشده از ترس کونشون تو عید راه انداختن . والا موقعیت جنگی هم باشه اینقدر گشت و ایست بازرسی نمیذارن که ما الان داریم . اومدیم رد بشیم که گفتن بزنین کنار . حالا احمدی نژاد بیار باقالی بار کن ! نه من وضع حجابم مشکل داشت نه چیزی . یه بسیجی مُزلف اومد دم ماشین و با یه لحن مسخره ای به آرتین گفت : حاج آقا اون کراوات چیه ؟
- کراوات کراواته . چیش چیه ؟
درش بیار حاجی . خلاف شرعه .
آرتین اومد در بیاره که گفتم : در نیار ببینم . هی آقا . این خلاف شرعه ؟
- بله خواهر .
پس برادر برو یه مرجع تقلید بردار بیار تا به ما ثابت کنه که خلاف شرعه . برو ما منتظریم .
طرف دید ضایع شده , رفت و چند دقیقه بعد با یه افسر نیروی انتظامی و 2 تا کوماندوی قلچماق اومدن . آرتین گفت : بابا بذار در بیارم شر درست نکن شیوا !
- صداتو ببر . در بیاری تخماتو میکنم !
پسره ما رو نشونشون داد و گفت : اینا کراوات زدن و در نمیارن .
افسره یه نگاهی به ما کرد و بعد به پسره گفت : خب به ما چه ؟ کراوات زدن مگه جرمه ؟
- حاجی خلاف شرعه .
من قانون و دستوری ندارم که بتونم طبق اون کسی رو به جرم کراوات زدن دستگیر کنم . بعد هم راهشونو کشیدن و رفتن . پسر بسیجیه که حسابی ضایع شده بود گفت : صبر کن نرو الان میام . چند دقیقه بعد با یه آخوند اومد و ما رو نشونش داد و گفت : حاج آقا این خلاف شرع کرده , کراوات بسته . آخونده یه نگاهی به آرتین انداخت و گفت :
- برادر عمل خلاف شرع چرا میکنی ؟ کراوات حرام است در اسلام .
بجای آرتین من بهش جواب دادم : حاج آقا خلاف شرعه ؟ حرامه تو اسلام ؟
- سلام علیکم خواهر . بله حرام است .
پس لطف کنین اون سوره یا آیه یا حدیثی که توی اون به حرام بودن کراوات اشاره شده رو بیارین و به من نشون بدین تا من جلوی چشم شما کراوات شوهرمو آتیش بزنم و نابود کنم !!!!!!
آخونده چند دقیقه ای زل زد به من و بعد هم بدون اینکه حرفی بزنه راهشو کشید و رفت . به پسره گفتم : خوب ضایع شدی ؟ از این به بعد سعی کن اول مورد هر چیزی رو از تو اسلام و قرآن در بیاری بعد جلوی مردمو بگیری . شانس آوردی داریم میریم عید دیدنی وگرنه بلایی سرت میاوردم که دیگه مثل راهزن ها جلوی مردم رو نگیری . بعد هم به آرتین گفتم : راه بیافت . اونم پاشو گذاشت رو گاز و رفتیم . پسره پشت سرمون هی ایست و داد و بیداد کرد و هیچ کس تحویلش نگرفت و مامورها هم بهش میخندیدن .

" خودمونیم نکته خیلی جالبیه که چرا بعضی چیزها باید در کشور ما بنام اسلام و قرآن حرام اعلام بشه در صورتیکه نه تنها در اسلام بلکه در قرآن که ریشه اسلامه بهش اشاره نشده . کلن این جای سواله که 1429 سال قبل مگه کراوات اختراع شده بود که اسلام بخواد اونو حرام کنه ؟ یا خمینی ملعون بود که اولین بار کراوات رو قلاده آمریکایی نامید و از شکم ننه ش حرام اعلامش کرد ؟ "

یکربع بعد رسیدیم و رفتیم داخل . ماچ و بوسه و تبریکات سال نو و .. داشتیم حرف میزدیم که پسر و غروسشون که طبقه بالاشون زندگی میکنن اومدن پایین و به ما ملحق شدن . فیروزخان هم تا چمع ما رو جور دید گفت :
یه شراب 4 ساله دارم حرف نداره . محض گل روی شیوا , جهنم و ضرر , بازش میکنم تا سواد هممون بره بالا . بعد هم رفت و از بار بطری شراب رو آورد و باز کرد و برای همه ریخت و به سلامتی همه نوشیدیم . چه شرابی هم بود . همون جرعه اول 20% سواد خون آدم رو میبرد بالا . بعد هم از جیبش یه کاغذ در آورد و شروع کرد هر چی جوک جدید پیغمبر امامی بود رو تعریف کردن و خلاصه ما تا ظهر اینقدر خندیده بودیم که تمام لب و لوچه و فک و آرواره هامون درد گرفته بود و باز مونده بود . یاد جریان کراوات و گیر دادن بسیجیه افتادم و اونم تعریف کردم براشون که فیروزخان یهو قاطی کرد و شروع کرد هر چی فحش بود نثار اینا کردن . عصبانی هم میشه اینقدر خنده دار میشه قیافه ش که حد نداره . یه سری هم سر این ادا و اطوارهاش خنیدیم و خلاصه دیگه دل و روده هام گره خورده بود تو هم و داشتم میمردم و هم درد داشتم و هم خنده م میگرفت که از خر شیطون پیاده شد ...
ناهار هم جاتون خالی به زور نگهمون داشتن و عصرش اومدیم خونه . عصر دوباره زهرا خانم زنگ زد که بیان . به گفتمان فرهنگی – ادبی (!) باهاش گذاشتم و کمی توجیه شد . حالا میدونم این زن که حافظه ش اندازه کک هست , فردا کله صبح دوباره زنگ میزنه که بیاد عید دیدنی !!!!



........................................................................................

Monday, March 24, 2008

روز یکم نوروز :

نوروز امسال حس خیلی خوبی داشتم و احساسم به زندگی متفاوت بود . هر چند دلتنگی هایی بود از زندگی و روزگار ولی در کل احساسم و امیدم به زندگی از همیشه بیشتر بود و امیدوارم برای شما هم همینطور بوده باشه و خوب رقم بخوره . طبق معمول هر سال موقع نوروز که میشه ما همیشه کلی اتفاقات جالب پیش رو داریم . چه از نوع دید و بازدید نوروزی باشه چه از نوع تهران گردی های هر ساله و چه زندگی زناشویی و خصوصیمون . خلاصه فقط تنها موردی که منو میتونه کمی افسرده کنه اینه که حس میکنم زندگی در 24 ساعت از نظر زمانی کمه و کاش طول زندگی روزانه انسان 48 ساعت بود و دیگه اینکه حکومت اسلامی برقرار نبود :

پدر آرتین امسال هم مثل همیشه برامون آجیل و میوه و شیرینی شب عید رو خرید و آورد . نمیدونم سنتشونه یا چی ؟ که هر سال برای همه پسرها و عروس ها و دامادهاش میخره و میبره . بازاری هم هست و کلی آشنا داره . چیزهای خیلی خوبی هم میاره . برای همین خودم خیلی کم خریده بودم و فقط چیزهایی بود که خودم دوست داشتم و مطابق سلیقه خودم بود که اگه یه زمان برامون نیاورد , آبروم جلوی مهمونها نره و دست خالی نباشم . 10 کیلو آجیل مخلوط برامون آورده بود و از هر میوه ای هم یه صندوق . پرتقال و سیب و نارنگی و موز و کیوی و خیار . شیرینی هم چندین رقم خشک آورده بود و دم در داد و رفت .
اصلن به سلیقه من نبودن چون من کیوی و نارنگی نمیگیرم برای مهمون های کارد خورده و شیرینی هم چند مدل خشک که اغلب اگه حوصله داشته باشم خودم برای عید میپزم مثل نون برنجی و انگشتی و نخودچی و نارگیلی و گردویی و سوهان عسلی و ... آجیل هم دوست دارم فقط مغز باشه و فندق و پسته و بادوم و بادوم هندی . چیزهای دیگه رو دوست ندارم مخصوصن تخمه که مال جوادهاست و هی نشستی و تق تق تق تخمه میشکونن و هم گند میزنن به خونه و هم اعصابت رو خرد میکنن ! به هر حال بقول آرتین مفت باشه کوفت باشه , ما که میخواییم بدیم به خورد مردم و بذار هر آشغالی میخواد باشه .
خلاصه قرار شد آرتین و مرتیکه بشینن آجیل های بابای آرتین رو جدا تو یه ظرف بزرگ بریزن و منم رفتم آجیل هایی که خودم خریده بودم رو برای مهمون های خودم آماده کنم و مغزها رو با هم قاطی کنم . اینجا رو داشته باشین تا بهش برسیم که ما هر سال سر این قسمت با هم مشکلات فجیعی داریم !!!!

موقع سال تحویل همه خواب موندیم . شبش یه سفر زیارتی رفته بودیم سانفرانسیسکو و خلاصه .... سر ظهر از خواب بیدار شدیم ! ولی برای اینکه مرتیکه حتمن این رسم ها رو یاد بگیره صداشو در نیاوردم و به آرتین هم گفتم بره دوش بگیره و لباس بپوشه و خودمم حاضر شدم و نشستیم پای هفت سین و شمع ها رو روشن کردیم و بعد هم مثلن سال تحویل شد و ماچ و بوسه و تبریک عید و کادوها و ... حالا آدمهای این دوره زمونه یه کم خوابشون عجیب و غریب شده و زندگیهاشون ماشینی ولی دلیل نمیشه دیگه رسموم ایرانی رو هم آفتابه بگیریم بهش !!!!!
ناهار سبزی پلو با ماهی درست کردم . و خوردیم و ساعت حدودای 4 بود که قرار شد بریم خونه پدر و مادر آرتین عید دیدنی ! پدر خودم ایران نبود و در نتیجه باید میرفتیم اونجا . البته خوب هم شد پدرم نبود وگرنه معلوم نبود چه بلایی سر آرتین بیاره . پارسال که کم مونده بود با تفنگ شکاری آبکشش کنه و بجز اونم زیارت کاخ نیاوران بود که اگه بود پدر ما رو در میاورد که حتمن منو ببرین زیارت شاهنشاه ! این کاخ ها هم شده امامزاده این طاغوتی ها . رفتم حاضر بشم . نیم ساعت بعد اومدم پایین و به آرتین گفتم : چطوره ؟ خوبه ؟ چند دقیقه هاج و واج منو نگاه کرد و گفت :
- تو میخوای این ریختی بیایی خونه بابام ؟
آره مگه چیه ؟
- چیزه .. میگم بهتره اینطوری نیایی !
چرا ؟ چه ایرادی داره ؟
- ببین شلوار بپوشی و لباس باز نپوشی بهتره ها بعدن نگی نگفتی !!
خلاصه از زبونش کشیدم بیرون که بعله ! اینا خانوادگی ندید بدید تشریف دارن و جوون های خانواده تا قبل از ازدواج دست به چیز هستن و طرز لباس پوشیدن ما میتونه خیلی مسائل فجیع و بی ناموسی ایجاد کنه و از اون بدتر اینکه این چادر چاقچوری ها براشون ما میشدیم نماد فسق و فجور و جلال آل احمد نبش قبر میشد . خداییش اینقدر این فامیل های چادری بابا رو مسخره کردم که حالا گیر خودم یه نره خری افتاده که تمام تیر و تبارشون یه چشمی رو میگیرن . اینکه میگن چماق خدا صدا نداره یعنی همین !
اصلن حس خوبی نداشتم . عین این زنهای اقدس لباس پوشیده بودم و سر تا پا مشکی و فقط به خودم میگفتم که ناراحت نباش و نیم ساعت میشینی و زود میایی و گور بابای همشون . از خونه اومدیم بیرون و درها رو قفل کردم و سگها رو هم ول کردیم و رفتیم . 45 دقیقه بعد پشت در ایستاده بودیم و منتظر بودیم درو باز کنن . بعد از کلی معطلی در باز شد و رفتیم داخل . یا خدا . پشت در رو نگاه میکردی چشمات از تعداد کفش ها سیاهی میرفت . انگار یه پادگان سرباز تو این خونه بود . همه فک و فامیل خونه اینها بودن و خدا رحم میکرد . کفشهامو از ترس اینکه نتونم پیدا کنم دادم آرتین گذاشت بالای دیوار . رفتیم داخل و ماچ و بوسه و تبریک گفتن شروع شد . اینقدر این زنها منو ماچ کردن که تمام آرایشم شاشیده شد بهش و پخش شده بود . احمق ها هنوز یاد نگرفتن که مثل لزبین ها همدیگه رو ماچ نمیکنن و فقط صورت رو باید به هم نزدیک کرد که آرایشت خراب نشه . اینقدر منو ماچ کرده بودن و تعدادشون زیاد بود که وقتی تموم شد حس کردم لپ هام آویزون شده . شانس آوردم مردهاشون ما رو ماچ نکردن و بی ناموسی بود وگرنه مثل سگ بولداگ میشدم !!!!
مادر آرتین همون اول بسم الله زهرش رو ریخت و گفت : چقدر خوب موندی , حالا خودتو نگیری ! زنیکه پتی یاره خودشو با من مقایسه میکنه که سن خر پیره رو داره . عمه آرتین هم که متخصص معاینه فنی رینگ پستون هاست (!) و چشمهاش نمیبینه و از روی سینه هات تشخیصت میده گفت : پس کی میخوای حامله بشی و سینه هات درشت بشه !!!!؟!؟ خاله جادوگر آرتین هم موقع ماچ کردن گفت : بکوری چشمت امسال دخترمو میفرستم خونه بخت !!!!! خانم فکر میکنه من زیر پای آرتین نشستم که نتونست دختر بدترکیب ترشیده ش رو بندازه به آرتین . خلاصه توی این 30 – 40 نفر هر کی به ما رسید یه حالی به ما داد و اینقدر ناراحت شده بودم که کم مونده بود بزنم زیر گریه و فقط محض رو کم کنی اینا خودمو نگه داشته بودم و جلوی اشکهامو گرفته بودم . نشستیم و شروع کردن پذیرایی کردن . مادره شیرینی گرفت جلوم و یکی برداشتم و گفت بازم بردار . گفتم میل ندارم , در گوشم گفت : نترس هیکلت به هم نمیریزه بالا شهری !!!!!! از لجش یه مشت برداشتم ریختم تو پیش دستیم . تو دلم گفتم تو پاتو بذار خونه من بهت بالا شهری ای نشون میدم کیف کنی . این مادر آرتین جنون آنی داره . یه روز با من خوبه 50 روز چشم دیدنمو نداره و نمیدونم من بهش چه هیزم تری فروختم که چشم دیدن منو نداره .. بابای آرتین حرف میزد و بقیه گوش میدادن و مثل گاو ( ع ) سر تکون میدادن و حرفهاش رو تایید میکردن . از اول تا آخر من نفهمیدم اصلن راجع به چی میگفت ؟!؟ یکی از فامیل هاشون تازه از خارج (!) اومده بود و نوبت اون شد حرف بزنه و داشت پز میداد که جاهای دیدنی خارج رو دیده . ما هم فکرکردیم آدم حسابیشون اینه . آقا بعد معلوم شد که رفته قبرستون بقیع و مکه و سوریه و دمشق رو دیده و این یعنی خارج رفتن اینا . دلم میخواست سرمو بکوبم تو دیوار ...
یه نیم ساعتی نشستیم و بعد به آرتین با اشاره گفتم بریم . بلند شدیم و دوباره ماچ و بوسه ها شروع شد . دیگه صورتمو نزدیک هم نمیاوردم و فقط باهاشون دست میدادم . بعضی هاشون که خیلی پر رو بودن به زور دست می انداختن گردنم و میکشیدنم پایین . قدشون هم بهم نمیرسید و باید تا نیمه خم میشدم و کمرم درد گرفته بود . با هر فلاکتی که بود از شرشون حلاص شدیم و رفتیم بیرون . تو کوچه که رسیدیم انگار یه تن بار رو از دوشم برداشته بودن . رسیدیم دم ماشین و چشمتون روز بد نبینه تمام دور تا دور ماشین رو خط انداخته بودن . اینقدر ناراحت شده بودم که دیگه بغضم ترکید و همون وسط خیابون زدم زیر گریه . آرتین به زور نشوندم تو ماشین و راه افتادیم . مطمئن بودم کار بچه های همین فامیل های آرتین اینا بود چون وقتی ما نشستیم همه بچه ها که تو جمع بودن یهو غیب شدن . حالا اونش به جهنم , آدم میره یه ماشین دیگه میخره . کارشون خیلی زشت بود و نمیتونستم بفهمم ما چیکار کردیم که اینا با ما اینطوری هستن ؟!؟
قرار بود از اونور بریم خونه فیروزخان اینا , خاله مادرم , ولی اینقدر ناراحت بودم که به آرتین گفتم یه راست برو خونه و فردا میریم خونه اونا . خونه که رسیدیم نگاهی به ماشین انداختم . نمیدونم با سیخ بود یا میخ , چنان خط های عمیقی انداخته بودن که فلز رو هم تراشیده بود . حتا به روی کاپوت هم رحم نکرده بودن و همه جاش نقاشی کرده بودن . فکر کنم اقلن 50 میلیون از ارزش ماشین کم شده بود . میدونستم چیکارشون کنم ! از بچگی بابا به من میگفت Annihilator و هر وقت منو ناراحت میکرد تلافیشو سر خشتک شلوارهاش و دکمه پیراهن و شورت هاش در میاوردم و حالا هم فقط دلم میخواست اینا بیان خونه م تا چنان ترتیب تک تکشونو بدم که تا آخر عمرشون یادشون نره !

