فرياد بي صدا

Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18  

Sunday, August 31, 2003
چس ناله های شیوا " حوصله ندارین نخونین "

ساعت 12 شبه و ساعت توی هال 12 ضربه نواخت و من این متن رو شروع کردم بنام شیطان ! چُس ناله رو می گم ! این اصطلاح رو نمی دونم کی اختراع کرد ؟ اما از زبون رفیق بامداد اولین بار شنیدم و فهمیدم زمانیکه نوازش خون آدم پایین میاد و به سبک مهناز دربه در غرغر می کنه و به زمین و زمان و انس و جن و حیوان و نبات فحش می ده میگن : طرف چُس ناله میکنه :

امروزم از اون روزهاست که باید این غرور لعنتی دست و پا گیر رو دوباره زیر پام له کنم درست مثل سوسکی که زیر پات له می شه و صدای خرچش در میاد یا مثل آدامسی که به پاشنه کفشت می چسبه و آخر مجبور می شی با یه دستمال بکنیش تا هی هر قدمی که راه میری کفشت از پات جدا نشه ! از صبح که بیدار می شی تا وقتی که کپه مرگتو بذاری , وقتی خونت نوازش نداشته باشه اون روز برات می شه جهنم ! با اینکه هر روزت جهنمه اما با این کمبود می تونی برای یکبار هم که شده جهنم واقعی رو لمس کنی قبل از میت شدن و شتافتن به دیار باقی از در عقب و این افتخار بزرگیه ! دلشوره بگیری و هی بترسی هی فکر چیزهای بد بکنی هی به اون آینده لعنتیت فکر کنی که هیچی ازش سر در نمیاری به عمری که تلف کردی و به روزهایی که میاد و می ره و تو اصلا تغییر نمی کنی و یاد اون جمله احمقانه و منطقی بیفتی که میگه آدمی که روزهاش مثل هم باشه بدرد لای جرز می خوره ! می خوای تغییر کنی ؟ آخه چطوری ؟ از این آشغال دونی چطور می شه در اومد و تغییر کرد ... از این منجلاب ... خودم هم نمی دونم فقط می دونم امروز هر کی که به پستم خورد هر چی عقده رو دلم سنگینی می کرد رو سرش در آوردم ! از صبح نمی دونم با چند نفر دعوا کردم ؟ حسابش از دستم در رفته ! از اون راننده آژانس بیچاره ای که صبح اومد دنبالم تا منو ببره جایی که باید می رفتم تا اون بقالی که سر ظهر از تشنگی رفتم و بهش گفتم یه آبجو بده و متلک بارم کرد و منم یه شیشه نوشابه وسط مغازه اش خورد کردم و هر چی فحش بلد بودمو بهش گفتم و اومدم بیرون تا اون پسری که بهم گفت جوووون و من با لگدی جانانه به منطقه ممنوعه اش نفسشو بریدم تا اون نانوای کثافتی که دماغشو با انگشتهاش پاکسازی می کرد و با همون دستهاخمیر میزد .... دیگه چی ؟ از اون راننده تاکسی بگم که بجای 100 تومن 150 تومن گرفت و همچین در ماشینشو بستم که دستگیره اش کنده شد یا اون دختر آشغالی که تو خیابون باریک بهم راه نداد رد بشم و منم چنان بهش تنه زدم که افتاد رو زمین و دست انداختم موهاشو مشت کردم و کشیدمش بالا و صد تا لیچار بارش کردم و بعد که خوب اشکهاش در اومد ولش کردم و بعد هم به آفریننده ام فحش دادم که چرا منو اینقدر گنده آفرید تا امروز تنم به تنه نحیف یه همجنس بخوره و باعث بشه شونه اش درد بگیره و بغض کنه .... آها ! بابام یادم رفت که تلفنو برداشتم و عقده های صد سال قبلمو رو سرش خالی کردم و دوباره دلشو خون کردم , چه معنی داره آرامش داشته باشه وقتی که هر روز بخاطر رفتارهایی که با من داشته دارم زجر کش می شم ؟! مامان نازنینم هم که دستش از همه جا کوتاهه و فقط می تونم نامه بدم بهش و یکساعت غرغر کنم براش و اونم سر تکون بده و بخنده و بگه آتیشپاره خوب و درست زندگی کن که دنیا همین چند روزه ..... دوباره از زندگیش و کارش بزنه و منو با حرفهاش نوازش کنه و درس زندگی بهم بده و نوازش خونمو بالا ببره و در آخر هم بهم بگه نازنینم دوستت دارم و می بوسمت ... آخ که اگه اون نبود چیکار می کردم این جور وقتها ؟!
آخه اینم شد زندگی ؟ نه دلخوشی نه عشقی نه تفریحی ؟ صبح تا شب یک جوره ! مثل ماشین نفس بکش سوخت گیری کن تخلیه کن هوا رو آلوده کن آدمهای بیچاره رو سر کار بذار و منحرف کن و شب هم بتمرگ یه مشت اراجیف ردیف کن برای در و دیوار و بعد هم برو بخواب و تا صبح کابوس ببین و آفتاب نزده خیس عرق از خواب بپر و خیره سقف بشو تا این خورشید خانم ابله در بیاد و دوباره یه روز خسته کننده دیگه رو آغاز کنه ! اصلا این فرزین دیوونه کجاست ؟ چرا زنگ نزد امروز ؟ اصلا همه اش زیر سر اونه با اون شعارهای دره پیتش ! فقط بلده اشک آدمو در بیاره و آدمو یاد بدهکاری هاش بندازه ! چی میشد همه چی بر میگشت سر جای اولش ؟ الان فرزین شرکتشو داشت و منم می شستم کنارش و از زیر میزش یه ویسکی بلک ماسنیش نارنجی خوشرنگ در میاورد و برای خودم و خودش می ریخت و چند دقیقه بعد گرم می شدیم و لپهام گل میانداخت و گل می گفتیم و گل می شنفتیم ؟ بعد هم از زور مستی ده بار تلو تلو خوران می رفتم می شاشیدم تو توالت شرکتش و منشیهاش هم هی چپ چپ نگاهم می کردن که ما 6 ساعت تو اون اتاق چیکار می کنیم که نوبتی من می شاشم اون میشاشه و رو پامون بند نیستیم و دائم صدای هر و کرمون بلنده ؟! چی میشد وقتی که شرکت تعطیل می شد دوباره فرزین گیتارشو بر می داشت و میرفتیم وسط سالن بزرگ کنفرانس و می شست وسط میز و من می رفتم ته سالن و همه چراغها رو خاموش می کردیم الا اون چراغ بالا سرشو و فرزین گیتار می زد و منم براش می خوندم ..... بعد هم نصف شب ساعت یک و دو پیاده دست در دست هم راه می افتادیم و پیاده می رفتیم تا نیاوران و نیروی انتظامی بهمون گیر می داد و فرزینم با چند تا اسکن سبز قائله رو ختم می کرد و زیر آسمون پر ستاره این شهر کثیف شب گردی رو ادامه می دادیم تا خسته بشیم و روی نیمکت پارک بشینیم و به چشمهای براق هم زیر نور مهتاب نگاه کنیم و با زبون بی زبونی با هم حرف بزنیم .... چی میشد الان هوا سرد بود و من پالتوی مینکمو می پوشیدم و دستکشهای چرمیمو دست می کردم و فکر می کردم کسی منو تو حمایت خودش گرفته و کمی احساس امنیت می کردم حتی اگه اون حامی پالتو باشه ؟ فکر می کردم دیگه تنها نیستم ..... اه .... آخه اینم شد زندگی ؟ اون مرتیکه بامداد هم گذاشته رفته ولایتش ! مثلا قرار بود این هفته دعوتش کنم برای خوردن یه قهوه اما نیستش ... دلم براش تنگ شده برای اون لبخند بانمکش و جوکهای ضد آخوندیش و فحشهایی که به خدا و پیغمبر می ده .. دندوهای ردیفش و گفتن از شیرین کاریهای بامدادکش ! اصلا چی میشد مشکلش حل میشد ! ولی اگه می شد که اونوقت دیگه نمیتونستم به اوسا کریم بگم خیلی جاکشی و اشک بریزم ! اگه نبود که غم به این بزرگی رو دل بامدادم نمی ذاشت ! بازم بگم ؟
آره .. یاد اون زمانا بخیر که هیچی نداشتم و بنده مادیات نبودم و دلم چقدر خوش بود بعد که به این فکر افتادم مثلا عرضه ای از نشون بدم و برم چیزی یاد بگیرم مثل خر افتادم تو هچل ! آدم یه عالمه کار بلد باشه و خودش خم اندر خم یه کوچه علاف روزگار خودش باشه ؟ این دیگه چه مدلیه ؟ آخ کاشکی این پسر داییم ازدواج نمیکرد و الان میرفتیم باهم خیابون گردی و بستنی و فالوده میخوردیم و می گشتیم و مردمو مسخره می کردیم . بعد هم آخر شب با بوسه ای از گونه های هم جدا می شدیم اما مگه این زن پدر سگش میذاره یه دقیقه نفس بکشه ؟ اصلا به من چه مگه من فضولم ؟
اصلا یاد اون شبح بی معرفت بخیر ! وقتی اولین بار بهم زنگ زد و تو اون سرمای زمستون رفتم پیشش و بیچاره یکساعت از تعجب نمیدونست چیکار باید بکنه و مثل پسرکی که برای اولین بار دوست دخترشو می بینه و دست و پاش رو گم می کنه هی میرفت خیر سرش جیش می کرد ! اظطرابی بود بدتر از خودم ! بعد هم نشستیم پشت اون کامپیوتر قراضه اش و برای من چسی اومد که آره .... منم بلدم ها .. حرف وبلاگها که شد و فهمید من کیم نصف پشمهای تنش فرتی ریخت زمین و اپیلاسیون کرد و با نگاه عاقل اندر سفیه یهت زده بهم نگاه می کرد ! اون چایی احمد خوش طعمش که آبدارچی میرزا مقواش آورد تو فنجونهای اندازه طشت هم محشر بود و تو اون سوز برف حسابی چسبید . یاد اون منشی خنگش بخیر که شماره منو چپکی نوشته بود و بجای 11 نوشته بود 14و باعث شد از جلسه اش جا بمونم و آخر هم هیچی به هیچی . یاد برگشتنش افتادم که از الهیه تا خونه رو توی اون برف پیاده رفتم و وقتی رسیدم خونه انگشتهای پام کبود و کرخت شده بود از سرما و بعد هم کنار شومینه کز کردم و کلی گریه کردم تا خوابم برد .... چی میشد الان نیما عصیان بد ترکیب با اون کلاه سالوادور دالیش کافی نتشو هنوز داشت و نصف شب می شستیم با هم حرف می زدیم و بعد هم با هم دعوامون میشد و من چند تا بهش فحش می دادم و قهر می کردم و دوباره فردا صبحش روز از نو روزی از نو انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود ...
دیگه به کی بند کنم خوبه ؟
تف تو روی هر چی آخونده ! لعنت خدا بر دودمانشون که ریدن به این مملکت و باعث شدن اسم من بعنوان نسل سوخته بد در بره ! باید می گفتن نسل جزغاله ! با مسما تر بود . آخ چی میشد الان شاه زنده بود ؟ رضا پهلوی تاجگذاری می کرد و دوباره جشنهای 2500 ساله می گرفتیم ؟ چی میشد الان که دلم گرفته همین ریختی لخت میرفتم تو یه بار می شستم و سفارش آبجوی تگری میدادم و شب هم مست و خراب می اومدم خونه و آهنگ " spanish Train " و گفتگوی شیطان و خدا رو می ذاشتم و می رفتم توی خلسه ... بعد که خوب گریه کردم سرمو می ذاشتم رو بالش و میکپیدم ؟ چرا نمیشه ؟ شاید اگه نمیشد هیچ وقت کاخ نیاوران رو نمیدیدم مگه نه ؟ چه ربطی داشت ؟!
چی میشد الان متالیکا تو استادیوم آزادی کنسرت میذاشت و من می رفتم ردیف جلو و هدبنگ میزدم و شورتمو در میاوردم و روش یه قلب می کشیدم و برای لارس پرت می کردم .... آخر کنسرت هم مغزم 6 دور چرخیده بود و راهی تیمارستان میشدم و خلاص از این زندگی سگی ! چی می شد الان خواننده nirvana زنده بود و یه آلبوم جدید داده بود و من مجبور نمی شدم صبح تا شب Nevermind گوش بدم .... اصلا چی می شد من جاز داشتم ؟ خسته شدم از سیمهای احمقانه این گیتار آشغال که همش صدای غم و غصه میده و تارهاش به احساسات قلبیم گره خورده ! ناخونهام ریش ریش شد از بس بهش اشاره کردم پیک آپ هم بلد نیستم دست بگیرم ! چیکار کنم آخه ؟
اصلا چی میشد یهو اعلام میکردن هر کسی که یه زن چادری یا آخوند رو بکشه بهش جایزه میدیم ؟ مثل فیلمهای وسترن که برای پوست سر سرخپوستها جایزه تعیین میشد برای پوست سر آخوندها هم جایزه میدادن و اونوقت میتونستم برم و از بابا تفنگ خفیفش رو بگیرم و با هر گلوله مغز یه آخوند رو به انتقام خون جوونهای وطنم سوراخ کنم و با ریخته شدن خون هر کدوم از اونها دل یک مادر داغ دیده رو خنک کنم .... چی میشد با استفاده از زنهای چادری شهر نو احیاء میشد و جوونهای آفتاب مهتاب ندیده ایران عزیزم کمی حرص زیر شکمشون می خوابید و دیگه به زن و بچه مردم بند نمی کردن و باعث بی حرمتی زنان شوهردار نمی شدن ؟ اصلا چی میشد هیتلر شوروی رو اشغال می کرد و نسل نژاد اسلاو رو ریشه کن می کرد و انگلیس رو با خاک زیر و رو میکرد ؟ ژاپن آمریکا رو اشغال میکرد و ایران هم از روسها شکست نمیخورد و تکه تکه نمی شد ؟
..... چی میشد الان هیس من اینجا بود .. ندا هنوز می نوشت و کره خرشو به رخ من می کشید و یکشنبه شبها که میشد بهش تلفن می کردم و برای هم جوکهای بی ناموسی تعریف می کردیم و به ریش حسین درخشان کچل می خندیدیم و پسرهای دیگه رو مچل می کردیم ؟ خورشید بی نوا رو یه مرد چاق شکم گنده تصور می کردیم و به سینه هاش می خندیدیم .... آریا زنگ میزد و بهم صد تا فحش خوار مادر می داد که چرا سر کار گذاشتمش و بعد هم دیوان مولانا رو باز می کرد و برام اون شعر رعشه آور رو می خوند که موهای تنم سیخ سیخ بشه :
یار مرا , غار مرا , عشق جگر خوار مرا
یار تویی , غار تویی , خواجه نگهدار مرا
نوح تویی , روح تویی , فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی , بر در اسرار مرا
نور تویی , سور تویی , دولت منصور تویی
و توی عرفان گیج کننده اش غرق بشم و بعد هم گوشی رو قطع کنه و بگه برو گمشو روش فکر کن زنیکه ج ... ! شبها هم بیاد و باهام چت کنه و وب کمشو روشن کنه و بهم بیلاخ بده و هی سیگار بکشه ! یاد اونروز بخیر که دعوتم کرد شرکتش و وقتی دوست دخترش منو دید بغضش ترکید و با حالت قهر گذاشت رفت و آریا با اون چشمهای معصومش فقط به من نگاهی درمانده انداخت و رفت دنبال دختره تا توجیهش کنه و منم سرمو گذاشتم رو میز و هق هق اشک ریختم تا نوازش دستهای آریا روی موهام باعث شد به خودم بیام و سرمو بالا بگیرم و اونم با انگشتهای کثیف و زمختش اشکهامو پاک کنه و صورتمو ببوسه و عذر خواهی کنه .... اصلا الان کدوم گوریه ؟ چرا تلفنش جواب نمی ده ؟ باز داره ترتیب یه دخترو میده یا داره تو شرکتش با کامپیوترهاش ور میره و مدام به زمین و زمان فحش خوار مادر می ده یا اکس اسنیف می کنه و تو هپروت میره تا کمتر زجر بکشه یا شاید هم داره کتاب زندگیش رو می نویسه ... شاید هم تو کافه شوکا کنار اون مرتیکه یار علی مقدم با اون کلاه شاطر عباسیش نشسته و داره مثل دودکش سیگار دود میکنه و به انسانیت فکر می کنه .... یاد اون روزا بخیر می رفتیم دربند و روی تختها می شستیم و پاهامونو دراز می کردیم و سیگاری دود می کردیم و تند تند چایی می خوردیم .... آخرم نتونستم بهش بگم دوستت دارم ..... نشد .... نمی شد ..... نباید می شد .... همه این چی می شد هاست که آدمی مثل من رو میرسونه به اینجایی که اینطوری مجبور بشم چُس ناله کنم و بقول هیس عر بزنم و شرشر اشک بریزم و آخرم هیچی به هیچی..... اما از شما چه پنهون ... آروم شدم گرچه فردا بازم همینه .... حالا برین برای رفقاتون تعریف کنین شیوا دیوونه ست , دیوانه همه را به کیش خود شناسد ...

