|
فرياد بي صدا |
|
Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18 |
|
Tuesday, December 22, 2009
● از اینکه اینقدر دیر به دیر مینویسم معذرت میخوام . واقعن وقت نمیکنم . نمیدونم اینجا چطوریه که آدم وقت کم میاره .. شاید به خاطر زود تموم شدن روز باشه که آدم دائم هول داره که همه کارهاش رو توی روشنی انجام بده و طبق عادت ما ایرانی ها که شب میچپیم توی خونه , دیگه وقتی هوا تاریک میشه حس و حال بیرون رفتن و انجام کار نداریم . منم دچار همین بیماری روشنایی شدم .. شب هم که اینقدر اینجا طولانی و کسل کننده هست که آدم دق میکنه .. نمیدونم چطور باید سرمو گرم کنم . اگه تلویزیون و اینترنت نبود فکر کنم مرده بودم ! یا فیلم نگاه میکنیم یا میخوریم یا توی اینترنت میچرخم ! کلی چاق شدم .. دیشب هم که شب یلدا بود و درازترین شب .. هر چند برای ما فرقی نداره و از بعد از ظهر اینجا شب شروع میشه تا فردا صبح ! اونم که هوا دائم ابری و سرد و مرطوب . تمام جزء جزء بدنم درد میکنه ! هر روز هم یه جای جدید و درد مرموز دیگه . نمیدونم این سوئدی ها چطور اینجا زندگی میکنن و هیچیشون هم نمیشه .
و اما .. تو این کشور خراب شده هیچ چیزی شبیه جاهای دیگه نیست . روزهای اولی که اینجا اومده بودم با اسم های عجیب و غریبی روبرو شده بودم . برای مثال ایرانی هایی رو میدیدم که اسمشون یه چیزی بود موقع صحبت کردن با هم ولی وقتی دم در خونه شون میرفتی میدیدی یا خدا ! اینا چرا اسمهاشون فرنگی و اجق وجق شده ؟ گاهی فکر میکردم منو سر کار گذاشتن و آدرس اشتباه بهم دادن . مثلن یه دوست کرُد پیدا کردم به اسم پَرشنگ که من بهش میگم خرچنگ ! این یه بار منو دعوت کرد خونه ش و رفتم به آدرسی که گفته بود و دیدم پشت در خونه ش نوشته : ماری گنزالس ! فکرشو بکنین که آدم با دیدن این اسم چه حالی میشه .. بعد که بهش زنگ زدم و گفتم چرا آدرس عوضی دادی ؟ گفت نه به خدا همین جاست و از خونه که اومد بیرون , تازه فهمیدم که آدرس درسته و اشکال از جای دیگه ست .. خلاصه بعد کم کم فهمیدم که 90% ایرانی هایی که توی سوئد زندگی میکنن اسم و فامیلشون تغییر پیدا کرده چون همشون با جرائم سیاسی کذایی و خالی بندی اقامت سوئد رو گرفتن و به دروغ خودشون رو دارای مشکل سیاسی جا زدن تا بتونن اقامت بگیرن و بعد هم اسمشونو عوض کردن ! بیخود نیست که دولت سوئد هم زرنگ شده و خشتک پناهنده های سیاسی رو پرچم میکنه تازگی ها از بس که این مردم ایران سر اینا رو کلاه گذاشتن . طرف حوصله ش سر رفته بود از ایران و اومده اینجا گفته من تحت تعقیبم و ... !!! شب یلدا هم اینجا همه چی پیدا میشد جز یک چیز اونم خاک ایران ! از هندونه و انار بگیر تا آجیل شیرین اونم از بهترین نوع با بهترین کیفیت و مزه عالی ولی جشن یلدا بیرون از ایران هیچ صفایی نداره ...... یکی دیگه از عجایب این کشور اینه که آب و هوای اینجا به شکل فجیعی حشرناک هست و آدمیزاد رو به شدت گمراه و منحرف میکنه ! از وقتی اومدم اینجا