خلاصه اینم از روز اول عید ما . سالی که نکوست از بهارش پیداست ...



........................................................................................

Saturday, March 22, 2008

جشن ایرانی یا عربی :

نوروز دوباره اومده به خونه های ما . بوی نوروز رو فقط میشه توی ایران حس کرد و هر جای دیگه دنیا که باشی حتا جاهایی مثل لس آنجلس یا دوبی که ایرانی وول میزنه , بازم حال و هوای نوروز رو حس نمیکنی . انگار همه چیز این رسم باستانی با این آب و خاک پیوندی ناگسستنی خورده . ولی بعضی ها هستن که سعی میکنن نوروز رو به چالش بکشونن . اون هم با قرار دادن کتابها و دعاهای عربی در کنار سفره هفت سین . جشنی که سابقه 7000 ساله داره و امروزه بعضی ها اونو با مذهب آلوده کردن و سعی دارن از ایرانی بودنش کم کنن .
میدونین چرا نوروز تنها جشنی بود که هرگز در طول تاریخ حذف نشد و مورد تحریف قرار نگرفت و هیچ دولت و حکومتی نتونست اونو از مردم بگیره ؟ در صورتیکه در طول تاریخ خیلی از مراسم و آداب و رسوم مردم رو تونستن تغییر بدن و ازشون بگیرن ولی نوروز و جشنهای اصیل ایرانی همچنان باقی موندن و جاودانه شدن . علت اینه که نوروز جشنی بود غیر مذهبی . هر مراسمی که تحت شعاع مذهب قرار گرفته در طول تاریخ حذف شد ولی نوروز رو به این علت نتونستن حذف یا تغییر بدن که جشنی بود غیر مذهبی !
یکی دیگه از علت های جاودانگی نوروز , مردمی بودن اون بوده . هر چیزی که مردمی و ریشه دار و اصیل باشه هرگز تغییر نمیکنه و همیشه جاویدان باقی میمونه .
دلیل دیگه ماندگاری نوروز , اصالت و ریشه دار بودنش هم در تاریخ این مرز و بوم داشته و هم اینکه جشنی بوده که مظهر زنده شدن طبیعت بود . سرآغاز نو شدن زمین و شکوفایی درختان و گیاهان و آبادانی زمین و بارش باران بهاری و ... بعبارتی نوروز پیوندی ناگسستنی داشته با طبیعت و جشن طبیعت بوده .
دلیل دیگه پایداری نوروز در ذات شادی اون بوده . اینکه جشنی شادی آفرین بود و بدور از غم و ماتم و عزا و روضه و سیاهی و یادآوری مرگ . سبزی و طراوت . اینکه در اون غم و غصه جایی نداشته و در قلب مردم تونسته ریشه بگیره و جاودانه بشه .

و حالا ما میبینیم جشنی که اصالت و ریشه اون کاملن ایرانی هست رو عده ای از مردم ناآگاهانه دارن به مظاهر غیر ایرانی آلوده میکنن . من مخالف مذهب شما نیستم ولی هر چیزی بجای خود . سفره هفت سین ایرانی چه جای کتاب اعراب و یا مذهب شما رو داره ؟ چرا مذهب رو به جشن وصل میکنین ؟ چرا فکر میکنین بدون خوندن آیه یا مقلب القلوب والابصار نوروز شما تحویل نمیشه ؟ آیا این جشن سابقه 1400 ساله داشته و با ظهور اسلام کشف شد که سرآغازش رو هم آیه های عربی قرآن باید افتتاح کنه ؟ و یا این جشن باستانی و کهن بیش از 4000 سال قبل از ظهور اسلام هم بوده و نیاکان و پیشینیان ما اونو جشن میگرفتن ؟ آیا بهتر نیست بجای قرار دادن کتاب قرآن , شاهنامه فردوسی یا حافظ قرار بدین ؟ و یا کلن هیچ کتابی در سفره هفت سین نذارین ؟ سنت نوپای گذاشتن پول در لای صفحات قرآن رو چه کسی باب کرده ؟ آیا فکر میکنین این هم جزیی از سنت های ایرانیان بوده ؟
112 سال پیش تهرانی ها اولین مردمانی بودم که رسم عیدی دادن رو به مادیات آلودن و از پول های رایج برای کودکان و سکه های طلا و گردنبند و زیور آلات طلا برای عیدانه استفاده کردن ! تا قبل از اون این سنت بصورت اهدای هدایای ارزشمند بود و شال و پارچه و ادویه جات و کالاهای ارزشمند و صنایع دستی و ظروف زیبا و ... مورد استفاده قرار میگرفت .

پسرم موقع سال نو از من سوال میکرد چرا قرآن نذاشتی مثل تلویزیون سر سفره هفت سین ؟ نشستم و براش با دلایلی که قابل فهم باشه تمام جریان رو تعریف کردم و بهش یاد دادم چرا از قرآن استفاده نکردم و یادش دادم که زمانی هم که خودش این رسم رو بخواد ادامه بده و به فرزندانش منتقل کنه , از قرآن و مظاهر غیر ایرانی استفاده نکنه ! بیایین شما هم به کودکانتون حقیقت رو آموزش بدین . خودتون هم تحقیق کنین و هر عملی که از جانب اقلیتی خاص و مزدور (!) باب میشه رو تقلید نکنید . تقلیدهای کورکورانه گاه میتونن ریشه های فرهنگ ملتی رو نابود کنن . ایرانی باش تا عرب ...

در مورد سنت نوروز و مظاهر اون هم بیاییم بیشتر آشنا بشیم :

آیین های قبل از نوروز عبارتند از : خانه تکانی , سمنو پزون , چیدن سفره هفت سین , چهارشنبه سوری , آجیل مشکل گشا , درست کردن سبزی پلو با ماهی , سیزده بدر و سبزه به آب دادن که تمامی وابسته به زمین و طبیعت هستن . فلسفه هفت سین اینه که :
- یکم باید پارسی باشه .
- دوم با واژه های " س " آغاز بشه .
- سوم : ریشه های گیاهی و طبیعی داشته باشه .
- چهارم : قابل خوردن باشه و خوراکی .
- پنچم : اسم مرکب نباشه .
- ششم : برای بدن مفید باشه .

- سیر : نماد پزشکی و درمان و سلامت .
- سبزه : نماد نوزایی و تولد و نمو طبیعت .
- سیب : نماد زیبایی و سلامت . ( دقت کنین 4000 سال قبل از اسلام ایرانیان پی به وجود این میوه مثلن بهشتی برده بودن و اسلام اونو به ما ارزونی نداشته )
- سمنو : نماد فراوانی و برکت .
- سنجد : نماد عشق ( بالا بردن قدرت جنسی افراد )
- سرکه نماد شکیبایی و عمر دراز .
- سماق : نماد اولین رنگ طلوع خورشید .

اجزای اصلی سفره هفت سین باستانی بعنوان نمادی از سپنتا چیده میشن و شامل مواد زیرهستن :
- سیر , برای اهورامزدا .
- سیب , برای سپندارمذ .
- سبزه , برای فرشته اردیبهشت .
- سنجد , برای فرشته خرداد .
- سرکه , برای فرشته امرداد .
- سمنو , برای فرشته شهریور .
- سماق , برای فرشته بهمن .

سایر نمادها :

- کتاب شاهنامه و دیوان اشعار شعرا : نشانه خردمندی .
- سکه : نماد برکت و دارایی .
- پرتقال و آب : نماد قرار گرفتن زمین در فضا ( باز هم دقت کنین که ایرانیان بیش از 4500 سال قبل از اسلام از وضعیت زمین در فضا مطلع بودن )
- ماهی : نشانه پاکی و بی آلایشی .

جشن نوروز رو همیشه و هر سال برپا کنید و به اصالت و ریشه دار بودن و ایرانی بودن خودتون ببالین . ایرانی یگانه ملتی در جهانه که بزرگترین تمدن جهان رو ایجاد کرد و اولین قانون حقوق بشر در تاریخ انسان رو ایرانیان مثل سایر جنبه های مثبت انسانی به جهانیان عرضه کردن . پس اگر حکومت پلید اسلامیون وجهه ایرانیان رو فقط برای 29 سال در جهان زشت و کثیف نشون داده , این شما هستین که با برپایی آیین های اصیل ایرانی و نمایش اصیل بودن فرهنگ ایرانی و جنبه های شادی بخش اون به جهانینان , حقانیت و اصالت خودتون رو میتونین ثابت کنین و نشون بدین ایرانی , احمدی نژاد و اسلام و عرب و تروریست نیست !!!!!!!!!! کودکانتون رو از سنین بسیار کم با نوروز و جشن های اصیل ایرانی و فرهنگ ایرانی آشنا کنین تا سینه به سینه نقل و حفظ بشه . چه در ایران چه در هر جای این پهنه خاکی , بیاد ایران و ایرانی باشین و اصالتتون رو حفظ کنین چطور که زنان هندی در هر جای دنیا که باشن و حتا زیر نگاه تحقیر سایر ملل دست از سنت ها و پوشیدن لباسهای ساری دست نمیکشن و فرهنگشون رو پاس میدارن , شما هم ایرانی بودن خودتون رو با چنگ و دندون حفظ کنین . این فرهنگ و اصالت شماست که وجهه ایرانیان رو میتونه در جهان تغییر بده نه دولت و حکومت شما !