من نگفتم این کارو نکن , وقتی چمدوناتو بستی که بری
من نگفتم برگرد پیشم عزیزم , بیا یه باره دیگه منو امتحان کن
وقتی اون از من پرسید که دوستش دارم یا نه ؟ من فقط نگاش کردم
اون رفت و من فقط الان تو گوشم می پیچه , اون چیزایی که نگفتم
من نگفتم منو ببخش , چون نصف اشتباها مال من بود
من نگفتم ما دوباره سعی میکنیم , چون چیزی که ما می خواهیم عشق و وفاداری و زمانه
من گفتم اگه این راهیه که تو میخوای , من جلوتو نمیگیرم
اون رفت و من الان میشنوم همه این چیزایی که نگفتم
من نگفتم کتت رو بذار کنار الان یه قهوه درست می کنم با هم صحبت کنیم
من نگفتم راهی که میخوای بری طولانیه تو هم مثل من تنهایی و جاده بی انتها
من گفتم خداحافظ شانس به همرات , به سلامت
و اون منو ترک کرد تا زندگی کنم با همه چیزایی که نگفتم
من اونو توی بغلم نگرفتم و اشکاشو نبوسیدم
من نگفتم زندگیم بی معنی میشه اگه اینجا نباشی
من فکر کردم به کارایی که میشه کرد وقتی آزاد باشم
ولی امروز کاری که می کنم شنیدن همه چیزهایی هست که نگفتم .....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Saturday, August 30, 2003

وقتی عدو شود سبب خیر :

همیشه ماجراهای من از نیمه شب شروع می شد ولی اینبار خوشبختانه یا بدبختانه از روز شروع شد . بهتره اسمش رو بذارم بدبختانه چون صبح روز جمعه هیچکس حوصله نداره چه برسه به من ! حالا می خواد فامیل باشه یا دوست یا حتی غریبه که دیگه جای خود دارند :

ساعت 9 صبح پای کامپیوتر بودم و مشغول خوندن ای میلها و نوشیدن قهوه و سق زدن به نون تستم که صدای زنگ بلند شد ! یکدفعه تمام احساس خوشی و لذتی رو که از خوندن ای میل مادرم و مزه نون و کره تو دهنم بهم دست داده بود , کوفت شد و با لقمه توی دهن مونده رفتم سر وقت اف اف تا ببینم کیه ؟ خودمو صدبار لعنت کردم که چرا تنبلی کردم و نرفتم آیفون تصویری بگیرم !
کیه ؟
- منم عمو جان درو باز کن ....
رنگم پرید !!! عموم از کجا آدرس اینجا رو پیدا کرده بود ؟؟؟؟؟ فهمیدم کار باباس ! با حرص درو باز کردم و رفتم روی ایوون منتظر این مهمون ضد حال که دیدم با اهل و عیال هم تشریف آوردن .... ! چند دقیقه بعد اومدن و همون دم در اولین عربده ام رو سر عموم کشیدم :
- عمو با کفش نمی شه !!!!!!!! لطفا کشفشهاتونو بیرون بکنین !
عمو جان من کفشهام نو و تمیزه .. بعد هم آورد بالا نشون داد کفشو ! چیزی که می گفت تمیزه یه آدامس سیاه شده و کلی خاک چسبیده بود تهش ...... بله مشخصه چقدر تمیزه ! مثل ترمینال تخلیه زباله های شهرداری می مونه ! .... زنش هم از اونور شروع کرد ! شیوا جون کفش زنونه هم که خودت می دونی تمیزه دیگه ... پس من میام تو ...
نخیر نمی شه من اینجا پا برهنه راه میرم و جون هم ندارم این خونه رو هر دقیقه بسابم ! مفصلهام لق میشه ! یا بدون کفش یا بیرون !!!!
با حرص و چپ چپ کفشها رو در آوردن و اومدن تو .... ! چشمتون روز بد نبینه معلوم شد چرا اصرار داشتن با کفش بیان ! عموم که مثل این بدبخت بیچاره ها انگشتهای پاش از جورابش زده بود بیرون و زنش هم مثل گداهای سامره پای برهنه بود ...... عمو ؟ روز تولدتون کی بود ؟
- دی ماه !
یادم باشه براتون یه جفت جوراب بخرم !!!
چشمم افتاد به بچه های بیچاره .... آخه مجبورین کله صبح این طفلکی ها رو بیدار کنین و تو خواب بیارین اینجا ؟
- عمو جون بچه باید سحر خیز باشه ! بعد هم دیشب تینا زد گلدون عتیقه باباتو شکوند و بابات هم همون دیشب ما رو بیرون کرد و شب تو هتل خوابیدیم !!!
همون گلدون چینی بزرگه تو پذیرایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- آره همون بدترکیبه ! صد بار گفتم بده من توش خر زهره بکارم بذارم تو ایوون اما گوش نداد آخرم حیف شد !
خوب شد نکشتتون !
- اوا شیوا جون زبونتو گاز بگیر نا سلامتی عموته ها !
خوبه خوبه تو که چشم دیدنشو نداشتی خالا عزیز شده برات !؟ ....... عموم که دید ضایع شده گفت خوب عمو جون دعوتمون نمی کنی بشینیم ؟ خسته شدم بچه به بغل ! هنوز تعارف نکرده هم خودشون رفتن و رو مبلها ولو شدن ! دیدم بچه ها همینطور تو بغلشون ماسیدن و گناه دارن و بردیمشون تو اتاق و رو تخت خوابوندیمشون و برگشتیم دوباره !
- به به ! چه خونه ای ..... خوب باباتو تیغ زدی ها !
اول اینکه پول خودم بود و قرض گرفتم ازش بعد هم من دخترشم ! مثل شما نیستم که هر بار کشتی هاتون غرق میشن میاین سر وقت بابای بیچاره من و کاسه چه کنم جلوش دراز می کنین ! عموم که دید خیلی ناجور شد و الانه که گند کارهاش جلوی زنش در بیاد یه سرفه ای کرد و بعد هم گفت : خوب مبارکه ایشالا که خوش یمن باشه ! گفتم یه چند روزی ما اینجا باشیم تا من کارای شرکت رو سر و سامون بدم و برگردم دوبی !
- نخیر نمی شه من هنوز جا به جا نشدم و کلی هم تعمیر کاری دارم !
یهو پرید و شروع کرد ماچ کردنم : می دونستم برادر زاده عزیزم منو نا امید نمی کنه الان می رم چمدونها رو از هتل میارم !!!!! هاج و واج نگاهش کردم و گفتم هیچم از این خبرا نیست .... نمیایی اینجاها .... من کار دارم و همینطور داشتم حرف میزدم که اونم رفت به سمت در و زد بیرون ! دو دستی کوبیدم تو سرم ...... یهو پریدم هوا و رفتم سر وقت تلفن و زنگ زدم به بابا ! خانم گل گوشی رو برداشت و با خرص گفتم لطفا گوشی رو بده به بابا !
- آقا خوابن اگه بیدارشون کنم منو میکشن خانم !
هر چی من می گم انجام میدی منم می خوام بیدار بشه برو گوشی رو بده وگرنه الان خودم میام اونجا خدمت تو هم می رسم ! چند دقیقه بعد بابا با صدای گرفته گفت : بله ؟
- تازه میگین بله ؟ برای چی آدرس منو دادین به عمو ؟ مگه نگفتم نمی خوام کسی اینحا رو یاد بگیره ؟
دخترم خونه خرابم کرد با اون دو تا زلزله اش گلدون نازنینمو شکستن ! می دونی چقدر ارزش داشت ؟
- خوب گناه من چیه ؟ حالا خونه زندگی منو زیر و رو می کنن ! " حالا ما داریم حرف می زنیم و منم مدام به عموم و زنش فحش میدم و زنش هم درست نشسته روبروم و خیلی خونسرد داره ناخن هاشو سوهان میزنه و ککش هم نمی گزه ! آخر هم تلفن رو قطع کردم و هوار زدم سرش و گفتم چیه نشستی اینجا داری کثافتهای ناخنتو میریزی زمین ! ؟ برو به شوهرت بگو پاشو بذاره اینجا جفت قلم پاشو می شکونم !
وای شیوا جون چقدر سخت می گیری ؟ بجای این حرفها صبحانه بیار تا با هم بخوریم که ضعف کردم !
- کوفت بخوری , رهر هلاهل بخوری , خمپاره درد بخوری , تبر بخوره تو شکمت و از عصبانیت بلند شدم رفتم تو اتاقم که چشمم افتاد به بچه ها که چه معصوم خوابیده بودن و باز نوازش خونم سر ریز شد .... داشتم فکر می کردم چطوری اینا رو دست به سر کنم که صدای زنک در بلند شد ! رفتم پرسیدم کیه ؟ اما جوابی نیومد ! هر بار می پرسیدم کیه فقط زنگ میزدن ! داشتم منفجر می شدم از عصبانیت و با همون لباس خوابم رفتم دم در بیینم این کدوم احمقیه که اینطوری داره زنگ می زنه و درو که باز کردم نزدیک بود سکته کنم ....... خانم بزرگ و چند تا از همسایه ها با گل و گلدون و شیرینی پشت در بودن !
خانم بزرگ اولین کسی بود که بدن خشک شده منو بغل کرد و شروع کرد ماچ و بوسه ..... چطوری پدر سگ ج .... ؟ دلم برات یه ذره شده بود ! نگفتی فرخ دق می کنه ؟ بعد هم شروع کرد حال و احوال پرسی و ور رفتن با سینه هام : اون بابای ترک خرت چطوره ؟ ننت کجاست ؟ خوارت شو ور کرد ؟ عمه ج ... نیومد ایران و ..... آخرم پاسخ نگرفته اومد تو و به زنهای دیگه هم گفت بیایین تو پدر سگا و خودشون راه افتادن رفتن تو .... اگه می فهمیدم کی آدرسمو داده به اینها داده دارش می زدم ! سلولهاشو دونه دونه می سوزوندم ...... ناچار رفتم دنبالشون داخل و نشستیم ! خانم بزرگ یه گلدون فیلکوس داد بهم ! زن جهوده هم یه ساعت دیواری پلاستیکی که به محض رفتنش انداختم بیرون ! خانم بزرگ سرش عربده کشید : ج ... پدر سگ رفتی به ساعت ساز سر کوچه یه ساعت دادی یه ساعت گرفتی و پشت سر این حرف زد زیر خنده .... آواکس هم ملات حلوا آورده بود که به دیوار میزدی با آجر و گچ می اومد پایین ! یه لبخند تصنعی زدم و مثلا تشکر کردم ! چشم خانم بزرگ افتاد به زن عموم و داد زد این ج ... کیه ؟
زن عموم هم خیلی خونسرد گفت ننتم ! آقا تا اینو گفت خانم بزرگ یهو بلند شد و دست انداخت از رو میز ظرفهای نازنینمو حواله کله زن عموم کرد و یکیش در رفت و یه لیوان زارت خورد تو ملاجش و پخش زمین شد ! بعد هم نشست رو شکمش و د بزن و یک گیس کشی شد محشر ..... ! ریختیم سرش و بلندش کردیم تا یوقت نکشش ! صادقانه بگم چنان ذوق کرده بودم از کتکی که خورده بود زن عموم و کله قلمبه شده اش که حد نداشت ! به سگ صد تا سور زده بود اون لیوان کریستال اگه تو سر هر کی خورده بود احتمالا 200 تا بخیه خورده بود یا یکراست راهی باغچه مینو شده بود ! اما این فقط یکم بی حال شده بود ....
بلندش کردیم نشوندیمش تا حالش جا بیاد ! خانم بزرگ هم حالا ایستاده و هی داره فحش خوار مادر نثارش می کنه . درهمین موقع صدای زنگ بلند شد ... عموم بود که چمدونها رو آورده بود ! یک فکر شیطانی زد به سرم و در گوشی به خانم بزرگ حالی کردم اینا مزاحمن و هنوز حرفم تموم نشده بود که خانم بزرگ رفت سراغ زن عموم و موهاشو مشت کرد و کشیدش بالا و گفت پدر سگ تنه لش همین الان میری بیرون ویلا میدمت دست علیصقر ترتیبتو بده و پشت سرش هم فحش خوار مادرو ردیف کرد و کشون کشون بردش بیرون و دم در حیاط و تا درو باز کرد زن عموم رو هل داد تو بغل عموم و یه پرس هم اونجا به هر دو شروع کرد فحش دادن و بعد هم درو محکم تو روشون بست و اومد تو ! عموم با موبایلش زنگ زد که این دیوونه کی بود ؟ گفتم صاحب خونمه و من اختیاری ندارم گفته مهمون بی مهمون !
بچه هامو پس بیار عمو جون ! زنمو چرا این ریختی کردین ؟
خانم بزرگ گوشی رو گرفت و شروع کرد رگبار فحشو بستن بهش ... به نفس نفس افتاد و گوشی رو داد به زن جهوده وگفت پدر سگ بیا تو حالا فحش بده تا من یه سیگار دود کنم نفسم جا بیاد (!) جل الخالق !
بعد هم بچه ها رو برداشتن و خودشون بردن دم در تحویل دادن و اومدن تو .... پریدم بغل خانم بزرگ و برای اولین بار در عمرم بوسش کردم ! چه احساس خوبی بود .... خانم بزرگ هم که احساساتی شده بود عربده کشید سر زنهای دیگه و گفت یالا لخت بشین بریم شنا !!!!
انگار آب سر ریخته باشن روم .... استخر نازنینمو که روشو پوشونده بودم تا حتی برگ هم نیفته توش و کلی کلر خرجش کرده بودم و تصویه و .. حالا این اراذل می خواستن برن توش شنا ! از چاله در اومدم افتادم تو چاه ! براتون خلاصه کنم که امروزم تا عصر خراب شد و از دماغم در اومد ! تصور دیدن یه مشت آدم گری گوری و کثیف که مثل وزغ توی استخر دست و پا میزدن به جای خودش تهوع آور بود مخصوصا که خانم بزرگ هم وسط شناش گفت هی بچه ها شاشیدم !!!!!! بعد از شنا هم از کیفش یه نوار از عهدیه در آورد و شروع کردن با اون هیکلهای طنازشون رقصیدن !!!!
فردا اولین کارم اینه که برم آیفون تصوری بگیرم و بعد هم یه کارگر بیارم آب استخرو عوض کنه و تمامش سرامیکهاشو بدم با وایتس بشوره !

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Friday, August 29, 2003

مهریه , کی گرفته کی داده ؟!

این روزا با اقدامات مثلا متهورانه دو وبلاگ نویس زن معروف در شرایط ازدواجشون همه افکار عمومی وبلاگستان معطوف امر مهریه و ظلم به زنها و ازدواج و اینطور مسائل شده ! مهشید جووون من زده تو کار مهریه و فلسفه مهریه رو می خواد کشف رمز یا زهرا کنه ! هاله از خاطران ازدواج خودش می نویسه و ..... دوستان دیگه ای که هر کدوم فیلشون یاد هندوستان افتاده ! منم هوس کردم یکم این امرمربوط اندر نامربوط رو تفسیر کنم قضاوت به عهده شما که قبولش دارین یا نه :

مهریه !! اولین سوالی که در مجالس خواستگاری بعد از پذیرش اولیه طرفین , دختر و پسر مطرح می شه اینه که خوب چقدر مهریه میپردازین ؟
- قدیمها مهریه معمولا یک جلد قرآن بود و شاخه نبات و یا یک , نهایت 5 تا اشرفی بحق پنج تن ! گاهی هم گل و .... ! بعدها کم کم این رسوم تابع شرایط مادی اجتماع تغییر کرد و طوری شده بود که دختری که مهریه اش سبک بود و ناچیز اصلا جزو آدم حساب نمی شد ! جالب اینجا بود که خانواده داماد وقتی با چنین دختری مواجه می شدند کله قند تو دلشون آب می شد اما به محض اینکه پای دختر می رسید به حجله داماد و شب می گذشت و روز می شد خانواده داماد تا روزی که اون زن تو اون خونه بود کم بودن مهریه رو دلیلی بر ترشیدگی و باد کردن روی دست شوهر ننه و ننه و بدبخت بیچاره بودن دختر می دونستن و این می شد چماق و تو سر دختر فرود می اومد و دختر رو به این ترتیب تبدیل می کردند به کلفت !
عده ای هم می اومدن و مهریه بالایی رو طلب می کردن و این رو دلیلی بر خوشبختی دختر و یک نوع آینده نگری می دونستند ! شاید بگین احمقانه بوده ! اما جواب این سوالات چند سال بعد مشخص شد :
یک مثال می گم : مادرم 25 سال قبل مهریه اش بود 30 اشرفی بعلاوه یک خونه به پول اون زمان که مبلغی تقریبا ناچیز بود ! چون سکه قیمتی نداشت ! خونه قیمتی نداشت ! بابا خونه ای رو که الان داریم رو اون زمان یک میلیون دویست هزار تومن خریده بود که مبلغی ناچیز بود و طبیعتا قبول کرده بود بعنوان مهریه مادرم بهش پرداخت کنه اما اگه الان مادرم بخواد طلاق بگیره بابا جون من باید خونه 4 میلیارد تومنیشون رو دو دستی تقدیم مادر من بکنن و این خانم هم تا آخر عمر و حتی تا 10 پشت بعدش هم تامینه با این پول !
خوب زمان گذشت و کودتا شد و حکومت اسلامی اومد روی کار و جنگ شد و تورم طبیعی بعد از جنگ بوجود اومد و بعدها هم بعلت دزدی های جماعت ریش و پشم , تورمی 1000 برابر گریبان همه چیز رو گرفت و کار به جایی رسید که در سال 1367 مجلس قانونی رو وضع کرد در ایران که مهریه ها رو به نرخ روز محاسبه کنند ! چون زنی که 20 سال قبل مهریه اش بود 1000 تومن و حالا بعد از این مدت این 1000 تومن شده بود پول تو جیبی یک پسر بچه 5 ساله مرد میرفت براحتی زن رو طلاق میداد و یه 1000 تومنی هم از تونبونش در می آورد و میذاشت کف دستش و یکی هم می زن در کونش و هری ...... طلاق !
بعد از این جریان 1000 تومن شد 300 هزار تومن ! 40 هزار تومن شد 3 میلیون تومن و .... ! و بعد بعلت این جریانات خانواده های دختر دار هوشیار شدند و تصمیم گرفتند شروط ضمن عقد رو وضع کنند ! به این ترتیب که می اومدن و تمام جهاز زن رو توی عقد نامه می نوشتن ! تمام حق و حقوقی رو که به زن تعلق داشت رو ثبت دفتری می کردند تا اگر روزی کارشون به جدایی کشید زن نون خور باباش نشه احتمالا به همراه یکی دو تا کور و کچل ! و حداقل سرمایه ای داشته باشه برای روز مبادا و تامین معاش !
حالا چرا اینکارو می کردن ؟ چون زنی که 25 سال قبل جهاز می آورد خونه مرد در زمان جدایی قانون می اومد و به زن می گفت هر چیزی که آوردی رو ما به تو می بخشیم ! راست هم می گفت اما به چه شرطی ؟ به شرط نشون دادن فاکتورهای 25 سال قبل ! حالا کدوم فاکتور ؟ بعد از 25 سال ؟؟؟ و اما جهیزیه ! مسلم بود که اسباب و اثاثیه 25 سال قبل الان تبدیل شده بودند به تیر و تخته هایی مستعمل که کت شلواری هم دستی پول می دادی نمی بردشون ! و یا تبدیل به اجناسی نو به پول شوهر شده بودند پس در واقع هیچی به هیچی ! به همین خاطر چیزی به زن تعلق نمی گرفت !
مورد بعدی اجرت المثل بود ! یعنی تمام دارایی های مرد باید به میزان نصف به نصف بین خودش و زنش تقسیم می شد ! اما در چه صورت ؟ در صورتی که زن تا آخرین لحظه تو خونه مرد اقامت داشت ! یعنی مردی که تعادل روانی نداشت و بیم جون زن می رفت و زن فرار کرده بود از ترس جونش چیزی بهش تعلق نمی گرفت ! و همینطور باید همسایه ها و کلانتری محل هم استشهاد محلی امضا می کردن که زن در اون منزل سکونت داشته ! خوب می دونیم که همه اینها امری محاله !
در مورد مردانی که از دادن مهریه بعلت عدم توانایی مالی عاجز بودند قانون حقی رو به زنان داده بود که به موجب اون به سازمان ثبت اسناد مراجعه می کردند و اموال و دارایی های مرد رو به میزان مهرشون توقیف می کردند ! یعنی زن میتونست بره و فرمی رو پر کنه و بعد از ثبت و اثبات بره با مامور کلانتری سر وقت شوهر و سند اموال رو دریافت کنه که می تونست ماشین باشه خونه باشه قبر باشه زمین باشه شرکت باشه .... در غیر این صورت زندانی میشد ! و مرد تا زمانی که مبلغ رو پرداخت نمی کرد اون مال در تصاحب زن بود و می تونست بفروشش بعد از 2 ماه , اما مردها در عوض می تونستن برن و اموال رو فوری بنام فک و فامیل محترمشون سند بزنن و دست زن رو توی حنا بذارن ! مرد ادعا میکرد دارایی ندارم و قانون هم می گفت نداره و براش قسط بندی میکرد ! با مبالغی بسیار ناچیز ! شما تصور کنین مهریه زنی که 1500 سکه باشه چند قرن طول می کشه که مرد بخواد ماهی 10 هزار تومن بده به ازای هر سکه 75 هزار تومن ؟ که در صورت مخالفت زن مرد راهی زندان می شد تا زمان مطالبه ای که هیچ زمان فرا نمی رسید !
در مقابل این مردان باید انصاف رو هم رعایت کرد و گفت که :
زنانی هستند حروم زاده و فاحشه که کارشون همینه که دل مردان رو تصاحب می کنند و بعد از سر گرفتن ازدواج چند روز بعد به بهانه ای ساختگی طلب مهر می کنند ! تصور کنید مهریه زنی که مثلا یک منزل مسکونی 40 میلیون تومنی باشه آیا ارزش نداره دختر یک کارمند ساده اجاره نشین فقط باکره گی خودش رو فدا کنه و یک شبه صاحب منزلی بشه که تا 4 نسل بعد از خودش هم اگه کار می کردن صاحبش نمی شدن !؟ این زنان که اغلب از طبقه متوسط یا فقیر جامعه هستند با آراسته کردن ظاهر اقدام به این ریا کاریها می کنن و هنوز هم توی دادگاهها ازاین مسائل به وفور دیده میشه ! فریب مردان ساده لوح ....

