فرياد بي صدا

Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18  

Friday, February 28, 2003
هر چی این مدت خندیدین بسه ! حالا یه کمی هم اشک بریزین ! دنیا که همش خنده نیست ! گریه هم داره !

جدیدا مد شده درباره فمینیسم زیاد حرف بزنن ! حرفها و حدیثهای زیادی پیرامونش در گرفته و عده ای با تخیل خود سعی در نمایاندن چهره دروغین زنان در زندانهای ایران رو دارند , با سانسور شدید و فقط برای پر خواننده کردن مطالب سایتهاشون . این نوشته اگرچه ارزشی نداره و خواندنش مشمئز کننده هست , اما این فرصت رو برام بوجود میاره تا نقبی بزنم به عمق فجایع زندگی و کشور خودم و قسمتی از مردم کشوری که فراموش کردن زنان شجاعی رو که به خاطر حماقت و فقر فرهنگی جامعه ما یعنی ایران به وادی فساد و تباهی یا جلای وطن افتادند . این داستان یا دروغ یا راست رو تقدیم می کنم به همه زنانی که در راه حق و حقیقت وادار به تحمل زجرهایی شدند که مردان از تحمل اون عاجزند . سعی کردم تا جای ممکن این متن رو سانسور کنم تا به مزاج خیلی ها بر نخوره .

16 بهمن 1378 - تهران ساعت 3 صبح :
صدای ممتد زنگ همه اهل خونه رو بیدار کرده بود . بابا سراسیمه رفت درو باز کنه ! بعد از دو سه دقیقه صدای داد و فریاد و فحش بلند شد و بعد هم همه صداها خاموش شدند ! بدنبال اون صدای پاهایی به گوشم رسید که خیلی تند تند پیش می اومدن و بعد هم فریاد های همه جا رو بگردین بلند شد ... بین خواب و بیداری و با لختی زیاد رو تختم نیم خیز شده بودم که در با ضربه محکمی باز شد و چند نفر مرد و زن ریختن تو اتاق و منو بزور از تخت کشیدن پایین و با عکس هایی که تو دست داشتن صورتمو زیر نور چراغ قوه برانداز کردن و بعد از اینکه یکی از اونها گفت خودشه اول حسابی کتکم زدن و بعد هم با رفتاری خشونت آمیز و بهمراه فحش های رکیک به زور لباسهامو تنم کردن و شروع کردن به گشتن اطاقم ... همه کتابخونه و میز کار و کمد و دراور و .... رو ریختن پایین و از بین کتابها و نوشته ها , اوراق و نوارها و فیلم ها رو جدا می کردن و توی کیسه های نایلونی بزرگ می ریختن نه توجهی به من داشتن نه دیگران و به سوالات من که برای چی اینجا هستین و چیکار دارین پاسخی نمی دادن ... زن همراهشون هم گزارش می نوشت و در آخر داد امضا کنم .. گفتم من امضا نمی کنم من کار خلافی نکردم و رفتم مجوزها رو از لابلای اسباب پیدا کردم و بهشون دادم ... زن حتی بدون اینکه به اونها نگاه کنه مجوزها رو از دستم گرفت و پاره کرد و کوبید تو صورتم و گفت : امضا کن ...
بابا از دم در گفت :مگه چکار کرده که ...
- خفه آقاجان , خفه !
شما به چه مجوزی میایین خونه رو می گردین و ...
- یکی از مردها دست روی اسلحه گذاشت و لبخند معنی داری تحویل بابا داد و گفت : آدم احمقی هستی ! زن و بچت چه گناهی کردن ؟ملاحظه خودت رو بکن و خفه شو و گمشو بیرون ...
از ترس بی حرمتی به خانوادم سریع امضا کردم و با همون وضع دستبند زده منو از جلوی مامان و خواهرم که تو بغل هم با چشمهای وحشتزده گریه می کردن بیرون بردند .. بیرون صدای همهمه همسایه ها می اومد .. یکی از مامورا گفت : تموم شد برین خونه هاتون جمع نشین .... عاقبت کار هرویین و قاچاق فروشی همینه .. و منو با همون پای برهنه با خشونت سوار ماشین کردن و راه افتادن !
از توی ماشین صدای بیسیم بلند شد و یکی از مردها گفت : مورد دستگیر شد برمی گردیم مرکز . تمام !
بعد از مدت نسبتا زیادی که فکر می کنم یکساعتی طول کشید ماشین از حرکت ایستاد و منو پیاده کردن و کشون کشون بردن ... چیزی که خیلی آزار دهنده بود راه رفتن روی زمین سرد بود و هر از چند گاهی هم سنگ ریزه ای به پام فرو می رفت ! بعد از طی مسافتی گفتن بشین رو زمین ! نشستم و روی سرم پارچه بد بویی کشیدن و رفتن . حالم از بوش به هم می خورد و مدت زیادی به حالت نشسته و دستها از پشت به هم قفل شده بودم و کمرم به شدت درد می کرد . سرمای هوا هم بدتر بود و لرزم گرفته بود آخر طاقت نیاوردم با صدایی لرزان گفتم : تا کی باید اینجا بشینم ؟ که ضربه وحشتناکی به کمرم خورد و از درد نفسم بند اومد . حتی نمی تونستم ناله کنم و یکتی روی زمین افتادم .... باز هم مدت زیادی به همین شکل بودم که چند نفر اومدن و بلندم کردن و بردن ..
از چند پله بالا رفتیم و مدام راه می رفتیم ... دیگه پاهام رمق نداشت و تلو تلو می خوردم تا اینکه ایستادیم و وارد اتاقی شدیم . چشم بند رو باز کردن و و منو روی صندلی آهنی نشوندن و دستبند رو باز کردن و دوباره به صندلی قفل کردن . مثل فیلم های تلویزیون بود یک مهتابی بالای سرمون بود که مدام چشمک می زد و صدای چکه های آب به گوش می رسید و سکوت وهم انگیزی در اتاق بود . اتاق سرد بود و از دهنم بخار در میومد ! مرد یا زنی که پشت میز روبروی من , مشغول ورق زدن اوراقی بود و حرفی نمی زد و نور پرژکتور خیلی شدیدی تو چشمهام افتاده بود ! دل شوره عجیبی داشتم بطوریکه صدای قلبم رو به وضوح می شنیدم . سعی کردم به اعصابم مسلط بشم . شروع به بر انداز کردن اطاق کردم که ضربه محکمی به سرم خورد و پشت بندش جمله فضولی موقوف باعث شد نگاهم رو به زمین بیاندازم ..
تقریبا نیم ساعتی به همون شکل بودم و چشمهام از نور شدید اشک می اومد تا اینکه زن با صدای دو رگه ای از پشت میز پرسید : تو کی هستی ؟
اسمم رو گفتم .
با لحنی فریاد گونه از زنی که کنارش بود پرسید : این یارو کیه ؟ اینو کی خواسته ؟
و اون یکی جواب داد : مال حاج خانمه گفتن شما نظارت کنین !
تا اینجا هوای کار دستم اومده بود فهمیدم که از این به بعد دیگه خانم و شما نیستم و یارو و تو و مال شدم !
حاج خانم گفت ببرینش پیش خانم دکتر ...
با این حرفش ناخودآگاه ترس عجیبی به دلم افتاد و بعد هم بلندم کردن و دوباره چشم هامو بستن و این بار دستبند رو بصورت مورب بستن که دادم در اومد و با جمله زیبای خفه شو پذیرایی شدم ... یکی از دستهامو از طرف سینه به عقب آورده بودن و دست دیگم رو از پشت به اون چفت کردن و با همون وضع راهپیمایی دوباره شروع شد ! مدام پایین می رفتیم یا بالا و در آخر روی زمینی ایستادیم که خیس بود و لزج ! سعی کردم روی پنجه پام بایستم که کسی با تمام قدرت ضربه ای روی پام زد و گفت صاف وایسا ! از درد داد کشیدم و گفتم چرا می زنی بی انصاف که ضربه بعدی توی شکمم خورد و تا شدم ... یکی از اونها گفت ولش کن داره می ره مهمونی اینجا به اندازه کافی پذیرایی می شه ! در با صدای خشکی باز شد و هلم دادن تو ! یکی اومد دم در و گفت موردش چیه ؟
یکی از اوننها چیزی بهش داد و بعد هم رفتن و در بسته شد . همون طور سرپا ایستاده بودم و از سرما و درد می لرزیدم ... بعد از نیم ساعتی کسی اومد به طرفم و دستبند رو باز کرد و منو روی صندلی نشوند و چشم بند رو باز کرد . زنی چاق با قدی تقریبا دو متر جلوم بود با مانتوی طوسی و چرک مرده و صورتی مهیب و چندش آور که ترس رو تو دل آدم می ریخت ... صندلی چرخ داری رو پیش کشید و روبروم نشست و گفت :
فکر نکن اومدی مهمونی خالت ! اگه می خواهی سالم بری ور دل ننه بابات هر چی ازت می پرسم درست جواب میدی وگرنه کاری میکم که خودت التماس کنی منو بکش و خلاصم کن .... نمی دونم و نیستم و نمی شناسم و خلاصه این چیزا حالیم چی ؟ نمیشه ! هر سوال باید جواب داشته باشه ! ..... با بغض گفتم : من آخه چیکار کردم که منو نصفه شب از تختم بیرون می کشین کتکم می زنین و بزور میار ....... که سیلی محکمی تو صورتم فرود اومد و از روی صندلی کنده شدم و با سر خوردم زمین ! برای چند دقیقه گیج بودم و زمان و مکان رو گم کرده بودم که اومد طرفم و بلندم کرد و دوباره نشوندم روی صندلی و بدون حرفی پرسید :
اسمت :
- شیوا .....
جرم ؟
- نمی دونم ......
دوباره سیلی محکمی خوردم و ولو شدم روی زمین... طعم شور خون رو توی دهنم حس می کردم و جریان خونی که از سرم بروی گونه ام می اومد پایین .. سرم گیج می رفت از ضربات و همونطور که رو زمین افتاده بودم اومد طرفم و دوباره پرسید جرمت چیه ؟
با گریه گفتم : نمی دونم به خدا نمی دونم چرا اینجام شما باید بدونین جرمم چیه که ....
بلند شد و با لگد زد توی شکم و پهلوهام ....پاهاشو با دست گرفتم و گفتم نزن که با باتوم زد تو کمرم و نشست روی کمرم و دوباره پرسید جرمت چیه ؟ از سنگینی بدن اون نفسم بند اومده بود و هیچی نمی تونستم بگم و از درد بیهوش شدم.
وقتی به هوش اومدم خودمو تو اطاق تاریکی دیدم که فوق العاده سرد بود اطاقی که وقتی رو زمین می شستم نمی تونستم حتی پاهامو دراز کنم از سرما خودمو جمع کردم و یاد مادر و پدرم افتادم ... چهره وحشتزده مامان و صورت سرخ شده از خشم بابا و حرفهایی که بهش زده بودن و خود خوریش جلوی چشمم بود . اصلا چرا اینجا بودم ؟ به چه جرمی ؟ مگه چکار کرده بودم ؟ تو همین فکرا بودم که در باز شد و زنی در لباس سبز یشمی اومد داخل و توی یک لیوان پلاستیکی کثیف چای بهم داد و یک تکه نان ! بهش با التماس گفتم خیلی سردمه .... دستی به سرم کشید و گفت درست می شه و رفت ...
چای مزه آبجوش میداد و نان هم مثل سنگ بود و بیات ! اما با ولع هر دو رو خوردم و دوباره به دیوار تکیه دادم و شروع کردم به فکر کردن به سرنوشتم و حوادثی که برام اتفاق افتاده بود ... همه جای بدنم درد می کرد مخصوصا سرم دست به سرم کشیدم و رد خشک شده خون رو لمس کردم . نمی دونستم روزه یا شب . حالت بدی داشتم انگار از دنیا بریده شده بودم ... تمام چیزهایی که داشتم یک شلوار جین بود با یک بلوز نازک آستین کوتاه و یک مانتو و روسری ! حتی کفش هم نداشتم ... نمی دونم چرا دلم برای خودم سوخت به تنهایی خودم به دردهایی که کشیدم و ... دل شوره عجیبی داشتم و یهو بغضم ترکید ...

دوباره اومدن سراغم این بار دو تا مرد بودن تو لباس شخصی و بعد از بستن چشمها و دستبند زدن پیاده روی شروع شد ! اینکه میگم پیاده روی برای اینه که هر بار اقلا بین نیم ساعت تا 45 دقیقه منو راه می بردن و بالا و پایین می چرخیدیم تا می رسیدیم به جایی که می خواستن اون هم درست وقتی که از پا می افتادم ... این بار وارد اطاق دیگه ای شدیم که مثل یک سلاخ خونه بود ... یک گوشه حوضچه سیمانی بود که شیر آبی بالای اون قرار داشت آبش شره میکرد و در جای دیگه تخت و صندلی و میز تحریر و فایل اسناد . وارد که شدیم با خشونت دستهامو باز کردن و چشم بند رو برداشتن و به صندلی بستن دیگه حجاب و روسری معنا نداشت . مرد قوی هیکل و ریشویی اومد جلو و بی مقدمه گفت :
این مقاله ها رو برای چه حزبی می نویسی؟ پشتی هات کیان ؟ اسمها رو بگو .... با کیا در ارتباطی و ..... مدام سوال می کرد ....
تازه فهمیدم که برای چی منو گرفتن ! دادگاه مطبوعات - تهدیدات شبانه روزی و اخطارهایی که سرت رو به باد میدی و .... برای این روز بود اونهم برای دقاع از حق زنها و نوشتن حقایق جامعه کثافت گرفته !
کمی دلم قرص شد و گفتم من هیچ جرمی مرتکب نشدم برای همه نوشته ها و مقالاتم مجوز قانونی دارم ... حرفمو برید و گفت کو ؟
گفتم : وقتی که اومدین سراغم تمام کپی ها رو پاره کردین .. خندید و گفت پس هیچی نداری ! حالا حرف بزن ...
- نمی دونم , چی بگم ؟!! من با کسی در ارتباط نیستم ....
پس حرف نمی زنی ؟
- گفتم که هیچی نمی دونم !
اشاره کرد به اون دو مرد و اونها هم اومدن جلو و بازم کردن و شروع کردن مانتوم رو در آوردن .... اعتراض کردم که : چیکار می کنین .. اما جوابی ندادن ... دوباره پرسید مطمئنی نمی خوای حرف بزنی ؟ با فریاد گفتم من هیچی نمی دونم حتی نمی دونم چرا اینجام ....
اون دو مرد شروع کردن لباسهامو در آوردن ... باهاشون در گیر شدم و شروع به جیغ کشیدن و کمک خواستن کردم و خواستم در برم که بزور گرفتنم و اول حسابی کتکم زدن و بعد که از تقلا افتادم لباسهامو کندن و کشون کشون بردن بطرف حوضچه و انداختنم توی آب یخ .. نمی دونم چطور بگم که توی هوای سرد وقتی بدن شما گرمه یهو یک سطل آب یخ بریزن روی بدن گرمتون چه حالی می شین ؟
مدام جیغ می زدم و می خواستم بیام بیرون اما اونها سرم رو فرو می کردن توی آب و نگه می داشتن چند بار که نفسم بند اومد و دهنم باز شد و آب خوردم کشیدنم بیرون با مشت می کوبین تو کمرم و آبها رو که پس می آوردم دوباره شروع می شد ... آخریا دیگه حتی حس داد کشیدن هم نداشتم و دیگه مرگ رو به چشم خودم می دیدم ... که ولم کردن و از اون تو کشیدنم بیرون ..و پرتم کردن کف زمین .
دوباره مرد اومد و گفت : با کی در ارتباطی؟ نفس نفس زنان و بریده بریده گفتم هیچ کس ... و این بار خودش تسمه ای برداشت و شروع کرد به زدنم ... برخورد تسمه به بدن خیس و یخ زدم تا مغز استخوان رو هم می سوزوند و مدام فریاد می زدم اما اونها فقط می خندیدن و بعد دوباره انداختنم نوی حوضچه .. تمام تنم یکدفعه آتیش گرفت و با همه زورم سعی کردم بیام بیرون اما گرفتنم و دوباره فرو کردنم تو آب ... و دوباره شروع شد آب رو می دیدم که قرمز شده از خون و همین بیشتر باعث وحشتم می شد .... دوباره کشیدنم بیرون و انداختنم زمین ..
دوباره اون مرد اومد و پرسید حرف نمی زنی ؟ با دهن باز و نگاه بی حالت فقط نگاهش کردم .... حتی نا نداشتم حرف بزنم و دهنم فقط باز و بسته می شد بی اینکه صدایی ازش در بیاد .... باز به اون دوتا اشاره کرد و این بار روی تخت خوابوندنم . اومد کنارم و گفت :اگه حرف نزنی می دمت دست سربازا بهت تجاوز کنن .... باز هم فقط سکوت ... دیگه هیچ نیرویی نداشتم تنم بی حس بود و کرخت شده بودم ... یکی از اون دو نفر اومد کنار تخت و نیم تنم رو کشید به سمت خودش و آخرین تکه لباسم رو در آورد و در کمال بی شرمی ...... با همون حالت بی صدا اشک می ریختم و با زبون بی زبونی فریاد می زدم .. فریادی بی صدا ..

جلسه بازجویی بعدی شروع شد این بار تو رگم مایعی تزریق کردن و رفتن ... کم کم حس کردم مغز و کمر و پاهام داره می سوزه و بعد هم درد شدیدی تمام وجودم رو گرفت و اینقدر هوار زدم تا از هوش رفتم ..... از سردی آب بهوش اومدم و دیدم سرم رو دارن توی آب فرو می کنن هر بار اقلا سه دقیقه طول می کشید .... حتی فرصت نمی دادن که نفس بگیرم ... دوباره بازجویی شروع شد و فحش و کتک .... جلسه بعدی زن دیگه ای رو آورده بودن و جلوی من شروع کردن به کتک زدن اون . بعد هم بهش تجاوز کردن و هر بار که سرم رو پایین می گرفتم با ضربات باتوم ازم استقبال می کردن و مجبور بودم به اون صحنه ها نگاه کنم و اون زن هم مدام به چشمهای من نگاه می کرد و از شرم اشک می ریخت و من هم بی صدا گریه می کردم ... و بعد از اون نوبت من بود که شکنجه بشم و اون بیننده باشه ....
وقتی روز آخر اومدن و بهم گفتن بازجویی تموم شده تازه فهمیدم مدت 11 روز اونجا بودم .... روز آخر ذیگه صدام در نمی اومد و همه تنم کبود بود حتی درد هم حس نمی کردم مثل یک حیوان اهلی و راه هر چی می گفتن عمل می کردم و اعتراضی نمی کردم تنها لطفی که بهم کردن دم آخر این بود که یک جفت دمپایی پاره بهم دادن که مدام از پام در می اومد و آخرم درشون آوردم ..