ایرانی باشیم و به ایرانی بودن خودمون افتخار کنیم .



........................................................................................

Thursday, March 20, 2008

نوروزتان پیروز :

نو بهار است , در آن کوش تا خوشدل باشی
سال 2567 رو به همگی تبریک میگم و امیدوارم سال بسیار خوبی براتون باشه . طبق معمول آرزوهایی که میشه در این روز کرد به ترتیب شامل : نابودی اسلام , انقراض سلسله آخوندی , سلامتی , جیبی پر از پول , شادی و موفقیت هستن . امیدوارم به خواسته هاتون برسین و اگر خوشین , ادامه دار باشه و اکر ناخوشی و غم دارین , برطرف بشه .
دوست عزیزی بنام علی میرفطروس متنی رو فرستادن در مورد نوروز که در اینجا براتون میذارم . حجمش 140 کیلوبایت هست و در برنامه آفیس باز میشه . شرح حال دیروز و امروز ماست و بسیار زیبا .
http://rapidshare.com/files/100904354/Presentation6_-_Nowrooz_-_F_2008.pps.html

اتفاقات تلخ و شیرینی رو در سال قبل تجربه کردیم و گذروندیم . برای بعضی ها غم بود برای بعضی سختی و بعضی خوشحالی . تلخ و شیرین زندگیه که به حیات ما معنا میده . ما رو آبدیده میکنه و با تجربه میشیم و ساخته . از شکست هامون درس بگیریم و پل پیروزی بسازیم و سعی کنیم اشتباهات رو تکرار نکنیم . به پیروزی هامون مغرور نباشیم و سعی کنیم حفظشون کنیم . قوی باشیم تا تندبادهای زندگی ما رو از پا در نیارن . انسان باشیم و با وجدان و عاقل و سعی کنیم راه خودمون رو بریم و با لجبازی و قهر و دعوا و کدورت مجری عدالت جهان نباشیم و خلق خودمون و دیگران رو تنگ نکنیم . کینه ای هست , بشوریم و دلمون رو زلال کنیم .
سال جدید مصادف بود با اتفاقاتی نسبتن ناخوشایند برای ایرانیان . انتخابات فرمایشی و پر از تقلب و وضع سومین تحریم بر ضد مردم کشور ما . تورم افسار گسیخته و فلاکت و سختی مردم . دوران سختی برای ایرانیان سپری میشه . دوران سختی رو داریم که به دوران وقاحت معروفه و در اون وقاحت و بی شرمی حاکمان حدی برش نیست . بر خلاف دیگران من به این وقایع خوش بینم و اعتقاد دارم همین فشارها و سختی ها و وقاحت هاست که چشم مردم ما رو باز میکنه و راه رهایی و رسیدن به دموکراسی و آزادی همین فشارها و وقاحت هاست و کلید مبارزه ست . به هر حال هر عملی , عکس العملی به همراه داره و نتیجه خواستن حکومتی اسلامی , حکومتی بر پایه دین و جمهوریتی که هیچ ربطی به مذهب نداره , جز این نیست و باشد عبرتی برای آیندگان ما .
رسوم رو ارج بذارین و برگزار کنین . به فرزندانتون هفت سین و آیین های باستانی رو یاد بدین و براشون شرح بدین سین ها رو . چه در ایران چه در هر کجای ایران که هستین ایرانی بودن خودتون رو محترم بشمارین و بهش افتخار کنین حتا با سین های ساختگی مثل سیخ و سیم و سنگ هم شده , هفت سین رو بچینین . ایران ما 7000 سال قدمت داره و محدود به 29 سال زمامداری جاهلان نمیشه . تا بوده , همیشه ایران زمین محل تاخت و تاز اقوام وحشی و ستمگر و خونریز بوده و حضور حکومت ولایت مطلقه فقیه برای تاریخ ایران زمین تازگی نداره . مغولان و اعراب و ترکان و بسیاری از اقوام مهاجم و وحشی و خونریز به ایران زمین تاختن ولی ملت ایران هرگز اصالت های خودش رو از دست نداد و جشن نوروز به تمام دشمنان و مزدوران این آب و خاک از جمله آخوندهای ضد فرهنگ ایرانی نشون میده که ایرانی همچنان ایرانیه حتا اگر هزار و چهارصد سال سایه شوم مذهب بر سر مردم گسترده باشه .

به نام ایران
نوروزتان پیروز
سر سال نو هرمز فروردین
بر آسوده از رنج روی زمین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان یادگار

زنده و جاوید , ایران .
فروردین 2567 شاهنشاهی , 7030 میترایی , 1387 خورشیدی , 3746 زردشتی .



........................................................................................

Wednesday, March 19, 2008

چهارشنبه سوری :

چهارشنبه سوری که میاد همیشه یاد قدیم ها می افتم . اون موقع ها که چقدر همسایه ها و مردم با هم خوب بودن و صمیمی . همه همدیگه رو میشناختن . یکی چوب و بُته می آورد . یکی نفت میاورد و فشفشه های 5 زاری زپرتی میخریدیم و آتیش میزدیم و تو بغل مادرمامون یا با کمک مادر و پدر از روی آتیش میپریدیم و بعد که هوا تاریک میشد و حسابی بوی دود میگرفتیم , میرفتیم خونه و فامیل ها می اومدن و سبزی پلو و ماهی میخوردیم و تا دیر وقت دور هم میشستیم و میگفتیم و میخندیدیم و آجیل چهارشنبه سوری میخوردیم و بزرگترها از شیرین کاریهای دوران کودکی خودشون در روز چهارشنبه سوری میگفت و آهنگ میذاشتیم و میرقصیدیم و خوش و شاد بودیم . و حالا ... روز چهارشنبه سوری شده روز رستاخیز ! روزی که جرات نداری از خونه پاتو بیرون بذاری مبادا کر و کور بشی و نقص عضو پیدا کنی و بسوزی و بلایی سرت بیارن ! از ساعت 3 – 4 بعد از ظهر صدای انفجار و ترکیدن ترقه های وحشتناک به گوش میرسه تا پاسی از شب و اگه یه خارجی بیاد تهران فکر میکنه تو خط مقدم جبهه ست . نارنجک های دست سازی که معلوم نیست مخترع دیوانه ش کی بوده ؟ از سال 1368 برای اولین بار این ترقه های خطرناک بین جوون ها معرفی شد . ترکیبات اصلی اونها سنگ ریزه و اکلیل نقره ای رنگ مخصوص متالیک کردن رنگ اتومبیل و پودر سرنج یا ماده اولیه ساخت ضد زنگ هست که وقتی به نسبت 3 پیمانه سرنج و یک پیمانه اکلیل ترکیب میشه , ماده منفجره و محترقه بسیار قوی ای تولید میکنه . با کوچکترین فشار یا گرمایی به سرعت آتش میگیره و با کمترین ضربه ای منفجر میشه . فجایع بسیاری که در طول این سالها بر اثر احتراق و انفجار این ماده بوجود اومد و جوون های بدبختی که بوسیله عدم همراهی دولت مهرورز و ایرانی ستیز ناقص و معلول و حتا کشته شدن از حساب خارجه . در تمام کشورهای دنیا مراسم آتش بازی وجود داره و دولت ها مناطقی رو برای این منظور ایجاد میکنن که اغلب پادگانهای نظامی و پاسگاههای پلیس و پارکها و فضاهای باز هست و تحت مراقبت و کمک و راهنمایی ماموران نظامی مردم آتش بازیهای زیبا و خیره کننده رو تماشا میکنن و لذت میبرن به همراه پخش موزیک زنده . و در ایران , دولت ما آتش های ما رو خاموش و مردم رو کتک میزد و جوونها رو دستگیر و همینها باعث شد که جوونهای ما در این روز رو بیارن به جنگ های چریکی و 4 شنبه سوری شده بود روزی که ماموران کمیته و بعدها نیروی انتظامی و بسیج به دنبال جوانان ما بودن و اونها هم در حال گریز و ضربه زدن به ماموران و عملن یک جنگ چریکی حانه به خانه در شهر براه می افتاد که برنده اون جوانان بودن . در این بین به اتومبیل ها و مردم و حوون ها و نیروی انتظامی و اموال عمومی هم آسیب های فراوانی وارد میشد , در صورتیکه اگه دولت سیاست انسانی و ایرانی رو در پیش میگرفت و به رسوم و آیین های 7000 ساله ایرانیان ارج مینهاد , این فجایع اتفاق نمی افتاد ! به هر حال امسال به نسبت سالهای گذشته اگرچه کمتر از سالهای قبل این ترقه های مهیب منفجر شدن ولی در عوض مراسم باستانی چهارشنبه سوری در بیشتر نقاط ایران تبدیل شد به محفلی برای ابزار اعتراض مردم به دولت و یا محفلی برای رقص و پایکوبی و در بیشتر نقاط ایران درگیری های شدیدی بین جوانان با نیروهای مزدور نیروی انتظامی در گرفت . از طرفی جلوگیری نیروی انتظامی از پخش و ورود این مواد به داخل کشور یکی از دلایل اصلی این کمبود انفجار بود نه که فکر کنیم این اقدامات ربطی به تهدید های تو خالی سردار تارزان Foot Fetish داشته باشه , که تجربه نشون داده هر زمان خواستن جلوی مردم رو بگیرن مردم بدتر نافرمانی کردن و این نفس سانسوره :