اینها یک سری حقایق بود در مورد مهریه و اصول طلاق در ایران که با دونستنش حالا می تونید قضاوت کنید که آیا عملی که خورشید و پینک انجام دادند با نگرفتن مهریه از شوهرانشون آیا سنت شکنی و بدعت بوده یا یک نوع هوشیاری و زرنگی ؟! از نظر من هیچ سنت شکنی ای در کار نبوده و چیزی رو تغییر ندادن چون اصل موضوع سر جاشه ! میگید نه ؟ پس وقتی حق تقسیم اموال زن و شوهر رو گرفتن یعنی چی ؟ یعنی هر چه دارایی که مرد داشته باشه تقسیم به 2 می شه ! این یعنی یک عمل بسیار زیرکانه ! چون اگه مثلا مهریه ای باغ بر 50 میلیون تا 100 میلیون باشه و زنی از شوهرش طلب مهر کنه در صورت نداشتن صد در صد به این پول نمی رسن ! .... پس نقد رو چسبیدن نه نسیه رو ! شاید کمتر باشه مبلغش اما همیشه هست و موجوده و بقول معروف دست به نقده !
و دیگه اینکه حق طلاق رو طلب کردن ! حق طلاق در تمام حال ت با مرد هست غیر از اینکه به صورت ثبتی در عقد نامه این حق به زن داده بشه و باز هم می بینیم با این عمل یکی از محترین حقوق حقه مرد رو ازش سلب کردن و آزادی رو طلب کردن ! من نمیدونم خوب چه فرقی داشت با نگرفتن مهریه ؟! وقتی دقیق نگاه می کنیم می بینیم حالا اصلا خورشید و پینک نه " سوء تفاهم نشه " دیگرانی که با این شرایط ازدواج بکنن چه چیزی رو از دست دادن ؟ تازه وقتی خوب دقت کنیم می بینیم خیلی هم تصمیم درست و زیرکانه ای بوده تا زنی که بیاد و دلش رو خوش کنه به اینکه 2000 سکه مهرش شده و هر زمان بخواد میتونه طلب کنه ! زهی خیال باطل ! شوهره میره زندان و زنه هم میره ور دل ننه باباش .... آخر هم یه عفو می خوره به شوهره و آزاد می شه یا اونقدر خانوادش میرن تحدید یا ننه من غریبم بازی خانواده زن , که زنه میگه جونم آزاد مهرم حلال ... ! پس خیلی بهتره به این زنان بگیم :
آفرین بر شما دانایان که تونستید حق خودتون رو از مردان بگیرید نه اینکه آفرین بر شما که سنت شکنی کردین چون اصل ماجرا نه تنها تغییر نکرده بلکه به نفعشون هم تموم شده صد در صد . و انا در آخر سوال مهشید که چرا شوهر این خانم که مقیم خارجه هستند و به زندگی آزاد و بی قید از مهریه ها و ... پای بند هستند پس چطوره که میان و می گن من مهریه بالایی رو پرداخت می کنم , باید گفت که همین رسومات و سنن احمقانه ایرانیانه که باعث این رفتارها میشه , ایشون توی ایرن می خوان ازدواج کنن و طبیعتا هر دختری حاضر نمی شه تن به ازدواجی بدون مهریه در این روزگار بی وفایی ها و دروغگویی ها بده ..... مگر با این شرایط زیرکانه !! حال قضاوت با شما که آیا مهریه گرفتن درسته یا نه و یا شرایط عقد نامه ای درسته یا نه ؟ مسلما هر عقل سلیمی دومی رو قبول می کنه .... .

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Thursday, August 28, 2003

برخورد از نوع اول :

انگار سرنوشت من هم مثل این آدمهایی هست که میگن گلیم بخت مرا گر ببافند سیاه با آب زمزم و کوثر هم نمی توان سفید کرد .. یه همچین چیزی !! شده حکایت من ! از چاله در اومدیم افتادیم با مغز تو چاه ! صبح اول وقت بود و داشتم باغچه رو آب میدادم قبل از رفتن سر کار که صدای در بلند شد !! فکر کردم لابد پستچی اومده , اما با نزدیک شدن به در یادم افتاد که هنوز به کسی آدرس ندادم پس کیه ؟ کمی با احتیاط نزدیک شدم و پرسیدم کیه ؟ صدای زنی بلند شد و گفت : سلام خانم . همسایه شما هستم ! منزل بغلی !!
درو باز کردم و دیدم یه زن چادری ایکبیری با ظاهری چندش آور ایستاده ! مور مورم شد .... با قیافه ای که ازش حماقت میپاشید تو صورت مخاطب گفتم سلام بفرمایین ؟
- شما اینجا رو خریدین ؟
بله چطور مگه ؟
- خوب اومدم باهاتون آشنا بشم ! حاج خانمی که صاحب اینجا بود باهاش ده سال رفت و آمد داشتیم و حالا جاش خیلی خالیه !
بله .. خوب من چیکار میتونم براتون بکنم ؟
- گفتم شاید خوشتون بیاد رفت و آمد داشته باشیم با هم ! آغاتون هم خونه هستن ؟
فکر نمیکنم بتونیم با هم رفت و آمد داشته باشیم !
- چرا ؟
همینطوری ! شاید بعدا بفهمید ! حالا هم اگه اجازه میدین من باید برم سر کارم و دیرم می شه ! یه وقت دیگه باهاتون صحبت میکنم !
یه گوشه چشم نازک کرد و سر تا پامو با حرص نکاه کرد و ایش کنان و بدون خداحافظی سر خرو کج کرد و رفت !!! دلم خنک شد زنیکه ایکبیری فضول خجالت نمیکشه کله صبح اومده فضولی ! فکر کردم گربه رو دم حجله کشتم و دیگه مزاحمتی نخواهم داشت . زهی خیال باطل !! رفتم سر کار و ظهر که برگشتم , تا درو بستم و اومدم تو کفشهامو در آورده بودم که صدای در بلند شد ! انگار این خونه زنگ نداشت که هر کی می آومد می کوبید به در ! رفتم دم در ببینم کیه و دیدم باز همون زنیکه چادریه با یه سینی غذا تو دستش :
- سلام ببخشید بازم مزاحم می شم ! داشتم ناهار بچه ها رو می کشیدم گفتم بوش میاد برای شما هم آوردم .. راستی آغاتون خونه هستن ؟
ممنون اما من ناهار خوردم !
- ای وای .... پس بذارین شام بخورین !
مرسی خانم من شام نمیخورم . اینجا باشه می مونه و خورده نمی شه !
ای بابا چقدر سخت می گیرین ! بدین آغاتون بخوره ...
اومدم بگم ما آغا ماغا نداریم .... که دیدم حالا بگم تنهام بیا و درستش کن و صد تا حرف و حدیث برام در میارن ! این بود که گفتم آغامون رفتن ماموریت و نیستن ! منم الان میخوام کمی بخوابم اگه اجازه می دین !! باز دوباره اخمهاش رفت تو هم یه ایش حرص آلود گفت و گورشو گم کرد ! اینبار در حیاط رو چنان محکم بستم که خودم هم ترسیدم و رفتم تو به این خیال که دیگه تموم شد ....
تنها دلیلی که این خونه رو گرفتم این بود که محیط آپارتمان رو نمی تونستم تحمل کنم و دیوارهاش منو می خورد , محیط قمر خانمی آپارتمان و بدون روحش , افسرده ام کرده بود و چون از بچگی تو خونه ای درندشت بزرگ شده بودم و دائم مثل کره خر توی باغ بلا و پایین می پریدم برای همین نمی تونستم دووم بیارم و حالا رسیده بودم به اوج آرزوم که داشتن یه خونه حیاط دار با استخر و یه آلاچیق کوچیک و کلی گل و گیاه بود و نسیم خنک شبانگاهی و نشستن روی تاب و گوش داد به موسقی های مورد علاقه ام و غرق شدن توی خوشی و یاد گذشته هام کردن .... عصر بعد از رفتن آفتاب اومدم تو حیاط و زیر آلاچیق و کلی خودمو تحویل گرفتم ! میوه چیدم تو ظرف و تنگ شرابمو از یخچال در آوردم و آب انگور و یه کاسه هم پسته آوردم و ضبط هم آوردم و یه سی دی از هایده گذاشتم که چه ترانه ای در اومد ناخودآگاه :
آفتاب از اون گوشه ایوون پرید
عشق و بهار و همه چی پر کشید
خسته شدم از لب این سر گذشت
غم نمی خوام اشک من از حد گذشت
دوست ندارم این همه بد دیدنو
باز به حقیقت برسونین منو
باده فروشان می و مستی میخوام
عمرمو با باده پرستی میخوام
عاشق عشقم منو باور کنین
بار دو سه جرعه می رو بیشتر کنین
عاشق و دیوونه بدونین منو
باز به حقیقت برسونین منو
مثلا داشتم از طبیعت نیم وجبی و موسقی لذت میبردم و مشغول خوردن و اشک ریختن بودم که باز صدای در بلند شد :
اشکهامو پاک کردم و رفتم درو باز کردم و دیدم باز این زنیکه هست و اینبار یه دختر هم همراهشه ! سلام کرد و خودش اومد تو ! درو بستم و گفتم بله دیگه چی شده ؟
- آغامون رفتن شهرستان گفتم بیاییم دور هم جمع باشیم و با هم بیشتر آشنا بشیم ! ..... حالا دهنم بوی الکل میده و رو میز هم آلات جرمه و این زنیکه هم می خواد بیاد بشینه ! دستمو گذاشتم جلوی دهنم و گفتم : الان کار دارم اگه می شه فردا بیایین !!
- چی چی رو کار دارم بیا بشینیم با هم غیبت کنیم و راه افتاد به سمت آلاچیق .. انگار از قبل کل این خونه رو بلد بود و همینطوری که می رفت گفت : آغاتونم که نیست و راختیم دیگه و چادرشم در آورد و تا کرد و صندلی رو کشید کنار و نشست و چادرشو گذاشت رو دسته صندلی , دخترش هم بدنبالش ! ناچار رفتم و نشستم و زل زدم بهشون ! پرسید :
شما اسمتون چیه ؟
- شیوا !!!
منم زینت هستم اینم دخترم فاطمه !
یه لبخند مصنوعی به لب آوردم و گفتم خوشبختم ....
اوا شیوا جون چرا تو لختی ؟ همسایه ها می بینن خوبیت نداره !! " لباسی که پوشیده بودم و می گفت لختم یه تاپ بود و یه شلوارک " در مقایسه با لباس خودش که یه پیرهن سیاه رنگ با گلهای بنفش بود و آستین بلند و تا پایین قوزک پاش میرسید دم پاش , باید هم به می گفت لختی " چشمش افتاد به بساط روی میز و تنگ شراب و گفت : به به شربت آلبالو هم که می خوری .... زودتر صدام می کردی می اومدم . و تنگ رو برداشت بریزه که از دستش کشیدم و گفتم این چیزه .... خوب جا نیفتاد و ترش شده شربتش , الان از تو براتون یکی دیگه میارم .. که گفت نه همین خوبه زحمت نکش و از من انکار و از اون اصرار و خلاصه بزور از دستم کشید و لیوان منو برداشت و پر کرد و آقا یه قلوپ که خورد چشمهاش گرد شد و بعد هم همه رو تف کرد رو زمین و یهو بلند شد و دست دخترشو گرفت و رفتن سمت در !!! گفتم چی شد ؟؟؟
چی می خواستی بشه ؟ زنیکه فاسد شراب خور نجس !! همون بهتر که ما با هم رابطه نداریم ! قلم پام بشکنه اگه یه بار دیگه بیام تو خونه تو و ...... منم همینطور هاج و واج داشتم نگاهش میکردم که این چی میگه ! با اینکه از حرفهاش کمی دلخور شده بودم اما بیشتر از رفتنش ذوق کرده بودم و برای همین هم نصف لیوان رو شراب ریختم و باقیش رو آب انگور و نشستم رو تاب و شروع کردم مزه مزه خوردن .... تصمیم گرفتم فردا اولین کارم این باشه که مثل اون خونه قبلی هم کلید ساز بیارم و بدم قفل تمام درها رو عوض کنه و بعد هم بدم برای در آیفون تصویری بذارن و خیالم راحت باشه ! حالا خیلی ها فکر میکنن الان میدون شوش هستم یا توی دروازه غار و سه راه شمشیری و امام زاده حسن و مولوی و چه می دونم این جاهام , اما باور کنین الان بالاترین نقطه تهرانم اما با این وجود می بینین که همه جا این آدمهای احمق و بی فرهنگ و بقول معروف نخاله و تازه بدوران رسیده وجود دارند ! به لطف انقلاب و تغییر بافت اجتماعی - شهری - فرهنگی تهران که آدمهای جنوب شهر اومدن بالای شهر ! خوشبختانه این جاها کسی با کسی کار نداره و چطور این زنیکه اومده سراغ من برام جای تعجبه وگرنه اگه الان اینجا جنوب شهر بود با این اتفاق من سرم رو هم نمی تونستم بلند کنم با این حرهای و نسبتهای بی ناموسی که بارم کرد !!
دائم گل این بستان , شاداب نمی ماند
دریا ضعیفان را , در وقت توانایی
ساقی چمن و گل را , بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن , تا با ما بیارایی
ای درد تو هر درمان , در بستر بیماری
ای یار تو هر مونس , در گوشه تنهایی ....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Wednesday, August 27, 2003

اندر حکایت سر در گمی دختران :