از آگاهی مستقیم رفتیم دادگستری و در اونجا پنج روز بازداشت بودم و بهم کمی رسیدن و بردنم بهداری و زخمهامو پانسمان کردن و یکسری معاینات فرمالیته و دروغین برای پزشکی قانونی که هیچ شکنجه ای در کار نبوده و تست بکارت و ... که اگه حرفی میزدی با تهدید بازگشت به .... بهت می فهموندن که خفه بشی ! روز آخر رفتیم پیش بازپرس و همه مطالب پرونده رو خوند و به اصطلاح تفهیم جرم کرد . ازم امضا گرفت صورتجلسه رو بعد هم با دو تا مامور فرستاد دادگاه . اونجا هم بعد از یک محاکمه ساختگی ده دقیقه ای و بدون حضور وکیل محکوم به 6 ماه حبس شدم . به همین راحتی !
زندان اوین :
محدوده اوین در نزدیک اتوبان پارک وی قرار داره که 32 سال قبل ساخته شده . بخش زندانها دو قسمته . یکی عمومی ها و یکی انفرادی ها که اکثرا سیاسی ها رو توی اونها می گذارن . سلولهای 120 در 120 که گاه 6 نفر رو توی اون قرار میدن و کلا شامل 80 سلول افرادی و 40 سلول عمومی هست! زمان شاه سلولها بزرگتر بود اما بعد از انقلاب بعلت حجم عظیم زندانیها زندانهای عمومی و انفرادی رو با تیغه از وسط نصف کردن و کوچکتر شده ! درها مجهز به قفل های برقی مرکزی هست و شدیدا مراقبت می شه بالای هر دری 2 دوربین قرار داره که ورود و خروج رو کنترل می کنه ! بخش نسوان از بخش مردها جدا هست و هیچ نوع ارتباطی با هم ندارند .
در ابتدای ورود بازرسی بدنی می کنن و بعد هم لباس میدن . لباس زندان شامل جوراب ضخیم و دم پایی و شلوار و بلوز و یا همون مانتوی زندان بود که هیچ شباهتی به مانتو نداشت و در واقع مثل لباس خواب مردانه بود . لباس زیر هم تو کار نبود و اگه داشتی از قبل همون رو برمی داشتی وگرنه هیچی ! کرست ها رو هم می گرفتن که یکوقت با فنر و کش اون رگ زنی نکنیم یا خودمونو دار بزنیم . به هر نفر یک قالب صابون رختشویی داده می شد که هم برای حمام بود هم رخت شستن ! کلا وضع ما سیاسی های انفرادی از بقیه زندانی ها بدتر بود چون اونها آزادتر بودن و خیلی امکانات داشتن بینشون پول رد و بدل می شد و همین پول خریدار خیلی چیزها بود . هواخوری داشتن بهداشت داشتن میوه و سبزی و خلاصه خیلی چیزهایی که ما حسرت اونها رو داشتیم .
آفتاب وجود نداشت و فقط مهتابی بود اونم در سالونها و ورودی ها و خروجی ها که یک در میون هم سوخته بود . کسانی که تازه وارد هستند رو داخل سلول های انفرادی قرار میدن که کاملا تاریک و در زیر زمین قرار داره این سول ها خیلی مرطوبند و بعضی جاها خزه رشد کرده یا کف اونجا لجن گرفته از رطوبت و بوی نامطبوعی دارند . وضع بهداشتی فاجعه آمیز بود و زنهای معتاد یا حامله ای هم گاهی بودند که سلول رو به کثافت می کشیدن . البته مقصر اون بیچاره ها نبودن .... دستشویی ها فوق العاده کثیف و متعفن هستند به حدی که گاه سر ریز می شن و غیر قابل استفاده جوری که از رفتن منصرف می شدیم برای هر بخش که شامل 90 زندانی می شه تنها یک دستشویی هست و در طول شبانه روز فقط یکبار می تونیم ازش استفاده کنیم . خیلی ها گوشه ای از سلول رو برای این کار اختصاص دادن چون درها فقط یکبار در قسمت انفرادی باز می شه اونهم برای دستشویی رفتن . وقتی وارد شدم تصورم از زندان چیزهایی بود که توی فیلم ها دیده بودم اما اینجا از بازداشت گاه و آگاهی هم بدتر بود ... تو سلول ما 3 نفر بودن و چهره همدیگه رو نمی تونستیم ببیینم درست . کسی حال حرف زدن نداشت و بوی ادرار تندی فضا رو پر کرده بود . موقع نشستن نیمی از تنم توی بغل زن کناریم افتاد و پاهام هم روی پاهای اون یکی یک از اونا گفت خوب استراحت کن تا شلوغ نشده .... منظورش رو نفهمیدم و خنده بی روحی بهش تحویل دادم و از خستگی و درد خوابم برد ..
با صدای در بیدار شدم و 2 تا زن دیگه رو هل دادن تو و اونها هم افتادن روی ما ! درد شدیدی از تماس پاهاشون با بدن زخمیم حس کردم و بی اختیار جیغ کشیدم و بلند شدم .. مجبوری همه سرپا شدیم تا در بسته بشه ! تازه معنی حرفشو فهمیدم .... اون روز تا فردا صبح به نوبت می شستیم زمین و می خوابیدیم و بعد بیدارمون می کردن و نفر بعدی .. بدترین شب عمرم بود ... صبح شده بود که درو باز کردن و به هر کدوم یک لیوان چایی یا بهتره بگم آبزیپو دادن ... وضع غذا وحشتناک بود . چون غذای ما رو با غذای سرباز ها می دادن , همیشه بهترین ها رو افسرها بر می داشتن بعد می رسید به زندانبانها و ته مونده اونها نصیب زندانی ها می شد ! ما زنها مثلا کمی بهمون می رسیدن و گاه گاهی یک حبه قند یا یک تکه گوشت تو غذا بود که البته چربی بود تا گوشت .. وضع غذا اصلا مشخص نمی کرد . موقع شام به هر کسی کاسه های مسی کج و کوله ای می دادن که اکثرا کته خشک و بی نمکی بود که با تکه های سبز و به چسبیده ای مخلوط بود ! اسمشو پرسیدم : گفتند پهن پلو !! مثلا پلو با کوکو سبزی ! بعضی اوقات سهم هر دونفر رو تو یک کاسه می دادن و از نصف هم کمتر بود . غذا از پادگانها می اومد و اکثرا هم ماسیده و سرد بود و خیلی که گرم بود در حد ولرم و باز هم ماسیده ! هر زمان که جیره کم می شد می فهمیدیم عده ای جدید رو آوردن تو . عدس پلو شامل برنج شلی بود که تک و توک توش عدس و بیشتر سنگ ریزه بود بهش می گفتن ساچمه پلو ! هر 24 ساعت یکبار جیره نان بود اونهم جایی نداشتیم بگذاریم... بربری های بیات و لاستیکی که اگه جا بود و رو زمین می گذاشتیم دورش پر از مورچه می شد . قاشق نداشتیم و غذا چه آش بود چه پلو با دست می خوردیم . یا باید سر می کشیدیم یا نون می زدیم توش می خوردیم . برای چای به هر کسی یک لیوان پلاستیکی داده بودن که در طول 24 ساعت یکبار با سطل میاوردن و این آبزیپو رو می دادن به خورد ما . تنها لحظه خوب همون خوردن غذا بود دخترهایی که ضعیف بودن یا زنهای باردار رو ما از جیره خودمون می زدیم و بهشون می دادیم .. ساعتهای غذا اصلا ثابت نبود بعضی وقتها ساعت 10 صبحانه می دادن و یکساعت بعد ناهار و یا صبحانه و ناهار رو ساعت 4 با هم می دادن و شام نمی دادن .... یا وقتی کسی نمی تونست خودشو کنترل کنه اونقدر با ته لیوان به در می زدیم تا درو باز کنن و بریم دستشویی . اما وقتی هم لج می کردن یک گوشه سلول که موزاییک نداشت باید کارمونو می کردیم و بوی تند ادرار هم پر می شد توی سلول اما هیچ کس اعتراضی نمی کرد .... هفته ای یکبار حمام می کردیم اون هم با چه وضعی !! هر بیست نفر توی حمام و فقط اونقدر وقت بود که لباسهاتو در بیاری و به تن و سرت صابون رختشویی بمالی و آب کشی کنی و بیایی بیرون و خیس خیس لباسهای چرکت رو بپوشی ... هر دو هفته هم یکساعت وقت بود برای شستن لباسها !
سه هفته بعد بود که تازه به خانوادم اطلاع دادن من اوین هستم !! توی این مدت حال اونها از دلشوره و ترس اسف انگیز بود !! وقتی اولین بار به ملاقاتم اومدن مامان و بابا انگار صد سال پیر شده بودن ....لاغر و تکیده .... روی صندلی نستم پشت دیوار شیشه ای گوشی رو برداشتم و فقط اشک ریختم .... به جای حرف فقط گریه کردیم و بعد از 5 دقیقه هم منو بزور از اونها جدا کردن ! دو هفته بعد بود که درو باز کردن و اسمم رو خوندن و بعد هم بردنم بیرون ... فکر کردم باز هم می خوان شکنجم کنن . اما تو دفتر زندان حکم آزادیم رو بهم ابلاغ کردن . موقع برگشت تنها چیزی که بهم گفتن این بود که شما اشتباهی دستگیر شدین !! بعدها فهمیدم کسی یا کسانی گزارش اشتباه داده بود و می خواستن منو حسابی گوش مالی بدن و موفق هم شده بودن چون مدت یکسال انواع ناراحتی های عصبی رو پیدا کرده بودم شبها کابوس می دیدم و نمی تونستم بخوابم هنوز هم بعد از 4 سال نگاههای اون زن معصوم رو که جلوی چشم من بهش تجاوز می کردن رو یادمه ... چطور می شه فراموش کرد ؟؟؟
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Thursday, February 27, 2003

شب فحش : Raining Damn !!

امشب آمپر فحش خونم اومده پایین ! میخوام یکم بد و بیراه بشنوم ! چه کنیم دیگه آدمیزاده و هزار هوس و آرزو ! مخ که نباشد , شیوا در عذاب است . تکبیر ....
امشب میخوام بترکونم و هم به مردها هم به زنها بد و بیراه بگم حرف هم نباشه ! هر چی من میگم !

آقا این دختر جماعت هر جا می شینه آه و ناله می کنه و کاسه چه کنم دست می گیره و ادای ننه مرده ها رو در میاره و میگه که بر پدر هر چی مرد لعنت و یا میگن که مردها حق زنها رو خوردن ! اما این جماعت گرام یکم نسبت به مردها بی انصاف تشریف دارن . مثال می خوایین ؟ الان عرض می کنم :

- آقا این کشتی تایتانیک که غرق شد اول از همه گرفتن زن و بچه ها رو سوا کردن و ریختن تو قایق های نجات و بعد مردها موندن رو عرشه و همراه کشتی آروم آروم رفتن زیر آب و قلپ قلپ آب خوردن و بعد هم میّت شدن !
- هر جا که حرف مرگ و تف و لعنت و نفرین می شه این زنها از جون مردها مایه می گذارن و اونها رو کفن می کنن ! مثلا می گن به مرگ شوهرم اینطوری نیست ! یا مثلا توی درگیری های خانوادگی ! اول فلان مردها رو با عاملی بنام غیرت بلند میکنن و هلشون میدن جلو به عنوان پیش مرگ و دورادور ذوق مرگ میشن .
- همه مردها رو به بی احساسی متهم می کنن ! بابا چند هزار تا مرد رو دیدین که اولین باری که می خواد دل یک زن رو بدست بیاره چقدر باید جلز و ولز کنه و فیلم بازی کنه و خودشو شکل انتر و منتر و عجوزه در بیاره تا چی بشه و خانم براش چسی بیاد و منتی سرش بگذاره و تبسمی تحویلش بده و دیگه بخواد خفه کنه خودشو افتخار بده زیارتش کنه !
- یا مثلا هر جا که صحبت می شه همه میگن خانم ها مقدم تر هستن " جاهای خوب " البته ! اما کافیه که مثلا یک جایی ناجور باشه یا توش خطری چیزی باشه ! این جور جاها زنها برای مرد محترم فرش قرمز پهن می کنن و ایشون مقدم می شن ! به عنوان نمونه برای کشتن همین حشره مخوف یعنی " سوسک " مرد بدبخت باید همیشه پیش قدم بشه !
- یا مثلا نمی دونم این مردها چه هیزم تری به زنها فروختن که هر زمان صحبت از کمالات و جمالات و محسنات و وجنات و کلا خصلتهای خوب دنیا می شه همه و همه مال زنهاست اما کافیه که صحبت از بدیها و زشتیها و خبائث و پلیدیها و خلاصه هر چیز مشمئز کنند و تهوع انگیز و مستهجنی بشه ! همه و همه بر می گرده و نسبت داده می شه به مردها ! هر چی قیافه خوب و تیپ و ظاهر قشنگه مال زنهاست اما هر چی قیافه بد ترکیب و زشت و مهیب و نخراشیده و زمخته مال مردای بیچاره ست ! هر چی قیافه ترکه ای و ظریف و قیتونیه ماله زنهاست اما هر چی چیزه کلفت و قلمبه و بد ترکیب و قور شده و کج و موُج و قراضه و نفله هست مال مردهاست !
- حالا برین تو مسائل بی ناموسی ! آقا هر جا حرف مسائل سکسی و بی ناموسی می شه همه میگن مردها هستن که فکر و ذکرشون سکس هست و 99/99% حجم مغز یک مرد رو سکس اشغال کرده ! در طول شبانه روز تنها چیزی که مرد رو سرپا نگه می داره فکر کردن درباره نوع رابطه اش با یک زنه و .. اصلا مرد به سکس زنده ست و این جور مسائل ! اما این در صورتیه که همه می دونن میزان تحریک پذیری و احساس جنسی زنها چندین برابر بیشتر از مردهاست و نمی دونم چرا اسم مردها بد در رفته و مرد بدبخت رو بهش وصله های بی ناموسی چسبوندن !

چیه ؟ حال کردین از زنها بد گفتم ؟!! شما مردها که سابقتون نور بالا می زنه خیر سرتون ! الان پته همتونو می ریزم رو آب شماها از همه بدترین :