طبق عادت قدیما منم تو این روز عاشق ترکوندن ترقه هستم . تمیدونم بخاطر معاشرت با پسرهای فامیل بود یا چی ؟ چون توی خانواده دختر خیلی کم داشتیم و هم سن و سالهای ما همه پسر بودن و باقی دخترها یا خیلی بزرگتر بودن یا کوچکتر . از بس با اونها میگشتیم که ناخودآگاه کوماندو هم شده بودیم و همپای اونها شرارت میکردیم از بچگی ! طوریکه حتا تا چند سال پیش خود من نارنجک از دستفروش ها میخریدم و توی محل کارم ول میدادم جلوی پای حاج آقا حراستی و دم دفتر رئیس و خونه همسایه هایی که ازشون بدم می اومد و تا دلتون بخواد مردم آزاری میکردم !!!! بعد که مرتیکه اومد , دیگه این شرارت ها کمرنگ تر شد و ما هم به اصلاح آدم شدیم تا اینکه سر و کله این همسایه خزب الهی ما پیدا شد و دوباره این آتیش افتاد به دامن ما که هر سال 4 شنبه سوری ها فقط محض گه روی اینها یه حالی بهشون بدیم تا آمرزیده شویم ! جاتون خالی تا دستم می اومد پدر اینا رو هر سال در میاوردم و یه سال شوهر زهرا خانم رفته بود چند تا رفقای بسیجیش رو از مسجد محل جمع کرده بود آورده بود که مواظب باشن ضد انقلاب بهشون حمله نکنن !!!!! منم از هر روشی برای ضربه زدن به این انقلابیون مشنگ استفاده میکردم . از پر کرده کیسه فریزر با گاز لوله کشی و ترکوندنش تو پشت بوم خونه اینا گرفته تا درست کردن دینامیت های دست ساز و گاز اشک آور و بمب های دست ساز صوتی و ترکیبات آزمایشگاهی ساده آتش زا و ...
امسال هم طبق معمول از کله صبح کرم ترقه بازی افتاده بود تو جونم و هوس کرده بودم شب یه حالی به این زن و شوهر خل و چل بدم . فقط نتونسته بودم مهمات بخرم و هیچی نداشتم . آرتین هم تازگی ها نمیذاشت از این شرارت ها کنم و هی نصیحت میکرد که نکن و عاقبت نداره و بابا تو زنی و زشته و مردم جی میگن و ... اینقدر گفته بود که ما هم کمی رام شده بودیم و وحشی گریمون کم شده بود ! با اینحال حس میکردم این کار یه تکلیف شرعی - الهی هست و باید حتمن یه کاری صورت بدم و گرنه تا آخر عمر پشیمون میمونم . صبح رفتم سبزی فروشی کمی میوه و کاهو بخرم . خریدم که تموم شد دیدم پسر سبزی فروشه به یه پسری چند تا چیز قلمبه داد . من که خودم یه زمان یه پا نارنجک ساز بودم از شکل و چسب هاش فهمیدیم چی داره میفروشه و صبرکردم پسره رفت و بهش گفتم :
- نارنجک چند ؟
نارنجک چیه خانم ؟
- خودتو به اون راه نزن ! همونی که به اون پسره دادی . چند ؟
هیچی نبود خانم !
- میخرم ازت . هر چند تا داری .
دور و اطرافشو نگاه کرد و گفت : به بابام بگو چیزایی که خریدی رو من برات بیارم دم خونه . رفتم به باباش گفتم : به پسرت بگو اینا رو برام بیاره دم خونه , سنگینه . باباش هم عربده کشید و پسره رو صدا کرد و گفت : بیا چیزای خانم رو ببر . دم گوشش هم به ترکی گفت : دو تومن ازش انعام بگیر !!!! کیسه ها رو برداشت و رفتیم . پیچیدیم که تو کوچه ایستاد و از توی کاپشنش یه کیسه در آورد و داد دستم . توش پر از نارنجک بود . هر کدوم نصف توپ تنیس . گفت 20 تا هست میشه ده تومن . خلاصه کمی چونه زدم و 7 تومن دادم بهش و نارنجک ها رو گرفتم ازش و رفتم خونه . توی خونه که رفتم و درو بستم , برای امتحان یکی رو برداشتم و پرت کردم تو حیاط زهرا خانم اینا ! بووووووووم ! چنان صدایی کرد که کم مونده بود بشاشم تو شورتم ! پشت سرش صدای عربده جواد اقا شوهر زهرا خانم رفت آسمون :
- یا قمر بنی هاشم ... یا حسین ... چه بود ؟؟؟؟
منم از اینور دیوار داد کشیدم : ای تو روحتون ! مگه مریضین ترقه در میکنین .
- سلام علیکم خواهر . به خدای احد و واحد بنده نبودم . ضد انقلاب بودند !
حالا منو فیلم میکنی مرتیکه موجی ؟ خودت ترقه در میکنی میگی ضد انقلاب بود ؟ برم آمارتو بدم بیان بگیرن پدرتو در بیارن ؟؟؟؟
- خواهرم بنده آخر مگر بیمار روانی هستم که جلوی پای خودم خمپاره در بکنم ؟
کم نه ! ولی میشه بگین چرا تو خونه شما بمب ترکید ؟؟؟
- استغفرالله ... این کار , کاره ضد انقلاب است ...
غش کردم از خنده و کیسه ها رو برداشتم و رفتم خونه و گذاشتمشون آشپزخونه و رفتم بالا لباسهامو عوض کنم . از گوشه پرده سر و گوشی به خونه شون آب دادم و دیدم کسی نیست . لای پنجره رو باز کردم و دومی رو هم ول دادم تو خونشون و پشت پرده قایم شدم و گوشهامو گرفتم ! بوووووووم . این دفعه صدای زهرا بلند شد که مثل عنتر جیغ ویغ میکرد و کولی بازی در میاورد . با اون صدای تیز و ریزش میگفت : ااای خدا ... ای هوار ... بیچاره شدیم ... بدبخت شدیم . جواد آقا صدام موشک زد ...
پنجره رو باز کردم و سرش هوار کشیدم :
- ای بر پدر خودت و اون شوهرت موجیت لعنت ! مگه شما زن و شوهر مریضین که هی ترقه در میکنین ؟
ای وای شیوا خانم ... به خدا ما نبودیم . صدام موشک زد !
- آخه پتی یاره ! پدر سگ ! جن بوداده ! صدام الان هفت تا کفن پوسونده ! تو باز 4 خط قرآن خوندی توهم زدی ؟؟
راست میگید ها . پس کی بود ؟
- شوهر دیوانه تو بود . داره تمرین نظامی میکنه و نارنجک میترکونه . بهش بگو یه بار دیگه بمب بترکونه میرم ازش شکایت میکنم !
پنجره رو بستم و اومدم برم پایین که دیدم آرتین دست به سینه دم در اتاق خواب چپ چپ داره منو نگاه میکنه !
- ها ؟ چیه ؟ آدم ندیدی ؟
آخه تو از جون این دو تا بدبخت چی میخوای ؟
- فضولو بردن جهنم گفتن هیزمش تره .
نکن این کارا رو . میفهمن بد میشه ها ! زشته . همسایه هستن .
- تو باز زدی کانال نصیحت ؟ بجای این کارا بیا بشین فکر کن ببینیم شب چطوری پدر اینا رو در بیاریم !
آخه بابا تو همیشه منو نصحیت میکنی میگی آدم بشو . خودت که بدتر از منی .
- تو آخه ژنتیکی عقل نداری . من فقط یه کم شیطونم . همین . فرقمون همینه !
این که شرارته . پدر سوختگیه . فردا هم یکی پیدا میشه خونه ما ترقه می اندازه ها !
همین که گفتم ! تو نمیکنی من خونه اینا رو امشب منفجر میکنم . حالا ببین . بعد هم اومدم پایین تا ناهار درست کنم . یه نیم ساعتی گذشت و سرم به غذا پختن گرم بود که حس کردم خبری از آرتین و مرتیکه نیست . همیشه نزدیک ظهر که میشد این دو تا جانور مثل مگس دور من میچرخیدن و هی نق میزدن که چی شد این غذا یا هر چی دم دستشون بود رو ناخنک میزدن و تا هوار منو در نمیآوردن , نمیرفتن از آشپزخونه بیرون ! حس ششمم میگفت که یه اتفاقی قراره بیافته و هر وقت مردا صداشون در نمیاد دارن آتیش میسوزونن . تو همین فکر و خیال ها بودم که یهو یه صدای وحشتناک انفجار به گوشم رسید و پشت سرش آرتین در حالیکه مرتیکه رو بغل کرده بود پریدن تو و رفتن زیر میز اشپزخونه قایم شدن ! پشت سرش هم هوار جواد آقا شوهر زهرا خانم رفت آسمون و شروع کرد نفرین های پیغمبر امامی سر دادن و دودمان و ایل و تبار و خوار مادر مسبب این انفجار رو نفرین کردن ! سرمو بردم زیر میز و به آرتین گفتم :
- چی شد ؟ چرا این زیری ؟ صورتت چرا سیاه شده ؟ باز چه گندی بالا آوردی ؟؟؟
هیس ! صدا نکن میشنون .
- کی میشنوه ؟ کسی اینجا نیست . بیا بیرون ببینم چرا این ریختی شدی ؟
دو تایی اومدن بیرون و ایستادن جلوی من ! تصور کنین صورتشون سیاه و دوده گرفته مثل حاجی فیروز بود و لباسهاشون نارنجی و بعضی جاهاش هم سیاه شده و یه قسمت از موهای آرتین هم کز خورده بود و انگار شعله شمع رو گرفته بودن به موهاش ! غش کردم از خنده . خلاصه معلوم شد آقا برای اینکه مردی خودشو ثابت کنه و منو خوشحال , میره 4 تا از نارنجک هایی که خریده بودم رو کش میره و با مرتیکه دو تایی میرن همه رو باز میکنن و یه گنده درست میکنن میان بندازن تو خونه زهرا خاتم اینا , سنگین بوده و نصفه میره هوا و سر دیوار منفجر میشه و تمام دوده هاش میپاشه تو سر و کله این دوتا !!!!! حالا هم خنده م گرفته بود هم از دست آرتین عصبانی بودم که چرا مرتیکه رو برده بود با خودش .
- پدر سگ ! تو دو دقیقه پیش داشتی منو نصیحت میکردی حالا چی شد رفتی بمب اتمی ساختی ؟
به جان خودم همه ش بخاطر علاقه به تو بود !
- گمشو ! نکبت ! خونه منو نزدیک بود بترکونی . آخه تو که عرضه هیچ کاری نداری چرا دخالت میکنی ؟ من فقط گفتم مغزتو بکار بنداز و یه راه کشف کن ! چون مغزت فقط توی خرابکاری جواب میده !!
خب همین ! سوپریزت (!) کردم !
- چی ؟ چی کردی ؟ یه بار دیگه تکرار کن ؟ هاهاها
بیخیال همون .. وللش ... من رفتم حموم !!!!
جفتشونو انداختم حموم و رفتم سراغ غذا پختن . ناهار که حاضر شد نشستیم خوردیم و آرتین رفت ظرف ها رو بشوره و منم رفتم یه کم فکر کنم ببینم دیگه چه بلایی میشه سر اینا آورد ؟!؟ تا عصر چیزی به ذهنم نرسید . عصر زهرا زنگ زد و گفت : ما یه کم چوب جمع کردیم و بیایین تو کوچه آتیش روشن کنیم و بپریم ! همینمون مونده بود اینا آتیش بازی کنن . خلاصه ما هم لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون و جوا آقا و آرتین مشغول آتیش روشن کردن شد و زهرا هم با آب و تاب داشت تعریف میکرد که نمیدونی صبح چند تا خمپاره انداختن تو خونه ما ! منم طبق معمول در حال فحش دادن و توجیه کردنش بودم و حرص خوردن . آتیش ها که روشن شد چند تا از همسایه ها هم به ما پیوستن و شروع کردیم از آتیش ها پریدن . جواد آقا اول رفت و مثل انچوچک شروع کرد پریدن و زهرا هم هی تشویقش میکرد و میگفت : واااااای شیوا خانم . این جواد آقا مثل موشک میپرن . میبینین ؟
- آره میبینم . مثل موشک شهاب احمدی نژاده . فقط یه کم موتور سوزی داره !!!
بعد آرتین پرید . با اون قد درازش انگار روی آتیش ها راه میرفت . گفتم یه کم بیشترش کنین که این بتونه بپره . اینطوری قبول نیست . شوهر زهرا خانم هم گالن نفت رو خالی کرد روی آتیش و آتیش رفت آسمون و هوار آرتین رفت هوا و ..... آره . کم مونده بود اسافل و خشتکش بسوزه و جزغاله بشه و از مردی بیافته ! دو تا احمق به هم بیافتن همین میشه دیگه ! بعد نوبت زهرا شد . چادرشو سفت دور خودش پیچوند و دورخیز کرد و پرید سمت آتیش ها . از اولی به زور پرید و دومی رو هم پرید و روی سومی دمپای چادرش آتیش گرفت و جیغ ویغ زنان دور ما میچرخید . جواد آقا هم فوری درو باز کرد و شلنگ آب رو آورد و گرفت روش !!! مرده بودیم از خنده . حالا هی زهرا قربون صدقه شوهره میره و میگه منو از مرگ نجات دادین آقا و شوهره هم سرشو انداخته بود پایین و هی میگفت : قابلی نداشت خانم جان . شما تاج سر مایین . این زن و شوهر اگه بعنوان دلقک های سیرک استخدام میشدن , میلیاردر میشدن حالا خوبه بیل نیاورد و با بیل خاموشش نکرد !!!!!
منم مرتیکه رو بغل کردم و از رو آتیش ها پریدیم و باقی هم پریدن . بچه ها هم فشفشه و سیگارت و ترقه در میکردن و با هم بازی میکردن . سر و کله چند تا از پسرهای شر محل هم پیدا شد و پدر و مادرشون هم اومدن و به ما ملحق شدن و جمعممون حسابی جمع شده بود . تو یه فرصت رفتم سراغشون و 5 تا از نارنجک ها رو یواشکی به گنده لاتشون که روبروی ما میشینن و اینا هم از این زهرا خانم اینا بدشون میاد دادم مخصوصن که شوهر زهرا خانم دائم پسره رو ارشاد میکنه که چرا هی خانم میبره خونشون , گفتم : امشب یه حالی به اینا میدی ؟ اینم که سرش درد میکرد برای این کارها گفت چشم خیالتون راحت باشه اتفاقن ما خودمونم یه برنامه برای اینا داشتیم ! نارنجک ها رو گرفت و رفت پیش دوستاش و در گوشی با هم صحبتی کردن و رفتن . هوا تاریک شده بود که خدافظی کردیم و برگشتیم خونه هامون . مطمئن بودم امشب گلوله بارون میشه خونه اینا . ساعت حدودای یازده شب بود که بازی شروع شد و هر یکی دو دقیقه یه نارنجک بود که می افتاد خونه اینها و داد و هوار جواد آقا محل رو برداشته بود . من و آرتین هم پشت پنجره داشتیم تماشا میکردیم و کله قند تو دلم آب میشد . مهماتشون که تموم شد به آرتین گفتم , بیا یه برنامه اختتامیه هم ما براشون ترتیب بدیم . هر چی نارنجک مونده بود رو ریختیم توی یه کیسه و رفتیم بیرون و دادم دست آرتین و گفتم دور سرت بچرخون و پرت کن تو حیاطشون . اونم چرخوند و چرخوند و ول داد تو حیاطشون و بدو رفتیم تو . بوووووووووووووم چنان صدایی داد که خودم وحشت کردم و پشت سرش صدای شکستن شیشه و جیغ و هوار زهرا و شوهرش رفت آسمون .
ده دقیقه بعد صدای آژیر پلیس به گوش رسید و چند دقیقه بعد هم زنگ ما رو زدن و جواد آقا گفت : شما هم بیایین شاهد باشید منزل ما را ترکاندن ! من و آرتین هم خیلی خونسرد رفتیم دم در . داشتن استشهاد جمع میکردن که اراذل و اوباش به خونشون حمله کردن . مامورا رفتن تو خونه تا جای ترقه ها رو ببینن . ما هم دنبالشون . چشمتون روز بد نبینه یه جای سالم نمونده بود و در و دیوار و کف خونه سیاه شده بود . چند تایی هم به ماشینشون خورده بود و رنگ هاش ور اومده بود و شیشه ش ترک خورده بود . آخریش هم که شاهکار ما بود افتاده بود درست زیر پنجره اتاق خوابشون و قسمتی از دیوار ریخته بود و تمام شیشه ها شکسته بود . حالا ماموره میپرسید شما دشمن شخصی ای چیزی ندارین ؟ به کسی بدی ای نکردین ؟ تهدید نشدین ؟ جواد آقا هم میگفت : نه به ابوالفضل ! نه به حضرت عباس . بنده بسیار خوشنام میباشم و عضو بسیج هستم و طرفدار نظام و ... مامورها هم هی لبخند میزدن و فرم پر میکردن . از ما هم پرسید دربارشون و منم گفتم : آره اینا بسیار همسایه های خوبی هستن و تو محل خیلی خوشنام و محترمن . زهرا هم مثل خر کیف میکرد از تعریف های ما . کارشون که تموم شد رفتن و گفتن پیگیری میکنیم ! یعنی نخود سیاه ...

خلاصه جاتون خالی 4 شنبه سوری خیلی خوبی بود و کلی کیف کردیم و بقول معروف حالی دادیم و حالشو بردیم ... تا باشه از این خزب الله سوزیها باشه .



........................................................................................