قبل از هر چیز ازدواج پینکفلویدیش و خورشید خانوم رو همینجا تبریک میگم و برای هر دوشون آرزوی بهترینها رو دارم ... اما ازشون خاوهش میکنم حتما اسپند دود کنن گرچه چشمهام لیزر نداره اما کار از محکم کاری عیب نمیکنه .. هاها
خیلی وقتها میشه که به خودم و زندگیم فکر میکنم و اینکه چرا اینقدر با همه متفاوتم و پشت سرم این همه حرف و حدیث گفته میشه ! نکنه واقعا همه این جلف بازی ها و رفتارهای پتی یاره گونه ام جدا حقیقت داشته باشه و من در خواب سیر میکنم زندگی رو ؟! اما هیچ وقت جوابی برای این سوالاتم پیدا نمیکردم تا اینکه امروز برخوردی رو دیدم از همجنس های خودم در برخورد با جنس مخالف که دیدم با اینکه اسمم بد در رفته در بی ناموسی و تو بی آبرویی شهره آفاق شدم , اما صد رحمت به من :
عصر بود که فرزین زنگ زد و گفت اگه بیکاری بیا بریم بیرون هم قدم بزنیم و هم صحبتی کنیم و هم شامی بخوریم ! اول کمی چُسی اومدم که حوصله ندارم و ... که بعد فکر کردم دیدم خوب از خونه نشستن چه حاصل ؟ گیرم کونت شود گشاد ؟! مرتب کردن اسبابها رو در طول هفته هم میشه انجام داد و بهتره کمی هم به خودم برسم و خستگی در کنم این بود که گفتم باشه میام و قرار شد ساعت 7 بیاد دنبالم بریم بقصد مثلا تفرج ! حال و حوصله نداشتم که به خودم برسم و بقول معروف ژیگول کنم و تیپ بزنم ! این بود که فقط رفتم صورتمو شستم و موهامو دنب اسبی کردم و آماده شدم تا بیاد ! طبق معمول نیم ساعت زودتر اومد و زنگ زد !
کیه ؟
- کیه نه بگو : شما ؟
قربونم بری !!! صبر کن الان میام !
- درو باز کن بیام آب بخورم یزید !
کوفت بخوری آب ندارم . اومدم ... درا رو بستم و رفتم در حیاط رو باز کردم و دیدم مثل این بدبخت - بیچاره ها ایستاده و داره با غضب نگاهم میکنه ! حالا دیگه زورت میاد یه لیوان آب بدی به من نه ؟
آب نداشتم شلنگ یخچال هم وصل نکردم هنوز و آب سرد کنش هنوز کار نمیکنه برو ته حیاط پشت خونه شیلنگ آب هست بخور بیا !
- لازم نکرده بریم !!!!
پس ماشینت کو ؟
- ماشین نیاوردم با اژانس اومدم ... بریم تو جمشیدیه بگردیم . .... پیاده راه افتادیم بسمت پارک و نیمکتی خالی پیدا کردیم و نشستیم کمی گپ بزنیم ! باز دوباره رفت رو منبر و شروع کرد هستی و افرینش و کون و مکان و جبروت و ناسوت و لاهوت و هپروت و فیه و مافیه رو به هم بستن و گره زدن و دادن تو خورد من که آخر حوصله ام سر رفت و گفتم :
- بس کن دیگه حالا چطور شد یاد من افتادی ؟
منکه همین دیشب پیش تو بودم بی چشم و رو !
- اون فرق داشت ! راستشو بگو ببینم چی شد اومدی سراغم ؟
راستش زنگ زدم به یکی از دوستان امیر نامی و گفت گرفتارم و در دسترس نبود ! به دوست دیگری زنگ زدم و خودشو چُس کرد و گفت با تو برم ! منم گفتم شیوا شُله ! اون گفت نخیر خیلی هم سفته ! منم اومدم سراغ تو به کوری چشم اون !
- لطف کردی . سر افراز نمودی پس بگو وقتی از همه جا مونده و رونده میشم میام سراغ تو !!!
- اه باز قهر نکن بابا بیا یه جوک برات بگم : ترکه میره پشت شهرداری میبینه یکی ایستاده داد میزنه : سی دی ابی - سی دی ابی .... ترکه بهش میگه بالام جان ای بی سی دی ! نه سی دی اِ بی !!
- مردم از خنده قالب یخ !! قندیل زدم . حالا ببینم این دوستی که پیشنهاد منو بتو داده چرا خودش با تو نیومد ؟
آها حالا شد : این خانم 3 تا دوست داره که به 3 تفنگ دار معروفن ! اما تناسبی که بین این سه تا خانم متشخص وجود داره رو با یه جوک برات میگم : میگن دو نفر رو میبردن اعدام کنن یکی اومد خودشون بزور چپوند لای اون 2 نفر و گفت ما سه تا رو کجا میبرن ؟ حالا فهمیدی ؟
- نه اصلا ولش کن !! فرزین ویار قلیون و چایی کردم بیا بریم رو تختها بشینیم و بقول لات ها صفا کنیم !
چه عجب خانم خاکی شدن ... این دفعه میبرمت میدون شوش بهت آش میدم !
- آش رو بده عمه ات بخوره !
چند دقیقه بعد بود که لنگهامون رو دراز کرده بودیم و داشتیم نوبتی قلیون میکشیدیم و من یه پک میزدم و میچپوندم تو حلق اون و اونم یکی میکشید ... برامون دو تا استکان چای کمر باریک آوردن و جاتون خالی چه کیفی میداد بعد از مدتها آدم یه پا پیدا کنه و بره بیاد دوران جوانی و بقول دختر چُسو ها عشق و حال !!!! من و فرزین که عملمون سنگین بود و با دود قلیون خر مست نمیشدیم سیگار هم در آوردیم و یه پک قلیون بود و یه پک سیگار فقط عرق سگی کم بود تا عیشمون رو تکمیل کنه که در همین موقع 2 تا دختر معلوم الحال سانتال مانتال , قران و فران با شلوارهای تا زیر زانو و باسنها قلمبه و وق زده اومدن طرف ما و با خنده ای لوس به فرزین گفتن : انگار خیلی عملتون بالاست که ادای این عملی ها رو اینقدر تابلو در میارین !؟
فرزین هم که کلی خر کیف شده بود با چشمهای حیضش برگشت گفت برین پی کارتون به شما ربطی نداره ! تو دلم کلی قند آب شد که آفرین !! چه جوابی داد و این دو تا رقیب ماده روباه صفت رو دور کرد , غافل از اینکه آدم از بعدش خبر نداره ... دوربینمو آورده بودم و داشتم چند تا عکس میگرفتم تو همین وضعیت که باز هم این دخترها پیداشون شد و با لبخندی تهوع آور به فرزین تیکه انداختن : خوش تیپ مک کوئین ها رو میگیرن ! خانم شما عکس ازش میگیری بفرستی هالیوود ؟
- به شما ربطی نداره !! لطفا گمشید !!
واه واه چه بی ادب .... حالا انگار چی شده ..... گورشونو گم کردن ! کلی حرص خوردم و فرزین هم حس کرده بود الانه که یه بلایی سرش بیارم دستمو گرفت و گفت بیا بریم بلال بخوریم ! این شنیدن اسم بلال منو مدهوش میکنه و رفتیم پیش پسر کوچولوی بلال فروشم و تا منو دید خودش 2 تا بلال درشت و شیری رو گذاشت رو زغالهای داغ و مشغول باد زدن شد ! بعد از خوردن بلالها تصمیم گرفتیم کمی قدم بزنیم به سمت تجریش و بعد هم جردن که از اونور هم فرزین بره خونش و منم برگردم خونه اما چون هنوز زود بود تصمیم گرفتم خودم هم باهاش تا جردن برم و بعد دوباره برگردم . سوار تاکسی که شدیم دیدم اون دخترهای تو پارک هم سوار شذن ! یکی رفت جلو و یکی هم اومد عقب و زرتی نشست کنار فرزین ! فرزین یهو حالش دگرگون شد و خوش خوشان یه تکونی خورد به سمت دختره ! دستشو گرفتم و تکون دادم و گفتم چیه ؟ خوش به حالت شده ؟
نه به خدا !! من و این حرفها !؟!
- آره میبینم ..... چند دقیقه بعد دختره رو کرد به فرزین و گفت : شما خبرنگارین ؟
نه !
پس این خانم چرا از شما بعنوان سوژه عکس میگرفت ؟ انگار کارتون هدفمند بود !
میخواستیم بذاریم رو سایت و وبلاگ ! ...... دختره هم که نمیدونست وبلاگ چیه شروع کرد سوال کردن فرزین هم چنان با چشمهای از حدفه در اومده و با آب و تاب مشغول حواب دادن شد که دیگه منو پاک یادش رفت ! هی تکونش میدادم و دستشو مکشیدم و می گفتم فرزین ... فرزین .... مگه ول میکرد ؟ همچین 4 چشمی رفته بود تو بحر دختره انگار که داشت با نگاه بهش تجاوز میکرد ! آخر طاقت نیاوردم و یک وشگون حسابی ازش گرفتم و بعد از گفتن یه آخ بلند و صورت غضبناک من بیخیال دختره شد و مثل بچه آدم نشست و خودشو کشید سمت من . خوشبختانه اونها زودتر از ما پیاده شدن و باز فرزین از موقعیت بدست اومده استفاده کرد و رفت رو منبر :
- شیوا اگه گفتی دخترها چند دسته اند ؟
2 دسته یکی مثل من نجیب و عفیف یکی هم مثل این دو تا آشغال , فاحشه و هر جایی !
- تو وقت کردی یکم خودتو تحویل بگیر اما نه اینطورها هم نیست گوش بده برات بگم :
* دخترها سه دسته اند و این سه دستگی به این خاطره که دخترها توی دروران بچگی همه از دم کارتون سیندرلا رو میبینن ! بهترین دسته , دسته سیندرلاها هستن ! دسته دوم با فراوانی نسبی دارای خصوصیات خواهران سیندرلا هستند : آناستازیاها و گریزیلا ها . دسته سوم اما غیر قابل تحملند و در واقع ادای سیندرلا رو در میارن درست مثل کلاغی که سعی میکنه ادای راه رفتن کبک رو یاد بگیره و این معجون مسخره ترین وجه زندگی این دخترها و پسرهایی هست که باهاشون در ارتباط هستن ! این عده آخر , اونقدر زیادند که هر وقت سرت رو بر میگردونی می بینی مثل پشکل پخش و پلا هستن تو جامعه , درست مثل همین دو تا دختر !!!! خلاصه رسیدیم ونک و کمی هم مغازه ها رو دیدم ومنم یه دمپایی برای خودم خریدم و تا جردن همراهیش کردم و دوباره برگشتم خونه !

الان که دارم این مطالب رو مینویسم به این فکر میکنم که گاهی خوبه ما زنها کمی منصف باشیم و همه تقصیرها رو گردن مردها نندازیم !! وقتی با وجود دختران و زنانی هرزه رو که در پی عشقی پوشالی و بدست آوردن لقمه نانی و پول ناچیزی اقدام به تفویض خود به مردان میکنند با ظواهری رویایی و فرشته نما , از مردان و پسرهای آفتاب مهتاب ندیده این مرز و بوم اسلامی - آخوندی چه انتظاری میشه داشت که خود دار باشن و دست از پا خطا نکنن و وفا دار باشن ؟ و اینکه ایا این وفا باید یک جانبه باشه و برای مردان مباح و برای زنان حرام ؟ این بحثیه که بزودی شروعش میکنم ! گو اینکه پسرها و مردان هرزه ای هم داریم اما با این حال تنها مردها بی تقصیر نیستند و زنها هم مقصرند . " ادله ای بر فمینیسم نبودن من "
یاد موضوعی افتادم که بی ارتباط نیست ! جایی خوندم که وقتی زنی مثل من مرتد یعنی بی دین میشه و دین رو می ذاره توی مستراح و روش می شاشه , کسی اعدامش نمیکنه ! یعنی اینکه توی قانون جزا هست که زن مرتد معاف از مجاراته به این دلیل که مردها زن رو ناقص العقل میدونن , اما در عوض مردان مرتد رو در جا اعدام میکنند , آدم رو یاد دادگاههای تفتیش عقاید در دوران قرون وسطی می اندازه ! این دو مساله رو میرسونه : یکی اینکه دین اسلام دینی تحمیلی و کاملا مخالف آزادی های فردی و اجتماعی و انسانی هست و بوده و دیگه اینکه بالاخره فهمیدم چرا فقط یکبار اومدن سراغم و منو تحدید به دستگیری کردن و خواستار متوقف کردن حملات بی ناموسیم به اسلام شدند چون زن معاف از مجازاته و در واقع ناقص العقل گرچه من شدیدا اعتقاد دارم که مردهایی که این عقیده رو دارن این ضرب المثل مصداق خوبی هست براشون که دیوانه همه را به کیش خود شناسد !!! ! بیچاره فروغ فرخزاد کجایی که ببینی دختران و زنان دارن مردسالاری رو قلع و قمح میکنن با هنجار شکنی و تا مدتی دیگه استبداد کبیر در مورد زنان برچیده خواهد شد و زنان سهم عمده تحولات رو بدوش خواهند کشید ! دیگه فروغ نمی تونه با لحن مادر مرده اش بگه :
گفتم که بانگ هستی خود باشم , دریغ و درد که زن بودم ! و دل همه رو کباب کنه به هوای خر داغ کردن !
اگه فروغ رحمت الله الان زنده بود این شعر رو تصحیح میکرد :
گفتم که بانگ هستی تو باشم احسنت و آفرین بر من که زن بودم !
به کوری چشم مردها , قربون خودم برم هزار تا ...... امام شیوا ( ع )

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Tuesday, August 26, 2003

و اینک خانه :

خواستم یکم شاعرانه کنم مثل این آدمهای رمانتیک که میان و سر هر تغییر و تحولی از افتادن یه برگ خشک بگیر تا چکیدن یک قطره آب دماغ روی زمین و میگن آه ... و اینک آب دماغ .... !!! بالاخره هم خونه رو تخلیه کردم و رفتم خونه جدید اینم عکسهاش به سبک هاله ! آخ که چقدر من هوا خواه دارم ای کاش این هوادار های خارجیم ایران بودن ! تف به غیرت خواننده های ایرانی که یک کدوم یه بفرما هم نزدن که بیاییم کمک ؟! نمی مردین که !! اونوقت این آفتابه پلاستیکی از سوئد التماس میکنه که بیام کمک ؟ یا شهره و ... ! شوخی بود این آخرش !! امروز همسایه ها همه ریخته بودن سرم و آه و ناله میکردن و از اونطرف هم خانم بزرگ اومده بود و زار زار اشک میریخت و عربده میکشید ! انگار که شوهرش ریق رحمت الهی رو سر کشیده بود ! و خلاصه چنان زار میزد که آدم دلش کباب میشد و آخر هم همشون بدون کمک کردن رفتن خونه هاشون . بمیرم که اینقدر دلسوز من بودن !! قابل توجه دوستانی که فکر میکنن خانم بزرگ افسانه است !





نزدیکای ظهر بود که زنگ زدم به رفیق بامداد بیاد کمکم !
سلام خوبی ؟
- پر بد نیستم ! تو چطور مطوری ؟
مرسی منم خوبم ! ببینم بیکاری امروز ؟
- چطور مگه ؟
گفتم بیایی کمکم اسباب کشی ! خل شدم بااین آشفتگی و ریخت و پاش !
- دارم میروم ولایت ! حتی قرارم را با شبح هم بهم زدم !
آها ! باشه . راستی شبح رو دیدی از طرف من بماچش !
- همجنس باز پدرت است !
یعنی هر مردی که مرد دیگه رو ببوسه همجنس بازه ؟ بگو از طرف شیوا بوده ! ازت کم نمیشه که !
- آخر آدم حسابی مگر من با تو شوخی ناموسی دارم که میگویی شبح را بماچم ! این موجود یوغور را برای خاطر تو هیچ وقت ماچ نمیکنم ! افت دارد , برایم حرف در میاورن !!
واه واه .... تو رو چه به شبح ! بیچاره مثل هلو لطیف و گوگولیه ! تو برو اون کاکتوس رو ماچ کن زگیل در بیرای !
- باز هم گیر دادی به مهشید ؟ با این بشر چه کار داری ؟ بگذار در درد خودش فوت کند !
آها یادم نبود خدا زده پس سرش ! باشه خب من برم کار دارم ....
- صبر اله ... کجا ؟ کارت داشتم ! این جاهل سوسل های فرقه جوانان کمونیست کی هستند ؟
نمیدونم ! برام میل داده بودن تبلیغشونو بکنم !
- آدم حسابی چه نشسته ای ؟ مطالب مرا تحریف کرده اند ! عبارت کون گشاد مرا نوشته اند تنبل ! جان من این دو با هم فرق ندارند ؟
- هاها .... چرا !!
- راستی از رفیقه ات چه خبر ؟ یا حق را می گویم !!
هاها . فرزین ؟؟؟؟؟؟
- آره همان کافر مسلمان شده در محبس را میگویم .
چرا برای مردم حرف در میاری ؟ خاله زنک !! راست میگی برو برای مهشید اسم انتخاب کن !
- باز گیر دادی به آن بقول خودت آفتابه عتیقه ؟
کشتی منو با این طرفداریهات ! اصلا هیچی غلط کردم . الان هم باید برم کار دارم !
- بدرود ..... میماچمت !
خداحافظ !" قربونم بری "

از قدیم گفتن کمونیسم جماعت شفا ندارن ! اینم یکیش ! دیگه واقعا درمونده شده بودم و بقول لات ها کم آورده بودم . با هر بدبختی بود مشغول شدم و تصمیم گرفتم وسائل رو بریزم تو خونه و کم کم سر فرصت جا بجا کنم ! ساعت حدودای 5 بود که کارم تموم شد و مثل جنازه افتادم و همونطوری رو مبل خوابم برد تا ساعت 8 که از صدای زنگ تلفن بیدار شدم .. فرزین بود :
اون گوشی رو بردار !!
- ببخشید خواب بودم !
سر شب و خواب ؟
- کلی کار داشتم خسته شده بودم خوابم برد !
الان رو براهی ؟
- خوبم خستگیم کمی در ررفته !
پس من تا نیم ساعت دیگه میام پیشت !

وقتی فرزین اومد دوش گرفته بودم و کمی هم اسبابها رو کنار کشیده بودم تا جلوی دست و پا نباشه ! با خودش یه بطر ویسکی آورده بود و جاتون خالی نصف شیشه رو که خوردیم افتادیم تو هپروت و مرخرف گویی ! گیتارمو آوردم و شروع کردیم زدن و خوندن و تا کمی سرمون سبک شد و دوباره عقل اومد سر جاش و بعد هم کامپیوترو وصل کردم و اومدیم تو اینترنت ! اون شروع کرد یه مطلب تو وبلاگ خودش نوشتن و منم بعد از اون دارم این اراجیف رو مینویسم ! از اینجا به بعد رو هم با همفکری هم در مورد اون کسی که دائم میاد و توی کامنت ها فحش مینویسه نوشتیم که خیلی جالب در اومده :

دوستی داریم که زمانی دوست پسر مشترک من و فرزین بود !بعلاوه شغل شریف وی به روایات تاریخی و سوابق مضبوط در اداره آگاهی کیف زنی , کف زنی , جیب بری , اغفال دختران معصوم , خفه کردن پیرزنها , سقط جنین شترهای ماده که در روابط نامربوط اغفال گردیده اند . ابداع و نشر انواع فحشهای ناموسی چارواداری چاله میدانی و در واقع کلیه عبارات مستحجن مربوط به ناحیه آناتومیک ناف به پایین میباشد .
نام این فرد کیوان است ساکن گیشا و کوی نصر . بالاتر از کانال گیشا واقع در منظقه 6 بشماره موتور 7886 تهران 71 . در همین جا به دوست مشترک خود و فرزین جهت جسن انتخاب ایشان صمیمانه ترین تبریکات را ابراز میداریم و از خداوند متعال زندگی توام با سعادت و نیک بختی را خواستاریم " اوس کریم "
شخص شریف فوق ما را مورد لطف و عنایات کریمانه خود قرار میدهند . ضمن تبریک به مادر بزرگ گرامی , خانم والده و شوهر ننه محترمشان از تحویل چنین دسته گل محترمی به جامعه فرهنگی ایران و همینطور الطاف ایشان تشکر مینماییم . و چون کلام قاصر بود دست به دامن فرزین که استاد مسلم زر زر و اراجیف ماتحت العلومی " کونولوژی " میباشد , شدم و او نیز بعد از خاراندن سرش گفت بنویس :
شخصی بدِ ما به خلق الله می گفت
ما پشم به غمش نخراشیدیم
ما نیکویی وی بگوییم , تا هر دو دروغ گفته باشیم
به مصداق این شعر نیکی وی را برایتان تعریف کردم تا بدانید این دوست مشترک ما چه آنتیکی انتخاب کرده .......