- آقا دیدین این مردها هر جا صحبت خدا و الهیات می شه سعی میکنن خودشون رو فرشته و مردان خدا و پیغمبر و امام زمان و حجت الاسلام و امام زاده و از این جور چیزها جا بزنن ؟ اما مدام سر و گوششون می جنبه و دنبال سوراخ سنبه میگردن که این موجودات ماده رو دید بزنن یا انگولک کنن ! مثلا همین همسایه ما ! این پیرمرده فقط بلدن از ساعت 9 شب به بعد منازل اطراف رو رصد کنن و همیشه هم زرتی میاد سراغ خونه ما و مخصوصا اطاق من و کلی خوش به حالشون می شه و احساس شباب می کنن .
- این مردها مدام افتخار می کنن و چُسی میان که فقط اونها هستن که کار می کنن و زنها که صبح تا شب تو خونه جون می کنن اصلا کار مهمی انجام نمیدن همینجوری عین پاره آجر افتادن یک گوشه چهار طاق , عشق دنیا رو می کنن ! اما یک روز که ازشون می خواهی که تو کارهای خونه کمکت کنن سریال روزی در بیمارستان شروع می شه :
بابا من کمرم " دیکس " داره ! من پروستاتم اندازه هندونه شده ! من دارم فارغ میشم من فتق دارم و آی هزارتا آیه نازل می کنن و بعد که دست از سرشون بر میداری میرن زیر پتو . غش غش به فلانت میخندن ! یا مثلا دیگه زیادی بهشون فشار میاری و از روی تخم مرغهاشون بلندشون می کنی و افتخار میدن که بهت کمک کنن : سلانه سلانه و فس فس شروع می کنن به کار کردن و مثل سوهان روحت رو می سابن جوری که خودت التماس کنی که برو روی همون تخم مرغهات بشین و لازم نکرده کار کنی !
- یا مثلا دیدین این مردها هر جا می شینن دم از قدرت و زور بازو و این جور چیزها میزنن ! حالا کافیه بگی بیا سر فرش رو بگیر صاف کن یا مثلا مبل ها رو بردار زیرشو جارو کنم ! رماتیسم ماهیچه می گیرن !! قطع نخاع میشن ! فتقشون می ترکه ! بواسیر میگیرن ! کل مفاصل بدنشون آرتروز می گیره ! یا کافیه که یک باد بهشون بخوره و یک قطره آب از دماغشون بچیکه زمین ! انگار که ایدز گرفته باشن و واپسین لحظات عمرشون رو می گذرونن و رو به قبله خوابوندنشون , چنان فیلمی برات بازی می کنن تا مدام نازشون رو بکشی و قربون صدقشون بری انگار نه انگار که یک زمان ادعای هرکولی می کردن !
- یا حتی همین رانندگی ! آقا این مردها فکر می کنن که توی رانندگی آخرش هستن و توی مسابقات فرمول یک مدال افتخار دارن و چنان ادعاشون می شه که بیا و ببین ! اما اندازه یک گاریچی هم هیچی بارشون نیست ! عین این راننده های نیسان می مونن که از ده بلند میشن میان با یه بار گوسفند تهران ! همین حس گرفتنشون توی رانندگی و ژست های جوادیشون منو کشته :
صندلی رو میدن عقب و یک دسته فرمون لودر هم می زنن رو فرمون , داشبورد و کنسول جلوی ماشین رو با پارافین برق می اندازن و به آینه ماشین و شیشه عقب و جلو هم چند تا جک و جونور آویزون میکنن و سر دنده رو هم کوتاه می کنن و یه بوق شیپوری هم فقط برای زهره ترک کردن دخترها نصب می کنن و بعد هم عینک آفتابی گربه ای و دستکش های چرمی دستشون می کنن و دیگه فکر می کنن نشستن پشت شاتل و نقش فلاش گوردون رو دارن بازی می کنن !حالا کافیه که چشمشون بیفته به یک زن که داره مثل آدمیزاد رانندگی می کنه ! اینقدر مچلش می کنن و تیکه و متلک و آب شم برات و فدای دست فرمونت و بپا نری تو جوب و رانندگی رو عشقست و جووووون و تیریپشو عشقست و ... که یارو باهاشون کورس بگذاره و بعد هم تا یارو رو توی جوب نندازن یا چپش نکنن بی خیال نمی شن ! یا همین سیگارت کثافت ! نمیدونم چه لذتی میبرن از اینکه سیگارت بندازن تو ماشینت ! آدم تو شهرک که رانندگی میکنه جرات نداره شیشه ماشین رو باز کنه ! کافیه شیشه پایین باشه یهو می بینی ترکیدی !
- مردها همه جا ادعاشون می شه که خیلی می تونن خودشون رو حفظ کنن اما کافیه که توی عروسی یا جشن و مناسبتی پای مشروب بیاد وسط ! اینقدر می خورن می خورن که کسی جرات نداره کنارشون سیگار روشن کنه که یه وقت آتیش نگیرن . هُرم نفسشون بخار الکل میده بیرون ! همین پسر خاله ما یکبار تو عمرش رفته بود عروسی از چهارشنبه تا جمعه شب اینقدر خورده بود که تا یکهفته مست بود و تنش عرق که میکرد جای آب , الکل تراووش میکرد ! یا مثلا کافیه دوره مردونه بگیرن این مردها ! بعد از 3 - 4 ساعت که میان خونه میبینی لپ هاشون گل انداخته و بشکن زنون قربون صدقت میرن و میفهمی که به جای حرف زدن درباره امور مهم رفتن عرق خوری !
- حالا برو تو نخ رقصیدن مردها ! واه واه ! آخه کی گفته مرد باید برقصه ؟ با اون اشوه های خرکی و اداهای مسخره ؟ هیچی بارشون نیست الکی افه میان با اون شکمهای قلمبه و خیکشون که تو آفسایده ! از اون بدتر این مردهای چاق و خپل که میان وسط و شروع می کنن به قر و قمیش های رو حوضی ... همین خردادیان پدر سگ دلقک ملیجک انتر ! آدم مور مورش می شه وقتی این مرد زن نمای فاطی مذکر رو می بینه با اون دخترای اجنه ای که دور خودش جمع کرده .. اداها و کارهاش عین جمیله می مونه و قیافه اش مثل عزرائیل , آدم قندیل می زنه ! اه اه اه . آخه مرد که تمام بدنش یوقور و زمخت و قوره بیاد و ادای رقاصه رو در بیاره اونم با ناز و کرشمه چی می شه ؟!
- تو تعداد تصادفات ! همه ادعاشون می شه هر کی بد رانندگی می کنه زن تشریف داره و هر چی تصادفه مال زنهاست ! اما خودشون رو نمی بینن که ماشین عروسک و دسته گلت رو میدی دستشون فقط یکساعت , نه بیشتر ! بعد از یکساعت میان و فرمون یا سر دنده ماشین رو تحویلت میدن ! تنها اجزای سالم باقی مونده ماشین رو ! این ادعای فرمول یکیشون منو کشته !
- یا تو خورد و خوراک و مسائل شکمی همه زنها رو دله و شکمو می دونن ! اما کافیه که مثلا غذات شور بشه یا بی نمک ! قابلمه غذا رو روی کلت خالی می کنن و با ماهیتابه تالاپ می کوبن تو ملاجت و داد و هوار می کنن یا بعضی ها هم که هر آشغالی بگذاری جلوشون می خورن و براشون مهم نیست که بهشون تاپاله بدی یا غذا فقط اون کارد خورده پر بشه همین کافیه , عمله خفه کن ! تازه از اینم بدتر , به الاغ و گاو و گوساله که کاه و یونجه میدی یه دُم برات میان و اون درازی رو به افتخارت تکون میدن که آره .... دمت گرم , چاکریم ! اما این مردها ته غذا رو که در میارن هیچ بعد هم برای خالی نبودن عریضه یک آروق چلوکبابی با عطر پیاز برات اجرا میکنن یعنی تشکرات ! ادب از که آموختی ؟ از گاو و گوسفند .
- واه واه سلیقه ! این مردها توی نظر دادن و سلیقه فکر می کنن آخرشن و تو پاریس دوره دکوراسیون و فشیون رو دیدن و انگار طراح مُد کریستین دیور هستن ! مثلا می خواهی یه لباس بخری برای خودت و از اونها نظر می خواهی ! چه تو لباس کولی ها رو انتخاب کنی چه لباس شب آخرین مد روز رو , براشون مهم نیست و میگن حرف نداره ! اما موقع انتخاب لباس خودشون که می رسه میشن کارشناس فشیون ! حتی شورت هاشونم باید از تمام جهات جلوی آینه برانداز کنن با اون آلات و ادوات مهیب و بدترکیبشون !
- یا مثلا کافیه تو ماشین کنار یک مرد بشینی ! آقا تا تو رو دق مرگت نکنه و جفت دست و پاها و ملاجت رو نشکونه و نفرستت بیمارستان بی خیال نمی شه ! کافیه که ماشین مدل بالا داشته باشه تو اتوبان هم باشه . برای اینکه برات چُسی بیاد و نشون بده که آره ما اینیم ! شروع می کنه با یه مشت جواد کورس گذاشتن و بعد هم ماشین رو چپ می کنه و صاف میری پزشکی قانونی و مرده شور خونه !
- بازم هست کجا ؟ کافیه تو تاکسی صندلی جلو سوار بشی ! هر چی پسر و مرد و عمله جواد هست می پره صندلی جلو پهلوت می شینه حالا صندلی عقب خالیه ها ! همون موقع هم باهات پسر خاله می شن و دستشونو می اندازن دور شونت انگار که معشوقه صد سالشون هستی و هی می چلوننت ! بعد هم که اعتراض می کنی یه نگاه اُمُل اندر سفیه بهت می کنن که یعنی خیلی دلت هم بخواد و بعد هم که پیاده میشی شروع می کنن با راننده درباره خراب بودن زنها صحبت کردن و کلی بی ناموسی .... ! حالا وای به حالت که صندلی عقب نشسته باشی ! همچین بهت می چسبن و لم میدن انگار که رو مبل چرمی ایتالیایی نشستن کنار شومینه و ولو می شن تو بغلت و فکر می کنن تو رختخواب و پهلوی خانم عزیزشون هستن ! تو اتوبوس که باشی دیگه واویلا مخصوصا که جا هم نباشه و اون ردیف جلو ایستاده باشی و پشتت به قسمت مردها باشه ! هر مردی که سوار می شه میاد و یه حالی بهت میده .. انگار که اومدن امامزاده و دارن تبرک و شفا می گیرن ! یک انگولکی بهت می کنن انگار که تبرکه و به زریح دست می کشن و می خوان فیض ببرن از باسنت " فیضیه " ! خوبه اتوبوس ها رو جدا کردن وگرنه باید یه زایشگاه هم باز می شد تو اتوبوس نه ببخشید خانه عفاف !
- حالا بازم اینا به کنار ! من نمی دونم چرا مردها عشق می کنن که زور بازوشون و به رُخ زنها بکشن ؟ مثلا می خوایی با یک مرد دست بدی ! تا دستت رو له نکنه و صدای خرچ خرچ استخون هات رو نشنوه و خورد و خاکشیرش نکنه و آه و ناله و اشک تو رو در نیاره ول کن نیست ! تازه بازم بی خیال نمی شه و حتما باید بکوبی محکم تو ساق پاش تا بی خیال بشه ! یا این پیرمردهای مافنگی ! با اون اداهای عهد ویکتوریا دستت رو می گیرن و همچین می بوسن که انگار دارن سینه خانمشونو می بوسن !
- یا مثلا توی ظریف کاری ! آقا این مردها فکر می کنن خدای ظرافت هستن ! اما کافیه بگی بیا مثلا برام لاک بزن ! به جای ناخن هات تمام انگشت هات رو لاک می زنن دریغ از یک قطره لاک که به ناخنت بزنن ! یا مثلا داری موهات رو می بافی و صداشون می کنی بیان کمکت کنن ! کمک کردن همان و گره خودن تمام موهات به طرز فجیع همان ! یا مثلا میگی بیان برای سشوار بگیرن ! وای به روزی که حوصله نداشته باشن ! اول اینکه موهات رو می سوزونن ! یا چنان با بی حالی میگیرن که همه موهات وز می کنه و عین انیشتین می شی ! خدا هم نکنه که از آرایش کردن خوششون بیاد و گیر 3 یچ بدن من باید برات خط چشم بکشم ! توی چشمت خط چشم میکشن و مداد رو میکنن تو تخم چشمت و تا کورت نکنن ول کن نیستن !
- از اون بدتر ! مثلا می خواهی بچه رو حموم کنی و آقا رو صدا می کنی بیاد کمکت ! انگار به رختخواب صداش می کنی چون به جای کمک به حمام کردن بچه شروع می کنن به شستن خودت و ... !
- کافیه یه سوسک رد بشه از تو اطاق , این خود مردها هستن که اول از همه یک جیغ بنفش می کشن و می پرن بالای میز و صندلی و هی داد می زنن بکُشش ! بکُشش ! انگار که یه آخوند با خنجر اومده بالا سرشون !
- بحث خرید هاها ! هر وقت صحبت از میوه و سبزی می شه مردها چنان برات فلسفه بافی می کنن که یکی ندونه میگه اینا یا کشاورز بودن یا مهندس کشاورزی ! اما وای به روزی که بگی برن خرید کنن ! هر چی میوه گندیده و لهیده که یارو میوه فروشه ریخته دم در مغازه که آشغالانس ببره رو میرن بار می کنن میارن خونه ! یا مثلا میگی برو نیم کیلو سبزی خوردن بگیر ! میرن به جای نیم کیلو , 5 کیلو می خرن اونم چی ؟ همه پلاسیده و خراب و گندیده تازه به جای سبزی خوردن , سبزی قرمه میخرن ! و بعد هم تازه بهشون بر می خوره وقتی میدی دستشون یا میکوبی تو ملاجشون که ببر پس بده !
- همین زمستون ها که گاهی بارون میاد و توی چاله چوله ها پر از آب می شه ! کافیه یه زن کنار خیابون ایستاده باشه ! یارو شده 360 درجه هم انحراف کنه اما صاف باید بیاد از لاین سوم به لاین اول و با تمام سرعت از روی چاله آب جلوی تو رد بشه تا تمام لباسهات خیسه آب بشه و آقا کلی عشق کنه و ذوق مرگ بشه !
- نمی دونم اعصاب مردها روی گسل سان آندریاس قرار داره یا چی ! اما خوابیدن پیش مردها مساوی با خورد شدن فک و دماغت ! تو خواب انگار که رفتن تو نقش بروس لی ! شب خوابیدی یهو یک چیزی میخوره تو ملاجت و میبینی آقا خواب نما شدن ! حالا اون به کنار این خُرخُر کردنشون مطلب داره ! صدای تراکتور میدن یا اینم که خوبه بعضی ها که انگار که یه گله خرس حمله کردن تو اتاق خوابت ! حالا هی بالش رو بکش از زیر سرشون و تکونشون بده و خلاصه هر کاری که می کنی فایده نداره تازه صداشون بیشتر هم می شه ! تنها چاره اینه که همون جور که دهنشون بازه یک آفتابه آب بریزی تو حلقشون تا بیدار بشن یا خفه خون بگیرن !
- اما ادعا ! آقا تو , هر کاری جلوی مردها بخواهی انجام بدی مدعی می شن که خدای اون کار هستن ! اما خدا نکنه کارت رو بدی به اونها ! مثلا داری باطری می اندازی تو دوربینت که میان و میگن بده من کاره تو نیست ! بعد از 5 دقیقه یک مشت پیچ و مهره و دل و روده دوربین رو تحویلت میدن ! یا مثلا داری مداد چشم رو می تراشی که میان میگن بده من برات بتراشم ! خلاصه که مدادت رو می گیرن و هی می تراشن و نوکش رو می شکنن و در آخر فقط بهت تراشه مدادت رو میدن و بعد که اعتراض می کنی میگن مدادت خوب نبود ! آشغال خریدی ! یا رقیق کردن لاک ! مثلا می خواهی توش استون بریزی و نداری ! می گیرن به جاش توش نفت می ریزن ! این هوش مردها منو کشته ! نفله هوششونم !
- اما سینما ! کافیه که تنها رفته باشی سینما ! مثلا غرق دیدن صحنه های رمانتیک فیلم هستی که یهو حس می کنی دستی داره رو پات حرکت می کنه و به سوی منطقه ممنوعه پیشروی می کنه ! در این مواقع داشتن یک سوزن ته گرد چاره سازه !
- اما غذا پختن ! فکر کن یک روز مریضی و نمی تونی بلند بشی از جات و مرد تصمیم می گیره کمکت کنه ! میره و بعد از 10 ساعت یه غذا برات درست می کنه که به لعنت خدا هم نمی ارزه و بعد که میری آشپزخونه می بینی هر چی ظرف بوده رو کثیف کرده انگار که به یه محله نذری داده باشه ! این به کنار حتی بلد نیستن یه چایی دم کنن و توی سماور و کتری چایی درست میکنن !

فقط تنها کاری که مردها خوب توش وارد هستن و استعداد دارن یکیش خوردنه یکیش خوابیدن یکیش هم سکس ! به جز اینها به درد لای جرز می خورن ! آها یادم رفت دوز و کلک و کلاه برداری هم هست !

هاها دلم خنک شد حاله همتونو گرفتم !!!! سوسکین !! حالا بازم بهم گیر بدین ! مرد = سوسک !

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Wednesday, February 26, 2003

کلاشی ژنتیکی ایرانی جماعت :

اول بسمه الاه بگم منظورم فقط یک عده از ایرانی هاست ! باز گیر ندین که تو چرا همه رو با یک چوب میزنی ! همایون خان با توام !! چند سال قبل با دوستی صحبت میکردم به من میگفت : روزی رفته بودم بار و داشتم آبجو می خوردم موقع بیرون اومدن دختری جلوم رو گرفت و گفت : به من پول بده می خوام برم کوک بگیرم ! من هم 5 دلار از دستم بر میومد بهش دادم اما چون ذات ایرانی جماعت شیشه خورده داره و همه از دم کارآگاه گجت و ستوان کلمبو و جیمز باند تشریف دارن تعقیبش کردم دورادور تا ببینم واقعا مواد میخره یا نه ؟ و دیدم وارد خیابانی شد و به فروشنده مواد پول داد و مواد رو گرفت و رفت . یاد ایران خودمون افتادم که هر کی ازت تقاضای پول میکنه برای خواسته ای غیر متعارفه . مثلا چُلاقی رو گوشه خیابان میبینیم و از روی ترحم بهش ریالی پرداخت میکنیم اما در آخر شب همین آدم چلاق تبدیل میشه به یک دونده دو ماراتن ! افرادی رو میبینیم که در گوشه گوشه شهر جلوی ما رو میگیرن و به بهانه گم کردن کیف پول یا خرید دارو برای بیماران خیالی از ما طلب پول میکنند و بعد از دریافت پول به ریشمون هر هر می خندن . همین افراد هستند کهتخم شک رو در دل ما باز کردند !
اما افغانی جماعت :
من خودم شخصا برای همشون احترام خاصی قائلم چون مردم فهميده و چشم و دل پاکی هستند . گو اینکه در سالهای اخیر یعنی در 15- 20 سال گذشته خبر های تاسف انگیزی از این عده شنیدیم که به دختران و زنها تجاوز کردند و یا موجب قتل و جنایت شدند , اما اگه بخواهیم این آمار رو با آمار قاتلین وطنی مقایسه کنیم یک به 60 میلیون خواهد بود !! و نمی شه با این دلیل که فلانی عمل زشتی رو انجام داده از همه اونها انتقام بگیریم یا اونها رو تحقیر کنیم ! شاید بهتره بدونید که چند ماه قبل رئیس باند یاکوزاهای ژاپن که یک ایرانی بود بنام محمد رضا .... دستگیر شد ! پس تمام مردم ژاپن بخاطر جنایت های وحشتناکی که این فرد به همراه اعضای ژاپنی خودش انجام داده بیان و از ایرانی ها متنفر بشن ؟
خلاصه....
هر ماه یک پسر ریز نقش و جوان افغانی به نام گل احمد میاد منزل ما و از صبح تا غروب و همه جا رو تمیز میکنه . همسرش 18 سالشه و خودش هم 21 سال و یک دختر هم داره به اسم وجیهه ! چند روز پیش هم طبق معمول اومده بود و داشت کار میکرد که رسید به اتاق من . منم رو تخت دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خوندم و دیدم هی داره لفتش میده و دنبال یه بهانه میگرده که سر حرف رو باز کنه و روش نمیشه ! آخر بهش گفتم چیزی می خوای بگی گل احمد ؟ با کلی سرخ و سفید شدن برگشت گفت : می بخشیدا .... عرض داشتم ...
از رو تخت بلند شدم و گفتم خوب بگو . کشتی خودتو .. خجالت نداره که ! بگو ...
- راستش من دارم میرم کلاس کامپیوتر ... بعد به من گفتن اگه کامپیوتر نداشته باشی چیزی یاد نمی گیری منم رفتم دست دویوم خریدم اما حالا کار نمی کنه !
خوب ایرادش چیه عزیز ؟
- سی دی آهنگ میگذارم میخانه بعد که سی دی تصویر میگذارم وسطش ایستاده میشه !!
مدل کامپیوترت چیه ؟
- CTX
اون که مدل مانیتوره !! مدل دستگاهت چیه ؟
- خبر ندارم !
پس یکروز وقت کردی بردار بیار ببینم چشه !
امروز بهم زنگ زد و برداشت دستگاه رو آورد و منم بعد از باز کردن کیس دیدم واویلا ! یک دستگاه اسقاطی و درب و داغون رو به این بیچاره قالب کردن ! اونهم پنتیوم 133 به قیمت 400 هزار تومن ! گفتم از کجا خریدی؟ گفت از .... گفتم صبر کن من لباس بپوشم بریم ببینم این چه دستگاهیه دادن بهت !!
- یعنی بده ؟
افتضاحه !! بهت انداختن ! سرت کلاه گذاشتن !
- خانم ترا خدا دعوا نکنی !!
یعنی چی دعوا نکنم ؟ این دستگاه خرابه قیمتش هم80 تومن بیشتر نیست ... رفتم لباس پوشیدم و رفتیم پایین و کامپیوتر رو گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم .
نیم ساعت بعد توی مغازه اون کلاه بردار بودیم که یک پسر جغل فکلی بود ....
من دستگاه سالم دادم به این یارو !!
- اول اینکه این یارو نیست و درست صحبت کن و احترام خودتم نگه دار وگرنه منم بلدم هیکلت رو با فحش بشورم و آویزونت کنم تو آفتاب چروکهات باز بشه ! بعدم این دستگاه کلا خرابه و از اول هم همینطور بوده در ضمن پولی که ازش گرفتین رو باهاش میتونست یک کامپیوتر جدید بخره نه این آشغال قراضه رو !
خوب حالا میگین چیکار کنم ؟
- یا پولش رو پس میدین یا همین الان زنگ میزنم به پلیس و تکلیفم رو باهاتون روشن میکنم !
شما مگه وکیل وصی این آقا هستین ؟
- آره هستم ! حرفی بود ؟
خانم محترم چرا دنبال دردسر میگردی بذار ما هم کاسبی مونو کنیم ! اصلا بگذار من اینو درست میکنم و عصر بیایین ببرین !
- همین که گفتم یا همین الان کل پولشو بهش میدی یا زنگ میزنم پلیس !!
خلاصه بعد از یکساعت چک و چونه , چکی ازش گرفتیم و همون لحظه هم رفتیم بانک و نقدش کردیم و مستقیم هم بردمش پیش یکی از دوستام و براش قطعاتش رو خریدم و آوردیم خونه و سر هم کردم و سیستم هم نصب کردم و دادم دستش و برد !
اما ......
همه ما غربی ها و یهودی ها رو به نژاد پرستی متهم میکنیم و ادعا میکنیم که خودمون از گل پاکتریم ! اما خبر از درونمون نداریم که چه نژاد پرستهایی هستیم . ادعای مسلمونیمون کون آسمونو جر میده ولی زمان عمل که میرسه از شمر و یزید هم بدتریم و کافرتر ! اگه ادعای جهان اسلام میکنیم پس این افغانی هم مسلمونه ! اگه ادعای انسانیت میکنیم این افغانی هم انسانه ! اگه ادعای برابری نژادی رو داریم پس این افغانی هم در صد سال گذشته ایرانی بوده و با دسیسه انگلیس شده کشوری بنام افغانستان . پس این کارها یعنی چی ؟
و ....
چند روز پيش که داشتم سوار ماشين می شدم موبايلم افتاد تو جوب آب درست زیر یک پل آهنی !! هر کاری هم کردم نتونستم درش بيارم و دنبال کسی می گشتم که بياد و برام در بياره که چند تا پسر آمدن و گفتن چی شده ؟ منم گفتم موبایلم افتاده زیر پل اگه می تونین لطفا درش بیارین ! اما پاسخی که از اونها شنیدم جای بسی تاسف داشت و دردناک بود ..... اونها گفتن یه حالی بده تا برات در بياريم !!!! .....
بعد از رفتن آنها چشمم به یک مرد افغانی با دوستش افتاد . به اونها خواهشم رو گفتم و یکی از آنها آمد و رفت زير پل و موبايلمو در آورد و منم برای تشکر خواستم بهش پولی بدم اما هر کاری کردم قبول نکرد و با لهجه خاص خودش گفت انسانیت بودی ... و رفت....رفت و منو با اين فکر تنها گذاشت که توی اين دو دسته آدم که يکی از روی هوس و دیگری از روی انسانيت به من کمک کرد کدامشون هم وطن واقعی من بودند ؟!
اون مرد مثلا افغانی بود از همون جنسی که تا ما میبینیم فلانی چشماش کشیده هست یا قیافه جواد و عوضی داره می گیم اوهوووو افغانی رو !!!! و بدترین نسبت های روانی و شخصیتی و تیپی رو به این مردم نسبت میدیم !