Tuesday, March 18, 2008

ماهی قرمز :

تو فرهنگ ما ایرانی ها ماهی های قرمز یا به قول قدیمی ها , ماهی گُلی , جایگاه خاصی داره و مورد علاقه بیشتر مردم ماست . هر چند ورود ماهی قرمز به سفره های هفت سین سابقه باستانی نداره و رسمی چند صد ساله ست , ولی با اینهمه زیبایی این ماهی و رنگهای متنوع اون باعث حضور دائمیش در سفره هفت سین شده و حتا در خارج از کشور هم ایرانیان سعی میکنن حتمن یک ماهی بخرن . در قدیم این ماهی های دوست داشتنی زینت بخش حوض های خونه ها بود . خیلی خوبه در کنار اینکه به سنتها احترام میذاریم و براشون ارزش قائلیم حداقل تاریخچه اونها و همینطور طریقه مراقبت از ابزار سنتهامون رو هم یاد بگیریم و به بچه هامون هم آموزش بدیم . خودتون حساب کنین که جمعیت ایران 80 میلیون نفره ! از این تعداد 79 میلیون نفر عید رو جشن میگیرن و هفت سین میچینن و هر کدوم هم بطور متوسط 2 تا ماهی بخرن میشه بالای 150 میلیون ماهی تازه بجز اینکه 4 برابر همین تعداد هم ماهی میمیره تا بدست مردم برسه و باقی هم باز دست مردم میمیره ! ولی فقط کمی آگاهی و مراقبت از این موجودات دوست داشتنی و بیگناه میتونه هم یک سرگرمی برای شما باشه و هم جونشون رو نجات بده :

- موقع خرید این ماهی ها , اگر ماهی های سالم رو انتخاب کنید به نگهداریشون کمک زیادی کردین و هم اینکه پولتون رو دور نریختین . ماهی هایی سالم هستن که در طبقه میانی آب قرار دارن و فرز و چالاک هستن و باله های شنای اونها کاملا بازه و تنشون هیچ لکه و زخمی نداره . از ماهی فروش هایی که یه خروار ماهی رو چپوندن توی هم و آب کثیفی دارن , ماهی خریداری نکنید ! به بدن ماهی دقت کنین مخصوصن لکه های سفید و قرمز رنگ که نشون از زخمی شدن بدن و نوعی بیماری غیر قابل علاجه . هر چند ماهی جزو موجوداتیه که به سرعت قابلیت ترمیم داره ولی کار شما نیست و نیاز به مراقبت و داروهای خاص داره . ماهی هایی که روی آب هستن و یا تلو تلو میخورن و زیر آب رفتن و یا باله هاشون جمع شده و کم تحرک هستن , بیمارن و شانس زیادی برای زنده موندن توسط شما ندارن و نگهداری حرفه ای لازم دارن تا سالم بشن . تا حد ممکن از جاهایی که ماهی ها رو توی لگن ریختن ماهی نخرین چون از بالای آب قادر به شناسایی ماهی سالم نیستین !

- اندازه ماهی رو متناسب با تنُگ و ظرف نگهداری ماهی خریداری کنید ! باید این نکته رو بدونین که ماهی های طلایی جزو ماهی هایی هستن که نیاز به حجم آب زیاد و اکسیژن فراوان در آبشون دارن . به همین علت هم هست که دیدین ماهی های شما دائم روی تنگ میان و از سطح آب هوا رو میبلعن . دلیلش اول کم بودن حجم آب و بعد گرم بودن محیطه . چون میدونیم که مقدار اکسیژن آب در آب گرم کم میشه ! از ماهی های ریز استفاده کنید اگر تنگتون کوچیکه . سعی کنید تنگی رو انتخاب کنید که عمیق باشه تا ماهی احساس راحتی بکنه . دلیل پرش این ماهی به بیرون تنگ کم حجم بودن تنگ هست که اغلب اتفاق می افته !

- نوع تغذیه این ماهی ها خیلی راحته و همه چیز خوار هستن ولی باید نکاتی رو در غذا دادن به اونها رعایت کنید در شرایط اسارت . اولین نکته اینکه غذا دادن زیاد و بیش از اندازه ماهی رو چاق و بیمار میکنه ! پس فایده اون از غذا ندادن کمتره ! از گلوله های خمیر نون تا کته برنج و ماکارونی بدون روغن و کرم خاکی قطعه شده و گوشت و جگر خام و بدون چربی و سبزیجاتی مثل اسفناج پخته و بلغور جو پخته شده و حتی ماهی های ریز زنده و زرده تخم مرغ پخته , همه چی میخورن . برای جلوگیری از ضعف و لاغری ماهی روزی فقط یکبار بهشون بمقدار خیلی کم غذا بدین . برای مثال فقط دو گلوله کوچک خمیر نان برای هر ماهی کافیه ! این ماهی ها بسیار پرخور هستن و به اشتهای اونها نباید اهمیت بدین چون ماهی شما در استخر نیست و در محیط اسارت نگهداری میشه ! از کته برنج بدون روغن و یا قطعات ریز گوشت خام بدون چربی هم میتونین استفاده کنین . بهترین غذا قطعات دل گوسفند هست . فقط باید دقت کنید اندازه ای غذا بدید که خورده بشه و باقی رو از تنگ و یا ظرف ماهی سریع خارج کنید چون ذرات باقی مونده غذا باعث ایجاد ترکیبات ازت در آب میشه که مرگ آوره برای ماهی و اکسیژن آب رو از بین میبره و همینطور باعث ایجاد پارازیت های خطرناک میشه . از غذاهای مخصوص ماهی مثل پولکی های رنگارنگی که متداول هست و این روزها در کنار ماهی فروشی ها به فروش میرسه جدن و اکیدن خودداری کنید چون هم خورده نمیشه و هم باعث خراب شدن آب میشه و هم ترکیبات سازنده اونها نامناسب هست برای ماهی و استاندارد نیستن . بهتره از فروشگاههای مخصوص فروش ماهی های آکواریوم غذاهایی بگیرین که به گرانول یا لوفاک معروف هستن و مخلوطی از دل گوسفند و اسفناج هستن و اونها رو خشک و بصورت دانه های ریز در آوردن . یا غذاهای بسته بندی خارجی مارک تترا یا سِرا مثل Tetra Prima . اگر در کشورهای خارجی زندگی میکنین از غذاهای مخصوص این ماهی ها استفاده کنین که ساخت شرکت معروف تترا هست و به اسم تترافین Tetra Fin به فروش میرسه و زود هضمه و دارای انواع ویتامین و مواد لازم برای ماهی و دفع بسیار کم . با این همه حتا غذای مخصوص رو هم به مقدار بسیار کم باید بدین که در عرض یک دقیقه خورده بشه . هر هفته یکبار , یک روز کامل به ماهی خودتون گرسنگی بدین . این کار باعث شادابی ماهی میشه و طول عمرش رو زیاد میکنه !

- راز نگهداری طولانی مدت این ماهی ها اینه که تُنگشون توی منزل باید در جایی خنک باشه و دور از شوفاژ و بخاری و شومینه و محیط آشپزخونه و این نکته بسیار مهمی در نگهداری این ماهی هاست که بدونین این ماهی ها جزو ماهی های سرد آبی به حساب میان و با ماهی های آکواریومی که نیاز به بخاری دارن کاملن فرق دارن !!! البته بعضی انواع تزئینی که در آکواریوم فروشیها به فروش میرسه نیاز به محیط گرم دارن ولی انواعی که در بازار فروخته میشه , در آب گرم از بین میرن . حتا در زمستون و زمانیکه روی استخر و حوض یخ میبنده , این ماهی ها همچنان زنده هستن و شنا میکنن زیر یخ و حتا گاهی دیده شده لای یخ ها گیر افتادن ولی نمردن !

- نکته بسیار بسیار مهم دیگه اینه که هرگز از آب تازه برای عوض کردن آب تُنگ استفاده نکنید ! این کار باعث مرگ سریع ماهی میشه و 90% دلیل مرگ و میرهای این ماهی ها استفاده از آب تازه لوله کشی برای تعویض آب اونهاست . ساده ترین کار اینه که شب قبل یک سطل یا ظرف رو آب کنید و بذارید کنار و صبح از اون آب برای پر کردن تنگ استفاده کنید . با این روش میتونید تا سالها ماهی هاتونو نگهداری کنید . آب شهری چون دارای کلر و فلزات سنگینی هست که برای تصفیه آب بکار برده میشه , برای آبشش ماهی ها خطرناکه و آبشش ها رو فاسد میکنه . گاز کلر 24 ساعت طول میکشه تا بطور کامل از آب خارج بشه به همین خاطر باعث آسیب رسوندن به آب شش های ماهی میشه و به تدریج باعث ضعف و بعد هم مرگ ماهی میشه . در صورتی که در کشورهای خارجی زندگی میکنین از محلولی بنام آکوا سیف Aqua Safe استفاده کنین و چند قطره از این محلول رو در آب تازه بچکونین و 5 دقیقه بعد ماهی رو بهش اضافه کنین . این محلول تمام فلزات سنگین و کلر رو به سرعت از بین میبره و دارای ویتامین B1 هست که استرس ماهی رو میگیره و نوعی ماده ژلاتینی داره که زخمهای احتمالی بدن ماهی رو که در اثر گرفتن ماهی ایحاد میشه , ترمیم میکنه به سرعت . همینطور باید بدونین که همه ماهی ها در داخل آب ادرار میکنن و حتا اگر به ماهی غذا ندین و یا آب تنگ کدر نشده باشه , باز هم بعد از مدتی کیفیت آب تغییر میکنه و آب از آمونیاک و ازت و نیترات و نیتریت اشباع میشه و موجب مرگ ماهی رو فراهم میکنه . پس باید آب رو هر دو تا سه روز یکبار تعویض کرد .

- این ماهی ها اگه مدت طولانی در تنگ باقی بمونن باله های شنای اونها بزرگ میشه و زیبایی خاصی میگیرن ولی رنگشون کم رنگ میشه . نکته جالب اینه که تمام ماهی های سیاه بعد از مدتی برنزی و یا قرمز و سفید میشن مخصوصن ماهی هایی که رنگارنگ هستن یکدست قرمز یا سفید میشن . پس از قبل بدونین چه رنگ ماهی ای میخرین :) دلیلش آب تصفیه شده و نبود پلانگتون و جلبک های تک سلولی آب و نور خورشید هست . سبزینه آب و نور خورشید رنگدانه های ماهی رو تقویت میکنه و نبود اونها در منزل باعث کمرنگتر شدن یا تغییر رنگ بدن ماهی میشه !

- از ریختن سنگ یا ماسه های ریز یا سکه در داخل تنگ جدن خودداری کنین . این ماهی ها ذاتن کف خوار هستن و عادت به بلعیدن ماسه دارن . ریختن سنگ باعث میشه غذاها در لای سنگ ها قرار بگیره و آّب کدر بشه و تولید گازهای سمی کنه و یا ماسه های ریز توسط ماهی بلعیده بشه و باعث انسداد روده در ماهی و مرگش بشه !

- اگر احساس میکنید ماهی شما بعد از مدتی شادابی خودشو از دست داده میتونید یک چهارم قرص آنتی بیوتیک از هر نوع ولی ترجیحن تتراسیکلین رو توی یک استکان آب حل کنید و به آب ماهی اضافه کنید . همینطور خوبه که هر وقت آب ماهی رو عوض میکنید نوک قاشق چای خوری هم نمک طعام ترجیحن یُد دار به آب اضافه کنید .

و نکته آخر اینکه از رها کردن این ماهی ها در رودخونه ها و یا کانال ها و مسیل های آب خودداری کنید چون این ماهی ها , ماهی های آبهای راکد هستن و بادکنک های شنای اونها در آب پر تلاطم و آبهای جاری میترکه و باعث مرگشون میشه و همینطور در صورتیکه زنده هم بمونن , به علت رنگ روشنی که دارن به سرعت توسط صیادان طبیعی شکار میشن و از بین میرن پس مطمئن باشین با رها کردن در رودخانه و کانال آب لطفی بهشون نمیکنین !!!!!!! اگر میخواهین ماهی ها رو توی حوض یا استخر پارک ها رها کنید توی حوض هایی بندازید که بزرگ باشه و آب اونها دائم تعویض نشه و فواره نداشته باشه !
..
..
نکاتی در مورد ماهی قرمز یا ماهی طلایی جهت اطلاعات عمومی :