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Monday, August 25, 2003

مهمان ناخوانده :

وقتی هزار تا کار داشته باشی و خونه شلوغ و ریخت و پاش باشه و خودت حوصله هیچ کس حتی خودت رو هم نداشته باشی , تصور اینکه صد نفر مهمون سرت خراب بشن میتونه مستقیم راهی تیمارستانت بکنه :

تا فردا دیگه اسباب کشی میکنم و آخرین شبی هست که اینجا میخوابم و بزودی راحت میشم از دست این همسایه های عتیقه و محیط دلگیر این خونه خراب شده ! همه چیزمو جمع کردم و بسته بندی و فقط چند اسباب و وسیله ضروری دم دست هست و حالا تصور کنین که ساعت 6 صبح زنگ بزنن و بری ببینی کی اومده ؟؟؟؟ عموی نخاله ات با اهل و عیال آنتیک تر از خودش :
دیشب بعد از نوشتن مطلب و پابلیشش رفتم و باقی کارهامو انجام دادم و تقریبا ساعت 4 صبح بود که مثل جنازه افتادم رو تشک و خوابیدم ! با این همه خستگی وقتی با صدای ممتد زنگ از خواب بیدار شدم و با عصبانیت و دادن صد تا فحش به ضارب زنگ میبینم که عموم اومده باید فقط اون اوسا کریم با معرفت رو شکر کنم که اینقدر به من لطف داشته ! وقتی درو باز کردم عموم عربده کشید : بیا پایین چمدونها رو کمک کن ببریم بالا !!
رب دوشامبرمو پوشیدم و رفتم پایین ! دیدن زن ایکبیریش یکی از توله هاشو انداخته رو کولش و اون یکی هم مثل عروسک خرسی رو زمین ولو شده و داره چرت میزنه ! کنارشون هم 4 تا چمدون بزرگ بود و انتظار هم داشت من اینها رو ببرم 4 تا طبقه بالا !
سلام عمو جان بیا ببوسمت ...... و پرید و شروع کرد تاپاله چسبوندن ! زن همجنس بازش هم از اونور پرید بغلم و شروع کرد با اون دهن متعفنش بوسیدن ! به زور از خودم جداش کردم و رو کردم به عموم و با حرص گفتم : باز که شما اومدین اینجا ؟ مگه برادرتون مرده که میایین اینجا ؟؟!!
سخت نگیر عمو جان گفتم بابات خوابه فحشم میده اومدیم اینجا . حالا یه چند روز اینجا میمونیم بعد میریم اونجا !
- من دارم اسباب کشی میکنم چی چی رو چند روز اینجا میمونیم !؟!
خب بکن ! با هم میریم خونه جدیدت رو هم میبینیم و یه چلوکباب مشتی میزنیم تو رگ مهمون تو ! حالا هم بیا سر این چمدونو بگیر ببریم بالا !
- من کمرم درد میکنه نمیتونم !
ادا در نیار بیا بگیر بریم بالا !
- چرا به زنت نمیگی ؟
اوا شیوا جون میبینی که بچه بغلمه ؟
بله میبینم که رو زمین ولو هستن ! بده به من بچه ها رو شما به شوهرت کمک کن من کمرم درد میکنه نمیتونم !
با حرض بچه رو انداخت بغلم و رفت کمک ! وقتی اومدن بالا و وضع خونه رو دیدن باز هم به روی خودشو نیاوردن و منم تصمیم گرفتم بازم یه درس حسابی به این عموم بدم تا یاد بگیره دیگه سر زده نیاد خونه من و زا به راهم کنه ! ساعت 7 صبح بود و همه خسته و عموم گفت جای ما رو بنداز بخوابیم ! تو دلم گفتم قربونم بری یک جایی براتون پهن کنم حظ کنین .... رفتم اتاق خواب آخری که خالی بود رو باز کردم و گفتم بفرمایین اینجا ! این اتاق یک مزیت داشت اونم این بود که کانال کولر نداشت و مثل حموم سونا گرم میشد تابستونها و منم ازش بعنوان انباری استفاده میکردم ! صاف بردمشون اونجا بعد هم رفتم دو تا دشک رو که نفتالین زده بودم و 2 روزی میشد بسته بودم و حسابی بو تو خوردشون رفته بودو در آوردم و انداختم براشون !
- عمو جون اینا انگار بو میدن !
آره بوی نفتالین میدن ... دیگه دشک نداشتم ! ببخشید .
زنش هم از اونور شروع کرد لخت شدن تا لباس خوابشو بپوشه و حسابی بخوابه غافل از اینکه جوجه رو آخر پاییز میشمرن ! دشکها رو که پهن کردم دیدیم جا نمیشن ! 4 نفر بودن و 2 تا دشک ! به عرض انداختم و اینطوری میشد اما لنگهاشون می افتاد بیرون ! بالش هم نداشتم و چند تا پتو رو براشون تا کردم تا بذارن زیر سرشون و بجای پتو هم ملافه دادم بهشون ! خلاصه یک پذیرایی شایانی ازشون کردم که دیگه پیداشون نشه ! بچه ها رو کشون کشون بردن و خوابوندن و خودشونم رفتن خوابیدن و منم رفتم اتاق خودم و درو محکم بستم ! هنوز چشمهام گرم نشده بود که صدای سرفه هاشون در اومد و تک و توک هی سرفه میکردن از بوی نفتالین و منم ذوق مرگ میشدم تا آخر خوابم برد ! نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم و دیدم هنوز خوابن و صدای خرناسه هاشون خونه رو برداشته ! رفتم برای خودم قهوه درست کنم که انگار بو کشیده بودن و دیدم دونه دونه دارن بیدار میشن و صاف هم اومدن نشستن پشت میز و چشم انتظار صبحانه ! حالا منم هیچی ندارم تو خونه و یخچال خالی و ظرفها همه جمع و یک لشکر آدم گرسنه دورم ! برای همشون قهوه ریختم و بعد به عموم گفتم ببخشید من هیچی تو خونه ندارم !! عموم مثلا خواست خودشو نبازه و گفت : اشکالی نداره یه نون و پنیری بالاخره پیدا میشه ....
- اما همون نون پنیر رو هم ندارم ! این یخچال اینم قفسه ها !
خودت چی میخواهی بخوری عمو جان ؟
- حاضری ار بیرون ! بعد هم یهو جوش آوردم و داد زدم : بهتون که صد بار گفتم وقتی میایین خونه من بهم قبلش خبر بدین . هر دفعه من با شما این مشکلو دارم و هر بار هم به ضرر شما تموم میشه اما گوش نمیکنین همون کله صبح که اومدین , رفته بودین پیش بابا الان اینطوری کاسه چه کنم دستتون نمیگرفتین !!
خوب حالا کاریه که شده ! این دور و اطراف نونوایی - بقالی چیزی نیست ؟
- چرا یه خیابون بالاتر همه چی هست !
خوب عمو جان برو برامون یه چیزی بخر بیار بخوریم بچه ها گرسنه هستن !
- نمیتونم الان کارگر و کامیون میاد تا اسبابهای بزرگ رو ببرن و باید خونه باشم شما اگه دلتون برای بچه هاتون میسوزه تشریف ببرین بخرین .
تو عوض نمیشی اون زبونت مثل نیش مار میمونه به اون مادر خروس جنگیت رفتی !بیچاره برادرم از دست شما دوتا چی میکشه !
- اول اینکه شما آدم بی ملاحظه ای هستین که میایین سر زده خونه مردم و توقع هم دارین جلوتون خوراک بره هم بزارن ! بعد هم یه نگاه به زن خودت بنداز که زبونش مثل زبون مار قاشیه میمونه و آدمو سحر و جادو میکنه با اون چشمهای دریده اش ...
شیوا جون منظوت با منه ؟!!!!
- نخیر با همسر ایشونه ! شما بفرمایین مهمون باشین ! بعد هم برادرتون خودش زنده است و احتیاج به وکیل وصی نداره ! منم کار دارم و نمیتونم دنبال کارهای شما رو بگیرم که خونه راحت رو ول میکنین هر دفعه میایین رو سر من خراب میشین !

حالا فکر میکنین الان عموم قهر کرد و رفت و زنش هم با عصبانیت بلند شد و گفت من دیگه یک ثانیه هم اینجا نمیونم ! نه ؟ عمرا ! به همین خیال باشین ! عموم یهو زد زیر خنده و گفت من هلاک این زبون تو ام . وقتی عصبانی میشی ناز میشی ... !!! زنش هم از اونور شروع کرد : به هر حال ما مهمونیم و دلیل نمیشه ما کارهای خودمونو انجام بدیم . اومدیم مسافرت تا تفریح کنیم . بعد هم رو کرد به شوهرش و گفت برو برای بچه ها شیر بخر و ببین شیوا جون چی میخواد بخر بیار !
دو دستی کوبیدم تو سرم و بلند شدم رفتم لباس خوابمو عوض کنم ! جر و بحث یا این احمقا فایده نداشت ! کمی بعد کارگرها اومدن و عموم هم رفت خرید ! تمام اسبابهای بزرگ رو جمع کردن بردن : یخچالها و فریزر و لباسشویی و اجاق گاز و میز و مبل و صندلی ها و فرشها و تابلوها و تلویزیون و تخت خواب و دراور و میز توالت و بوفه و کمد و ..... !! خونه تقریبا خالی شده بود و فقط مونده بود گلدونهام و آکواریوم و کامپیوتر و ظرف و ظروف و خورده ریزهای آشپزخونه .... ! اسبابها که بار کامیون شدن منم سوار ماشین شدم و رفتم دنبالشون که خوشبختانه نزدیک بود و درو باز کردم و اسبابها رو خالی کردن ! چند روز قبل کارگر برده بودم تمام خونه جدید رو از بالا تا پایین داده بودم بسابن و برق میزد ! با سر کارگر هم صحبت کردم و گفتم مزدتونو دو برابر میدم به این شرط که خیلی با حوصله و تمیز اسبابهامو بیارین تو و جایی که میگم بچینین ! خلاصه کنم که تقریبا 2 ساعتی طول کشید تا همه رو پیاده کردن و مرتب چیدن و منم درها رو بستم و برگشتم ! دیدم هر کدوم یه طرف ول هستن و مشغول کوفت کردن ! تا عموم منو دید گفت شیوا بیا تو هم بخور !
- مرسی میل ندارم کارام مونده ! شما خیال ندارین برین خونه بابا ؟ اینجا رو باید تحویل بدم فردا صبح !
هنوز که هستیم تا فردا خدا کریمه !!!
تبر میزدیی خونم در نمیاومد و رفتم با آب سرد دوش گرفتم تا اعصابم آروم بشه و بعد هم لباس پوشیدم رفتم بیرون یه چیزی خوردم و برگشتم ! دیدم هم اشون دراز به دراز خوابیدن و خرخرشون خونه رو برداشته ! رفتم تو یکی از اتاقها و زنگ زدم به بابا و گفتم :
- خواهش میکنم بیا این برادرتو جمعش کن ببر !
بالاخره اومدن ؟ نگران شده بودم !
- بله مشخصه 24 ساعته اومدن و شما چقدر دلشوره دارین ! خالا میشه بایین اینها رو ببرین ؟
باشه دخترم عصر میام دنبالشون . تو فقط حرص نخور و قاطی نکن !
گوشی رو با حرص کوبیدم و رفتم سراغ بستن باقی لوازم و بعد هم آکواریمم رو خالی کردم و شستم و گذاشتم تو ماشین و بردم اون خونه و دوباره چیدمش ! تقریبا همه چی آماده بود فقط نباید آدرس اینجا رو لو میدادم وگرنه اینها میریختن اونجا ! برگشتم خونه منتظر بابا ! عموم و زنش که بیدار شدن رفتن سر چمدونها تا سوغاتی بدن بهم :
عموم برام شورت آورده بود ! بمیرم براش که چقدر با حیا و نجیبه ! زن احمقشم یه عطر بوگندویی آورده بود که وقتی زدم به مچ دستم نزدیک بود از بوش بیهوش بشم ! بوی گاز متان میداد ! یه کرست انذازه سینه های گاو میش هم داد بهم و منم مخصوصا گفتم مال مادرتو آوردی ؟ خوبه 2 ماه نیست منو دیدی !!!
- فکر کردم چاق شدی شیوا جون !
چمدون بعدی رو که باز کردن توش فقط لباس بود ! همه رو خالی کرد و گفت : از تو اینا هر چی میخواهی بردار باقیشو میدیم به دوست و فامیلا !
یه نگاه کردم دیدم همه یا گل و گشادن یا سوراخ و وصله خورده و دست دوم ! گفتم : عمو اینا رو از موسسه آفریقایی ها دزدیدین که لباسهای دست دوم رو میفرستن به کشورهای آفریقایی و فقیر ؟
- دستت درد نکنه ! کلی پول بالاشون دادم !
بله مشخصه !
- حالا بردار دیگه !
هیچ وقت !!!!! بمیرم هم دست به اینا نمیزنم ! حاضرم لخت راه برم اما اینا رو نپوشم و بلند شدم رفتم !

آخ که چقدر انتظار سخته و زمان دیر میگذره ! یکساعت بعد بود که بابا اومد و بعد از احوال پرسی به زور برشون داشت و بردشون ! الان که دارم مینویسم کامپیوتر روی زمینه و منم مثل این بدبختها رو زمین نشستم و کی بورد هم روی پامه ! اندر مضرات اعتیاد به کامپیوتر یه نمونش همینه که تو این هیر و ویر نشستم و دارم تایپ میکنم مثل این احمقها ! خدا آخر و عاقبت ما را با این وسیله جهنمی به خیر کند !! آمین .

~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Sunday, August 24, 2003

از این هفته میخوام اول هر هفته مطالب ریز و مهم روزنامه های ایران رو بذارم تو وبلاگ که در هفته گذشته اتفاق افتاده بود و شامل خبرهایی هست که هر کسی اطلاعی ازشون نداره ! اما قبل از هر چیز چند تا وبلاگ و سایت باحال معرفی کنم : اول از همه برین تو وبلاگ دوست عزیزم فرزین که تازه به ما پیوسته و میخواد بقول خودش بترکونه !
سایت بعدی که عکسش رو در زیر میبینید متعلق هست به جوانان کمونیست ایران که مرکزشون در سوئد هست . متاسفانه نمیدونم چرا منو برای تبلیغ انتخاب کردن چون من نه آخوند زاده ام و نه مارکس شناس ! در عوض طرفدار سلطنت طلبهام به هر حال چشم ما هم تبلیغشون رو میکنیم و هم لینک بهشون میدیم ! در عکس زیر هم میبینید که اعضای این سازمان در عکسی دسته جمعی دیده میشنود :





دوستانی که مایل به دنبال کردن ماجراهای خانوادگی و رمانتیک هستن برن سر وقت هاله در سرزمین آفتاب . خورشید خانم هم مدتیه شروع کرده به نوشتن میدونید که بعد از ندا و مرجان مرمرو سومین وبلاگ نویس زن بوده ! یکم دریابیدش بابا ... رهای آبی هم با مطالب خوندنیش توی سرای زن ناقص العقل منتظر شماست . مهناز در به در هم که داره روز نوشته هاش رو از خوابگاه دانشگاهش تو غربت مینویسه ! باقی دوستان رو هم نمیشناسم .

* هاشمی رفسنجانی : به حکم علمای دینی نمیتوانیم به دنبال سلاح هسته ای باشیم : همبستگی
* وزارت کشور فقط نظر مراجع 4 گانه را بپذیرد . سخنگوی شورای نگهبان : وزارت کشور اجازه چنین کاری ندارد : آفتاب یزد
* بلا تکلیفی پرونده تخلف 525 میلیاردی صدا و سیما , پرونده صدا و سیما بلاتکلیف نیست شبهه افکنی نکنید : یاس نو
* حمایت قاطع دانشجویان دانشگاهها از فعالیتهای هسته ای ایران : سیاست روز
* واکنشهای مخالفین مصوبه الحاق به کنوانسیون رفع تبعیض زنان : همبستگی
* خاتمی : اصلاحات در میان دو لبه قیچی وادادگی و تنگ نظری قرار گرفته است : جوان
* خاتمی : برای ایران نگرانم : آفتاب یزد
* خاتمی : دفاعم از آزادی , از موضع دین است : رسالت
* خاتمی در جلسه مشترک دولت و مجلس : هدف انقلاب حاکمیت بینش فاشیستی بر جامعه نبود : یاس نو
* نخستین مذاکره رسمی ایران با حکومت انتقالی عراق : انتخاب
* رئیس فراکسیون مجمع روحانیون : استبداد داخلی بهتر از سلطه خارجی است : ابرار
* کروبی در واکنش به اعتراضات نسبت به مصوبه الحاق به کنوانسیون رفع تبعیض زنان : جو ساری نکنید : نسیم صبا
* پولهای آلوده : کلیات طرح مبارزه با پول شویی نصویب شد : اعتماد
* با اجرای یک دستور العمل بازار بورس , رشد قیمتها را متوقف کرد : ایران
* تلاش مجلس برای محدود سازی بازداشتهای موفت : آفتاب یزد
* انتقاد خاتمی به گسترش 7/3 درصدی سیاه نمایی ها در جامعه : خبر
* وزیر کشور : باید به ایجاد نشاط سیاسی در کشور اقدام کنیم : آفتاب یزد
* استراتژی جدید آمریکا در قبال ایران : مداخله در سایه : همشهری
* آیت الله خوئینی ها : حکومت کردن بر خلاف اراده مردم استبداد است حتی با پاکترین انگیزه ها : سیاست روز
و اما ....
امروز پریود روحی شدم ! از اون حالت هایی که نمیدونم چی خوبه چی بده ؟! در گیرم بین چندین نوع عقیده و تفکر و نمیدونم چیکار کنم ! مادرم از اونور نامه میده که : جونور ! آخه اگه بی دین و لامذهبی باش چیکار داری به دیگران و اسلام و .... ! دست به دامان رفیق بامداد میشم همچین منو می پیچونه که گیج تر میشم ! امروز بعد از نامه مامان زنگ زدم به رفیق بامداد تا مشورتی باهاش داشته باشم در مورد دین و ایده غافل از اینکه این امام زاده شفا نمیده :
سلام .. خوبی ؟
- قربان شما .. پر بد نیستیم !
خوش میگذره ؟
- بدک نیست بقول لات ها می چریم !
آها . بله .... من یه سوال داشتم ! تو به خدا اعتقاد داری ؟
- آره وقتی روی سنگ مستراح می نشینم میگویم یا حق !!!!!
شوخی میکتی ؟
- نه به جان تو !!
جدی پرسیدم ها !
- شاید باشد , من اعتقادی ندارم ! بگذار برایت یک جوک بگویم : به آقا گفتن خبر رسیده شما در بمب گذاری دست داشتید ! آقا غضب کرده بلند شد و گفت ما اگر دست داشتیم که کون خود را می شستیم !
لوس بود ! خندم نگرفت !
- قربانم بروی چند هزار عدد !
بامداد تو با این اعتقاداتت چطوری استخدام وزارت علوم شدی ؟
- به سختی !!!!
هاها .... یعنی چی ؟ مگه میشه از دست هفت خوان گزینش رد شد !
- به ! نمیدانی .... همه مثل سگ از من حساب میبرند از وزیر بگیر تا رئیس مان !
چطور ؟
- چون دنیا به هیچ جایم نیست و اهرم فشار ندارم !
آها ... خوب خوشحال شدم صداتو شندیم خیلی مفید بود (!) .