احتمالا عده ای از شما به خارج از کشور مسافرت کردید و حتما به رستوران های ایرانی هم رفتید . گارسون های اونها اغلب ایرانی هستند ! این عده ایرانی در نظر مردم اونجا افغانی بحساب میان ! یادمه یکبار که رفته بودیم رستوران , گارسون میز ما ایرانی بود و خیلی سعی کرد که پیش چشم ما نیاد اما در نهایت مجبور شد و کلی هم خجالت می کشید , بعد که سرش کمی خلوت شد پدرم به نوشیدنی دعوتش کرد و اونهم شروع کرد درد و دل که تو ایران کلی شخصیت داشت و ... اومد اینجا برای کار اما چون کسی رو اینجا نداشت که حمایتش کنه مجبور شده به این کارها تن بده !!! درست مثل افغانی ها !! خب کار عار نیست . ولی ....
با این همه , انصاف همون اجنبی جماعت از معرفت و مرام ما ایرانی ها نسبت به هموطنهای خودمون بیشتره ! لااقل توی غرب وقتی از پمپ بنزین میایی بیرون همه بهت به چشم یک انسان دارای شخصیت نگاه می کنند و روت از نوع شغلت حساب باز نمی کنند ! یادمه یکی از دوستانم به کشور استرالیا رفته بود برای تحصیل و تعریف می کرد که : هر جا رو می گشتم کسی به من کار نمی داد تا اینکه رفتم جایی و به صاحب اونجا گفتم من یک هفته بدون دستمزد برات کار می کنم اگه راضی بودی منو قبول کن اگه نه که هیچی ! و کار کرده بود و یارو هم خوشش آمده بود و استخدامش کرده بود ! تازه حقوق اون یک هفته رو هم داده بود ! اما تو ایران خودمون اگه چنین وضعی باشه نه تنها از اون دستمزد خبری نخواهد بود , بلکه صاحب کار سعی در استثمار فرد هم می کنه ! اون راستی و صداقتی که در خارج ایران وجود داره محاله در ایران ببینید !
فقط تصور کنید که اگه اعتمادی که در اونجا حاکمه در اینجا هم بود وضع چطور می شد ؟ تمام فروشگاه ها و مغازه ها از دم ورشکست می شدند !! یادمه یکبار که برای خواهرم یک دست بند خریده بودم وقتی به دستش بست دیدیم چفتش خرابه و من متوجه نشده بودم موقع خرید ! چون روز شنبه بود , نمی تونستم برم عوضش کنم برای همین هم افتاد به روز دوشنبه و وقتی که رفتم جواهر فروشی , زن فروشنده فقط گفت چه مشکلی دارین ؟ من هم گفتم چفت دستبند خرابه ! و اون بدون نگاه کردن و یا سوال اضافی اونو تحویل گرفت و چند دقیقه بعد با یک دستبند دیگه اومد و با یک لبخند و در کمال احترام دوباره اونو کادو کرد و به من داد !
مشابه این اتفاق تو ایران برام پیش اومده بود و مرد زرگر اول مشکوک به آویز نگاه کرد و بعد هم گفت که شما اینو خراب کردید و من مزد ساخت می گیرم تا درستش کنم !!! در حالی که همون طور تحویل گرفته بودم .. و حالا شما مگه می تونید فروشنده رو مجاب کنید که شما کاری انجام ندادید ؟؟؟
چنین اعتمادی رو خیلی از ایرانی های مقیم خارج دارند کم کم لکه دار می کنند ! خیلی ها رو می شناسم که خرید می کنند و بعد از مدتی وقتی حسابی از جنسی یا کالایی استفاده کردن میرن پس میدن مخصوصا لباس ها رو که زنهای ایرانی میرن میخرن و شب باهاش میرن مهمونی و تا صبح می زنن و می رقصن و فردا لباس چروک و سفیدک زده از عرق رو میبرن پس میدن و می گن این ایراد داشت ! و یکی دیگه میگیرن ! یا لوازم آرایشی رو که معمولا بصورت اشانتیون توی همه مغازه ها عرضه می کنن برای تست , زنهای ایرانی میرن به بهانه تست کردن و اونها رو خیلی قشنگ و تمیز کش میرن و میان بیرون یا قبل از رفتن به مهمانی میرن و صد قلم آرایش میکنن , مفت! در حالیکه ارزش مادی زیادی نداره اما ذات عده ای از ایرانیها واقعا خرابه و با این کارها آبروی همه ایرانی ها رو می برن !
چند سال پیش پسر خاله شیطون من که اون موقع 14 سالش بود اومده بود منزل ما , یکبار قرار شد ببرمش براش سی دی بخرم ! خلاصه اونجا هم سیستم اینطوره که بهت اعتماد کامل دارن و خودت میری هر چی می خواهی انتخاب میکنی و برمیداری و میری پشت یک میز می شینی که روی اون ضبط و گوشی قرار داره و سی دی رو گوش میدی و اگه پسندیدی می خری ! خلاصه من بردمش و اون هم یک سی دی انتخاب کرد و وقتی برگشتیم دیدم جیب هاش قلمبه شده و خلاصه که آقا 4 تا سی دی و 2 تا مجله متال همر هم کش رفته بودن !!! اونها متوجه نشده بودن ! اما با این همه من بردم و پس دادم و فروشنده هم تشکر کرد و خودش یک سی دی به پسر خالم هدیه داد و تاکید کرد که این بار دیگه این کار رو تکرار نکن ! اما اگه همین اتفاق توی ایران رخ می داد اول از همه چند تا فحش خوار و مادر بهش می دادن بعد هم احیانا دست روش بلند می کردن و با صدای بلند هم آبروی طرف رو می بردن و .... پای پلیس رو هم پیش میکشیدن !
اينجاست که یاد سخن یک دوستی می افتم که گفته : ملتی کذاب تر از ايرانی جماعت نديدم , ايمان ميارم !!!! بازم نه همه ایرانی ها !!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Tuesday, February 25, 2003

کثافت بودن , عاملی دیگر برای هویت بخشیدن :

پیرو بحثی قدیمی درمورد عوامل هویت بخش به ایرانی جماعت , این بار در ادامه می پردازم به عاملی دیگه و اون هم کثافت بودن ایرانی هاست , البته باز هم تاکید می کنم در همین ابتدا که نه همه ایرانی ها بلکه عده ای از ایرانیها !! توی مطلب قبلی که درباره توالت فرنگی نوشته بودم یک موجود مشنگی پیغامی با این مضمون نوشته بود که باعث شد و من این مطلب رو در واقع در جواب ایشون بدم تا اینقدر وز وز نکنه !! این دفعه بایگون بهش می زنم اما دفعه بعد با مگس کش چنان می زنم تو ملاجش که مغزش بریزه کف وبلاگ . حیف که من به مادرم قول دادم دهن به دهن بعضی از شما کودنها نگذارم وگرنه کاری می کردم دودولتونو بچپونین لای پاتون و دیگه تو این سایت پیداتون نشه !! باز هم منظورم با بعضی از آقایون بود نه اکثر خوانندگان محترم !! خانم ها هم که نخودی !

این جانور نوشته بود خارجی ها اصلا متمدن نیستن چون خودشون رو با دستمال تمیز می کنن و ایرانی ها رو تمیز و با فرهنگ می دونست چون خودشون رو می شورن !! خوب این هم جواب :

ایرانی جماعت فقط یاد گرفته که بگه فلان چیز نجسه و فلان چیز پاکه و بیخودی صد بار یک چیز رو آب بکشه که مثلا پاک بشه این عادت ها در بین آخوند جماعت و ملا باجی ها زیاد به چشم می خوره یادمه چند سال قبل داشتیم می رفتیم رامسر و توی مسیر کنار باغی ایستاده بودیم و خستگی در می کردیم ! یک پسر بچه ای هم کمی دورتر ایستاده بود داشت جیش می کرد " چه کار مهمی " بعد که کارش تموم شد بابای احمقش گفت برو دستت رو با آب بشور . حالا اون آب چی بود ؟ آب متعفنی بود توی یک چاله که سبز هم شده بود و این آدم اینقدر احمق بود که بزور پسره رو وادار کرد دستش رو با آبی که توش هزار جور میکروب بود بشوره ولی مثلا نجس و جیشی نباشه حالا انگار پسره تو کف دستش شاشیده بود !!!!
یادش بخیر مادر بزرگ پدری خودم هم از همین اخلاق های اجق وجق داشت و تا امروز هم من نفهمیدم چرا اینجوری بود ؟ هر چیزی که خیس می شد داد و بیداد می کرد و می گفت پا نذارین روش نجسه و ... منم که خیلی حرف گوش کن بودم جفت پا می پریدم وسط آب ! حالا اینها بکنار , بعضی از ایرانیها درست جاهایی که باید تمیز باشن همیشه گند و کثافتن ! نمونه اون , افراد به ظاهر مومن و نماز خون و مسجد رو هستند که از همه بدترند و کثافت ازشون فوران میکنه . من نمی دونم آخه وقتی کسی وضو گرفت یا غسل کرد یعنی اینکه دستهاش آنتی باکتریال شد و استریل ؟ اسم این عربهای بدبخت بد در رفته و همه اونها رو سوسمار خور و کثیف می دونن ! کسانی که مکه رفته باشند می دونن که هتلهای اونجا با هتلهای اروپا و آمریکا برابری می کنه از هر نظر مخصوصا نظافت !!!! اما توی ایران توالتها همه از دم پمپ بنزینیه ! یادمه یکبار کسی تعریف میکرد که توی مکه این حاجی های تازه به دوران رسیده میرفتن وضو بگیرن بعد چون شیرهای آب چشم الکترونی داشت و دست زیرش میرفت آب میریخت , اونها هم مدام بازی میکردن ! خاک بر سرشون !
اکثر ایرانیها رو وقتی نگاه می کنی از قیافشون گند و کثافت فوران می کنه مخصوصا محله های پایین شهر و در فصول گرم سال . اکثرا هم افتخار می کنن به اینکه جواد تیپ بزنن و کثیف باشن و خودشون رو به شکل انسانهای ماقبل تاریخ و نئاندرتال در بیارن !! بین عده ای از ایرانیهای بی وجود با تشکیل حکومت اسلامی رسم شده که هر کی می خواد بگه من مسلمونم و جزو طرفدارهای نظام هستم , باید یک تپه ریش و پشم بُز مثل لاریجانی بی وجود خبیث احمق بکاره رو صورتش که داد بزنه چه احمقیه و تیریپش تابلو بشه و اینو به رخ دیگران بکشه که من مسلمونم !! چون طبق همین اسلام من در آوردی هر کسی که مسلمون باشه باید بوق و کرنا و تابلو و اعلامیه برداره و جار بزنه که یا ایها الناس من مسلمونم !!! یادمه توی دانشگاه که بودیم یک استاد انقلاب اسلامی داشتیم که از اون حرب الهی های پدر سوخته و شش آتیشه بود و این آدم بی وجود به پسرهایی که سه تیغه بودن مدام گیر می داد و اونها رو مسخره می کرد و نمره نمی داد و ... آخر هم یک روز یک نظریه رو کشف کرد و به همه ما گفت : زدن ریش و سبیل برای مردها باعث خرابی دندونها می شه و برای همین هم هست مسلمانها ریش می گذارن ! " احتمالا جامعه مسیحیت از این موضوع بیخبر بودند " آخر ترم هم معلوم شد که چرا می شنگیده !! آقا دوران جوونی نصف شب خواب نما شده بود و در عالم رویا حوری بهشتی ای رو در آغوش می فشرده که ... خلاصه خودش رو خراب کرده بود و طبق آیین اسلام باید همون ثانیه غسل می کرده و گرنه شیطان در روحش حلول می کرده وسط چله زمستون لخت و عور می پره وسط حوض خونه و جفت کلیه هاش نابود می شه " عشق کردم " و این میشه که جسمش رو در راه ایمانش هدیه می کنه به خداوند و یک ویلا تو بهشت میگیره و به درجه رفیع جانبازی نائل می شه !!!! خوبه تو ایران به ازای هر یک نفر مسلمان 100 نفر آخوند هست که دین رو تفسیر میکنن و باز هم ما می بینیم که مردم خوشون نسخه دینی می پیچن !! حرف این جانباز جماعت شد یاد یک جوک بیمزه افتادم :
ترکه میره جبهه و جانباز 99% میشه بعد تا باد ازش در میره میشه مفقود الاثر .... هر هر

مشخصه بارزی که مسلمان مآب ها دارند و افتخار هم می کنند اینه که :
باید ریشی به انبوهی پشم شتر داشته باشند و لباسهایی چروک و ژنده و کثیف و تنشون هم بوی لجن جوب خیابان رو بده و زنهاشونم بدتر از اونها بوی عرق ترشیده و استفراغ بچه و پیاز داغ و زرد چوبه با چادر های خاک و خلی و چروک و بور شده و تنشونم یک شعبه از فاضلاب تهرانه ! اینها به این جماعت مسلمون زاده و فرزندان خلف شیطان هویت می ده !! این عده اصلا نمی دونن که چندین سال قبل از اسلام ماده ای بنام صابون و محلی بنام گرمابه اختراع شده که با اونها می شه نظافت کرد !! کلا هرکی که بیشتر خاک و خلی تر باشه و کثیف تر , از نظر این عده به قول خودشون مشتی تره و ایمانش نور بالا می زنه !!
نتیجه گیری اخلاقی اینه که :
مردم ما به نظافت کونشون خیلی بیشتر از نظافت بدن و ظاهرشون اهمیت میدن و به جای روزی 3 نوبت شستن و سابیندن باسن مبارکه بهتره روزی یکبار اقلا دوش بگیرن . از سر کار و بیرون میان صورتشون رو آب بزنن . دستهاشون رو بعد از اومدن از دستشویی با آب و صابون 2 بار بشورن . لباسهاشون رو بشورن . نگفتیم هر روز ژل بزنن و با عطر و ادکلن دوش بگیرن و هر روز یک مدل لباس بپوشن . همین کارها رو رعایت کنن بقیه پیشکش ! حداقل ترین کار اینه که یک مام رولت بهامین جوادی بخرن و بمالن به زیر بغل های بو گندوشون !! نگفتیم شور و رکسونا بزنن !! اون موجودی هم که ادعای نظافتش شده بود و پیغام گذاشته بود خوبه اول بره عادت مردم رو درست کنه و نیم نگاهی به ظاهر افراد بندازه بعد بیاد و بزنه به دشت و صحرا " باسن " . لااقل توی خارجه طرف عمله هم که هست لباس کارش جداست و لباس بیرونش جدا و لباس خوابش هم جدا ! اما توی ایران یارو با یک دست لباسش عملگی می کنه , مهمونی میره , سر کار می ره , گردش می ره و بعد هم می خواد تمیز باشه . خوب به فلان عمه اش خندیده ! لابد شما هم مثل سیمای لاریجانی الان بند می کنین به Home less ها ! آخه این لاریجانی بی وجود و پست فطرت وقتی توی برنامه هاش میخواد چهره غرب رو به مردم ایران نشون بده می گرده هر چی آدم گدا گشنه و آوره و بی خانمان و کلنگی هست رو پیدا می کنه و تمام فیلم رو از اول تا آخر از اونها پر می کنه و بعد هم ادعا می کنه غرب سرابی بیش نیست اما یک نگاه به آمار نمی کنه که از هر 100 نفر ایرانی که راهی غرب می شن یک نفرشون دچار شکست می شه و بر می گرده اون هم طرف از بس احمق و شاسکول بوده که نتونسته کاری از پیش ببره و برگشته . به هر حال به جای بند کردن به طریقه ریدن و شستن و نشستن , بهتره کمی هم به ضروریات بپردازیم تا جزئیات . هزار تومنی ها رو گم کردیم چسبیدیم به یک قرونی ها ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Monday, February 24, 2003

مدرک گرایی یا ثبت فاحشگی :

تو مملکت گل و بلبل ما هر چی زمان جلوتر میره مدرک گرایی هم پیشرفت میکنه ! در زمان پدر بزرگ من هر کسی که مکتب میرفت مثل این بود که دانشگاه رفته ! بعد از اون کمی جلوتر هر کسی که تا کلاس 6 ابتدایی درس میخوند مساوی بود با دکترا ! باز هم کمی بعدتر هر کسی دیپلم داشت انگار دکتر بود ... اما امروزه هر عمله جوادی و سپور و خلاصه همه کسانی که فقط میخوان به شغل های پست و سطح پایین دست بزنن باید دیپلم داشته باشند ! لیسانس هم که قربونش برم کم کم داره تبدیل میشه به دیپلم و دیگه تا چند سال دیگه فوق لیسانس و دکترا هم خریدار نداره .... دقیقا داره میشه مثل کشورهای اروپایی که میبینیم فلانی دکترای اقتصاد داره اما داره تو مترو کار میکنه ! یا فلانی دکترای محیط زیست داره اما داره ظرف میشوره ! داستانی که در زیر بصورت طنز میخونید برگرفته از همین طرز تفکر احمقانه و مدرک گرای مردم اجتماع ماست نسبت به تحصیلات و مخصوصا ازدواج !! اکثرا فکر میکنند طرف تحصیلات که داشت فهم و شعور هم داره و از این غافل هستند که خیلی از دکترها هستند که به اندازه یک عمله هم شعور ندارند و در عوض خیلی عمله ها هستند که شعورشون از یک دکتر به مراتب بیشتره ! نمونه بارز اونها پدر خودمه که با داشتن تحصیلات به اندازه یک بُز فهم و شعور نداره :

بزرگترین بدبختی من این بود که 3 تا مدرک داشتم ! یکی در رشته مدیریت یکی در رشته ادبیات و بکی هم در رشته فلسفه !! مزایای این مدرکها برای من 3 گونی پول خرد دوره پهلوی بود با این تفاوت که این 3 گونی رو یک پول سیاه هم برنمیدارند و همینطور هیچکس هم به خاطر مدارک من گوزم کف دستم نمیگذاره !! هر کجا سر میزدم برای کار به محض اینکه رشته های تحصیلی خودمو میگفتم هر هر به ریشم میخندیدن و شوتم میکردن بیرون !! این همه زحمت برای خواندن فلسفه کانت و دورکیم و برگسون و دیگران به هیچ دردی نخوردند ! پیش هر کس هم از علمای فلاسفه حرف میزدم به جز فحش خوار و مادر چیزی نصیبم نمیشد !
برای همین تصمیم گرفتم دکترای ادبیات بگیرم . دانشجوهای رشته ادبیات اکثرا دخترهای ترشیده ای هستند که به عشق شوهر میان دانشگاه و پسرهای دانشجوی ادبیات هم پسرهای آخوندها و شهیدهایی هستند که دنبشون به جاهای کلفت وصله و فقط احتیاج به یک مدرک ساده دارند تا بشن فردا یک آغا زاده و وزیر و وکیل کذایی .
این آدمها 2 کار اصلی انجام میدن ! یا با هم لاس میزنن یا برای آینده خیال بافی می کنند!خوب شد زود فهمیم که همه علمای فلسفه و ادبیات دوران دانشکده رو نگذروندند و فقط از روی استعداد ذاتی بوده ! منم از وسط راه عقب گرد کردم و بیخیال شدم . یکروز که نشسته بودم و داشتم دیوان یکی از شاعران معاصر رو حوضی رو حفظ میکردم یکی از بچه آخوندهای تیز با عده ای دختر ایکبیری اومدن سراغم و بعد از اینکه یک پرص بهم خندیدن و ریسه رفتند پسره برگشت گفت : اگه یکم دفترداری و حسابداری یاد بگیری من کار خوبی برات سراغ دارم !
از فردا رفتم سراغ آموختن حسابداری تو این موسسه های مسخره ! تمام کتابهای مربوطه رو خریدم و در عرض چند ماه تمام قواعد و دستورات حسابداری رو حفظ کردم و شدم یک حسابدار خُبره .اون یارو هم به قولش وفا کرد و آدرس یک موسسه " تجاری " رو بهم داد و تاکید کرد صاحب این تجارتخانه یک خانم خیلی متشخص و کار درستیه و باید خیلی خونسرد و با نزاکت باشم تا منو قبول کنه !