ماهی های قرمز یا ماهی طلایی سرزمین اصلیشون کشور چین بوده و رنگ اصلی اونها برنزی و سیاه بود . بعدها با تغییرات تغذیه ای و شرایط خاص نگهداری این ماهی ها رو به رنگها و شکلهای متنوعی در آوردن که رایج ترینشون رنگ قرمزه . انواع خیلی زیادی دارن و بعضی ها چشمهای قلمبه دارن که بهشون میگن چشم تلسکوپی و بعضی ها چشمهاشون مثل ژله میمونه که بهشون چشم آبگونه ای میگن و بعضی ها تاج دارن مثل کله شیری یا رد کپ و بعضی ها شکمشون گرد شده و بعضی رنگ آبی دارن و بعضی پولک های پف کرده و دم های توری و رشته ای و خلاصه انواع خیلی زیادی دارن . این ماهی ها از اول فصل بهار تا اواسط اردیبهشت ماه تخم ریزی میکنن . حتی در یک آکواریوم ساده هم اگه چند تا از این ماهی ها رو بندازین و چند تا بوته گیاه آبی قرار بدین میبینین که اوایل صبح ماهی ها شروع به تخم گذاری می کنن . تنها راه شناسایی نوع نر و ماده در این فصل هست و اون هم از ظاهر شدن دانه های سفید رنگی در کنار درپوش آبشش اونهاست که ماهی نر در زمان تولید مثل این دانه در آبشش هاش ظاهر میشه . تخم ها بعد از دو روز سیاه و شفاف میشن و به خوبی میتونید چشم بچه ماهی ها و تکون خوردنشون رو ببینید و بعد از 5 روز هم از تخم در میان و بی حرکت آویزون میمونن و بعد از 2 روز شروع به شنا میکنن . تا یکسال رنگ همه بچه ماهی ها سیاهه و بعد از اون رنگ میگیرن . ماهی ماده بزرگ تا حدود 5000 تخم میذاره و ماهی نر مدام تعقیبش میکنه و تخم ها رو موقع تخم گذاری بارور میکنه . این ماهی ها توی شرایط سخت خیلی مقاوم هستن ولی به این شرط که آبشون تهویه بشه و حجم آب زیاد باشه . حتی در زیر یخ حوض هم دووم میارن و بین یخ ها هم زنده میمونن و ماهی های آب سرد هستن . رنگ این ماهی ها خیلی متنوعه و بستگی به شرایط محل و نوع آبی که توش هستن داره . برای نمونه ماهی هایی که در جنوب ایران هستن رنگشون به نارنجی کمرنگ میزنه بخاطر آهکی بودن آب و ماهی های مناطق شمالی و غربی کشور رنگ قرمز پر رنگ دارن . اما عامل اصلی در رنگ این ماهی ها نور خورشیده که رنگدونه ها رو ایجاد میکنه . این ماهی ها 2 نوع کلی کوتوله و کشیده دارن که انواع کشیده اونها تا 20 سال عمر میکنن . اندازه اونها در محیط استخرهای بزرگ حداکثر تا 50 سانت میرسه و انواع سیاه اونها تا یک متر هم میرسن . یکی از نکات جالب این ماهی ها اینه که میتونن با ماهی های خوراکی تولید مثل کنن . یعنی با ماهی سفید و کپور و ... به راحتی تولید مثل میکنن اما تمام نوزادان بدون استثنا ماده میشن و راز بقای این ماهی در طول قرنها همین بوده . خود این ماهی ها بخاطر داشتن تیغ زیاد خوراکی نیستن و فقط در طب قدیم مورد مصرف انواع ریز اونها برای معالجه بیماری یرقان بود که ماهی زنده رو درسته قورت میدادن تا دل بهم خوردگی از حرکات ماهی باعث ترشح صفرا و دفع اون بشه ! امروزه تجارت بزرگی در دنیا از بابت پرورش این نوع ماهی ها در جهان رونق داره . در کشور ژآپن بعضی انواع این ماهی چندین هزار دلار ارزش دارن و جشنواره های زیادی برای نمایش و فروش اونها برگزار میکنن . در کشور سنگاپور روی پرورش انواع یکدست این ماهی ها کارهای ژنتیکی شده و در هر استخر نوع خاصی با رنگ و ظاهر مخصوص به خودشون رو پرورش میدن بر خلاف ایران که در استخرهای پرورش این ماهی ها همه نوع رنگی دیده میشه و از نظر ژنتیکی خالص نیستن ! چون پرورش این ماهی های خیلی ساده و پر بازده هست , کافیه در یک استخر ساده چند عدد از این ماهی ها رو رها کنین تا 2 سال بعد چند هزار ماهی بدست بیارین . با توجه به قیمت هر عدد ماهی قرمز 4 سانتی به ازای 300 تا 500 تومان که امسال فروخته میشه , خودتون حدس بزنین که با پرورش این ماهی چه سود کلانی میتونین به جیب بزنین !!! مخصوصن هم که اگه روش علمی تیکثیر رو رعایت کنین تا تمام تخم ها بارور بشن , حتا از ماهی خوراکی هم سود آورتر میتونه باشه . امروزه در مناطقی از کرج و شمال تهران و منطقه فرحزاد و آب انبارهای جنوب شهر تهران این ماهی ها رو پرورش میدن و به فروش عموم میرسونن که البته با روشهای غیر علمی و هردنبیلی هست . بدون مراقبت و غذا دهی و بصورت وحشی و طبیعی . در واقع پرورش دهندگان هیچ خرجی برای پرورش این ماهی ها نمیکنن . نکته جالبتر اینکه اگر انواع اصلاح ژنتیکی شده و تزئینی این ماهی ها رو پرورش بدین سودهای میلیاردی نصیب شما میشه . به این علت که یک ماهی نزئینی از این جنس در بازار آکواریوم ایران از 5000 تومان تا 50 هزار تومان بسته به سایز از کوچک تا بزرگ به فروش میرسه . جوانانی که جویای کار هستن و سرمایه اندکی دارن خوبه بجای مسافرکشی و کارهای واسطه ای رو به این کارهای سالم بیارن که هم بازدهی بسیار بالایی داره و هم کاری آبرومندانه و سالمه .
" کلن من به هر کسی پیشنهاد کار دادم میلیونر شده , حالا هر کی این نظر منو گوش بده , دعاش مال من , پولش مال خودش . مثل صادرات کتیرای برفی و پرورش کرم خاکی و تهیه غذای دام از کرم خاکی غنی شده و پرورش گیاهان آکواریومی و .... "



........................................................................................

Saturday, March 15, 2008

پیشگیری انتخاباتی :

یکی از راههای مبارزه مدنی و رسیدن به دموکراسی اینه که کسانی رو که میخوان رای بدن رو بگیری چنان ترتیب بدی که تا عمر دارن وقتی زمان رای دادن میرسه , اپیلاسیون کنن و تا زنده هستن سراغ رای دادن نرن و اسم رای رو بشنون برن نماز وحشت بخونن ! اینکار آدمیزاد رو با پست اکسپرس به بهشت میبره و صوابش از شصتاد هزار نماز میت و آیات و شب و نصفه شب هم بیشتره و اونقدر با اهمیته که تصوری برش نیست :

پنجشنبه ای از صبح داشتم فکر میکردم که یه 3 دهه و خرده ای عمر کردم و هنوز هیچ کار مفیدی انجام ندادم تو زندگیم و گیریم که بهشت و جهنمی هم باشه , فردا که به لقا الله پرتاب شدیم , نکنه به خاطر انجام دادن کارهای ناصواب , ببرنمون جهنم و توی سوراخ های بدنمون سرب داغ بریزن و نیم سوز داغ فرو کنن ؟!؟ این بود که هی داشتم فکر میکردم که چه کار صوابی انجام بدم که اجرش باعث بشه اقلن تو بهشت یه قلمان دستمو بگیره و با هم آدم و حوا بازی کنیم . تا اینکه یهو یادم افتاد فردا انتخاباته ! پس کافی بود فقط از رای دادن چند نفر جلوگیری کنم تا بتونم برم بهشت ! خب تمام فک و فامیل من که همشون از دم ضد خدا و دین و پیغمبر و از همه مهمتر حکومت اسلامی بودن و هستن و همگی مفتخر به رای ندادن و آکبند بودن شناسنامه بودن بجز مادرم که فقط تو عمرش یکبار رای داد و هر بارم که بحث انتخابات میشه اونو مثل گرز رستم میکوبه تو فرق سر مخاطبش که اول انقلاب من رفتم رای دادم و به جمهوری اسلامی رای " نه " دادم !!!!! میموند دوست و آشناها ! طبیعتن دوستای منم که از قماش خودم بودن هم اهل رای نبودن . یهو یاد زهرا خانم و شوهر خزب الهی ش افتادم که اینها هنوز هیچی نشده رفتن مسجد محل و آفتابه گذاشتن دم مسجد جا بگیرن که فردا اولین نفر تو نوبت باشن برای رای دادن ! بی همه چیزها یکبار شناسنامه ش رو آورده بود براش اسکن کنم تمام قسمت رای دادنش پر بود و کافی بود حکومت بگه بیایین رای بدین , اینا از شب قبل اونجا رختخواب انداخته بودن ! اگه فقط همین دو تا نحاله روان پریش رو میتونستم از رای دادن ساقط کنم , مطمئنن به پاس این خدمتم بهشتی میشدم !!!!!!
گوشی تلفن رو برداشتم و زنگ زدم خونه شون . بعد از کمی احوال پرسی , گفتم شام بیایین خونه ما . ( همین دعوت کافی بود که با کله از عصر تلپ بشن اینجا . کلن خزب الهی جماعت دنبال کون مفت میگرده و چیزهای صلواتی میگرده و چترش همیشه گسترده و حاضره برای چتربازی . این بود که میدونستم به محض اینکه بگم , کار تمومه )
اتفاقن همین هم شد و زهرا تا بهش گفتم گفت : نه ! مزاحم نمیشیم . ولی اگه خیلی اصرار دارین باشه چشم میاییم ساعت 4 اونجاییم .
- خاک تو سر ! حالا گفتم بیا , نگفتم لنگر بنداز ! ساعت 6 زودتر بیایی قلم پاتو میشکونم ! فهمیدی ؟
خب گفتم یه وقت حوصلتون سر بره زودتر بیاییم کمک حالتون باشیم . باشه حالا که اصرار دارین 4:30 میاییم .
- ببین من الان به زبون ترکی با تو حرف زدم ؟ آنگولایی بود ؟ افغانی بود ؟
وا ... شیوا خانم . داریم فارسی حرف میزنیم دیگه !
- ج ... ! ساعت 6 . فهمیدی ؟ ساعت 6 عصر ! ساعت 18 ! افتاد ؟؟؟؟؟؟؟
چرا فحش میدین ؟ از اول میگفتین ساعت 6 . چشم حتمن میاییم .
گوشی رو که قطع کردم تو دلم گفتم آره حتمن بیا که یه بلایی سر تو و اون شوهر مرده خورت بیارم که کیف کنی ! آرتین رو صدا کردم و یه لیست بلند بالا دادم دستش و فرستادمش خرید برای شام شب . تدارک هفشده مدل غذا رو باید میدادم . دلیلش هم این بود که میدونستم اینا حالا که اینو فهمیدن ناهار مطلقن نمیخورن , یکی دو تا قرص کارکن هم میخورن که هر چی تو روده و معده شون مونده هم خالی بشه و پالونشونو برای اقلن یه هفته پر کنن و کمبود ویتامین های این ماهشون جبران بشه ! در نتیجه پذیرایی مفصلی لازم بود . اون رفت خرید و منم مشغول آماده کردن غذاها شدم !
تا ساعت 6 عصر که اینا اومدن من فقط سرپا بودن و داشتم غذا میپختم و جونم در اومده بود . ولی در راه معبود و آرمانم باید از خود گذشتگی میکردم . زنگو که زدن , آخرین سری کتلت ها سرخ شده بودن و دیگه اومدم و نشستم کنارشون . خورش فسنجون و کتلت و مرغ و سالاد الویه و 2 نوع سالاد و ماست و خیار و 3 جور دسر تهیه دیده بودم و بعلاوه ماکارونی برای بچه ها .
تا ساعت 8 فقط چرت و پرت گفتن و شنیدیم تا موقع شام شد , غذای بچه ها رو جدا کشیدم و بردم بالا براشون و شروع کردم غذاهای خودمونو آماده کردن . قرص های والیومی که پودر کرده بودم رو روی یه ورق کاغذ ریخته بودم و هی غذاها رو میکشیدم و کمی از پودر رو میپاشیدم لا به لای غذاها ! یهو دیدم زهرا اومد کنارم و گفت :
- شیوا خانم ؟ چه کار میکنی ؟ نمک میزنی ؟ ما زیاد شوری نمیخوریم ها . ضرره !
نمک ؟ نه .. نمک نیست . این چیزه ... ادویه هست .
- راست میگی ؟ بذار یه کم بچشم ...
زرتی انگشتشو زد تو پودرها و گذاشت تو دهنش . یهو صورتش مثل کون میمون جمع شد و گفت : این که تلخ بود ؟
- آخه لاشی ! تو میمیری فضولی نکی ؟ پدر سگ ! اصلن تو اومدی اینجا چیکار ؟ برو بتمرگ پیش اون شوهر پشمناکت تا غذاها رو بکشم صداتون کنم !!!!
حالا چرا عصبانی میشید ؟ خب تلخ بود .
- این میره تو غذا مزه میگیره . ادویه خارجیه . عقل تو به این چیزا نمیرسه . تو برو همون پشکل سویا بریز تو غذاهات و بجای گوشت چرخ کرده قالب کن به شوهرت !
ای وای .. هیس ! یواش تر . جواد آقا میشنُفن !
- به درک ! به جهنم ! بذار بشنوه ! بذار بدونه چه زن پتی یاره ای داره که پول گوشت ازش میگیره بهش پشکل میده و باقی پولا رو میگیره میده به مسجد و خرج اره اوره ها و شمسی کوره ها میکنه .
صواب داره به خدا ! خدا به سر شا ...
- گمشو پدر سگ ! پولاتو بادبادک درست کنی و هوا کنی از این بیشتر صواب داره که بدی به این مفت خورا
نگین اینطوری شیوا خانم . گناهه . خدا غضب میکنه ها .
- خدا میخواست غضب کنه اول صاعقه میفرستاد تو فرق سر تو بعد هم شوهرت که ریدین به نعمت های خدا و حرومش کردین . خاک تو سرت . گمشو از آشپزخونه من بیرون . باز رید به اعصاب من .
شیوا خانم به خدا قصدم خیر بود ها . شما عصبانی نشید چشم من میرم . ولی یه کمی از این ادویه تان هم بذارین کنار من ببرم باهاش برای جواد آقا آش درست کنم .
- ای تف به اون مغزت که توش کاه گل پر کردن . آخه کدوم احمقی ادویه رو میزنه به آش ؟ مگه نعناست ؟؟؟؟
شیوا خانم . من همیشه به آش جواد آقا زیره میزنم .
- آخه تو توی آش اون مرتیکه مشنگ شاش هم بکنی نمیفهمه و فکر میکنه بهش کاری زدی ! حرف از آدمیزاد بزن .
به خدا این جواد آقا همچین مشام قوی ای دارن ها من وقتی سیر داغ درست میکنم از دم در تشخیصش میدن و میفهمن ما آش داریم .
- آخه روان پریش ! دیوانه . خل و چل . بوی سیر داغ رو که از 50 کیلومتری میشه تشخیص داد . تو چرا اینقدر خنگی . مثلن فکر کردی دماغ شوهرت سوپره ؟؟؟؟ یا فکر کردی شوهرت مرد 6 میلیون دلاریه ؟ که تو آمریکا سیرداغ درست کنی از ایران بفهمه ؟ الاغ هم باشه از دم در که هیچ , از سر کوچه رد بشه میفهمه کجا دارن آش درست میکنن . باز اومدی پُز چُسی بدی خیط کردی ؟ ضایع تو اینقدر از این مرتیکه قوزمیت مایه نذاری نمیشه ؟ یه آدم درست و حسابی یعنی نمیشناسی از اون مایه بذاری ؟
ولی جواد آقا خیلی باهوش تشریف دارن .
- به روباه میگن شاهدت کیه میگه دُممه ! تف به اون مغز جفتتون که با ... اصلن هیچی . بگیر این دیسو بردار ببر ...
وقتی که رفت یه قرص 20 میلی ایمی پرامین خوردم تا کمی آروم بگیرم چون معلوم نبود با این دیوونه بازیهاش چی پیش می اومد و احتمالن خون به پا میشد و یا آرتینو میکشتم یا هر 3 تاشونو . کم بود جن و پری 2 تا هم سرم ریخته بود و با آرتین شده بودن 3 تا یکی از یکی مشنگ تر !!!! تو یه فرصت آرتین رو گیر آوردم و بهش گفتم که تو فقط فسنجون میخوری و حق نداری هیچ غذای دیگه ای لب بزنی . البته بهش نگفتم چرا . دلیلش این بود که 10 تا قرص والیوم رو پودر کرده و ریخته بودم تو غذاهای دیگه برای اینکه اقلن 48 ساعت این دو تا حمال رو خواب کنم تا نرن رای بدن و فقط توی فسنجون بود که چیزی نبود !
موقع خوردن ؛ نمیدونین این زن و شوهر چیکار میکردن . کتلت رو میزدن تو فسنجون و بعنوان سُس استفاده میکردن و میخوردن و سالاد الویه با مرغ میخوردن و یک کثافت کاری راه انداخته بودن که داشتم اوق میزدم و یکی دو بار به بهانه آوردن نمکدون و ترشی بلند شدم رفتم آشپزخونه و کمی آب خوردم و برگشتم . شوهره که از تو یقه و جیب پیرهنش غذا بیرون میزد . لای ریش و سبیل هاش پر خرده نون و سالاد الویه و ... بود ! آخر هم طاقت نیاوردم و بهش تیکه رو اومدم که :
- ببخشید جواد آقا این اسلام چرا میگه ریش بذارین ؟ وقتی اینقدر کثافت کاریه ؟
خواهرم . اسلام دین رحمت است . دین انسانیت است . دین منطق است . ریش گذاشتن اولن سیمای مردانگیست . دومن در رسالة آیت الله عظمی خامنه ای نوشته شده است که مومن اگر ریشش را بتراشد دندانهایش خراب میشوند و این نیز از طب الاسلام است .
آرتین یهو برگشت گفت : شیوا پس منم دیگه ریش هامو نمیزنم از فردا که نرم دندون سازی . آخه میترسم از دندون سازی .
+ تو اگه ریش بذاری من تو رو توی وان واجبی غرق میکنم ! پس جرات داری ریش بذار ببین چطوری از مردی ساقطت میکنم !!!!!!! بعد هم با اشاره ای که فقط خودش و من میدونیم نتیجه اش چیه (!) بهش فهموندم که تخم واسه ت نمیذارم !!!!!!!!!
آب دهنشو قورت داد و مشغول خوردن شد . زهرا از اونور گفت :
- ولی این ریش های آقا جواد خیلی خوبه ها . آدم دست که میزنه فکر میکنه مثل چمنه .
تشکر میکنم خانم . همه آن ها متعلق به شماست .
+ آره مثل یه دسته یونجه میمونه . میگم زهرا جون . قابلمه هات که ته میگیره بده جواد آقا با ریش هاش سیم بکشه . چند منظوره هست . کله ش رو بکنه تو قابلمه و یه دور قابلمه رو بچرخونه ته قابلمه سفید سفید مثل برف شده !!!!!
- استغفرالله .. خواهر مزاح میفرمایید ها .. هاهاها
تو دلم گفتم هاها و زهر مار . برای ریشت هاتم برنامه دارم ... صبر کن جوجه رو بعد از عید میشمارن !!!! مرتیکه پوفیوز پشمناک چندش آور . گلوله کاموا . قالی خرسک ! لیقه !