بعد زنگ زدم به فرزین و نظر اونو پرسیدم : شیوای من .... بحث خداشناسی خیلی پیشرفته و وسیعه من چطور برات توضیح بدم ؟
- خلاصه بگو ....
چشم .. گوش کن : من عرفان رو باور ندارم . چون من خود عرفانم و عرفان یعنی من . خدا رو قبول ندارم انرژی رو قبول دارم و خدا یعنی قدرتی بی مانند ! اسلام هم همینطور ! این اسلام نیست که به ما گفتن ! مثلا حسین مظلوم ! کی گفته حسین مظلوم بوده و فقیر ؟ اتفاقا حسین جزو اشراف عرب بوده و بجز 72 تن یارش 200 نفر ایرانی هم به همراهش بودن ! اما اینها رو تحریف کردن ! یا شمشیر علی که میگن ذوالفقار علی نیزه که نبوده شمشیر کوتاهی بوده که دو لبه بوده و دو سر نبوده چون شمشیر 2 سر اصلا کار نمیکنه و سلمان فارسی از ایران براش آورده بوده و .......
خلاصه بقدری حرفهای متضاد شنیدم که آخر نفهمیدم چی به چی شد !!! این بود که باز اکتفا کردم به تعالیم مادرم که از همه رسا تر و قابل فهم تر بود :
عزیزم من با مذهب میانه ندارم ! مادر بزرگم اسلام خودش را داشت همان بهشت و جهنم , همان نکیر و منکر و پل صرات و ... ! من با فحش و اهانت که نمیتوانستم ایمانش را متزلزل کنم و یا اون نیز مرا مذهبی کند ! ما خیلی محترمانه کاری به کار هم نداشتیم ! بامداد هم نه مذهب میشناسد و نه اعتقادی به اوسا کریم فلان شده اش دارد ولی هرگز توهین نمیکند به مردم ! اگر با زور و فشار بخواهیم اسلام را از معتقدانش بگیریم همان اندازه بد است که حکومت اسلامی با روز میخواهد مردم را با ایمان کند ! پس بدان راهت مثل همان آخوندهاست .... و موسی به راه خود , عیسی به دین خود ... ! مگه میشه دیگه حرفی زد ؟!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Saturday, August 23, 2003

طبل ها برای که به صدا در می آیند :

بعضی آدمها هستن که فقط زاده شدن برای چسی اومدن و هیچی ندارن عرضه کنن و در عوض ادعا دارن طبق طبق ! از این افراد زیادن و همه شما احتمالا یا توی فامیل یا توی دوستان یا توی همکاران از این مخلوقات پر افاده دارین ! دوستی دارم که .... بهتره خودتون بخونید :

تو محل کارم دوستی دارم که تا امروز فکر میکردم خیلی زن پر و با معلومات و بقول معروف آدم حسابیه , البته بنا به تعاریف و ظاهرش و منم منم هاش و بقول معروف چسان فسان کردن هاش این پیش زمینه تو ذهنم شکل گرفته بود که اوووووووووو چه خبره !؟ تا اینکه به اصرار همکارام قرعه بنام من خورد و ازم دعوت کرد برم منزلش . منم که تو این هفته از شر این خونه با همسایه های آنتیکش خلاص میشم , چند روزی بود که داشتم اسبابهامو بسته بندی میکردم تا یکدفعه سر فرصت برم خونه جدید و امروز هم بالاخره کارهام تموم شد و بعد از کمی استراحت و دوش گرفتن , حاضر شدم رفتم خونه دوستم تا از شر غروبهای دلگیر جمعه هم خلاص بشم . با اون زمینه ای که تو ذهنم بود سعی کرده بودم تا حد ممکن مرتب و شیک و پیک باشم و خودمو بقول معروف خفه کرده بودم با آرایش و طلا و جواهر و لباس و عطر و .. سر راه هم گفتم یه جعبه شیرینی بخرم و ببرم براش تا فردا نره پشت سرم سی دی بزاره که اومد خونم بعد از عمری , اونم دست خالی مثل این بدبخت بیچاره ها و همه پولشو خرج قر و فرش کرده بود ! 3 کیلو شیرینی تر خریدم که با وسواس شدید و یکربع انتخاب کردن و خوردن مغز شیرینی فروش انتخاب کرده بودم ! شد 5 هزار و پونصد تومن !!
" یک نکته رو تذکر بدم ! آقا دیروز یکی برام ای میل داده بود که تو چرا اینقدر مثل این گداها روی پول و قیمتها تاکید داری تو نوشته هات و یا میخوهای خود نمایی کنی و بگی بچه پولدارم ! هدف من از نوشتن قیمتها آشنا کردن خواننده های اونور آب با نرخ های وحشتناک اجناس در ایرانه وگرنه هیچ قصد و غرض و خود نمایی ای در کار نیست و تازه به دوران رسیده هم نیستم برای نمونه مقایسه قیمت 5 زار بودن تخم مرغ با 60 تومن شدنش در حال حاضر برای کسانی که 25 ساله ایران نیستن وحشتناکه و غیر قابل باور که در این 25 سال نرخ تورم در جهان 2 درصد هم نبوده "
حالا برای همینه که نوشتم 3 کیلو شیرینی تر که اون زمان میخریدی 20 تومن یا 30 تومن الان میشه 5000 تومن میتونه نشون بده چه ظلمی رو تحمیل میکنن به مردم بیچاره ای که 98% زیر خط فقر هستند ! خلاصه جعبه رو گذاشتم رو صندلی عقب و راه افتادم به سمت مقصد . کمی بعد جعبه بدست پشت در ایستاده بودم و منتظر بودم درو باز کنه ! بعد از 5 دقیقه یکی اف اف رو برداشت ... صدای عربده و جیغ و داد بچه ها می اومد و صدای نخراشیده ای جیغ جیغ کنان گفت کیه ؟
- شیوا !
خاک بر سرم !!!! چیزه .... بیا بالا ...... باز شد ؟؟؟؟
- بله باز شد ..... رفتم داخل و قدم گذاشتم توی راه پله به هوای بالا رفتن که یهو در زیر زمین باز شد و چهره دوستم در حالی که شدیدا عصبی بود و از سر و روش عرق میچکید نمایان شد و موهای ژولیده اش رو از صورتش زد کنار و با یه حالت منگی گفت سلام ! با ترس جواب سلامش رو دادم و یه تکون به خودم دادم که یعنی برو کنار بیام تو ! فهمید و پرید با همون صورت عرق کرده اش شروع کرد ماچ و بوسه ... اییی ... حالا مگه میتونستم بکنمش از خودم و بعد از کلی تف مالی کردن صورتم رضایت داد ولم کرد و داخل شدم ! واویلا ! خونه که نبود طویله بود ! هر چند دقیقه هم یه بچه آژیر کشان و با سرعت میدوید از اینور به اونور و چند تا بچه دیگه هم دنبالش عربده زنان میدویدن ! هنوز مات این صحنه ها بودم که یهو یکیشون با سر رفت تو شکمم و جعبه شیرینی ها پرت شد هوا و چند قدم اونور تر افتاد زمین و منم پخش زمین , از درد شکمم رو گرفته بودم و آه و ناله میکردم !
دوستم که این صحنه رو دید فوری رفت سمت اون پسر بچه و چنان سیلی محکمی تو گوشش زد که بچه پرت شد زمین و دوباره بلند شد و رفت تو اتاق و بچه های دیگه هم دنبالش ! بعد هم اومد از زمین بلندم کرد و برد سمت اتاق پذیرایی و نشوندم روی مبل و رفت آب قند بیاره ! لیوانو داد دستم که داد زدم سرش : احمق من دل درد دارم , اسهال که نیستم میری آب قند میاری !!!!!!
یه ببخشید گفت و لیوانو یه نفس سر کشید ! نیم ساعتی طول کشید تا نفسم سر جاش اومد و درد معده ام خوب شد ! بلند شدم مانتومو در آوردم و آویزون کردم و دوباره نشستم و دوستم هم رفت چایی بیاره ! یه نگاه به ظاهر خونه کلی باعث تعجبم شده بود ! هر جا رو نگاه میکردی درب و داغون بود و همه چیز ولو رو زمین ! دستمو گذاشتم روی تشکچه مبل که یهو به چیزی برخود کرد به دستم و فضولیم گل کرد ببینم چیه و چشمتون روز بد نبینه ! کرستش زیر تشک مبل بود ! تا کشیدمش بیرون دوستم رسید و شروع کرد ماستمالی کردن : ای وای این اینجا چکار میکنه ! میبینی این بچه ها چقدر شیطونن حتما اونا آوردن اینجا ! ببخشید .....
از دستم گرفت و برد تو اتاق و دوباره اومد ! میخواستم بگم آخه زنیکه تابلو اون سینه های لق لقوت که داد میزنه کرست نبستی و همین جا بازش کردی و تا صدای زنگ رو شنیدی چپوندی اون زیر , کم واسه من جا نماز آب بکش که این شرم و حیای ژنتیکیم مانع شد بزبون بیارم (!) .
شروع کردیم صحبت کردن و کمی از اینور اونور گفت تا اینکه پسرش لخت مادر زاد اومد جلوی ما ! با یه دست دودولیشو گرفته بود و اون یکی دستش هم توی دماغش بود تا مچ و گفت : مامان جیش دارم ! مامان جونشم مثلا خجالت کشید و گفت ای وای ببخشید شیوا جون بچه رو ببرم دستشویی الان میام ! حالم داشت از خونه زندگیش بهم میخورد ! یعنی این همون خانم متشخص و آلا مد بود ؟؟؟!!!! زمین پر از آشغال بود و روی میز و دسته مبلها یه وجب خاک نشسته بود ! لوسترها مات بودن و کرکره ها یه وری شده بود در همین حالدوستم اومد با دستهای خیس ! تا نشست دستهای خیسشو گذاشت روی پام , به رسم خودمونی بودن , چنان چندشم شد که ناخودآگاه صورت و لب و لوچه ام کج شد و خودش هم فهمید و گفت بخدا دستامو صابون زدم ! کارد میزدی خونم در نمیاومد ! حرف بچه ها شد و گفتم فکر کردم دو تا داری ماشاالله 4 تا بچه قد و نیم قدو چطوری تحمل میکنی ؟!
- بچه نعمته شیوا جون میبنی که زندگیم چقدر رنگ و لعاب گرفته دیگه از برکت این بچه هاست " تو دلم گفتم آزه میبینم رنگ و لعب ترکمونت رو که چطوری ریدی به زندگیت " بعد هم رفت بیرون و بعد از چند دقیقه با بچه ها اومد تا مثلا بچه هاش رو نشونم بده ! چیزی که به بچه هاش میگفت 4 تا توله سگ ژولیده و کثیف بودن که مثل عزرائیل بهم نگاه میکردن : این احسان 6 سالشه همون که شیطونی کرد و خورد تو شکمت ! " الهی بمیری " این اشکانه 5 سالشه این دو تا دخترام هم دوقولو هستن 4 سالشونه ! فاطمه و کاملیا !
- کاملیا ؟؟؟؟؟
اسم اصلیش ملیکاست اما چون مادر شوهرم انتخاب کرده میگم کاملیا !
- خوب یکمی با فاطمه ناموزون نیست ؟
شوهرم گفت تو دولت اسلامی فاطمه ها رو تحویل میگیرن و اسم یکیشونو فاطمه بذاریم تا از مزایاش استفاده کنیم ! سکه و از این چیزها !
- آها . بله .... چه جالب .... نازی ...
بعد یهو چشمش افتاد به جعبه شیرین چپ شده وگفت ای وای شیرینی هات افتاده اونجا و رفت جعبه رو آورد و درشو برداشت ! چشمتون روز بد نبینه همه شیرین های نازنینی که با وسواس انتخاب کرده بودم آش و لاش بودن و شده بود مارمالاد نون و خامه ! درست همین موقع بچه ها ریختن سر جعبه و شروع کردن به خوردن ! یکی از پسرها گفت مامان چقدر شیرینی تا حالا اینقدر شیرینی ندیده بودم ! چشمهام گرد شد و یه نگاه به دوستم انداختم و اونم یه خنده تحویلم داد و محکم کوبید تو سر پسرش که تو جعبه شیرینی شیرجه زده بود و با دماغ رفت تو شیرینی ها !
سعی کردم به روی خودم نیارم و مشغول صحبت شدیم ! کمی بعد هم رفت میوه آورد ! تازه یادش افتاده بود ! چه میوه هایی از باغ گدا علی کنده بود ! یه مشت گیلاس کرمو و چند تا خیار پلاسیده شکل فلان آغایون و دو - سه تا سیب خال خالی و هلوهای شل شده و لهیده و انجیرهای اندازه نخود ! بعد هم هی اصرار میکرد بخور بخور ! آخه این آشغالها رو چیشو میخوردم نمیدونستم ! بچه ها هم هر چند دقیقه ناخنک میزدن و اونم انگار که مگس میپرونه هی میکوبید رو دستشون ! آخر دلم سوخت و گفتم بذار بخورن طفلکیا گناه دارن چقدر بدجنسی ! هنوز جمله ام تموم نشده بود که هر کدوم بچه ها چند تا میوه برداشتن و غیب شدن ! از اینور اونور صدای گاز زدن به میوه ها و خرچ خرچ کردنشون می اومد ! دلم کباب شد !!!!! خیلی ناراحت شدم و میخواستم بلند بشم برم که گفت وایسا آلبوم عکسهامو بیارم بعد برو !
آلبومشو آورد و شروع کرد نشون دادن عکسهاشون ! تو همه عکسها یه موجود آدم نمای مخوفی به چشم میخورد . پرسیدم این هیولا کیه ؟
یکم چپ چپ نگاهم کرد و گفت : شوهرمه !!!!!!
- ای وای ببخشید منظورم این بود که چقدر درشت و چهار شونه اس !
یهو نیشش باز شد و گفت : اره میبینی شیوا جون . به خدا عاشق این هیکلشم ! اصلا عاشق همین هیکل و تیپ مردونه اش شدم که بهش بله گفتم ........
چیزی که من میدیدم یه آدم نره خر عمله جوادی بود که یه کوپه ریش داشت و موهاش فرفری و تنک بود مثل قصابها و سبیلهای بناگوش در رفته و با پشتی خمیده و بدنی پشمالو و خلاصه کنم یه قیافه اقدس کش و عمله خفه کن داشت ! چپ چپ نگاهش کردم و تو دلم گفتم خاک بر سرت ! عکسهای اوایل ازدواجشو میدیدم و بعد گفتم ببینم تو توی این عکسها که دماغت قلمی و کوچیک بود چرا الان کج و دراز شده ؟؟؟؟ اخم کرد و با ناراحتی گفت شوهرم بعد از ماه عسل خیلی ذوق زده بود یه روز دماغمو گرفت کشید و از وسط شکست و کش اومد ! نزدیک بود از خنده منفجر بشم و بزور جلوی خودمو گرفتم و مشغول ورق زدن باقی صفحات شدم ..... بعد هم طبق عادتش شروع کرد چسی اومدن : آره شیوا جون شوهرم کارخونه داره و مواد غذایی صادر میکنه به خارج ! مثل روده و پشم و شاخ و این چیزها (!) اخلاقشو که نگو بینظیره مهربونه و عاشقمه ! میمیره برام صداشو میشنوم بال در میارم بقدری ملیحه و .... همین جوری داشت تعریف میکرد که یهو صدای گرومپ گرومپ کوبیدن به در به گوش رسید ! یهو رنگ دوستم پرید و گفت شیوا جون تو رو خدا فردا نری اینا رو جایی تعریف کنی ها بعد هم یه ربع بعد خودت بلند شو برو و رفت درو باز کنه !
یا خدا !!!! یه موجود 2 متری از در اومد تو و پرید دوستمو بغل کرد و شروع کرد لب گرفتن و دست انداخت دور باسن و کمرش و چلوندن ! بعد از چند دقیقه ولش کرد و دوستم از بغلش ول شد و تالاپ مثل سنگ افتاد زمین و تازه چشمش افتاد به من : به ... سام علیک ! شوما کی باشین ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم دوست خانمتون هستم ! شیوا !
- ای ول الله ! دم ضعیفه گرم با این دوستاش ! اومد طرفم ! ناخودآگاه رعشه گرفتم ! موجود مهیبی بود و قدش باید 2 متری میشد اینو با تخمینی که در مقایسه با خودم زده بودم فهمیدم چون خودم 186 قدمه و اون از من یه سر و گردن بلندتر بود ! دستشو دراز کرد تا باهام دست بده و دست دادن همان و خرد شدن دستم همان و از درد یه جیغ کشیدم و تا شدم ! از صدای جیغم ترسید و یکم عقب رفت ! با حرص گفتم دستمو شکوندی مرتیکه روانی که یهو یاد زمان و مکان افتادم و گفتم ای وای ببخشید دستم درد گرفت !
یهو زد زیر خنده و عربده کشید دمت گرم خیلی باحالی ..... ای ول ضعیفه حال کن به این میگن زن , مشتی و لوطی یاد بگیر .... بشین آبجی تا بگم ضعیفه دو تا چایی دبش دیشلمه بیاره یه لاسی با هم بزنیم !
- با حرص گفتم خیلی ممنون من دیرم شده باید برم !
عمرن اگه بزارم بری ! الان جیک ثانیه زنگ میزنم چند پرس (!) دیزی بیارن صفا کنیم ! گفتم نه و باید برم خونه و بقدری بهانه آوردم تا خلاصه رضایت داد به نیم ساعت و همون چایی ! دوستم اومد کنارم نشست مثل این بدبخت بیچاره ها تازه فهمیدم چرا میاد اداره چسی میاد !!!! شوهرش شروع کرد از جریان فعالیتهای امروزش گفتن و کارهایی که کرده بوده ! از سر بریدن 10 تا گوسفند تا باد کردن و پوست کندنشون تا متلک انداختن به یه دختر بقول خودش خفن !!!! دائم هم چشمش روی پاهای من دو دو میزد و هی منم دامنم رو روی زانوهام میکشیدم و جمع و جور میشدم که یعنی بیخیال اما ول کن نبود و بعد به بهانه دستشویی اتاق رو ترک کرد و صداهای دلنشین از بالا و پایین شروع شد و منم از فرصت استفاده کردم و فقط مانتو روسری و کیفمو برداشتم و کفش پوشیدم و فرار کردم ! دوستم دم در فقط با التماس گفت به بچه ها فردا هیچی نگیها .... بوسیدمش و گفتم مطمئن باش و خداحافظ ..... تا رسیدم خونه اول لباس نکنده رفتم و دستهامو 3 بار با صابون آنتی باکتریال شستم و بعد هم رفتم تو حموم و لخت شدم و تمام لباسهامو ریختم تو سبد لباسها تا فردا صبح ماشین روشن کنم و بعد هم رفتم زیر دوش و حموم کردم وگرنه تا صبح خوابم نمیبرد و احساس نجاست میکردم !