فردای اون روز به آدرسی که داده بود مراجعه کردم. چند دوربین مدار بسته و چند مرد لای شمشاد ها اطراف رو میپاییدن ! پیش خودم گفتم لابد خیلی موسسه کار درستیه که این همه ازش محافظت میشه ! تجارتخانه خانم یک در آهنی خیلی بزرگ داشت . زنگ زدم و در باز شد و داخل شدم و به اتاق انتظار راهنمایی شدم .... به اطراف سرک کشیدم و دیدم چند زن نیمه لخت در حال رفت و آمد هستند !! در همین موقع یک زن چاق و بدترکیب کنارم نشست و گفت با من کار داری؟ گلوم خشک شده بود و نمیتونستم جواب بدم فقط با سر اشاره کردم نه و خیکی خانم با قهر راه افتاد به سمت در و هوار کشید : لیلا انگار با تو کار داره ...
زن لاغر اندامی اومد و کنارم نشست و دست انداخت دور گردنم و گفت : با من کار داشتی عزیزم ؟
از این رفتارش چندشم شد و از خودم دورش کردم و گفتم : من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد ها !!!! لیلا با تعجب نگاهم کرد و گفت : وااا !!! پس کی رو می خواهی ؟
گفتم : من خانم بزرگ رو میخوام !
تا این حرف از دهنم در اومد تمام زنها زدن زیر خنده و ولو شدن رو زمین .... بعد هم داد زدن خانم بزرگ بیا با تو کار دارن و دوباره زدن زیر خنده !
در همین موقع دری باز شد و زنی چاق و خپلی که وزن هر رانش 150 کیلویی میشد اومد بیرون .... تمام دستهاش تا آرنج از طلا پوشیده شده بود و تمام انگشت هاش انگشتر داشت ! صورت وحشتناکی داشت درست مثل سگهای بولداگ و دندانهاش هم همه طلا بود .
از اینکه پیش خانم متشخص و پولداری می خواستم کار کنم کلی ذوق کردم .....
خانم با صدای بم و دورگه ای گفت : بچه ها چه خبره ؟ زنها با خنده منو نشون دادن و گفتن این آقا با شما کار داره هر چی هم میگیم کارتو به ما بگو قبول نمیکنه و میگه خود خانم رو میخوام .... !
خانم با عصبانیت جلو اومد و گفت : با من کار داری جغل ؟
یاد نصیحت دوستم افتادم و خیلی شمرده و با ادب گفتم : اگر اجازه بفرمایید چند دقیقه مزاحمتون بشم . بنده را فلانی ... معرفی کرده !
خانم بزرگ گفت : دیگه کیا رو میشناسی ؟
فکر کردم می خواد امتحانم کنه بنابراین گفتم : از یونان قدیم تا مردان تازیخ معاصر همه را میشناسم . ارسطو , سقراط و بقراط و ...
خفه شو !!! میگم تو تهران کیا رو میشناسی تخم سگ !!
آها .... خیلی ها رو .. اصغر جنی , احمد عدسی , زاقی چکمه ای , شیخ غائب و اکبر پلنگ و ...
خانم کمی آروم تر شد و از حالت دفاعی در اومد و گفت : پسر جان من دیگه کار نمیکنم . کارت رو هم به یکی از اینها بگو !
فکر کردم چون خانم بزرگ پیر شده کارهاشو به دخترهاش واگذار کرده بنابراین گفتم : از نظر من فرق نمیکنه هر کدام می خوان باشن ...
از بین اونها یک زن آبله روی میمون نمایی آمد و دستم رو گرفت و گفت : بیا بریم تو اتاق ...
گفتم : مگه همین جا اشکالی داره ؟
- اوا خاک عالم !! پهلوی اینا ؟
چیز مخفی که نیست ... من دوست ندارم قائم موشک بازی در بیارم ...
آ
قا ما هر کلمه ای میگفتیم دخترها غش غش می خندیدن و بعضی هم میشاشیدن تو خودشون و میرفتن و دوباره می اومدن .... تا اینکه خانم بزرگ گفت : اینجا نمیشه برین تو اتاق !!
تا خواستیم از پله ها بریم بالا .... خانم بزرگ گفت پول را ما پیش ... پیش خودم گفتم عجب موسسه خوبیه حقوق رو پیش پیش میده و بنابراین گفتم من به شما اعتماد کامل دارم . بعد از کار هم میشه پول داد ... باز دخترها زدن زیر خنده !
خانم بزرگ گفت : یکساعت میشه 50 هزار تومن !
با سر تشکر کردم و گفتم قبوله ! من ساعتی کار کردن را ترجیح میدم . دخترها دیگه ولو شده بودن ...
خانم بزرگ گفت : این بسته به میل شماست ما اجبار نداریم محدویت هم نداریم .
پیش خودم حساب کردم : اگر روی 5 ساعت کار کنم میشه 250 هزار تومن و این برام باور کردن نبود بنابراین گفتم : اگه ممکنه من شبها هم کار میکنم . اضافه کاری ! باز هم دخترها زدن زیر خنده !
خانم بزرگ یک نگاهی به من کرد و بعد هم دستمو گرفت و گفت : حالا که اینطوره بیا تو اتاق خودم و رفتیم تو اتاق ! پیش خودم گفتم لابد خانم به نجابت من پی برده و خوشحال بودم ...
تمام در و دیوار رو با عکس زنهای لخت تزیین کرده بود از لوستر هم یک کرست مخصوص ماموت آویزون بود فکر کردم این هم مظاهر دمکراسی غربیه و لابد اینجا یک موسسه بین المللیه ! اما با دیدن تخت خواب تعجب کردم و تا اومدم بپرسم چرا اومدیم اینجا ؟ خانم گفت لخت شو خودش هم شروع کرد به لخت شدن !!!
باز پیش خودم فکر کردم لابد میخواد از نظر سلامتی و بهداشتی من هم اطمینان پیدا کنه و خودشم لخت میشه تا من اخساس خجالت نکنم و گفتم : خانم من هیچ بیماری ندارم . اکر میخواهید از دکتر گواهی بیارم ؟
خانم رو ی تخت دارز کشید و گفت زود باش پر چونگی نکن ....
منم در حالیکه لخت میشدم گفتم :
من یک حسابدار ورزیده هستم ! تمام قوانین مالیات بر درآمد رو حفظم ! در امر صادرات و واردات کاملا واردم و به خوبی می تونم شرکت شما رو اداره کنم ! خانم بزرگ که تازه گوشی دستش اومده بود با عصبانیت از جاش بلند شد و یک لگد محکم به من زد بطوری که از پنجره شوت شدم توی حیاط و رو زمین پخش شدم !
وقتی چشمهام رو باز کردم دیدم توی بیمارستان هستم و سرم از دو جا شکسته و کتفم در رفته بود و استخوان پام هم خرد شده بود !
خانم بزرگ اومد بالای سرم و گفت : اگه از من شکایت نکنی قول میدم با حقوق ماهی 100 هزار تومن استخدامت کنم !! کور از خدا چی می خواد ؟؟؟؟؟؟؟

ساعت کارم از 4 بعد از ظهر تا 12 نیمه شبه و باید تمام معاملات رو در دفتر ثبت کنم و دیگه وقتی برای فکر کردن به ادبیات و فلسفه ندارم . تمام مدارکم رو هم بالای تختم آویزون کردم به عنوان دکور تا دیوارهای اتاق رو از سادگی در بیاره و زینت بخش اتاق باشه . اما چیزی که برام ناراحت کننده ست اینه که توی این خونه هر روز 100 تا معامله انجام میشه اما یکی از اونها هم نصیب من نمیشه !
کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره !! اینم نتیجه 8 سال درس خواندن ..... هاهاهاها

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Sunday, February 23, 2003

دختر آفتاب مهتاب ندیده :

قبل از شروع به میخوام دو نکته رو گوشزد کنم . اول اینکه در مورد مطلب دیروز که پاکش کردم یک عذر خواهی بدهکارم و از مادر عزیزم و نیمای نورهود ممنونم که منو متوجه اشتباهم کردن , راستش اصلا قصد تحقیر روستایی ها و خودنمایی نداشتم اما خوب ناشیانه بود و شرمنده ! دوم اینکه من نه از مردها متنفرم نه از زنها ! من فقط حقایق رو به عقل خودم میبینم و بس و به ناحق هم تا حد ممکن حرفی نمیزنم . با این تذکری که دادم بدونید من فمینیسم فمیلیسم نیستم گرچه میدونم یکسری احمق هستند که از فردا دوباره سر فحش رو میکشن به من و نرود میخ آهنین در سنگ .... من طرفدار حقوق زنان هستم و باور دارم تو ایران به زنها ظلم میشه اونم به توان N !! اما اونطور افراطی عمل نمی کنم که چشمم رو بروی حقایق ببندم و یا ادعا کنم که فقط زنان هستند که دارای حق مطلق هستند و مثل بعضی از وبلاگرهای فمینیسم مردان رو دشمن شماره یک زنان محسوب کنم و چشمم رو به روی خیلی از مردهای واقعا انسان ببندم ! باید دونست که به همان نسبت که زنان خوب و نجیب و پاک داریم زنان بد و احمق و فاسد هم وجود دارند ! کلا هم در بین زنان و هم در بین مردان بد و خوب وجود داره !

اما , تو اجتماع آخوند پرور ما , ایران , همیشه مردانی هستند که دوست دارند با دخترانی ازدواج کنند که سر از کار مرد در نمیارن و سرشون تو لاک خودشونه مثل الاغ میمونن و فقط باید اطاعت امر کنند و دم نزنند و این زن از نظر این مردها یعنی جواهر . مثل یک سگ فقط 3 نوبت بهش غذا بدن بعد هم سالی یکبار مسافرتی برن اون هم با وسایلی مثل اتوبوس و قطار و خوابیدن توی هتل عمله و غذا خوردن در کافی جواد و هر زمان هم حسش رو داشته باشن خانم رو بکوبن زمین و سکسی و حالی به روش ترکی و .... کرور کرور هم بچه پس بندازن و زندگی رو در اینها خلاصه کردن . این تفکر که از حدود 30 تا 50 سال قبل هنوز هم در ذهن بعضی از مردهای احمق و زنهای احمق تر از اونها باقی مونده کم و بیش دیده میشه و به مردسالاری دیکتاتور مآبانه معروفه . زن حکم کنیز و کلفت و آلت دست رو داره و تبدیل میشه به وسیله تولید مثل و ارضای مرد . زن مثل عروسک خیمه شب بازی در دستان مرد به هر حرکتی در میاد و اطاعت امر میکنه . مطلبی که در زیر میخونید هم مرد و هم زن رو از دو دیدگاه رذیلانه به نمایش میگذاره که هیچ کدوم دارای حق نیستند و هر دو محکومند . اما اینکه بنا به عقایدتون کدوم یک رو محق بدونید با شماست ....

تو یه خانواده پر جمعیت و بیسواد متولد شدم دختری از یک خانواده شدیدا مذهبی و فقیر و زاغه نشین جنوب شهری با ننه بابایی مذهبی و متعصب و یک لشکر خواهر و برادر تو یه اتاق فسقلی زندگی می کردیم . 18 سالم بود و بسیار زیبا !! تو خونه ما آوردن اسم سینما و هنر پیشه و موسقی و خلاصه این جور چیزها کفر بود ! حتی تو عمرم یک جوراب نایلون رنگ پا هم به پا نکرده بودم چه برسه به دامن . جلوی پدر و برادرهام هم روسری از سرمون نمی افتاد تا وقتی که صمد به خواستگاریم اومد و نزدیک بود از خوشحالی سکته کنم....
صمد وضع مالیش خوب بود و توی بازار تهران حجره داشت و خانه ای کوچک در محله های شمال شهر خریده بود . ایرادهایی هم داشت مثلا مثل تازه به دوران رسیده ها فیس و افاده داشت و خودشو از ما بهترون می دونست .سنش هم زیاد بود ! 40 ساله . وقتی ازش برای اولین بار پرسیدم چرا زودتر از اینها ازدواج نکردین گفت : چون دختر مورد نظرم رو پیدانکرده بودم می خواستم یه دختر چشم و گوش بسته پیدا کنم ! اون روز منظورش رو نفهمیدم ! سوادم نمیرسید که ! این چیزها برام عجیب بود و سر در نمیاوردم !
یه روز اومد برای حرفهای اصلی و بعد هم مهریه و شیربها تعیین کردن و قرار شد 3 ماه نامزد باشیم .
دوران نامزدی شروع شد ! صمد مرد خوبی بود وحاضر بود تمام پولهایی رو که قرون به قرونش رو براشون جون کنده به پام بریزه ! هر چی می خواستم برام می خرید و هر شب هم میرفتیم گردش و تفریح اونهم جاهایی که تو عمرم حسرتشون رو داشتم .... سینما .. رستوران .. خوردن ساندویچ .... چلوکباب ..... بستنی و ....صمد که تو این مدت به گفته خودش با رفت و آمد با افراد کلاس بالا حالا سلیقه ها و تفریحاتش هم مثل اونها شده بود و گه گاهی به پارتی های اونها دعوت میشد , تصمیم گرفت من رو هم با خودش ببره . شبی که با هم به یک پارتی رفتیم بدترین شب عمرم بود !! دخترها و زنهای نیمه عریان و لباسهای باز و چاکدار و رفتارهای عجیب اونها مثل سیگار کشیدن و مشروب خوردن و ادای مردها رو در آوردن و رقصیدن با مردها و ... همه و همه باعث تعجب من شده بود و مخصوصا با وضع ظاهریم همه نگاهم میکردن و پوزخند میزدن . دلیل خنده هاشون برام مفهوم نبود . به اصرار صمد چادرم رو سر نکرده بودم و فقط با مانتو و روسری نشسته بودم و احساس بدی داشتم مثل اینکه چیزی تنم نباشه و لخت باشم ... بقدری ناراحت شده بودم که هر لحظه می خواستم فرار کنم و صمد به زور و من بمیرم تو بمیری نگهم داشته بود تا آخر گفتم من نمی تونم این مناظر رو نگاه کنم و صمد هم گفت خوب چشمهاتو ببند ... تو این میون نگاههای مردی که موهاش رو مثل زنها بلند کرده بود و از پشت دنب اسبی بسته بود برام زجر آور بود !! مدام منو نگاه میکرد و گاهی به بغل دستی هاش نشونم میداد و اونها هم با سر تایید میکردن ! در آخر وقتی برگشتیم و صمد منو رسوند خونه , دم در بهم گفت که ازم خیلی خوشش اومده و امشب برای آزمایش برده بودم به این پارتی تا ببینه واقعا چشم و گوش بسته و نجیبم یا نه ؟

فردا هم اومد و قرار عقد کنون رو زودتر از موعد گذاشت و شد هفته آینده ... روز عقد کنون بود که صمد صبح اومد تا همه چیز رو کنترل کنه اما از من خبری نبود ..... همه جا رو گشتن ... خونه در و همسایه و فامیل و آشناها ولی پیدام نکردن که نکردن ...صمد که مثل خرس تیر خرده شده بود آمد و ایستاد جلوی در خونمون و هوار زد :
شما خیال کردین من خرم ؟ نه بابا کور خوندین ! کلاه سر من نمیره ! من خودم ختم این کارام ... ننه و بابام بدو اومدن دم در و با التماس گفتن صمد آقا بیا تو خوبیت نداره بیا تو تا ما همه کارها رو درست کنیم .... صمد که تنور رو داغ میدید صداش رو بلند تر کرد و گفت :
بیام تو چیکار ؟ شماها منو ورشکست کردین ! با این پول می تونستم 10 تا زن بگیرم . گفتم برم یه زن چشم و گوش بسته بگیرم . چقدر هم چشم و گوش بسته بود !! ننه ام با گریه گفت : صمد بیا تو خوب نیست آبرومون میره بیا تو .. دختر ما از اوناش نیست که هر جایی بره حتما اتفاقی براش پیش اومده !
صمد باز صداش رو بلندتر کرد : می خوام صد سال سیاه نیاد خونه . من کلاه قُرمساقی سرم نمیکنم . من ناموس دارم شرف دارم دخترتون دیگه بدرد من نمیخوره ... حالا هم پولهایی که پاش دادمو باید بدین ویلا میرم شکایت می کنم !
بابام گفت : چشم میدیم ما که تقصیر نداریم . این سلیته هفت خط آبروی ما رو برد . بعد رو به ننه ام کرد و کفت : برو هر چی صمد آقا خریدن رو بردار بیار .. ننه ام هم رفت و همه رو جمع کرد و آورد ریخت جلوی پای صمد .. صمد هم یکی یکی اونها رو برمیداشت و میگفت : این یه جفت دمپایی طلایی نظیرش هیچ جا نیست یه روز از صبح تا شب تو بازار گشتم تا پیداش کردم ...
ننه ام گفت : چشمش کور بشه لیاقت نداشت ...
صمد دوباره یه روسری ابریشمی برداشت و گفت کدوم احمقی از اینها براش میاره ؟
بابام گفت : خاک بر سرش ...
دو دفعه بردمش کافی شاپ 40 تومن خرجش کردم ....
ننه ام گفت : مگه چی کوفت کردین که شد چهل هزار تومن ؟
- دلم میخواست چشم و دلش سیر باشه و بدست دیگران نگاه نکنه بردمش رستوران هتل ... اصلا من این حرفها سرم نمیشه باید پول همه چیزو بدین ...
بابام گفت چشم شما حساب کنین ما میدیم ... صمد هم فوری کاغذ و قلمی در آورد از جیبش و شروع به جمع زدن کردو بعد هم گفت 218 هزار تومن ! بابام گفت : باشه هر ماه بیا ده هزار تومن بهت بدم ...صمد گفت کور خوندی ..... اونکه خر ...

در همین موقع ماشین مدل بالایی ترمز کرد و یک زن جوان و زیبا و آرایش کرده و شیک و پیک از توش اومد بیرون ... قبل از همه ننه ام منو شناخت .... بعد هم همسایه ها و بابام ! همه از تعجب خشک شده بودن . صمد هم مثل برق گرفته ها شده بود و از اینکه صاحب چنین زنی شده آب از لب و لوچه اش آویزون بود .... جلوتر اومدم و رو به ننه ام گفتم : این یارو چی می خواد ؟
پولشو !!
- چه پولی ؟
چه می دونیم ؟ میگه بردتت اینور اونور و برات 218 هزار تومن خرج کرده !
صمد حرف ننه ام رو قطع کرد و گفت : کجا من همچین حرفی زدم ؟ چرا آبرومو میبری خانم ؟ اگه یک میلیون هم خرجش میکردم حلالش باشه ....رفتم جلوش و اداش رو در آوردم و گفتم : می ترسم این لقمه تو دهنت گیر کنه پیر سگ ... بعد هم از تو کیفم 5 تا تراول 50 تومنی در آوردم و کوبیدم تو صورتش و گفتم بیا اینم پولهایی که خرجم کردی بقیه اش هم مال اینکه پای منو به سینما باز کردی ....
همه شروع به پچ پچ کردن : آرتیست شده ؟؟؟؟؟
صمد گفت : پول چه قابلی داره ؟ من حاضرم زندگیمو به پات بریزم ....
پوزخندی تهویلش دادم و گفتم اگه خیلی دوست داری منو ببینی هر چند وقت که فیلمی بازی می کنم برو سینما و منو ببین ... بعد هم راه افتادم به سمت ماشین و مرد مو دنب اسبی در رو برام باز کرد و نشستم و ماشین راه افتاد ....