طبق انتظارم همه میز خالی شد و هر چی هم باقی مونده بود رو جمع کردم و توی ظرف های یکبار مصرف ریختم که ببرن با خودشون ! بعد رفتیم نشستیم تو هال و منم رفتم دسر بیارم . مدام منتظر این بودم که کم کم خمیازه کشیدنشون شروع بشه و خوابشون بگیره و برن خونه شون بخوابن . از قبل هم گفته بودم که دخترش شب اینجا باشه و فردا بیان دنبالش و قبول کرده بود پیش مرتیکه باشه ! برای خودم و آرتین مارتینی ریختم و برای این دو تا مشنگ هم بستنی . جواد آقا تا چشمش به گیلاس ها افتاد گفت :
- بنده از اینها خورده ام . زیتون را میزنند در شربت و میخورند !!!!!!
+ جواد آقا ؟ به من نگفته بودین که . اسمش چیه ؟
شربت زیتون است خانم . خیلی هم خوشگوار است .
آرتین منفجر شد از خنده و منم صحنه های زلزله بم و جنازه هاش رو تو ذهنم مجسم کردم تا خنده م نگیره وگرنه میترکیدم . با آرنجم کوبیدم تو پهلوی آرتین که یعنی خفه ! بعد گفتم :
- ببخشید این شرب زیتون رو شما کجا میل کردین ؟
با دوستانمان رفته بودیم به ژاپن و در آنجا دوستانمان گفتند برویم معجون بخوریم و آنجا سفارش دادند . اینقدر این نوشیدنی خوشگوار است که انسان را به وجد می آورد ...
حالا دیگه منم همپای آرتین داشتم از خنده اشک میریختم . پس این مرتیکه رو دوستاش هم سر کار میذاشتن . جالب بود که توی خزب الهی ها هم عرف خور داریم و شاهد از غیب رسید ! خلاصه مجبور شدم برای اینها هم بیارم ! البته نصف گیلاسشون رو آب قاطی کردم . حیف مارتینی آدم بده به اینا !
حالا هی بشین بشین , مگه خوابشون میگرفت . آرتین بود که هی خمیازه میکشید و لق میخورد سرش و یه بار هم با ملاج رفت توی میز . مطمئن بودم که غذاهای دیگه رو نخورده چون بهش گفته بودم ولی باز مطمئن نبودم و از این جانور شکمو همه چی بر می اومد . به یه بهانه ای کشیدمش آشپزخونه و گفتم :
- تو که غذای دیگه نخوردی ؟
به جون خاله بتولم نخوردم !
- پدر سگ مگه نگفتم نخور ؟؟؟؟
میگم نخوردم .
- تو همون که جون اون خاله پتی یاره ت رو قسم میخوری یعنی خوردی !
خب بابا . غذا بود دیگه چرا نباید میخوردم ؟
- هیچی ! برو . خوردی که خوردی ..
دوباره برگشتیم . یکم نگاهشون کردم و دیدم نخیر اثری از خواب نیست و تازه سرحال تر هم شدن . شده بود جریان چیز خور کردن آیت الله مدرس که بهش سم میدن و آقا تازه شنگول میشه و بعد مجبور میشن خفه ش کنن !!!!! پنج دقیقه بعد آرتین چپ شد و با کمک شوهر زهرا کشون کشون بردیمش انداختیمش رو تخت و برگشتیم . داشتن کم کم میرفتن که کلی اصرار کردم بمونین و یه چایی بخورین و برین . بلند شدم رفتم آشپزخونه تا چایی دم کنم . دیدم اینطوری نمیشه و زنگ زدم به خواهرم و صدامو آوردم پایین و گفتم :
- ببین چه ماده ای سراغ داری که بی رنگ و بو باشه و آدمو 48 ساعت توی مستراح بستری کنه ؟
مرگ موش !
- خاک تو سر ! نگفتم توی مستراح دفن کنه ! تر بندازه . اسهال شدید !
حالا کی هست ؟ آرتینه ؟ اگه آرتینه سیانور بده بهش .
- به تو چه کیه . تو بگو . زود باش عجله دارم .
یونولیت داری ؟
- نه ولی جور میکنم . خب ؟
یه تیکه یونولیت رو بگیر با الکل سفید حل کن و بریز تو هر چی که میخوای . یه 24 ساعت کونشون باز میمونه !
- نمیرن ؟
نه بابا فقط یه کم زیادی میرن توالت !
- مردن میگم تو گفتی ها !
مطمئن باش . خودم تا حالا ده دفعه به عمو اینا از اینا دادم .
همین بود عموی بدبخت من هیچ وقت خونه خواهرم نمیرفت ! مواظب این دکتر جماعت باشین !!! از توی کابینت های یه تیکه یونولیت که مال ظرفهام بود کندم و کمی الکل ریختم تا حل بشه ! حالا مگه حل میشد ؟ هر کاری کردم دیدم حل نمیشه و آخر همونطوری درسته خردش کردم و ریختمش توی کتری آب جوش . دیدم حل شد خودش ! چایی رو دم کردم و توی قوری هم چند تکه انداختم و اومدم نشستم . کمی بعد هم بلند شدم براشون چایی ریختم و آوردم . گفتن چرا تو نمیخوری ؟ گفتم من شب چایی بخورم خوابم نمیگیره . خلاصه چایی رو که خوردن بلند شدن که برن . دیگه تعارف نکردم چون مطمئن بودم اگه میگفتم حالا بمونین تا صبح هم میشستن و بدبختی ریدنشون پای من بود ! هر چند چشمم آب نمیخورد که یونولیت باعث اسهال بشه ! رفتم تا دم در تا لباس های دخترش رو بگیرم . رفت لباسهاش رو آورد و گرفتم و برگشتم خونه . بچه ها رو خوابوندم و خودم هم اومدم پایین و نشستم کتاب خوندن . هر لحظه منتظر زنگشون بودم . ولی خبری نشد که نشد و آخر من از رو رفتم و رفتم خوابیدم . جمعه ساعت حدودای 8 صبح از زنگ تلفن از خواب پریدم . گوشی رو برداشتم و 4 تا فحش دادم و بعد گفتم بله ؟
- شیوا خانم ؟ خوبین ؟ آقاتون خوبن ؟
شیوا و مرگ . شیوا و زهر مار . کله صبح باز چه ککی افتاد تو شورتت زنگ زدی ؟ مگه نمیدونی من خوابم ؟
- شیوا خانم . ببخشید بیدارتون کردم ها . فقط خواستم بگم من و جواد آقا بیمارستان هستیم نگران نشین ؟
آره ؟ جدی میگی ؟ چه خوب . یعنی چه بد . چی شده ؟
- چیز مهمی نیست ها فکر کنیم دیشب خیلی رو هم رو هم خوردیم هر دومان رودل کردیم .
کاه که از خودتون نبود کاه دون از خودتون بود . چشمتون کور مفت گیر آورده بودین اینقدر نمیخوردین که حالا تو بیمارستان کفاره پس بدین ! حالا تر افتادنتون به من چه مربوطه ؟
هیچی دیگه . شیوا خانم گفتم خبر بدم نگران نشین . فاطمه پیش شما باشه ما عصر میاییم دنبالش .
- باشه تا هر وقت که تو بیمارستان بودی مواظب دخترت هستم . برو حالشو ببر !!!!!
چشم . مرسی . ببخشید ها !
گوشی رو کوبیدم و 2 تا بشکن زدم و دوباره گرفتم خوابیدم . پس یونولیت ها اثر کرده بود ! آرتین غرغر کرد که : به دوستات نمیشه نگی کله صبح زنگ نزنن ؟ یه لگد حسابی بهش زدم و گفتم : تو که تو گوشت دینامیت منفجر کنن بیدار نمیشی حالا چیه با یه صدای زنگ بیدار شدی ؟
- واسه چی میزنی ؟ آخه مگه من چی گفتم ؟
میزنم از وسط هم نصفت میکنم پدر سگ ! روزای عادی تو گوشت هوار میزنم بیدار بشی , کونت هم نیست حالا چطور شده خوابت سبک شده ؟
- شاش داشتم بیدار شدم .
دمپاییمو برداشتم و یکی محکم کوبیدم تو سرش که بلند شد و در رفت !