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Friday, August 22, 2003

معداله درجه 100 : مرد = با سوسک به توان N ! برای اینکه پوز این آغایون گوریل رو بزنم میخوام به تلافی دیشب که شررررر جیش کردم به ابهت و عظمت پوشالی آغایون , امشب هم کمی سر به سر خانمها بذارم تا بی حساب بشیم و صد البته میدونم که فردا فحشه که از در و دیوار نازل میشه رو سرم اما جدا باید انصاف رو رعایت کرد :
- آغایون خیلی وقهتا ما زنها رو متهم به خنگی میکنن و همیشه ما زنها شاکی هستیم که ما خنگ نیستیم و خودمونو به در و دیوار میکوبیم تا اثبات کنیم که هویج خوردیم و فسفر ترشح میکنیم و دم از نبوغ ژنتیکی میزنیم ! اما بین ما زنها گاه نخاله هایی هم پیدا میشن که آدم دوست داره با آفتابه مسی محکم بکوبه تو ملاجشون تا افقی بشن وصاف برن پیشش اجدادشون تا اینطوری آبروی ما رو حلوی این موجودات ناقص الخلقه " مردان " نبرن .... وای خدا این مهشید امشب چقدر ذوق مرگ میشه .... :

معمولا شبهای جمعه باشگاه خبرنگاران اعضای خودشو برای شام از جیب خود اعضاء دعوت میکنه به سالن همایشهای .... و منم گاه به گاهی که حوصله ام سر رفته باشه و جایی نباشه برم لباس میپوشم و میرم اونجا ! از اونجایی که رفتارهام بقول آغایون , تابلو و به قول خانمها , جلفه , اونجا هم مثل وبلاگم انگشت نما شدم و اسم و رسمی در کردیم بطوری که بیشتر چهره های مطرح اونجا از دربون و حراست و انجمن اسلامی و گارسن و رئیس باشگاه و ... منو شناختن و سعی میکنن کمتر دور و بر من آفتابی بشن یا بهم گیر بدن ! امشب هم که رفته بودم مطابق عادت دیرینه ام رفتم صاف توی دستشویی برادران و مشغول شاشیدن به روان پر فتوح لاریجانی بی وجود شدم و در همون حال مشغول خوندن فاتحه ای هم برای در گذشتگانش شدم ! بعد که اومدم بیرون دیدم خانم پناهی معروف رئیس بخش حراست اومده دم در ایستاده و منتظر منه ! تا منو دید دستمو گرفت و برد اتاق ارشاد " حراست " :
تو خجالت نمیشی از این کارها میکنی ؟
- مگه چیکار کردم ؟
این دفعه چندمه که میری توی دستشویی برادران کارتو میکنی ؟
- من برادر ندارم اگر هم داشتم توالت نداشت !
منظورم آغایون بود !
- خوب عادت کردم از بس رفتم ترک عادت موجب مرض است و نمیخوام مریض بشم !
اون بالا که نوشته سواد که داری شکر خدا این همه مدرک گرفتی الکی که نبوده !
- حالا که چی ؟ تموم شده رفته میشه برم ؟ گرسنه ام شده !
من بتو چی بگم ؟ گزارش رد کنم , دلم برات میسوزه ! ارشادت هم میکنم از این گوش میشنوی از اون در میکنی ! تو بگو من چیکار کنم ؟
- هیچی ولم کنین برم ..... اینو که گفتم آتیش گرفت و داد زد برو بیرون...... لپشو گرفتم و کشیدم و گفتم جوش نزن دیگه نمیرم سکته میکنی ها و رفتم بیرون !
غذا برای خودم شنیسل و سوپ و سالاد و کمپوت آناناس سفارش داده بودم با آبجو ! غذام که تموم شد یهو دیدم باز این زنیکه پیداش شد و نشست رو صندلی روبروییم و گفت : غذاتو خوردی ؟
بله میل کردم ! میبینین که !حالا منظور ؟
- میخوای بری خونه دیگه نه ؟
نه کی گفته ؟ تازه میخوام برم قدم بزنم و بعد هم برم قهوه بخورم !
- تو کیفت چی داری ؟
فضولو بردن جهنم گفتن هیزمش تره !
- خجالت بکش دختر من 10 سال از تو بزرگترم کم به من توهین کن !
بزرگی به عقله نه به سن بعدم به شما ربطی نداره تو کیفم چیه ! اصلا شاید توش کاندوم باشه ! میخواین بدم بهتون ؟
- کاندوم چیه ؟
بزرگ شدین میفهمین ! حالا با کیف من چیکار داری ؟
خجالت نکشی ها تا میتونی متلک بهم بگو ! خواستم بگم یه وقت مثل اون دفعه سیگار نکشی ها ! حاج آغا رحمانی اومدن اینجا و خیلی بد میشه !!! خلاصه اینقدر چرت و پرت گفت و آخرم منو بلند کرد برد به قسمت تریا تا جلوی چشم شخصیتها نباشم !!
موقع رفتن بود که دوباره جیشم گرفت و داشتم میرفتم سمت توالت مردونه که یهو دیدم یه جن بوداده سیاه پوش با جیغ و داد بدو بدو داره میاد طرفم و هی دست تکون میده ایستادم تا رسید بهم و دیدم باز این زنیکه خاک بر سره ! نفس نفس زنان گفت چیکار میکنی ؟ توالت خواهران اونوره ... ! خواهر من توالت نداره شرکت داره !
منظورم اینه که توالت خانمها اونوره برو اونجا کم شر درست کن !
رفتم توالت خانمها و دیدم واویلا یه زن چادری ایکبیری سرشو داره تو دستشویی میشوره با صابون مایع ! همین طوری که رد میشدم زیر لب جوری که بشنوه گفتم : مفت باشه کوفت باشه دیگه ..... و رفتم توی توالت ! وقتی اومدم بیرون دیدم زنیکه احمق سرشو گرفته زیر هیتر دست خشک کن و داره موهای رنگ فلانشو خشک میکنه و مثلا سشوار میکشید !! حالا بازم بگین زنها همه باهوشن !! نه بابا توشون از این نخاله ها هم داریم !

- مورد بعدی در رفتار و حرکات زنهاست که باعث شده در برابر مردها کم بیارن و مردها شعار بدن پسرا شیرن مثل شمشیرن دخترا موشن مثله خرگوشن ! دیدن خانمها مثلا دنبال اتوبوس میدون چقدر مضحک و خنده داره مخصوصا که چادری باشن ! زنیکه یه دستش به چادرشه و یه دستش به شورت و دامن و گن و در واقع لایه ها و پرده های عفافشون که همه دم و دستگاهشون نریزه بیرون ! و یا زنهایی که افه ورزشکار بودن میذارن واقعا دیدنی هستن !خیلی دلم میخواست یک فیلم از باشگاههای ورزشی زنانه براتون توی وبلاگ بذارم تا از خنده بمیرین که این زنها با چه افه و قر و قمیشی ورزش میکنن و میترسن تنشونو تکون بدن و کمی قاطعانه و محکم حرکت کنن !

- بحث رانندگی شد و یکی از آغایون به صاحت مقدس من توهین فرمودن که زنها موقع رانندگی خرکی میرونن! آغای عزیز بابای گرامیتون گاریچی تشریف داشتن ! اما صرف دونستن خوبه بدونین که توی تصادف با اجسام موقع رانندگی هیچ سوء پیشینه ای این ندارم اما تا دلتون بخواد با حیوانات تصادف کردم " آغایان " :
نمیدونم چه چیزیه که هر وقت یه پسری رو میبینم داره از وسط خیابون رد میشه پامو تا ته فشار میدم رو پدال گاز و تا این مرتیکه رو نترسونم و یا بلایی سرش نیارم ول کن نیستم ! اما اصلا فکر نکنین که من بیمارم ! جدیدا بعضی از آغا پسرها وقتی خانمی رو میبینن که داره رانندگی طبیعی خودشو میکنه میرن وسط خیابون و شروع میکنن و قر و فر اومدن و کون انداختن که آره .... خیابون بلواز شانزلیزه است و ارث بابامونه ! اینطور مواقع اکثر خانمها ترمز میکنن و چُس بوق میزنن که تو رو خدا برین کنار ! اما من نه تنها راهمو ادامه میدم که سرعتم رو هم زیاد میکنم و تا امروز رو دسته فرمون ماشینم 18 تا خط کشیدم به تعداد پسرهایی که با این روش مالیدم درشون یا پرتشون کردم توی جوب که افتخار هم میکنم و اگه روزی یک کدوم از شما خوشمزه ها دیدن یه خانم با ماشین صاف گذاشت در کونتون و باسن شریفتونو محروم از سکس کرد بدونین من بودم !

- یه جناب شاخ شمشاد نامی نوشتن که اصلا انتظار نداشتم یه دختر ایرونی از کلمات بالای 18 سال استفاده کنن ! عزیزم آخه مگه من فاطمه - زینب کوماندو یا سید شیوای اطهر هستم که افه نجابت و پاکدامنی رو مثل شورت زلیخا هوا کنم که آی چون زن هستم پس تف به روی هر چی مرد ! آی چون زن هستم اصلا خبر از بی ناموسی ندارم ! آی چون زن هستم از سکس بدم میاد ! نخیر من هر احساسی بهم دست بده انجامش میدم و بیان و اصلا ابایی هم ندارم از بی ناموسی و وصله های نا مربوط ! همه چی هم داریم خوبشم داریم همتونم درس میدم هیچ , اغفال هم میکنم حالا برو برای رفقات تعربف کن یه دختر ایرونی لات هفت خط بی چاک و دهن پیدا شده شرررررر میشاشه به همه هنجارهای من در آوردی این آخوندهای جاکش تر از اوسا کریمشون !

- تقدیم به SEVENSKA با عشق :
du behvde inte sga det jag visste redan. ljligt !!! jag ddar dig..

حالا نتیجه گیری اخلاقی که میخوام بکنم اینه که شما خانمها تا کی میخوایین منتظر آغایون باشین تا اونها کاراتونو انجام بدن ؟ و چرا اصلا شما زنها فکر میکنین که آفریده شدین تا باهاتون سکس انجام بشه , کور و کچل پس بندازین , مثل کلفت صبح تا شب ظرف بشورین و غذا بپزین و خونه رو مرتب کنین , خیاطی کنین و دور هم جمع بشین و یه مشت حرفهای خاله زنکی بزنین و پشت سر صد نفر صفحه بذارین و شایعه درست کنین و یک کلاغ چهل کلاغ کنین و روی دیگران اسم بذارین و هزار جور وصله بی ناموسی بهشون بچسبونین ! این شد وظایف زنانگی ؟ آخه پس شماها با یه کلفت و کنیز چه فرقی دارین ؟ و اصولا چه لذتی از زندگی میبرین ؟ این کاش زنهای ما قدر خودشون رو بیشتر میدونیستن و تنها خودشون رو به کارها و وظایف خاص و کلیشه ای محدود نمیکردن .. ای کاش !

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Thursday, August 21, 2003

تعمیر کار خود باشید :

تنهایی باعث میشه که آدم گاه به توانایی هایی دست پیدا کنه که اگر تا آخر عمرش تنها نمیشد محال بود بهشون دست پیدا کنه ! برای زنها هم همینطوره ! خیلی کم دیده شده که زنی متکی به خود باشه و سعی کنه تا در مواقع بیکسی روی توانایی های خودش حساب بکنه و منت هیچ موجود نرینه ای رو نکشه و خودشو کوچک نکنه , که این مردها اغلب بجای اینکه کارها رو درست کنن برعکس تر میزنن به همه چیز و عارشون میاد که بگن بلد نیستم ! اصلا من نمیدونم که آخه شما مردها اعتراف کنین و بگین که کاری رو بلد نیستین میمیرین ؟ چیزی ازتون کم میشه ؟ نشانه های مردیتون نابود میشه ؟ از این دست اتفاقات برای من زیاد افتاده که خوندنشون خالی از لطف نیست و دید خانمها رو باز میکنه و امیدوارم باعث بشه که به نیروهای درونی خودشون ایمان بیارن و خودشون رو باور کنند :

وقتی آدم از حموم میاد و برق نیست چه حالی پیدا میکنه ؟ تصور اینکه فقط در عرض 5 دقیقه موهاش بشه مثل سیم ظرفشویی و سیخ بشه کافیه که آدمو خل بکنه .... چند سال قبل که همین اتفاق برای من رخ داده بود در جریان خاموشی های مداوم تهران , عموم که منزل ما بود و توی خانواده به مبتکر معروفه یک سشوار عهد دقیانوسی اختراع کرد به این شکل که با روزنامه کلاهی اندازه کله من درست کرد و با کاغذهای لوله شده مثلا لوله هوای گرم درست کرد و با گرمای شمع میخواست موهای نازنین راپونزلی منو خشک کنه !! اون زمان چون به عموم کمی اعتماد داشتم قبول کردم و خلاصه عملیات ناسا رو روی کله من بیچاره در آورد و همه چیز خوب پیش میرفت که یهو شعله شمع گرفت به روزنامه ها و نوک موهام سوخت و وز کرد !! زن عموم که توی خونسردی دست کمی از کروکدیل نداره خیلی خونسرد رفت و یه قیچی آورد و شروع کرد نوک موهامو کوتاه کردن ! بعد که یک دور کامل دور تا دور موهامو زد دیدم کج زده ! دوباره اومد صاف کنه و ایندفعه اونورش کج شد و خلاصه کنم موهای نازنین من که تا پشت کمرم میرسید زیر دست این دو تا موجود احمق رسید تا روی شونه هام و اشکمو در آوردن !!!! این شد که قسم خوردم دیگه حرف هیچ مردی رو موارد زنانه گوش نکنم !