دو سال از اون تاریخ می گذره و صمد هنوز مجرده و دنبال دختر چشم و گوش بسته میگرده .... هر بار هم که فیلمی از من اکران میشه میره سینما و با دیدن من به خودش تف و لعنت میکنه که چرا منو برای آزمایش برد به اون پارتی کذایی ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Saturday, February 22, 2003

لعنت به این بلاگر ! لعنت خدا بر سازنده هاش ! لعنت به این پیغام گیر احمق !! کفرم در اومد !!!!!!!!!!!!



واقعا حیف من و نوشته هام که واسه خوندن شماها میگذارم !!!! که بعد هزارتا متلک بارم کنین که : چقدر چسی میآیی ... چقدر واسه خودت نوشابه باز میکنی و .... این همه من نوشتم یکنفر نفهمید من چی میخوام بگم بعد هم زرتی شروع میکنین به انتقاد کردن ... اول آدم رو ببینین و بشناسین بعد سر فحش رو بکشین به آدم !!!

به هر حال از خیر مطلب دیروز گذشتم و بنا به قولی که به یکی از دوستان دادم امشب میخوام راجع به کامپیوتر مطلب بنویسم به یاد یکسال گذشته که مطالبم در کامپیوتر خلاصه میشد : راستی آرشیو رو هم در آخر این هفته فعال میکنم ! چون بقدری حجمش زیاده که Bloger پیغام داده نمیتونم Load کنم و مجبور شدم خودم توی سایت دیگه ای قرار بدم .

این 2 برنامه تحت همه ویندوزها کار میکنه حتی XP :

اول به همه شما 2 برنامه رو پیشنهاد می کنم که از نون شب هم برای هر کسی که به اینترنت وصل میشه واجب تره ! یکی از اونها Spy Remover هست که Spy ها رو پاک می کنه . بطور خلاصه Spy ها نوعی ویروس های بیخطر هستند که وظیفه اونها فرستادن اطلاعات خصوصی شما برای مراکزی خاص هست و بطور ناخودآگاه وارد سیستم شده و در حافظه لنگر می اندازن و باعت کمبود حافظه و کندی سیستم و همینطور یک نوع جاسوسی اطلاعاتی زیرکانه میشن ! برای مثال بعضی از سایتها هستند که با وارد شدن به اونها یک Spy به کامپیوتر شما منتقل میشه و بعد شروع میکنه به رد گیری شما و آدرس ایمیل شما رو در میاره و براتون مرتب ای میل های عجیب و غریب میفرسته ! اغلب سایتهای پرنو دارای این برنامه ها هستند .
این برنامه رو از اینجا بگیرید و بعد از نصب اون Scan رو فشار بدین . می بینین که لیست بزرگی از انواع SPY ها پیدا میشه . همه رو Remove کنید و بعد سیستم رو Restart کنید و ببینید چقدر تغییر کرده . در هر بار وصل شدن به اینترنت بسته به نوع سایتهایی که میبینید SPY های مختلفی وارد سیستم میشن . حتی بعضی از وبلاگها هم نوعی SPY در سایت خودشون گذاشتند تا به اطلاعات خصوصی بیننده ها پی ببرن . اسم نمیبرم اما کار جدا زشتیه !!!!!

برنامه دوم System Mechanic هست که یک برنامه چند منظوره و حرفه ای هست و مثل نون شب واجب . این برنامه به 3 قسمت تقسیم شده و هر قسمت کنترل قسمتی از کامپیوتر رو بعهده می گیره ! کسانی که سر از کامپیوتر در نمیارن و حداقل زیر 5 سال باهاش کار کردن از کار با این برنامه جدا خودداری کنن !!

برای نمونه یکی از وظایف اون پیدا کردن فایل های بدون استفاده و یا با حجم صفر بایت هست که مثل نقل و نبات توی هارد پراکنده شدن , باعث اشغال فضا نمیشن اما فرگمنت ایجاد میکنن . یک وظیفه دیگه اون پیدا کردن فایلهایی هست که از اونها 2 یا چند کپی وجود داره . این کار رو هم خیلی با احتیاط باید انجام بدین چون احتمال داره بره و DLL های ضروری رو پاک کنه ! و همینطور برنامه ای برای فیکس کردن اتصالات خراب و مورد دار هم داره !
در قسمت بعدی یک Scaner قوی داره که در رجیستری کامپیوتر می گرده و تمام برنامه ها و اتصالات غیر ضروری یا خراب رو پاک می کنه و کارایی سیستم رو شدیدا بالا میبره ! برای اطلاع میگم کخ هر برنامه ای از فونت گرفته تا حتی سنگین ترین برنامه ها , در رجیستری ثبت میشن و هر روز هم به حجک اون تضافه میشه ! روز اول نصب ویندوز حجم اون در حدود 3 یا 4 مگ هست در صورتی که بعد از نصب برنامه های کاربردی تا 100 مگ هم میرسه و وقتی که برنامه ای رو Uninstall میکنید فسمتهایی از اون برنامه در رجیستری باقی میمونه که باید حذف بشه وگرنه باعث کندی سیستم میشه و با این برنامه میتونین به بهترین شکل مشکلات رو حل کنید .
می تونید برنامه های run شده در Startup رو که نمی تونید براحتی و بدون باز کردن رجیستری حذف کنید رو در این قسمت Remove یا Disable کنید . و در واقع مدیریت کنید !!
همینطور میتونید کل سیستم رو تحت نظر بگیرید و به نوعی از امکانات Tweak استفاده کنید . در قسمت دیگری از اون میتونین فایلها یا برنامه هایی رو که بوسیله Uninstall کردن پاک نمیشن رو پاک کنید . این برای برنامه هایی خوبه که Uninstaller ندارن .

و در قسمت اینترنت می تونید سرعت مودم رو بالا تر ببرید و مقدار Chache مودم یا بافر اونو زیاد کنید ! سرعت DownLoad رو اندازه بگیرید و نوع Connection خودتون رو روی بهترین تنظیمات قرار بدید .
در قسمت Security میتونید کل فایلهای گرفته شده از اینترنت رو پاک کنید ! این فایلها در قسمت TEmprory ذخیره میشن و بعد از مدتی بعث کندی سیستم و بالا رفتن حجم هارد دیسک میشن ! برای اطلاعتون بگم که شما به هر سایتی وصل میشین , هر ای میلی میگیررین یا میفرستین و یا هر برنامه ای از اینترنت میگیرین یک نسخه از اون توی این فولدر ذخیره میشه !! و بنا براین هر روز حجم اون بیشتر !! در ضمن این برنامه دارای قابلیت حذف تمام Search های شما هم هست و سابفه کلیه تایپ های شما رو چه در هیستوری و چه در اینترنت رو حذف میکنه .
این برنامه بسیار مفید رو از اینجا دریافت کنید و بعد از نصب این شماره سریال رو برای رجیستر کردنش وارد کنید . به کسی هم ندید ... انجصاریه .. هاهاها
UserName : Z
شماره سریال :
77485
ND760
2796663606
در ادامه درباره تنظیمات ویژه ویندوز اکس پی مینویسم .

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Friday, February 21, 2003

سفره ابوالفضل یا دینداری طبقه مرفه :


این مادرها و مادر بزرگهای ما آدمهای خرافاتی و خنده داری هستند که هیچ جوری نمیشه اینها رو به راه راست آورد و باید گذاشت تو همون جهل مرکب خودشون تا ابد الدهر باقی بمونن ! یکی از گیر هایی که دارند هم همین برپایی سفره های کذایی ابولفضل هست که جزو مضحکترین و بی محتوا ترین رسومات زنان ایرانی هست که جا داره روش کار بشه تا از مخ زنها بیرون بیاد و یا برای اون نام با مسمایی مثل پارتی زنانه یا دوره زنانه انتخاب کنند و بیخود و بیجهت خرافات و مذهب رو قاطی نکنند و خودشون رو سخره عالم و آدم کنند ...

تمام خانم ها با این دوره ها آشنایی دارند ! معمولا یا از ظهر برای ناهار و یا ساعت 4 بعد از ظهر عده ای زن های پول دار و دختر های دم بخت و ترشیده دور سفره ای سبز رنگ که روی اون انواع شیرینی جات و آجیل و چای و خرما چیده شده جمع می شن ! یک زن روضه خون ایکبیری بد صدای چادری هم میاد و با حرفهای غمگین حضار رو به گریه ای زورکی وادار میکنه و بعد که همه خوب آبغوره گرفتن و دل صاجب خونه خوب خالی شد , مراسم تموم می شه و بعد تازه نوبت شکم چرونی میرسه ! اول از همه سهم زن روضه خوان رو میدن و دکش می کنن ! تا حاج خانم گورشو گم میکنه استرپتیز شروع می شه و زنها شروع می کنن به نمایش آخرین مد لباسها و طلاها و جواهرهای خودشون به همدیگه و پز دادن . دخترها سعی میکنن به زنهای پسر دار خودی نشون بدن و مدام مثل میمون و انتر دور و بر این زنها میپلکن و ازشون پذیرایی می کنن برای شیرین عسل بازی و خودشیرینی تا از ترشیدگی نجات پیدا کنن ! اتفاقا جای جالبش اینجاست که دخترها از همه بیشتر گریه میکنن و فکر میکنن با گریه کردن و راز و نیاز به خدا رشوه میدن تا بختشون رو باز کنه هاهاهاها ... خلاصه بازار داغ شوهر یابی برای دخترهای دم بخت داغه و بعد که چند دختری کاندید شدند و مورد پسند واقع شدن آدرسهایی رد و بدل میشه و شماره تلفنی و بعد هم دو طرف مادر دختره و مادر پسره شروع می کنن به فخر فروشی پز گوزی دادن ! در ادامه هم سفره رنگینی مملو از چندین نوع غذا به وفور چیده می شه و حالا نکته جالب اینجاست :

اول از همه بگم که من اصلا آدم مومنی نیستم و خیلی هم کافرم و شمر پیش من پیغمبره!! اما تو زندگیم سعی کردم تا حد امکان و در حد توانم , حق کسی رو نخورم و دروغ نگم و هیچ وقت از حد خودم و اخلاقیات و عرف و چیزهایی که برای خودم جا افتاده خارج نشم و آدم درستی باشم اما برام اصلا قابل قبول نیست و نخواهد بود که عده ای شامل 50 تا 100 نفر زن فقط از طبقات بسیار مرفه جامعه دور هم جمع بشن با کیلو کیلو طلا و جواهراتی که ارزششون از خودشون بیشتره و فقط برای پز دادن و فخر فروشی به خودشون آویزون کردن و بعد هم شروع کنند به خوردن به حد انفجار! شما باور نمیکنین که اگه بهتون بگم همین زنهای انتر پولدار که نمیدونن پولهاشون رو کجا خرج کنن از همه بیشتر دله تر و شکموتر و حریص تر هستن توی خوردن و فقط باید فیلمی تهیه کرد و به ریش همه اونها هر هر خندید !! حالا کوفت کردن به جای خود :
بعد که به حد انفجار خوردن و کمبود ویتامینهای یک سالشون رو جبران کردن , از کیفشون نایلون در میارن " البته اصلاح میکنم کیسه زباله یا گونی در میارن " و شروع کنن برای فک و فامیلشون غذا و شیرینی و میوه های باقی مونده رو جمع کردن و بردن ! به لطف ظروف یکبار مصرف هم که مد شده جدیدا خود میزبان با کلاس سهم مهمونها رو توی ظروف از قبل آماده می ریزه و میده ببرن ! خاک بر سرها از گل ها هم نمیگذرند و تا حد ممکن هر چی که دم دستشون میاد رو میبرن حتی لیوانهای یکبار مصرف ! در واقع سفره ای که بنام ابوالفضل انداخته شده فقط نصیب عده ای پول پرست و طماع و شکم های سیر می شه ! نه نیازمندان !
هدف و انگیزه و نیت برای فقرا بوده اما نصیب سیرها شده .....
نمی دونم این مردم ایران چرا اینقدر مسخره هستن ؟ خوب بابا یکدفعه مهمونی بگیرین و جای اون روضه خونی کذایی یک آهنگ بذارین و برقصین که سنگین تره تا اینطور خودتون رو مسخره کنین ! من یک بار تو عمرم تو این سفره ها شرکت کردم که خاله و مادر بزرگم گرفته بودند !! به هزار خواهش و تمنا گفتن باید بیایی وگرنه ناراحت میشیم ! خلاصه منم پا شدم رفتم و چون اصلا اعتقادی هم نداشتم عین برج زهرمار نشسته بودم و همه رو چپ چپ با غضب نگاه میکردم و تو دلم به دونه دونشون فحش خوار مادر میدادم تا اینکه چراغها خاموش شد و شمع ها رو روشن کردن و بعد هم صدای روضه خوان بلند شد و همه زدن زیر گریه اونم چه گریه ای انگارهمه مادر مرده شده بودن !! چنان عرعر و زجه هایی میزدن که من فکر کردم بچه هاشونو جلوشون دارن سر میبرن و با چشمهای گشاد نگاهشون میکردم و فقط به این فکر می کردم اینا به چی گریه می کنن ؟ صدای زن روضه خوان درست مثل این بود که پیرزنی توی آفتابه جیغ بکشه و صداش اکو بشه ... یکم صبر کردم و هی زور زدم تا اشکم در بیاد و مثلا همرنگ جماعت بشم .... یکی از خاله هام هی میزد به پهلوم که چرا گریه نمی کنی ؟ خاله بزرگم هم هی آبغوره میگرفت و اشاره میکرد گریه کن و مادر بزرگم هم با غضب چشم غره میرفت و منم حرص میخوردم که چی میگین شماها و چون هیچی نفهمیدم از این دیوونه بازی ها پقی زدم زیر خنده و یک آبروریزی شد اون سرش نا پیدا !! و نتیجه این شد که خاله هام از تاریکی استفاده کردن و منو انداختن بیرون ....
این هم دینداری مردم ایران !
چه سودی می رسه به فقرا ؟ خدا می دونه ! تنها جیزی که مسلمه اینه که شکم های سیر , سیر تر می شن و شکم های خالی , خالی تر ! بقول یکی از دوستان پدرم که از بس پول داره نمیدونه چییکار کنه و سر پیری یا میره با دخترهای 20 ساله لاس میزنه یا مار میاندازه تو آکواریم و از دیدنشون لذت میبره یا پرنده بازی میکنه , همیشه وقتی شام میاد منزل ما در آخر شام میگه خدایا سیرها رو سیرتر کن و گرسنه ها رو گرسنه نگه دار ..... یک بار من ازش پرسیدم آخه اینم شد دعا ؟؟؟ نتیجه این بود که یهو 100 تا چشم غضبناک زوم شد روم و نزدیک بود برم بیرون مودبانه که خودش هم خندید و گفت خوب عزیز جان اگه گرسنه ها سیر بشن که ما پول دار نمیشیم ... اینم حرفیه البته از در عقب .

خاطره جالبی رو براتون مینویسم از مادرم که فکر میکنم خیلی براتون جالب باشه در مورد همین دینداری های افراطی مردم ایران :

وقتی بچه بودم از 2 هفته به سالروز مرگ عُمر عزادار بودم . تا تمام شدن روز عمر کشی بازی کردن برام حرام میشد و چون خانم جان " مادر بزرگم " تمام سعی و تلاشش این بود که در آن دنیا توی بهشت کاخی درست و حسابی نصیب خودش کنه , در نتیجه مرتب مشغول رشوه دادن به خدا بود . در طول شبانه روز حداقل 24 رکعت نماز می خواند ! عاشورا و تاسوعا تمام محله رو خیرات میداد و ماهی یکبار روضه خوان می آورد و قبل از روضه کلی میوه و شیرینی به خوردش میداد و باقی رو هم میداد ببره ! ! هر ماه یکی دو روز روزه میگرفت و در ماه رمضان هم پیشواز و پس واز روزه را هم میگرفت ! خمس و زکاتی رو که در واقع جیره و مواحب آخوندها بود بیشتر از حد تعیین شده پرداخت میکرد !
و اما عمر !! از یک ماه مانده به سالروز مرگ عمر مرتب فحشش میداد . یکبار پرسیدم : خانم جان , مگه عمر چیکار کرده که اینقدر فحشش میدین ؟
اول چند خروار فحش نثار روح عمر کرد و بعد هم زد زیر گریه و گفت : پهلوی حضرت فاطه رو گذاشت لای در و باعث سقط جنین یک امام شد ! امامت هم حق علی بود و این نامرد رفت با مردم بیعت کرد ! اصلا عمر که مرد نبود !! یک دفعه رفت غسل کنه از آب که سرش رو در آورد زن شد " تحقیر زن " !! یکبار هم داشت توی صحرا راه میرفت تبدیل به خرگوش ماده شد !!
سوای اینها خانم جان یکدست کت و شلوار کهنه آقاجان رو برداشته بود و با پارچه های رنگی پر از وصله پینه کرده بود بعد 2 تا چوب رو هم مثل صلیب به هم وصل کرده بود و این کت و شلوار کثیف و ژنده رو تن اون چهار چوب چوبی میکرد ! برای سرش توی یک پارچه پنبه میکرد و بعد هم با زغال براش چشم چپول و سبیلهای کوسه ای میکشید و لب هاش رو هم ماتیک قرمز میزد و سرش هم یکی کلاه میگذاشت و به یک دستش فانوس میداد و به دست دیگرش جارو وصل میکرد ! و بعد این موجود وحشتناک رو میگذاشت گوشه مستراح توی حیاط ! لامپ رو در میاورد و شب که میشد فانوس دست مترسک رو روشن میکرد ! عمر رو جوری گذاشته بود که چشمش به اعضای شریفه کسانی که توالت میرفتن نخوره و در نتیجه عمر پشت سر آدم قرار میگرفت و نور کمرنک فانوس هم اونو به شکل شبح در میاورد ! خانم جان از وقتی میرفت توی مستراح تا وقتی که بیرون می اومد مدام به عمر فحش میداد و بهش مدفوع تعارف میکرد ! من هم که میرفتم از ترس دیدن اون شبح به خودم میلرزیدم تا روزی که بعد از مراسم رقص و شادی آتشش میزدند و من خیالم راحت میشد !
یک روز به پدرم گفتم : چرا خانم جان این عمر بد رو میاره تو حونه که من بترسم ؟
بابا هم گفت : دخترم اول اینکه عمر با انتخاب مردم خلیفه شد ! چون حکومت شاهنشاهی نبود که سلطنت از پدر به ارث برسه و در خاندانی باقی بمونه ! بعد هم ایرانیان از اعرابی که همه سنی بودند و 4 خلیفه رو قبول داشتند احساس انزجار میکردند ولی جرات این رو نداشتند که بگویند دین و حکومتتان را نمیخواهیم و چون به پیشینه شاهنشاهی چند هزار ساله خودشان اعتقاد داشتند خودشان علی را به خلافت رساندند ! سوم اینکه عمر کتابخانه عظیم ایران رو آتش زد و این نفرت ماند در بین ایرانیها که خودت میبینی یک تکه پارچه ست و پارچه هم ترس نداره !
به بابا گفتم پس شما حقیقت رو به خانم جان بگید !
بابا خندید و گفت : دخترم بدبختی اینه که خانم جان حرف آخوند رو باور داره نه حرف منو ! مگه میشه آدم توی آب غوطه بخوره و بعد زن بشه ؟ گفتم خانم جان میگه خدا بخواد همه چی میشه ؟
بابا گفت : اگه خدا هر چیزی که میخواست میشد پس اصلا چرا عمر رو آفرید ؟ پس خدا نمی خواد ! این آخونده که میخواد ! آخوند هم میخواد که کار نکنه و پول مفت گیرش بیاد و این کارها رو تبلیغ میکنه تا برای پول در آوردن زحمت نکشه ! ملتی هم که عقلش رو به کار نبره با همون وعده بهشت پولش رو دستی میده به این مفتخورهای تاریخ !!