خلاصه کنم این دو تا نخاله امروز صبح از بیمارستان مرخص شدن و قیافه هاشون واقعن دیدنی بود . از همه جالبتر این بود که نتونسته بودن رای بدن و خیلی دلخور این مساله بودن . فکر کنم ویلای دو نبش با جکوزی و سونا به نامم رزرو شد تو بهشت ...



........................................................................................

Wednesday, March 12, 2008

عاقبت انتخابات :

خیلی ها ایمیل زدن و گفتن چرا در مورد انتخابات سکوت کردی و تو به کدوم جناح رای میدی و کدوم دسته رو قبول داری و ... ! بعضی گفتن موضع خودتو روشن کن تا دیر نشده و یک عده گفتن تحریمش کن . یک عده هم که خیلی باحالن گفتن تو که وضعت خوبه تو دیگه چرا از اینا انتقاد میکنی و هر کی خلاصه یه چیزی گفته ! دیدم حالا که بحث انتخابات داغه منم چند گلمه ای از زبون مادر شوهر بگم و پرونده انتخابات رو ببندم :

- اول اینکه من افتخار میکنم بعنوان یک ایرانی در طول حیات 29 ساله حکومت اسلامی شناسنامه م پاکه پاک مونده و یک مهر رای توش نخورده و یک رای هم محض نمونه به این حکومت ندادم و نخواهم داد چون نه این رژیم رو قبول دارم و نه طرفدارش هستم و نه اینکه از سیاست خوشم میاد ! این از این .
- دوم اینکه هیچ جناحی رو هم قبول ندارم و نه اصول و نه اصلاح هیچ کدوم رو آدم حساب نمیکنم چون یکی از اون یکی پدر سوخته تر و بیشرف تر هستن .
- سوم اینکه من وکیل وصی کسی نیستم که بگم برین رای بدین یا ندین . من مسئول خودمم و بس . خودم هم رای نمیدم چون برای شخصیت و وجود خودم ارزش و احترام قائلم و هرگز خودمو احمق فرض نکردم که بخوام برم رای بدم و تف سربالا برای خودم ول بدم . هرگز خودم رو بازیچه یک مشت رذل ندونستم که بخاطر مشروعیت دادن به اونها برم بهشون رای بدم . وقتی آقا میگن که رای بدین نه برای اینکه وضعتون خوب بشه , بلکه برای بیعت با من و حکومت اسلامی , پس ترجیح میدم حداقل خودم رو بازیچه نکنم !
چهارم اینکه , وضع خانواده من از 118 سال پیش تا به امروز که شجره نامه ش باقی مونده همیشه خوب و عالی بوده و خون وزارت تو رگهای من جریان داره و نسل اندر نسل من افتخار خدمت به ایران رو داشتن و نو کیسه و تازه به دوران رسیده نبودم و نیستم که با اومدن این یابوها وضعمون توپ بشه ! همیشه عالی بوده , حالا مافوق عالی شده بخاطر سیاست های احمدی نژآد . پس اگه مخالف کسی یا گروهی هستم , اولن نظر شخصی خودمه دوم از اینکه احمق فرض بشم نفرت دارم !
حالا شماها هر کاری دلتون خواست بکنین چون چه رای بدین چه ندین همین ریدمونی که هست , هست ! چیزی نه تنها عوض نمیشه که بدتر هم میشه پس خود دانید .

و اما چند نکته . اول اینکه ما در کشور نه اصلاح طلب داریم نه اصول گرا . این دسته بندی ها رو یاران خاتمی شارلاتان از خودشون بعد از دوم خرداد در آوردن و دسته خودشون رو کردن اصلاح طلب و مخالفین و افراطیون رو کردن اصول گرا . حقیقت اینه که ما در کل فضای حکومت اسلامی نه اصول گرا داریم نه اصلاح طلب و همه اینها از یک قماش و یک دسته هستن . میپرسین چطور ؟ دلیلش ساده ست . چون هر دوی این گروه ها تابع رهبر و ولایت مطلقه فقیه هستن . فقط یک گروه طرفدار احمدی نژاد هستن که وحشی و بدوی و لات و اوباش متمدن نشده هستن و یک عده طرفدار خاتمی که اصلاح نژاد شده و متمدن تر هستن . وگرنه سر و ته همشون یک کرباسن .
طرفداران احمدی نژاد و خاتمی فرقی با هم ندارن جز در نحوه گفتار و نحوه عملکرد . طرفدار احمدی نژاد , چون لات و جاهل مسلکه , میاد و هر کاری رو با زبون زور و کتک و قیل و قال انجام میده و این میشه تیر چراغ برق تو چشم مردم ! طرفدار خاتمی میاد همون تیر چراغ برق رو فرو میکنه به مردم تا بیخ , ولی هم قربون صدقه مردم میره و هم لیدوکائین بکار میبره و به اصطلاح با پنبه سر میبره .
در نهایت چه خاتمی چه احمدی نژاد جفتشون نمیتونن خارج از چهارچوب نظام و شخص ولایت فقیه کاری صورت بدن ! چطور که در مدت 8 سال زمامداری خاتمی عملن دیدیم بدترین محدودیت ها و سانسورها و نوآوری ها و بی قانونی ها و سرکوبها رو همین یاران خاتمی عزیز باب کردن . ولی هیچ کس نفهمید چطور ؟ چون با زبون خوش و دادن آزادی زیر شکم به دختران و پسران ندید بدید و باز کردن فضای اقتصادی در جامعه و کاهش تورم , سر همه رو شیره مالیدن , دولت احمدی نژاد اومد و یکاره خشتک مردمو دود داد و همون سیاست رو دنبال کرد با روشی عریان .
وگرنه سرکوب دانشجویان در کدوم دولت بود ؟ سرکوب تجمع زنان در کدوم دولت بود ؟ سانسور اینترنت که حتا مجلس ششم هم بهش اعتراض کرد در کدوم دولت بود ؟ بستن و توقیف مطبوعات در کدوم دولت اتفاق افتاد ؟ تشکیل دادگاه انقلاب برای سرکوب مخالفین در کدوم دولت بود ؟ بازم بگم ؟ بجز این بود که همه اینها در زمان خاتمی افتتاح شدن ؟
و حالا احمدی نژاد چیکار کرد ؟ جنبش زنان رو که برگذار شد , همون اول بسم الله ریختن سر زنان و کتکشون زدن . فرقش با خاتمی این بود که زنان 15 دقیقه تونستن صحبت کنن و بعد کتک خوردن و در دوره احمدی نژاد زنان نتونستن صحبت کنن و زرتی کتک خوردن !
بستن مطبوعات در دوره خانمی به این صورت بود که به همه مجور تاسیس و انتشار میدادن و بعد که پول طرف رو چاپیدن و رفت تو حساب دولت , فرداش میرفتن زرتی درشو تخته میکردن و سر دبیرشم به صلابه میکشیدن , تو دولت احمدی نژاد اجازه نمیدن چیزی تاسیس بشه و هر چی هم بازه میبندن !

در کل وقتی مقایسه میکنی میبینی چیزی عوض نشده ! جز اینکه بعضی سیاست های اجمدی نژاد چون احمقانه بوده اوضاع رو خراب کرده و سیاست های خاتمی چون علمی تر بوده اوضاع ثابت (!) مونده . وگرنه بخث اتم و انرژی هسته ای و تحریم ها رو حتا خاتمی هم بود نمیتونست مانع تحریم بشه چون مساله هسته ای نه ربطی به احمدی نژاد داره نه خاتمی و سپاه و رهبری مسئول این امر هستن و بس چطور که محسن رضایی میاد و میگه احمدی نژآد جزو نیروهای دست ششم ماست !!!!! پس اگه اونها هم بودن همین به پیش میرفت چون همگی تابع ولایت مطلقه فقیه هستن !!!!!

بعد هم از خودتون سوال کنین یاران خاتمی میخوان بیان تو انتخابات شرکت کنن که مثلن به مردم خدمت کنن ؟ مگه 8 سال سر پست بودن و مردم رو چاپیدن کاری کردن که حالا بخوان چیزی رو عوض کنن ؟ بجز اینه که دنبال منافع و حفظ قدرتشون هستن ؟
تفاوت مهمی که این انتخابات با دوره های قبلی داره در اینه که این انتخابات ثانیه های چاش بزرگی در بدنه نظام ایحاد کرده با سیاستی که غرب بکار گرفت . یکی از مهمترین اقداماتی که در این دوره صورت گرفت این بود که آمریکا بدون دخالت عوامل آشکار در این انتخابات خللی وارد آورد که باعث اختلافات شدید و بی سابقه در بین اعضای تشکیل دهنده رژیم شد . آمریکا در عملی بی سابقه اعلام کرد که گروه اصلاح طلبان مورد حمایت ایالات متحده خواهند بود . این حرف شاید از نظر بعضی بی معنی و احمقانه یا بدون سیاست بود , ولی در عمل باعث ایجاد شکافی عمیق در بدنه نظام ایران شد طوریکه گروههای اصلی نظام رو به جون هم انداخت و اختلافاتی رو که سالها وجود داشت و علنی نشده بود , چنان آشکار ساخت که جریان رد صلاحیت های گسترده و دخالت نظامیان در سیاست و حتا به لجن کشیدن بیت رهبری رو به همراه داشت و تمام دستجات سیاسی رژیم رو به جون هم انداخت . این اقدام باعث شد تا جناح اصولگرا فریب نیرنگ آمریکا رو بخورن و با دور کردن به اصطلاح رقیبی که میتونست فردا مورد حمایت آمریکا قرار بگیره , اونها رو آشکارا از صحنه سیاسی دور کردن .
همین عمل خودش باعث اتفاقی جالب شد از جمله اینکه مردم رو بیشتر از قبل از رژیم متنفر کرد و نشون داد که اونها به مردم به چشم احمق و آلت دست نگاه میکنن . نکته دوم این بود که یاران صمیمی و اصیل انقلاب رو از صحنه سیاسی دور کرد و نشون داد که برای نظام غریبه هستن و همین امر نه تنها اعتراض بخش های وسیعی از روحانیت سنتی رو بر انگیخت که حتا در بین گروه اصولگرایان هم باعث شکاف و تفرقه شد و باعث شد بینتشون عملن یک دو دستگی پدیدار بشه و نیم بیشتری از حامیانشون از گروه خارج و تشکیلاتی جدید رو ایجاد کردن .
و حالا در آستانه انتخابات ایران ما شاهدیم که تمام گروههای سیاسی سایه هم رو با تیر میزنن و بدتر از اون اینکه اینبار مردم هم نشون دارن میدن که انتخابات رو میخوان تحریم کنن . نظر سنجی های بسیاری که سایت هایی مثل تابناک و نو اندیش و فارس نیوز و .. براه انداختن همگی بر 3 نکته تاکید داشتن :
- یکم مشارکت مردم برای رای دادن به گروه اصلاح طلبان همچنان اکثریته .
- دوم اینکه مشارکت مردم برای رای دادن به گروه اصول گرایان کمترینه .
- سوم اینکه بین 23 تا 35 درصد از مردم هم در تمام نظر سنجی ها در انتخابات شرکت نمیکنن و این از اون نظر جالبه که تعداد کسانیکه در انتخابات شرکت نمیکنن از تمام شرکت کنندگان طیف های سیاسی دیگه بجز اصلاح طلبان بیشتر هست ! به عبارتی بیشترین تعداد متعلق به اصلاح طلبان و بعد به کسانیکه شرکت نمیکنن هست .
همه این عوامل باعث شد تا ارکان نظام تصمیم بگیرن رد صلاحیت ها رو کمی بهتر کنن و عده ای رو بازگردوندند تا مردم رو به صحنه بیارن . اما هر دم از این باغ بری میرسه و معادلات رو به هم میزنه . بیانیه هنرمندان ایران در حمایت از اصلاح طلبان و فشار علنی صدا و سیما به هنرمندان برای رای دادن به اصول گرایان و اینکه در صورت عدم حمایتشون , اخراج یا از کار بیکار میشن , باعث شد تا خیل بیشتری از هنرمندان به نفع اصلاح طلبان وارد عمل بشن .
فقر عمومی تمام اقشار جامعه و تورم افسار گسیخته ای که ماهها قبل اقتصاد دانان به احمدی نژآد یابو هشدار میدادن , شده آلت دستی برای استفاده مخالفان دولت و بوسیله اون دارن مردم رو از انتخابات یا دور میکنن یا به طرف حزب خودشون سوق میدن . فروش آرا توسط نمایندگان اصولگرا و تکفیر اونها توسط مردم هم اقدامی جالب بود که مردم حتا در زیر فشار فقر شدید , حاضر به پذیرفتن شکر و برنج و روغن و سکه های نمایندگان دزد و بیشرم نیستن .

هر چند این انتخابات در نهایت به انجام رسیده و جناح حاکم پیروز میشه , ولی این انتخابات عملن باعث شکاف عمیقی در نظام خواهد شد و یاران باوفای نظام رو شدیدن دلسرد و منزوی خواهد کرد و حمایت مردم رو روز به روز کمتر میکنه طوریکه در مدت کوتاهی تاثیر این اقدامات و سیاستی که غرب در تفرقه بین اعضای نظام بکار برد آشکار خواهد شد .

داستان انتخابات ما هم به سر رسید , حق مردم و گرونی ها به هیچ عاقبتی نرسید ...



........................................................................................

© تمام حقوق و مزايای این سایت متعلق به شخص شيوا میباشد

Design By Shiva © 2001