- خیلی از خانمها خیال میکن اگه کارهای مردانه رو انجام بدن از طرف همجنسهاشون به لقب جلف ملقب میشن و بجز این خیلی از خانمها اهمیشه ترس گنگی در وجودشون هست که فکر میکنن کارهای مردانه فقط مخصوص مردهاست و اصلا ارزش نداره آدم ریسک کنه و دست به انجام اونها بزنه غافل از اینکه آخه بابا تو امتحان کن حالا گند هم زدی فوقش میری یه تعمیر کار میاری درستش میکنی :
چند وقتی میشد که شیر حمام چکه میکرد و واشرش خراب شده بود ! یکی از عادتهایی که دارم اینه که وقتی تعمیر کار میارم برای درست کردن خونه و اسباب و اثاثیه و .... مثل عزرائیل می ایستم بالا سر تعمیر کار و بقول معروف کارو میدزدم ازشون و این کارها باعث شده که هر بار ابزاری بخرم و یه جعبه ابزار جمع و جور دارم که ابزارهاش بقول یکی از تعمیر کارها برای موزه خوبه از بس نو و تمیزن .... ! چند باری دیده بودم که چطوری واشر رو عوض میکنن و رفتم یه واشر خریدم و آوردم تا شیر آبو درست کنم ! یه آچار میخواست که من نداشتم و رفتم در خونه یکی از همسایه ها و از شوهرش آچار خواستم که بعد فهمیدم بهش میگن آچار فرانسه ! حالا چرا به این اسم معروف شده نمیدونم روش که نوشته بود ساخت چین ! بعد هم با اعتماد به نفس کامل رفتم تو وان نشستم و بعد از یکساعت زور زدن کله شیر رو در آوردم و تازه رسیدم به جایی که باید آچارو میانداختم دورش ! آچارو دور شیر تنظیم کردم و حالا مگه باز میشد ؟ هی زور زدم زور زدن نشد که نشد و آخر از حرص با مشت کوبیدم رو دسته آچار که یهو دیدم یکم چرخید ! دوباره با مشت کوبیدم روش و دیدم داره باز میشه و اینقدر ذوق کردم که تند تند پیچوندم تا باز بشه که یهو شیر آب پرت شد و آب با فشار فش پاشید تو صورتم و از ترس یک جیغ بنفش کشیدم و حالا دارم تماشا میکنم که چه اتفاقی افتاده که تازه یادم افتاد باید فلکه آب رو میبستم و بدو بدو رفتم در خونه خانم بزرگ و گفتم فلکه ما کدومه الان خونمو سیل بر میداره ؟ اونم معطل نکرد و چادرشو به کمرش گره زد و عربده کشید : یدالله پدر سگ برو این فلکه آب شیوا جونو ببند ! شوهرش هم پیشبند به کمر با اون پیژامه راه راه گله گشادش اومد و رفتیم پایین تا فلکه رو ببنده ! رفتم یه سر بزنم ببینم آب خونه رو نگیره که دیدم تمام وان پر آب شده ! شوهر خانم بزرگ هم تا اینو دید جفت پا پرید تو وان پر از آب و با دستش جلوی آب رو گرفت مثلا که آب نیاد و من برم فلکه رو ببندم , خنگول ! خلاصه با هزار زحمت آبو بستم و بعد هم دکش کردم و با سر تاپای خیس آب کشیده نشستم تا کشف کنم اینو چطوری عوض میکنن و بعد از یکساعت ور رفتن راهشو یاد گرفتم و بستم سر جاش و تا امروز هم داره کار میکنه و یه قطره هم آب نمیده ! در عوض یاد گرفتم قبلش چیکار کنم !
- لوله کشی از اون کارهاییکه واقعا مردونه است و من اینجا قویا اعتراف میکنم به این امر :
وقتی لوله آب سرد ترکیده بود ناچار دست به دامن لوله کش خانم بزرگ شدم ! نمیدونم چه حکمتیه که هر کی با این کفتار ماده در ارتباطه یک اسم خدا - پیغمبر بهش وصله ! این لوله کش هم اسمش امر الله بود و یه مرد نخراشیده چاق و کچل اما فوق العاده مهربون و چشم و دل پاک ..... اومد و بعد از دیدن وضعیت رفت تا ابزار و لوله و این چیزها بیاره ! منم تصمیم گرفتم یاد بگیرم و فکر کردم مثل کارهای دیگه میمونه و رفتم یه شلوار لی کهنه پام کردم و یه تیشرت کوبیسم که مخصوص رنگ کردن موهام بودو پوشیدم و آماده ایستادم که تا اومد بهش پیشنهاد کمک بدم و کار یاد بگیرم ! اومد و بهش گفتم اگه ممکنه میخوام بهتون کمک کنم ! ماتش برد و بعد هم با شک و تردید گفت باشه ! اولین کارش نصب سه پایه بود که روش گیره قرار میگرفت ! یه لوله گذاشت روش و گفت گیره رو ببند ! منم داشتم میبستم جون خودم که داد زد چیکار میکنی ؟ از اینور ببند تو که داری بازش میکنی ! با حرص نگاهش کردم و گفتم خوب بلد نبودم حالا چرا داد میزنی ؟ یه ببخشید گفت و شروع کرد بریدن لوله ! گفتم من ببرم ؟ یکم نگام کرد و گفت بیا ببر ! یه چیزی بود دور لوله بسته بود باید میپیچوندم تا لوله بریده بشه ! حالا مگه میچرخید از بس سفت بود ! اما خودش یه دستی میچرخوند و من بیچاره دو دستی هم به زور میچرخوندم که یهو دستم لیز خورد و با پایه و لوله و سه پایه ولو شدم رو زمین و بدتر از اون آرنجم برید ! تند بلندم کرد و از جیبش یه لنگ در آورد تا خون دستمو پاک کنه که داد زدم چیکار میکنی ؟ برو دستمال بیار این کثافتو نزنی به من ها ! رفت و جعبه کلینکس آورد و داد به خودم و بهش جای داروها رو گفتم و رفت بتادین آورد و همین جوری ریخت رو دستم که جیغم در اومد و با کف دست محکم کوبدیم تو کله کچلش و گفتم وحشی سوختم این چه وضعشه آخه مگه دام پزشکی تو ؟ بیچاره همچین منو نگاه میکرد با تعجب که خودم هم خنده ام گرفت ! دستمو بستم و ایستادم کنار تماشا ! اینبار یه دستگاه آورده بود سر لوله رو مثل پیچ میکرد و خرچ خرچ صدا میداد با مزه بود گفتم بده من ! گفت مطمئنی ؟ دستت درد نمیکنه ؟ گفتم بله فقط یه خط بود ! این یکی راحت بود اما موقع باز کردنش بود که براده آهن رفت تو انگشتم و ایندفعه جدی جدی اشکم در اومد و نشستم زمین مثل این بچه ها گریه کردن ! بیچار هول کرده بود و دستمو گرفت براده رو بکشه بیرون حالا مگه میتونست ! چشمهاش که کور بود و و انگشتهاش هم یغور و پت و پهن و کلفت و انگشتهای من تو دستش گم شده بود ! رفتم موچینم آوردم و گذاشتم رو آهن و گفتم حالا بکش ! همیچین کشیده که یه لحظه حس کردم دستم از تو کتفم کنده شد ! دوباره پانسمان بازی شروع شدن و دست چپم بطور کامل ناقص شد ! رفتم چایی براش بیارم و اونم مشغول شد ! دو تا چایی ترکی ریختم و نشستیم با هم خوردن ! تازه فهمیدم که چرا عمله ها اینقدر عاشق چایی هستن کلی خستگی رو در میکنه ! بعد از خوردن رفت لوله رو ببنده سر جاش و داشت با آچار سفتش میکرد که باز پیشنهاد کمک دادم و اینبار خودش گفت نمیشه خانم کار شما نیست ! کلی حرصم گرفت و رفتم یه گوشه نشستم تماشا تو دلم هم میگفتم مرتیکه کچل با اون بوی گند عرق تنش فکر کرده کیه ! آخر هم بلند شدم اومدم بیرون که پام گیر کرد به جعبه ابزارش با صورت خوردم زمین ! باز بدو بدو اومد و منو از رو زمین بلندم کرد و دوباره اون دستمال کثافتشو برداشت خون دماغمو پاک کنه که از دستش گرفتم و پرت کردم اونور و خودش فهمید و رفت کلینکس آورد ! بعد که خون دماغم بند اومد تازه یه درد دیگه تو پام حس کردم و نگو تو پام هم براده آهن رفته بود ! پامو گرفت که براده رو بکشه بیرون که درست دست گذاشت روی جای درد و جیغم در اومد و ناخودآگاه با لگد کوبیدم تو شکمش ! ولو شد رو زمین و خلاصه کنم با چه وضعی از پام در آورد و منم تا این لوله کشی احمقانه تموم بشه یه جای سالم تو تنم نموند ! این شد که دیگه تصمیم گرفتم فقط بیننده باشم نه عمله !
- آقا بعضی کارها هست که زنها واقعا شورشو در آوردن تو انجامشون مثل بنزین زدن ! هر بار میرم پمپ بنزین این متصدی های خانم باز بدو میان که سوئیچ رو بگیرن و خودشون بنزینن بزنن و آخر سر هم 5 لیتر بنزین کم بزنن و هزار تومن هم ازت به تیغن بعنوان انعام که همیشه خودم پیش قدم میشم و میرم بنزین میزنم و جالب اینحاست که همه اشون طلبکار هم میشن که چرا خودت بنزین میزنی ؟! خاک بر سرشون !
و یا این مکانیک جماعت که مثلا ماشینو میبری فیلتر هوا عوض کنی دو تا گاز میده بعد میگه شمع هاش خرابه ! انژکتورش تنظیم نیست و چه میدونم صد تا ایراد روش میزاره و تو هم اگه بوق باشی فکر میکنی آره این راست میگه و چه خوب شد اومدی تعمیرگاه وگرنه الان ماشینت منفجر میشد غافل از اینکه این مرتیکه همه قطعات اصل ماشینتو بر میداره جاش بنجل های روسی میذاره و میده دستت !حالا جالب اینه که اصلا ماشینت ایراد نداره و اینا فقط میخوان آدمو تیغ بزنن و وای بر زنهایی که چیزی سر در نمیارن :
- یه بار رفته بودم ماشنمو بدم تنظیم موتور که طرف اومد و بعد از دیدن موتور کمی گاز داد الکی و برگشت گفت باید شمع هاشم عوض بشه ! منم گفتم خوب دیگه چه ایرادی داره ؟ دوباره یکم ور رفت و گفت روغنشم عوض کنین خوبه خیلی کار کرده ! بعد هم الکی دست کشید اینور اونور موتور و گفت برقشم که میزون نیست باطری رو هم عوض کنین خوبه ! منم گفتم جدی ؟ من همین دیروز داده بودم شمع هاشو عوض کنن ! روغنشم هنوز یکماه نشده که عوض کردم حالا شما چطوری میگین که ایراد داره؟؟
آقا تا اینو گفتم گفت خوب من حدس زدم نگفتم حتما ! تازه چک میکردیم بعد میگفتیم !!
- مورد بعدی هم پنچر گیریه که به قیمت شکستن چرخ و کمک فنر ماشینم تموم شد و پرداخت 200 هزار تومن پول مفت ولی در عوض یاد گرفتم چطور این کارو انجام بدم !
- آخرین مورد هم درست کردن چراغ خوابم بود که نتیجه این شد که برق گرفت منو و پرت شدم تو دیوار و در نتیجه تا یکماه دستم لمس بود و کلی فیزیوتراپی رفتم تا درست شد !!!!
حالا حرف من این نیست که شما مثل من رفتار کنین و خل بازی در بیارین ! اما خوبه که توی کارهای معمولی و ساده خودمون دست بکار بشیم و منت این مردها رو نکشیم که نه کوچک بشیم و نه اونها رو پر رو کنیم و باعث بشیم که فکر کنن خالا چه خبره و کی هستن ..... !!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Wednesday, August 20, 2003

روز زن تحمیلی و روز مادر جعلی :

هنوز یکهفته نشده که از زمان ایام مستهجن فاطمیه عبور کردیم که در این هفته شاهد روزی هستیم بنام روز تولد فاطمه و یا روز زن " مادر " نمیدونم یکی از اینها معروف شده در حکومت اسلامی ! قابل توجه افرادی که میگن اسلام یعنی همه چیز ! دین مسخره ای که نیمی از اون غمه و یک روزش شادی و همه روزش ماتم ! این یک یاد آوری بود تا همگی بدونیم که روز مادر از پاییز به زمستان چرا منتقل شده !؟ و اصولا روزی بنام روز زن در یک جامعه دین سالار و مرد سالار مسخره ترین چیزیه که میتونه وجود داشته باشه و بهش افتخار بشه ! وقتی برای زنها ارزشی برابر با پشم هم قائل نیستن آیا نامگذاری روزی بنام روز زن مضحک نیست ؟ وقتی هیچ کسی برای زنها تره هم خرد نمیکنه این مسخره ترین چیزیه که ازش میشه نام برد " زیتون توی وبلاگش مطلبی نوشته بود در مورد اعتماد به زنها که در دل خودش خاطرات زیادی رو برای هر کدوم از ما زنده میکنه ! اتفاقاتی رو که همگی به نوعی دیدیم و لمس کردیم و برخورد داشتیم باهاشون , قابل توجه شبح عزیز :

- زمانی که من رانندگی میکنم پدرم سرش هم بره کنارم نمیشینه ! چرا ؟ چون بنظرش من جنون سرعت دارم و اونو به جای رسوندن به مقصد , راهی مقصد آخرت میکنم ! اما این در حالیه که تا امروز که 14 سال از تصدیق گرفتنم میگذره هنوز هیچ تصادفی نداشتم ! اما پدرم در این مدت 15 تا تصادف داشته که هر بار با غرور احمقانه خودش وانمود کرده که مقصر نبوده و همیشه این دیگران بودند که باهاش تصادف کردند !
- توی مشاغلی که زنها مسئولش هستند و یا اداره کننده مثل دندان پزشکی یا پرستاری یا آمپول زنی و خیلی شغلهای خدماتی دیگه مردها از رفتن به زیر دست زنها وحشت دارند ! مثل جریان اتوبوس سواری زیتون ! در صورتیکه وقتی کمی منصفانه نگاه کنیم میبینیم که زنها از مردها بسیار دقیقتر و با حوصله تر کارها رو انجام میدن و بقول مادر بزرگم مردها همه شرتی پرتی کار میکنن ! بارها شده که توی مطب دندان پزشک بودم و دیدم مردهایی که رفتن تو و با دیدن دکتر زن فوری اومدن بیرون و یا مردهایی که از سپردن کون مبارکه بدست یک خانم آمپول زن ابا داشتن ! این حس ناموس پرستیشون منو کشته ! موقع های دیگه خوب بلدن فلانشونو به رخ زنها بکشن اما پای جونشون که وسط میاد مثل سوسک فرار میکنن !
- قابل توجه هاله : همه فکر میکنن که زنها قدرت و نیروی بدنی ندارن و مردها هستم که میتونن مثل میمون از در و دیوار بالا برن و خلاصه رنجر بازی در بیارن :
آقا یه بار کلید در خونه رو جا گذاشته بودم و نه دسترسی به کلید ساز داشتم چون ظهر بود و جایی داشتم برم و خلاصه چند تا از همسایه ها اومدن و هر چی زور زدن در باز نشد که نشد ! تنها راهی که مونده بود این بود که یکی بره پشت بوم و از لبه اونجا بپره روی بالکن و بره تو که فاصله اش 2 متر بود تقریبا و حسنش این بود که خطر سقوط نداشت اما همون ایستادن روی اون لبه و پریدن از ارتفاع 2 متری هر کسی رو پشیمون میکرد ! این مردهای بی غیرت و بی عرضه ساختمون اومدن و نگاه کردن و پشم رو تنشون نموند و گفتن نمیشه و رفتن ! زنها هم اومدن و گفتن بیا خونه ما تا مغازه ها باز کنن و بریم کلید ساز بیاریم ! منم که کلی حرصم گرفته بود خودم رفتم رو لبه بام نشستم و زرتی پریدم پایین ! بماند که تا یکماه تمام مفاصل پایین تنم از لگن و زانو و مچ بگیر تا .... جیر جیر میکرد و پرانتزی راه میرفتم اما همون که از اون به بعد یه جور دیگه بهم نگاه میکردن مردهای ساختمون خودش خیلی بود و ذوق مرگ میشدم !
- معمولا هیچ زمان موقع رانندگی کسی رو سوار نمیکنم مگه اینکه طرف پیر باشه و یه پاش لب گور یا بچه کوچیک داشته باشه وگرنه هیچ بنی بشری رو بهش رحم نمیکنم و سوار نمیکنم ! اما یکبار تو یه روز بارونی وقتی چشمم افتاد به یه پیرمرد که زیر بارون مثل سوسک آب خورده شده بود دلم سوخت و سوارش کردم ! پیرمرد از اون پیرهای باحال و خوش تیپ و سرحال بود که بدنشون هنوز ویاگرا ترشح میکنه و دائم به آدم تیکه میاندازن و فکر میکنن که 18 سالشونه ! خلاصه سوار شد و مقصدش رو پرسیدم و چون تقریبا به مسیر من نزدیک بود تصمیم گرفتم برسونمش ! خلاصه این هم جو گرفته بودش و دایم حرف میزد و وسط حرفهاش هم تیکه های آبداری نثار من میکرد و کم مونده بود شوتش کنم بیرون که توی حرفهاش گفت : شما خانمها توی رانندگی وانمود میکنین با احتیاط هستین ! در صورتیکه میترسین و علت آهسته روندنتونم همینه ! آقا اینو که گفت یک بلایی سرش آوردم که وسط راه خودش التماس میکرد پیادم کن و خلاصه کنم من که جنون سرعت دارم با این حرفش پارو تا ته گذاشتم رو گاز و ...... ! " در عجبم که چرا هر زمان می خوام جون خودم حال کسی رو بگیرم حال خودم گرفته میشه و کمی بالاتر پلیس جریمم کرد بخاطر سرعت یکم بالا ! 140 تا "
خلاصه که مردها یاد گرفتن فقط زنها رو فقط مسخره کنن ! اصلا نمیتونن ببینن که زنی کار خودش رو درست انجام میده و خدا نکنه که مردها یار مذکر دیگه ای پیدا کنن و اون وقت فاتحه اون دختر یا زن نگون بخت خونده است و بقدری تیکه های آبدار و کلفت بارش میکنن که از انجامش منصرف میشه :
خاله بیچاره من بعد از سالها هوس رانندگی به سرش زده بود اما عاجز از انجامش بود و دلیلش این بود که هر بار که کاری بیرون از منزل داشت باید منت پسرهای لند هورش و یا شوهرش رو بکشه تا ببرنش برای انجام کارهاش و تازه اونهم با کلی غرغر کردن و لیچار بارش کردن و در نهایت هم این اواخر دست به دامن آژانس شده بود تا اینکه از بس تو گوشش خوندم که وقتی 3 تا ماشین تو پارکینگ خوابیده و شما چرا آژانس میگیرن ؟ رگ غیرتش بلند شد و عزمش رو جزم کرد تا رانندگی یاد بگیره ! اول قرار شد بریم تعلیم رانندگی و بعد از پرداخت مبلغ 60 هزار تومن برای سی ساعت تعلیم رانندگی اجباری به مدت 15 روز هر بار یک ساعت و نیم , ثبت نام کرد ! من و پسر خاله ام همراهیش میکردیم و نشسته بودیم پشت ! بعد از آگاهی دادنهای مقدماتی توسط مربی , رانندگی شروع شد و پسر خاله ام هم هی تیکه نثار مادرش میکرد و همین باعث هول شدن و خورد شدن اعصابش شده بود و مدام کارها رو با هم قاطی میکرد و میزد به اینور اونور و آخر هم صاف افتادیم توی جوب و خلاصه کنم که 200 هزار تومن برای همون یکساعت خاله بیچاره ام پرداخت کرد چون چیزی از ماشین که یه پیکان فکستنی بود باقی نمونده بود از بس کوبیده بود تو در و دیوار و آخر هم ماشینو صاف انداخته بود توی جوب و چرخش شکسته بود ! آخر تصمیم گرفتم خودم یادش بدم و رفتیم و یکی از ماشینها رو برداشتیم و بردمش یک جای خلوت و محوطه باز و شروع کردم تعلیم دادن ! وقتی چند جلسه ای گذشت و اعتماد به نفس پیدا کرد کم کم خوشش اومده بود و آخر هم تونست براحتی بره دوره اش رو تموم کنه و تصدیقش رو بگیره ! نکته جالب اینه که تنها علتی که نمیتونست رانندگی کنه و تصدیق بگیره این بود که شوهر و پسرهاش دائم مسخره اش میکردن و اعتماد به نفسش رو از بین میبردن !
و اما دلایلی کاملا محکم دال بر خنگ بودن ژنتیکی مردان :
* شرکت Microsoft تصمیم داره عبارت Press Any Key To Continue را حذف کنه و به جای اون Press Return Key را جای گزین کنه , چون هر روز صدها تماس از طرف آغایون نابغه صورت می گیره مبنی بر اینکه کلید ANY کجاست ؟!
* آغایی با قسمت رسیدگی به نواقص AST تماس گرفته و از سختی کنترل موس زمانی که روکش ضد غبار رو نصب کرده شکایت کرده !!!
بعدا فهمیدن روکش ضد غبار پلاستیکی بوده که موس را درون آن بسته بندی کرده بودند !!!
* مسئول رسیدگی به نواقص Compaqu تماسی از طرف یک آغایی داشته مبنی بر اینکه درایو , فلاپی دیسک رو نمی شناسه !
بعدا فهمیدن اون آقا Lable رو روی فلاپی چسبانده و بعد فلاپی را داخل ماشین تایپ گذاشته و روی آنرا ماشین کرده !
* شرکت norton از آغایی که مدعی بود دیسکت آلوده به ویروس جدید داره خواسته بود تا یک کپی از دیسکت را براشون بفرسته تا Anti Virus را برایش بفرستن ! بعد از چند روز یک نامه از اون آقا دریافت کرده بودند که یک فتوکپی از دیسک را براشون فرستاده !
* یک متخصص شرکت Dell به یک آغا که تلفن کرده بود و طرز کار با CD-RoM را پرسیده بود توضیح داده بود که : cd را داخل درایو گذاشته و در آنرا ببندد و بعد مشتری می گه گوشی را نگه دارید تا بروم در را ببندم !
* یک آغای عصبانی با یک شرکت کامپیوتری تماس گرفته بود و از اینکه نمی تونه با کامپیوتر FAX ارسال کند شکایت داشت ! بعد از مراجعه متخصص , معلوم شد اون آقا کاغذ را جلوی مونیتور می گرفته و کلید SEND را می زده !!!!!!!
* و اما در آخر یک آغایی به قسمت رفع نواقص زنگ زده و گفته فنجان نگه دار کامپیوترم شکسته ! و بعدا معلوم شد منظورش از فنجان نگه دار CD - ROM بوده !!!!!!!

خلاصه که : آغایون محترمه ! زنها نه تنها از شما جانوران پشمالوی مهیب چیزی کم ندارن هیچ , که هم پای شما هم هستند و توی بعضی از موارد از شما هم قابلیتشون بیشتره ! الان میدونم بعضی از شماها میگین زپلشک و می رین تو موارد بی ناموسی ! اما تا کور شود هر آنکس که نتواند دیدن . عرضه میخواد هر چیزی اصولا آدم باید شکل این حرفها باشه .

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

© تمام حقوق و مزايای این سایت متعلق به شخص شيوا میباشد

Design By Shiva © 2001