روح هر دوشان شاد ! از طرف پدرم خیالم راحته اما نگران خانم جان هستم که با این همه تلاشی که تو این دنیا کرد و دید خبری نیست چه حالی پیدا میکنه ؟ مطمئنا دق میکنه چون از دروغ بیزار بود . سالهاست که به جای بهشت در بهشت زهرا خوابیده .....


اقتباسی کوتاه از بامداد و نامه های یک دوست.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Thursday, February 20, 2003

مرده پرستی :

ما ایرانی ها مدعی فرهنگ و تمدن عظیمی هستیم که خیلی از ملل دیگه فاقد اون هستند . آداب و سنن خاصی داریم که خیلی از اونها زیبا و دوست داشتنی هستند و خیلی ها هم بسیار احمقانه و بی دلیل زاییده و خلق شدند و تا مرز خرافات هم پیش رفته اند ! یکی از این عادت ها رسم و رسوم مرتبط با فوت بستگان و نزدیکان و آشنایان ماست که رسومی بسیار احمقانه و خرافی هستند که همه باور داریم و اصرار به پذیرش اون از طرف دیگران هم داریم . در واقع بهتره بگم ما مردمی مرده پرست هستیم !! چرا ؟

چون تا زمانی که تمام اطرافیان و نزدیکان و آشنایان و دوستان ما زنده هستند و در کنار ما زندگی می کنند , ما چشم دیدن اونها رو نداریم . مدام پشت سر همه صفحه می گذاریم و ادعامون کون آسمونو سوراخ می کنه ! اما به محض اینکه طرف فوت می کنه دیگه برای ما تبدیل میشه به خدا و اسطوره ! و تا عمر داریم مدام خودمون و زمین و زمان رو ملامت میکنیم که چرا در گذشته چنین و چنان کردیم ؟! ولی مگه با این کارهای احمقانه اون جسد زنده میشه ؟
بارها شده دیدم و شنیدم که کسانی بودند که با پدر و مادر خودشون بد تا کردند و باعث آزار اونها شدند و بعد از مرگ اونها دچار وجدان درد شدند و تمام عمر رو میرن بالای مزار اونها و اشک حسرت میریزند ! خوب چه فایده ؟ اگه به اندازه یک اقیانوس هم اشک ریخته بشه اون جسد جوانه نمیزنه و زنده نمیشه !
ما ایرانیها متاسفانه برخلاف دیگر مردم این کره خاکی مسائلی رو که وافعیت دارند و حقیقت محض هستند رو باور نداریم و نمی خواهیم برای اونها توجیهات علمی یا منطقی بیاریم و باورشون کنیم . مثلا در همین مورد مرگ نزدیکان !!
کافیه شخصی از خانواده فوت کنه و همه غش و ضعف میکنن و خودشونو ملامت میکنن و تقصیرات رو به گردن دیگران میاندازن و خلاصه آشوب و بلوایی به پا میشه دیدنی !! اما در کشورهای دیگه وقتی کسی فوت میکنه همه میپذیرن که دیگه زنده نمیشه ! ناراحت میشن و گریه می کنند اما دیگه مشت مشت خاک روی سرشون نمیریزند و خودشونو به در و دیوار بکوبن و باعث آزار هم خودشون و هم اطرافیانشون بشن ! خیلی باکلاس و مثل ادیزاد میرن بالای سر جنازه و دعایی میخونن و آخرین وداع رو می کند و بعد هم همونطور با نظم برمیگردن و به زندگی ادامه میدن چون : این افراد میدونن و فهمیدن که مرگ حقه ! می دونن کسی که مرد با گریه و زاری زنده نمیشه ! می دونن که زندگی جریان داره و چه اونه زنده باشن چه مرده چه نالان و چه خندان زندگی مسیر طبیعی خودش رو طی میکنه . می دونن که انسان فقط یکبار به دنیا میاد , پس چه بهتر که از ثانیه ثانیه عمر لذت ببرن به جای غمگین کردن خلق خودشون یا نزدیکانشون ...
یک رسم داریم بعنوان خیرات !! میخوام ببینم خیرات کردن چه سودی می تونه داشته باشه ؟ و اینکه آیا این با عقل سلیم جور در میاد که انسانی تمام عمر رو به بدی سپری کرده باشه و بعد از مرگش بازماندگان با دادن خیرات های مفصل و خواندن قرآن و نماز و ... گناههاشو بشورن ؟ یعنی بنظر شما با این اعمال اون فرد رستگار میشه ؟
و یا خیلی جالب تر : فردا سالگرد فوت مادر بزرگ منه ! خیلی امروز خندیم وقتی پدرم گفت داری میایی خونه 2 شیشه گلاب بخر برای فردا که میریم بهشت زهرا با خودمون ببریم و بعد هم تاکید کرد حتما گلاب درجه یک بخر ! تو دلم گفتم آخه مگه میخواهی گلاب رو بدی به خورد مرده ای که حالا خاک شده که باید حتما درجه یک باشه ؟ و یا به خواهرم گفته بود بره شیر میهن 500 تومنی بخره با Miylo و با اونها شیر کاکائو درست کنن و فردا بدن به خورد یک مشت آدم مفت خور و دزد و پدر سوخته که توی بهشت زهرا پلاسن و کارشون فقط اینه که آخر هفته ها برن بهشت زهرا و کمبود ویتامینهاشون رو جبران کنن ! خوب این یعنی چی ؟ 50 بسته شیر میهن خریدن و .... رو نمیشه این پولها و داد به آدمهای زنده و نیازمندی که در جامعه ما پراکنده شدند و تعدادشون بقدری زیاده که قادر به شمارش اونها نیستیم ؟ خرید میوه و دادن اون به افراد اطراف مزار برای خواندن فاتحه ای اجباری و تصنعی چه سودی می تونه داشته باشه در حالیکه میدونیم هستند زنان و مردان و کودکانی نیازمند در همین شهر تهران که محتاج فقط یک وعده غذای روزانه هستند و اونوفت ما برای گرفتن یک فاتحه کذایی از مردم به اونها میوه و شیرینی و حلوا تعارف کنیم ؟ یعنی با این کارها روح متوفا شاد میشه ؟ زهی خیال باطل ....
همه ما غافل از این هستیم که دینی داریم بنام اسلام و اگر این دین رو قبول داریم پس باید به حقانیت روح هم معتقد باشیم و بدونیم روح با جدا شدن از جسم آزاد میشه و کل وجود انسان به روحش بستگی داره نه جسکی فانی ... پس این همه دنگ و فنگ برای یک جسد بی جان چه سودی داره ؟ اگر اسلامی واقعا وجود داشته باشه و طبق دستوراتش که میگه در دنیا نیکی کنید تا رستگار شوید , وقتی کسی بیاد و تمام هرزگی ها و کثافت کاری های عالم رو انجام بده و بعد از مرگش با همون پولهای حرومی که جمع کرده برای آخرتش خیرات کنه آیا این گناهان بخشوده میشن ؟
به عنوان مثال سیتم نذری رو در نظر بگیرین . در ایامی خاص مسلمانها در اعیاد و جشنهای مذهبی شیرینی ها و غذاهای مخصوصی رو خیرات می کنند مثل شعله زرد و حلوا و ... و یا در ماههای محرم غذا خیرات میکنند و دیدم کسانی رو که اعتقاد عجیبی دارند که باید حتما قاشقی از این غذا رو بخورند و این غذا تبرک داره و مال امام حسین هست و شفا دهنده و ..... و عده ای هم هستند آدمهای گشادی که در این روزها غذا درست نمیکنند و منتظرند ببینن کجا نذری میدن و یک دیگ بردارن و برن نذری بگیرن ! دریغ از اینکه ذره ای از این غذا به مستحقش داده بشه !!
اما چه کسانی این خیرات رو میدن ؟ یک مشت کاسب و بازاری دله دزد و پدر سوخته که در طول 12 ماه سال کاری ندارن جر چاپیدن مردم و لخت کردن جیب اونها و کلاه گذاشتن سر مردم و بعد هم در یک روز خاص 3 یا 4 دیگ پلو و خورش بار میگذارند و عده ای آدم سیر مثل خودشون رو غذا میدن و به خیال خودشون گناهان شسته شدند ... و از فردا هم تلافی این خرج و سور و سات رو از دمار مردم در میارن .
مثال کشتن گوسفند تو خانواده احمق خودمو میزنم !!!
مادر بزرگم هر سال که ایران میاد نذر داره گوسفند قربانی کنه ! بعد از کشتن گوسفند به این ترتیب عمل میشه !! جگر و دل و قلوه و راسته اون برداشته میشه برای کباب کردن در همون روز برای مصرف خانواده !! مغز ران و قسمتهای لخم گوسفند بین فامیل درجه یک تقسیم میشه !!
پوست و روده ها و کله گوسفند نسیب سلاخ میشه !! باقی اعضای گوسفند شامل دنبه و پیه و چربی و استخوانهایی که تکه هایی گوشت به اونها باقی مانده نسیب بقال و چقال و نانوا و رفتگر و افغانی های اطراف میشه و این یعنی نذر !!!!
باز هم به همین ترتیب ... وقتی مادر بزدگ پدریم فوت کرد , هزار ایل و طایفه جمع شدند و زدن تو سر هم و اشک ریختن و گریه و زاری !! خوب تا اینجا خوب بود ... اما بعد از اون ... کارت هایی چاپ کردن که به اقوام دور و دوستان و آشنایان فرستاده بشه که در فلان روز در فلان مسجد مراسم ختم هست !! پولی که برای چاپ هر کارت خرج شده حدود 3000 تومن بود و مجموعا ده هزار کارت چاپ شد که بعدا حدود 5000 کارت بلا استفاده ماند ! برای سیر کردن شکم این همه آدم 3 رستوران بزرگ رزرو شد و چقدر میوه و شیرینی و حلوا و گل که خریداری شد بماند ! مکان دفن هم باید توی مقبره خانوادگی بود حتما و باز هم طبق معمول سنگ تمام ! سنگ روی قبر هم از گرانترین سنگ مرمرهای موجود ساخته شد و فرستاده شد به مشهد که استاد کار سنگ تراشی روی اون اشعار جانگداز حک کنه ! استدلال این افراد چی بود ؟ ما آبرو داریم ..... یادمه اون روز وقتی نشسته بودم پای تلویزیون و داشتم اخبار میدیدم , عموم با عصبانیت اومد بالای سرم و داد زد چرا تلویزیون روشن کردی گناه داره از مرده خجالت نمیکشی ؟ انگار که تلویزیون داشت آهنگ و رفص پخش میکرد .... اینها یعنی حمافت محض ! تمام پولهایی که در اولین سال فوت مادر بزرگم خرج شد بالغ بر 9 میلیون تومن میشد که با این پول میشد چه کارها که نکرد ؟ چقدر زندانیان بیگناه محتاج 100 هزار تومن رو میشد به آغوش خانواده باز گردوند ! چقدر پسر و دختر یتیم رو میشد کمک کرد . چقدر دختر و پسر جوون رو میشد به وصال هم رسوند ؟ زنان بیوه ! زنان سرپرست خانواده و دانشجویان محتاج شهریه . کمک به خانه سالمندان و هزاران کار دیگه ! اما این پولها صرف یک جسد شد... در کمال حماقت !!

و یا دعوت از تمام آشنایان و دوستان فامیل برای آمدن به مسجد !! یک رسم احمقانه دیگه ! که چی بشه ؟ مردم رو بزور آبرو , میارن مسجد و از کار و زندگی می اندازن تا مثلا چیکار کنن برای جسدی که روحی در بدن نداره و بنا به اعتقادات مسلمانها روح به نزد پروردگار رفته تا پاسخ گوی اعمال خودش باشه .... گدایی بخشش میکنن ؟ در صورتی که در زمان زنده بودن این آدم هیچ کس اصلا براش تره هم خورد نمیکرد ! نوه ها توهین میکردن . پسرها و دخترها محل سگش نمیگداشتند انگار نه انگار که مادری دارند ... مرگ رو میدیدند اما برای همسایه ! اما بعد که همین فرد منفور ضمن حیات بی جان شد تبدیل شد به مجسمه ونوس و کعبه موعود .....

من آدمی هستم که تو خانواده خودم دارای هزاران دشمن تشنه به خون هستم چون اینطور فکر میکنم ! شاید ادعا کنم که تنها آدمی باشم که مادربزرگم رو بیشتر از هر کسی حتی بچه هاش دوست داشتم دروغ نگفته باشم , اما چون مخالف این کارهای احمقانه بودم کسی چشم دیدن منو نداره و همه منو سنت شکن میدونن !!! من وقتی مردم وصیت میکنم که تا جای ممکنه از اعضای بدنم برای نیازمندها استفاده بشه !! هیچ بنی بشر و حیوان و نباتی بالا سر قبر من نیاد . اگر گل می کارن بالای قبرم باید کاکتوس باشه از نوع مامیلاریا ! سنگ قبرم از سیمان سیاه باشه ! کسی حق گرفتن مراسم سوم و هفتم و چهلم و سالگرد و .. نداره ! هیچ مراسمی در مسجد نباید برگذار بشه ! کسی حق گریه نداره و همه باید بگن و بخندن و جشن بگیرن و برقصن و آهنگهای مورد علاقه منو گوش بدن .. این یک قسمت خدا به دادشون برسه آخه من فقط سبک متال به بالا کار میکنم .. هاهاها ...
خلاصه ختم کلام اینکه :

بپرسیم حال هم تا زنده هستیم
ز خودخواهی و غفلت ما بس توانا هستیم
به ناگه بانگ آید رفت فلانی ... ای وای...
کنیم شیون و زاری , چو ما مرده پرستیم
بگیریم دست هم در این آشفته بازار
ای شما که یار کسان بی کسانید
محبت رفته و الفت گریزان است
در این کهنه سرا کو غمستانی؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Wednesday, February 19, 2003

روز کثیف Valentine :

آقا این یانکی های رنگ پریده چشم آبی چه معنی داره که آداب و رسوم مزخرف خودشون رو بچپونن تو مخ ما ایرانی هایی که جنبه هیچ چیزی رو نداریم ؟ من از این روز نفرت انگیز یک خاطره وحشتناک دارم که هیچ وقت در عمرم فراموشش نمی کنم !

خدا نکنه آدم با جنس مخالف دوست بشه و بعد هم به طرف فقط بخنده دیگه باقی کارها پیشکش ! دیگه طرف فکر میکنه باید فلانشو در بیاره بذاره کف دستت و تو باهاش یه قل دو قل هم بازی کنی . این پسرهای ایرانی جنبه هیچ چیزی رو ندارن و یکی از اونها هم همین خندیدن به روشونه ! آقا ما یه غلطی کردیم چند سال قبل و با یک آدم مزخرف در پیتی و جوادی پیمان دوستی بستیم و همون زمان اولین سالی بود که این جشن احمقانه به لطف اینترنت بین پسر و دخترها که اکثرا هم چت باز و مخ زن بودن باب شده بود و چه غوغایی به پا بود در این روز و تمام کافی شاپ ها پر بودن از دختر و پسر . خلاصه این یار احمق و کله گچی ما هم می خواست ما رو حسابی خجالت بده و ذوق زده کنه و برامون یک هدیه گرفته بود .ساعت 2 بعد از ظهر بود که تلفن زنگ زد و منو از خواب بیدار کرد ! منم که آدم شدیدا مقرراتی هستم , قبل از اینکه بدونم مخاطبم کیه , هر چی فحش خوار و مادر بود رو نثار تلفن کننده کردم و بعد هم تازه یادم افتاد یه الو بگم و ببینم این کیه که سر ظهر زنگ زده ؟!
- الو ؟ شما ؟
سلام !
صدا رو نشناختم و با تمام حرصم گفتم : سلام و زهره مار سلام و کوفت سلام و مرگ ! مریضی مگه مزاحم میشی ؟ و زارت گوشی رو کوبیدم و گرفتم خوابیدم .
دوباره چند دقیقه بعد تلفن زنگ زد ! دوباره گوشی رو برداشتم و هوار زدم :
- الو ؟؟؟؟؟
سلام !!
- آی کوفت آی زقنبو . آی حناق . روانی ... سر ظهری چه مرگته سلام کردنت گرفته ؟
بابا منم ...
- شما ؟
X !!
- ای وای !!!! ببخشید فکر کردم مزاحمه ! خوبی؟ " و نیشم تا بناگوش باز شد "
ممنون شما خوبی؟
- بله خوبم . چه خبر ؟
سلامتی . گفتم یه زنگ بزنم حالتو بپرسم !
- لطف کردی ! ولی میشه این دفعه ساعتت رو نگاه کنی بعد زنگ بزنی ؟
چشم . خوب من میخواستم بگم امروز بریم بیرون همدیگه رو ببینیم .
- چه خبره مگه ؟
خبر نداری ؟
- نه !
چقدر پرتی !! پس حتما بیا تا بفهمی !!
- کجا ؟
جای همیشگی خوبه ؟
- باشه . خوبه ! پس میبینمت ... من فعلا میخوام بخوابم ... کاری نداری؟
" کف " نه . ببخشید مزاحم شدم .
خواهش . خداحافظ .. تق !!

حالا مگه خواب میاومد به چشمم ؟ هیچی بلند شدم و رفتم سراغ ظاهر سازی و آرایش و بتونه مالی و .... بعد از یکساعت ور رفتن به خودم شدم اونی که میخواستم و بعد هم لباس پوشیدم و راه افتادم . مدام به این فکر میکردم که امروز چه مناسبتی داره تا آخر یادم افتاد و فهمیدم روز عشاقه !!؟ سر ساعت رسیدم و ماشین رو جایی پارک کردم و نشستم تو ماشین به انتظار ... ده دقیقه بعد دیدم پیداش شد تو دستش هم یک جعبه اندازه کله اش کادو پیچی شده ! فکر کنم 24 ساعت کامل با خودش ور رفته بود تا مثلاخوش تیپ بشه اما از نظر من با رفتگر سر کوچه فرقی نداشت تازه اون از این خوش تیپ تر بود !! " آقا حالا که بخث قیافه شد یک نکته رو بگم و اونم اینه که من عاشق چشم های خوشگل هستم و از شانس من هم هر چی عمله و جواده همشون چشمهاشون درشت و زیبا و رنگیه ولی دریغ از یه آدم حسابی که چشم درست و حسابی داشته باشه " رفتم کنارش و سوارش کردم و راه افتادیم . بسته رو گذاشت صندلی عقب ! آخر طاقت نیوردم و سوال کردم این چیه ؟
- کادو
نه بابا ؟ فکر کردم سطل اشغال خونتونه !! میگم چیه توش ؟ مال کیه ؟
- بیست سوالیه ! اصلا رازه !!!!!
اوه اوه . از کی تاحالا راز دار شدی؟
- حالا ......
منتشو نکشیدم تا رسیدیم دم یه کافی شاپ و پیاده شدیم . خیلی شلوغ بود و جا نبود که بریم بشینیم این بود که به همون ماشین اکتفا کردیم و بعد از یکی دو ساعت پرسه زدن توی خیابانها , تا نزدیک خونش رسوندمش و رفتم خونه . حالا تصور کنین که این بسته به ابعاد 50 در 50 سانت بود ولی خیلی سبک !! کاغذ کادوش هم قلبی شکل بود و روش هم یک شاخه گل رز سرخ زده بود و خلصاه ما هم با این بسته رفتیم تو خونه ! مامان از همون دم در داد زد این چیه ؟
هدیه گرفتم !!
- از کی ؟
از دوست پسرم ..
- به به گل بود به سبزه هم آراسته شد ... بدو لباساتو بکن بیا شام حاضره !!
بالا خوتهرم جلومو گرفت و گفت این چیه ؟
- فضولی؟
شنیدم به مامان چی گفتی !! ایشششه .... هر کی ندونه فکر میکنه از شاه و وزیر و رئیس جمهور هدیه گرفته که اینقدر ذوق کرده ! و رفت پی کارش !!
کمی جلوتر بابا جلومو گرفت و گفت واسه من هدیه خریدی ؟ مرسی عزیزم و اومد بگیرش که گفتم نخیر مال خودمه بهم کادو دادن !!!!
- لابد دوست پسر گرامی تون ؟
نیشم تا بناگوش باز شد و سکوت کردم !
سرشو تکون داد و گفت : آی جوونی کجایی یادت بخیر .. مامان از اونور داد زد : نشنیدم چی گفتی ؟ یه بار دیگه تکرار کن ؟
بابا هم هول شد و گفت هیچی عزیزم ... داشتم با خودم حرف میزدم . و بعد هم اشاره کرد گفت برو پدر سوخته سر منو آخر به باد ندی ول نمیکنی ها !
رفتم تو اطاقم و بسته رو با احتیاط گذاشتم روی تخت و لباسهامو عوض کردم و زل زدم بهش ... 20 سوالی راه انداختم که توش چیه ؟ تو همین فکرها بودم که مامان داد زد : بیا پایین شام حاضره !!!!
بسته رو برداشتم و رفتم پایین ! و گفتم بعد از شام میخوام جلوی همتون بازش کنم .
بعد از شام رفتیم تو سالن برای صرف قهوه و منم همه رو جمع کردم دور خودم و با اعتماد به نفس زیاد شروع کردم به باز کردن کاغذ کادو ... کاغذ کادو که باز شد چشمم خورد به یک کارتن که روش نوشته بود پفک نمکی مینو !!!! خواهرم غش کرد از خنده ! یه چشم غره بهش رفتم و در جعبه رو باز کردم ! توش یه جعبه کفش بود !!! فکر کردم کفشه ! اما خیلی سبکتر بود .... بابام جوش آورد و گفت باز کن ببینیم چیه توش کشتی ما رو تو هم !!!! خلاصه جعبه رو باز کردم و واویلا !!!!!! یک عروسک Ken باربی بود اونم لخت مادر زاد و جای دودولش هم 2 تا قلب کشیده بود خاک بر سر !!!!! بابام یک چشم غره به من رفت و بلند شد رفت جلوی تلویزیون .... مامان هم بلند شد و به بهانه آوردن میوه رفت و خواهرم هم در گوشم گفت بده قاب کنن بزن به دیوار !!!! یک حالی شده بودم که نگو ! به تمام وجودم انگار موریانه افتاده بود و داشت منو میخورد ! با حرص بلند شدم و جعبه رو شوت کردم تو حیاط و رفتم تو اتاقم ! اول تصمیم گرفتم که زنگ بزنم و سر فحش رو بکشم به طرف اما دیدم اینطوری دلم خنک نمیشه و رفتم تو فکر ....
بالاخره به نتیجه رسیدم و فکر خوبی به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم ذوق مرگش کنم . فردا رفتم استارلایت و یک دوجین شورت و کرست خریدم و آوردم خونه . بعد با ماژیک جلوی شورت ها رو شعر های عاشقانه نوشتم و قلب می کشیدم و عطر میزدم . هر جا هم تا می تونستم اسم خودشو بکار میبردم . بعد که کارم تموم شد رفتم و از بقالی بزرگترین کارتنی که داشت رو خریدم به همراه 10 ورق کاغذ کادو و اومدم شورت ها رو با سلیقه بی نظیری چیدم و کرست ها رو هم دور دیواره کارتن چسبوندم و بعد هم جعبه رو کادو کردم و روش هم یک کارت زدم و تبریکات لازمه رو عرض کردم و یک لبخند شیطانی زدم و گوشی رو برداشتم .... شماره آژانس رو گرفتم و چند دقیقه بعد به همراه جعبه رفتم دم در و اونو به همراه آدرس مورد نظر تحویل دادم و گفتم اینو ببرین به این آدرس و تحویل بدین .

باقی ماجرا اینطور بود که مادر پسره میره دم در و بسته رو تحویل میکیره و بعد هم همه جمع میشن تا ببینن این هدیه چیه ؟ دیدن شورت و کرستها همان و فرود لنگه کفش ها تو ملاج طرف همان . خلاصه این شد درس عبرت که با هر عمله جوادی نگردم و حواسم جمع باشه !

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Tuesday, February 18, 2003

بچه نابغه : قابل توجه نوشی !!!

من یه همکار دارم که عاشق بچه ست . یه پسر داره و مدام هم ازش تعریف میکنه و قربون صدقش می ره ! هر وقت هم منو می بینه شروع می کنه : وای تو نمی دونی بچه من نابغست ! با هوشه ! هوشش فوران میکنه ! اصلا یک بچه عجیبیه که به عمرت ندیدی !شیطون و مامانی .... هر بار هم که این حرفو می زنه یاد نوشی و جوجه هاش می افتم و بی اختیار خندم میگیره ... خلاصه بقدری دوستم از بچه اش تعریف کرد که آخر کنجکاو شدم این مخلوق خارق العاده رو از نزدیک زیارت کنم و ببینم چه موجودیه ! برای روز جمعه با هم قرار گذاشتیم و قرار شد که من از صبح برم منزلشون برای ناهار و هم موجود نابغه رو ببینم و هم ناهاری بخوریم .
تمام هفته رو ثانیه شماری می کردم برای جمعه تا بالاخره روز موعود فرا رسید ! از کله صبح تو حموم بودم و داشتم خودمو می سابیدم و بعد هم یکساعت جلوی میز توالت مشغول گریم و ... خلاصه بعد از 4 ساعت چیز خوبی از آب در اومده بودم و شیک و پیک و تر و تمیز سوار ماشین شدم و رفتم به سمت منزل دوستم .
ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم و زنگ در رو زدم ... تو دلم کلی قیافه این موجود رو مجسم میکردم که الان با چی روبرو میشم ... بعد از چند ثانیه از آیفون پرسیدن : کیه ؟ اسمم رو گفتم و در باز شد. وارد حیاط شدم و در رو بستم و تا اومدم راه بیافتم به سمت در که یک چیزی زارت خورد تو شکمم و من چسبیدم به در و اون هم ولو شد رو زمین و بعد هم با سرعت بلند شد و غیب شد !!! همه این اتفاقات بقدری سریع روی داد که من نفهمیدم با چی تصادف کردم فقط درد خفیفی توی معدم از ضربه وارده احساس میکردم ... اطراف رو نگاه کردم تا به منشا ضربه پی ببرم اما چیزی دیده نمیشد ! در همین موقع دوستم اومد به استقبالم و رفتیم داخل ...
به اتاق پذیرایی راهنماییم کرد و بعد هم منو با مادر شوهر و شوهرش آشنا کرد و بعد از معارفه منو تنها گذاشتن برای آوردن اسباب پذیرایی . ظاهر خونه عجیب بود ! شیشه ها اغلب شکسته بودن و در و دیوار خط خطی و رنگی و لوسترها آویزان و کج و کوله ... توی ذهنم مشغول بود که یهو دیدم چیزی از دم در پرت شد و قل خورد و افتاد جلوی پام ... بی اختیار جیغ خفیفی کشیدم و پاهامو جمع کردم ببینم این چی بود و بعد این موجود عجیب بلند شد و ایستاد جلوم ...
ظاهرا یک انسان بود !! اما موهای ژولیده و در هم و قیافه و ظاهری عجیب داشت ! صورتش مثل این بود که با پتک زدن تو صورتش , پخ و فرو رفته بود و چشمهاش هم ازش شرارت می بارید ... خلاصه که آدم با دیدنش زهره ترک میشد ! در همین موقع دوستم با ظرف میوه وارد شد و اون موجود عجیب پا به فرار گذاشت ! دوستم گفت این هم گل پسرم .. چطوره ؟
- با قیافه هاج و واج فقط تونستم بگم : خیلی خوبه و یک لبخند مصنوعی هم تحویلش دادم ...
مادر شوهرش هم با سینی چای وارد شد و تعارف کرد و نشستن و شروع کردیم به صحبت کردن . اسم پسرش امیر ارسلان بود !! کمی بعد اون هم اومد و ولو شد تو بغل مادرش و بعد هم کنده شد و مدام دور من می چرخید و من هم مثل اینکه توله سگی مدام دورم میچرخه دایم حواسم بهش بود تا یکوقت حرکت غافلگیرانه ای ازش سر نزنه ..... کمی بعد فنجان چای رو برداشتم تا بنوشم ولی هنوز لبم به فنجان نخورده بود که پسرک با تمام زوری که داشت خودشو انداخت تو بغل من و تمام چایی ها ریخت رو لباسم و خودم هم سوختم و پسره هم حسابی سوخت اما اصلا به روی خودش نیاورد !!! به زور و ببخشید و خواهش و تمنا دوستم لباسی بهم داد و لباس منو گذاشت که بشوره ! دوباره نشستم رو مبل و هنوز از اون شوک خارج نشده بودم که شپلق ضربه ای خورد تو ملاجم و چشمهام سیاهی رفت و افتادم زمین ... به زحمت و کورمال کورمال دستمو گرفتم به دسته مبل و خودم کشیدم بالا .... صداهای درهم و برهمی می اومد . نگو همه اهل خونه دنبال امیر ارسلان کرده بودن و می خواستند بگیرنش در همین حال بودم که یهو پسره اومد جلوی من و من هم چنان جیغی کشیدم که پسره زهره ترک شد اما زود خودشو جمع و جور کرد و دوباره فرار کرد .. خلاصه کنم که ننه باباش دنبالش بودن و مادر شوهره هم از اونور و تو این تعقیب و گریز گاهی هم به هم می خوردن و ولو میشدن رو زمین و من مرده بودم از خنده . شده بود عین این فیلمهای کمدی کلاسیک .... پسره هر جا هم که چیزی دستش می اومد پرت میکرد به سمت تعقیب کنندهاش و من هم از ترسم پشت یکی از درها قایم شده بود و هر هر می خندیدم تا اینکه یه بشقاب خورد تو در و خرد شد و نیشم بسته شد . در همین موقع دوستم بالاخره پسرش رو گرفت و داد زد گرفتمش بیایین . پسره مثل خرس خرناسه می کشید و و تقلا میکرد و یهو دست انداخت تو یقه دوستم و پیرنشو جر داد و دم و دستگاهش افتاد بیرون ! تا اومد خودشو جمع و جور کنه یک چنگ هم انداخت تو صورتشو و از دستش در رفت و رفت بالای کمد و شروع کرد به پایین انداختن تمام اثاثیه اون بالا رو سر و کله ما ...
همه سنگر گرفتیم و دوستم با التماس گفت : پسرم , خوشگلم , گلم .... بیا پایین ببین شیوا جون اومده . میره به همه میگه تو بچه بدی هستیا !
بچه یک نگاه غضب آلودی به من کرد و بعد هم از اون بالا یک تف گنده انداخت رو سر من !!! مادرش اومد سرمو پاک کنه که یک کتاب رو از بالا شوت کرد تو سر دوستم و بیچاره غش کرد .... بردیمش بیرون و براش آب قند درست کردیم و هی بادش زدیم و آب پاشیدیم تو صورتش تا حال اومد و شروع کرد معذرت خواهی . شوهرش که دیگه غیرتی شده بود رفت ایستاد جلوی کمد و با فریادی بلند که من که اونجا ایستاده بودم اون نعره رو شنیدم رنگم پرید , پسره رو دعوا کرد و گفت بیا پایین . اما پسره ککش هم نگزید و زارت یک کتاب هم حواله ملاج باباش کرد .. باباهه هم شاکی شد و گفت پدر سگ اگه بیایی پایین می کشمت ! حق نداری بیایی پایین که یک تف هم نثار کله باباش شد ! دلم خنک شد . دوستم گفت بیا بریم اینور بشینیم و شروع کرد عذر خوای و معذرت خواهی :
چکار کنم ؟ بچه ام باهوش و شیطونه دیگه !
با سر تاید کردم و گفتم : بله تازه شما ازش کم گفته بودین . راستی چند سالشه ؟ هنوز 5 سالش تموم نشده ..
- آخی . خدا حفظش کنه !
داشتیم حرف میزدیم و من زیر چشمی نگاهم به پسره بود که چیزی حواله ملاجم نکنه ... قیافش مثل سگی بود که تو جوب آب افتاده بود . موهاش ریخته بود روی صورتش و چشمهاش معلوم نبود . دوستم گفت : راستی اگه گفتی تنها حسن بچه ام چیه ؟ گفتم : نابغه ست ؟
- نه بابا ! ببین تا حالا هیچکس گریه این بچه رو ندیده !
مادر شوهرش هم گفت : آره والا ! هیچوقت گریه نمیکنه ! گوش شیطان کر مثل الاغ هم زور داره . دیروز مهشید خونه نبود و یه چوب گذاشته بود زیر یخچال و اونو رو خودش برگردونه بود و رفتم دو تا افغانی آوردم نجاتش دادن .
پدرش هم از اونور گفت : آره این بچه بزنم به تخته آخر فرمانده کل قوا میشه ! و بعد ادامه داد .. چند ماه قبل دنبال یه گربه کرده بود و گربه از همین بالای بالکن پرید تو حیاط و در رفت این پسر ما هم از همون بالا پرید پایین ...
بی اختیار بلند شدم و فاصله رو دیدم !!!!! اقلا 6 - 7 متر بود ! با تعجب گفتم : هیچیش نشد ؟ گفت نه ! فقط چند روزی پاش شل شد و بعد هم خوب شد . یهو به خودم اومدم و گفتم نکنه چیزی پرت کنه رو سرم و تا اومدم رومو کنم به سمت بچه که چیزی افتاد روم و به همراه اون رو زمین پخش شدم !!! خود بچه بود که از بالای کمد پریده بود رو من و حالا هم موهامو گرفته بود و به خیال الاغ سواری داشت نچ نچ میکرد !
آقا پدرش یهو بلند شد و 3 تا کشیده آبدار زد توصورتش و من فقط از صداش دردم میگرفت و اینها رو اگه به یه مرد هم زده بود یارو از هوش میرفت ! اما پسره به فلانشم حساب نکرد و یه زبون در آورد و رفت یه گوشه نشست و دست کرد تو شورتش !!!! دوباره باباهه داد کشید دستتو بکش بیرون !
من اول فکر میکردم که شاید چون تنبیهش نمی کنن اینجوری شده ! اما بعد از این سیلی ها وا رفتم . پدرش رفت و کشون کشون مثل جسد آوردش و روی پاش نشوند و موهاشو زد کنار .. وای یک جای سالم تو صورت پسره نبود ! درست مثل سیب زمینی پستی و بلندی داشت !!صورتش و همه جاش زخمی و بخیه خورده و کبود بود . بعد سرشو گرفت پایین و از لای موهاش یک غده اندازه شلغم نشونم داد و گفت : دیروز یه گلدون انداخته رو سرش و شانس آورده نمرده ! مادر شوهره از اونور گفت : این جای هونگ هست که هفته قبل افتاد رو سرش !
دوستم گفت حالا که گرفتیش صبر کن من بتادین بیارم و زخم هاشو دوا بزنیم ! رفت و با بنادین و یک بسته پنبه اومد و بچه رو لختش کردن . هیچ جای تنش سالم نبود ! اگه یک گونی پنبه رو هم خیس میکردن و می مالیدن روی زخمهاش باز هم کفاف نمیداد ! دوستم داشت روی زخمها رو دوا میزد و من دلم ریش میشد ولی خم به ابروی بچه نمی اومد تازه میخندید انگار قلقلکش میدن !
خلاصه اون روز لباس نازنینم لک شد و با تن کوفته برگشتم خونه و کوفتم شد ناهار . دم در موقع بدرقه کردن , دوستم گفت باید بازم بیایی پیش ما و منم یه تعارف خشک و خالی زدم که حالا نوبت شماست که بیایین و مادر شوهر گور به گور شدش گفت : باشه ما هم این هفته جمعه میاییم !!!!! من چنان یکه خوردم انگار خبر مرگ یکی از عزیزانم رو شنیدم . اما چاره ای نبود ....
تا رسیدم خونه موضوع رو به مادرم گفتم و بعد هم اضافه کردم که هر چی چیز دکوری و شکستنی داریمو باید جمع کنیم ! مادرم با تعجب گفت مگه مهمونهای تو قوم تاتارن ؟؟؟ با ناراحتی کفتم بدتر از اونا !خلاصه در طول هفته کار ما شده بود جمع کردن لوازم قیمتی و عتیقه و شکستی از اطراف و روز موعود هم در اکثر اتاقها رو قفل کردیم و همه چیز از هر لحاظ آماده بود ..

وقتی زنگ زدن مادرم رفت از آیفون ببینه کیه ؟ بچه که به در تکیه داده بود تا در باز شد مثل سنگ خورد زمین و با مخ ولو شد .. مادرم که عاشق بچه ست و خیلی هم دل نازکه جیغش رفت هوا و همه اهل خونه رو ریخت تو حیاط و همه ریختن سر پسره و شروع کردن به وارسی بدنش و قربون صدقه رفتنش و یکی آب قند آورد یکی شکلات تو دهن بچه چپوند و مادرم هم مدام میگفت چیزیت نشده ؟ فدات بشم . آخی طفلکم . نازی و .. تا آخر که همه مطمئن شدن بچه سالمه ولش کردن و بچه تازه به خودش اومد و اول هاج و واح ما رو نگاه کرد و کمی خندید . بعد لبهاش جمغ شدن و زد زیر گریه ! اونم چه گریه ای !!! دل آدم براش کباب میشد ! انگار مادرش مرده بود . دوباره ریختیم سرش و شروع کردیم به قربون صدقه رفتنش که بیشتر شد گریه هاش و دیگه نعره میکشید .. پدر و مادرش شدیدا ترسیده بودن و مطمئن بودن جاییش عیب کرده ! آخه سابقه نداشت گریه کنه ! بالاخره بردیمش تو و کلی شکلات و شیرینی و قاقالی لی چپوندیم تو حلقش تا ساکت شد . چای آوردن . برای اون هم توی استکان آورده بودن . نصفش رو خورد و بقیه از دستش لیز خورد و ریخت رو شلوارش ! دوباره مادرم پرید و شروع کرد به ماچ و بوسه و قربون صدقه رفتنش و باز بچه شروع کرد به عربده کشیدن و گریه کردن .

خلاصه کنم که از فردای اون روز دوستم با من قهر کرده و دیگه محلم نمیگذاره ! همه جا هم پر کرده که اومدن منزل ما و ما اخلاق بچه اش رو خراب کردیم و از راه بدر شده پسرش !!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

© تمام حقوق و مزايای این سایت متعلق به شخص شيوا میباشد

Design By Shiva © 2001