دائم خمارم و اینقدر خوابم خوب شده که حد نداره . وقتی میرم توی رختخواب اصلن دلم نمیخواد بیام بیرون .. این آرتین تنه لش هم که اومده دیگه زندگی برای من نذاشته و جاده سانفرانسیسکو رو حسابی اسفالت و آباد کردیم !!!!! با این وضعیت میترسم با یه مهمون ناخوانده برگردم ایران . فقط تعجب میکنم که این سوئدی ها چرا اینقدر بی بخار هستن و زاد و ولد توی اونها زیر صفره ! فقط تا دلتون بخواد آمار تجاوز به دختر بچه ها بالاست اونم به دلیل نوع لباس پوشیدنشونه که توی این سرمای کشنده , لباسهایی میپوشن که کنار دریا نمیپوشی و خب معلومه دیگه طرف سنگ هم باشه ذوب میشه !! فکر کنم گشت ارشاد راه بیافته اینجا این مورد هم حل بشه .. خواهرم هنوز دست از شیطنت هاش دست بر نداشته و همچنان با ارتین کارد و پنیر هستن و نمیدونم این بیچاره چه هیزم تری به خواهر من فروخته که از هر فرصتی برای چزوندنش استفاده میکنه ! امروز اومده سراغ من و بهم میگه یه شکلی کشیدم ولی میخوام بدونم که قابل فهم هست برای استادم یا نه ؟ نگاهش کردم و گفتم آره این که خیلی ساده ست .. گفت خب تو باهوشی و باید با هوش آدم های عقب افتاده هم تستش کنم ! منم که داشتم تلویزیون میدیدم , حواسم بهش نبود که منظورش چیه و چند دقیقه بعد دوباره اومد پیشم و گفت : طرحم عالیه و قابل فهمه برای همه ! گفتم از کجا فهمیدی ؟ گفت وقتی شوهرت اونو بفهمه معلومه دیگه قابل فهمه ... دیگه من بدو اون بدو .. اینجا توی کریسمس هر جا میریم فقط شراب تعارف میکنن و پدر من در اومده . شراب قرمز بهم سردرد بدی میده و وقتی میاییم خونه تا 4-5 ساعت رو تخت افتادم و از سردرد به خودم میپیچم . نه خوابم میبره نه میتونم بیدار بمونم و بشینم ! خلاصه اگه بین شما امت شهیدپرور کسی هست که علاج این سردرد های منو میدونه دعا میکنم دستش برسه به زری خانم کربالا و منو نجات بده ... حکایت لباسشویی هم اینجا خیلی اعصاب خردکن هست ! جلوی مجتمع ما یه اتاقک بزرگی هست که تمام اهالی لباس هاشون رو میبرن اونجا میشورن . اول باید وقت بگیری و بعد سر ساعت میری و لباسهات رو میریزی توی ماشین لباسشویی و مایع لباسشویی هم میخری و بعد میشینی تا لباسهات شسته بشه . من یه پیمانه هم نرم کننده لباس میریزم توی لباسهامون که هم نرم میشه بافتنی ها و هم خیلی خوشبو . بعد که تموم میشه درشون میاری و توی خشک کن میریزی و میاری خونه . دو ساعتی وقت آدمو میگیره . چند روز پیش دیدم آرتین رفته سر لباسهای من و یکی از شورتای منو گرفته داره بو میکنه ! سرش هوار کشیدم که باز شروع کردی این کثافت کاریهاتو ؟ " اولا تازه اومده بود , عادت داشت لباسهای منو تنش میکرد و نمیدونم دوران کودکی چه اتفاقات فجیعی براش افتاده بود که به لباس زنونه آلرژی داشت , هر وقت لباسهامو میپوشیدم حس میکردم 2-3 سایز گشاد شده مخصوصن جورابهام ! خلاصه بعد از کلی تله گذاری فهمیدم آقا وقتی من خونه نیستم لباسهای منو تنش میکنه و ...... " حالا هم با دیدن این صحنه یاد همون زمان ها افتادم که برگشت گفت نه به خدا , این لباسهات اینقدر خوش بو هستن که آدم دلش میخواد هی بوشون کنه ....... حالا اینکه چرا از بین این همه لباس سراغ شورت من رفته رو دیگه باید از مغز معیوب این مردها کشف کرد .. یکی از عادتهای فجیعی که سالهاست دارم حل کردن جدول توی توالت هست ! از وقتی اومدم اینجا دچار یبوست شدم چون جدول نیست و شده بود برای من مسهل این جدول حل کردن ! خلاصه یه روز رفتم کتابخونه که ببینم مجله ایرانی چی پیدا میشه , چشمتون روز بد نبینه یه طبقه فسقلی فقط کتاب ایرانی بود اونم یا درباره مارکسیسم یا لنین یا روانشناسی سکس یا مشکلات غربت و مسائل کودکان ! یه کتاب آموزش آفیس 2000 هم بینشون بود که احتمالن یکی دلش سوخته بود به کتابخونه هدیه ش کرده بوده ... خلاصه دست از پا درازتر اومدیم خونه و یبوست همچنان باقیست .. خبر مرگ این آخونده منتظری رو که از رادیو همبستگی شنیدم دلم براش سوخت . هیچ اظهار نظری در موردش نمیکنم چون اصولن من با جامعه آخوندها مشکل دارم فقط اینکه ای کاش همه آخوندهایی که زنده هستن از این آدم شرف و غیرت یاد میگرفتن و قبل از اینکه به لقا الله پرتاب بشن مثل منتظری توبه میکردن و به آغوش مردم بر میگشتن ... توی یه سایت ایرانی از تبلیغات وایمکس ایرانسل فهمیدم که قراره انگار تو ایران اینترنت پر سرعت بیسیم راه بیافته . اینجا یه همچین چیزی هست که 130 کرون میدی در ماه و یه چیزی بهت میدن اندازه انگشت اشاره که به یو اس بی وصل میکنی و توی تمام سوئد اینترنت داری . هر جایی که باشی و بعضی هاش که کمی گرونتر هم هست توی کل اروپا هم اعتبار داره . فکر میکنم این چیزی که قراره بدن به ایرانی ها همین باشه ولی یک علامت سوال برای من هست و اونم اینکه وقتی نرخ دی اس ال های مزخرف ایرانی نجومی باشه , این وایکمس میخواد چه قیمتی باشه که همه مردم ازش بتونن استفاده کنن ؟ و اینکه وقتی خود خدمات ایرانسل به درد لای جرز در مستراح میخوره , اینترنتش چیه ؟ بقول معروف مورچه چیه که کله پاچه ش چی باشه ؟ والا ....... یکمی هم تبلیغات کنیم . یه سایت باحال پیدا کردم به اس نگهبان که آموزش امنیت اینترنت و کامپیوتر میده و خیلی چیزهاش جالبه مخصوصن یکی از بهترین چیزایی که یاد داده بالا بردن امنیت جی میل هست که چطور میشه تبدیلش کرد به اچ تی تی پی اس تا تمام نامه ها و چت های شما محفوظ و کدگذاری شده بشه موقع ارسال . یه سر بزنین بهش بدتون نمیاد : http://www.negahbaan.com آرتین و رایان هم دارن کم کم ماده میشن برای برگشتن به ایران و هفته آینده برمیگردن . منم چند روز بعدش از اینجا مستقیم میرم انگلیس و توی لندن هستم پیش یکی از اقوام دور مدتی ساکن میشم . دوستانی که توی انگلیس هستن هم خوشحال میشم ببینم و اگه دوست داشتین برام پیغام بذارین البته نه از الان !!!!!!!!!!!! خوشبختانه این دفعه ماههای گرم توی انگلیس هستم و از شر سرما خلاص .. اون دفعه که نم کشیدم از بس بارون خوردم .. نوشته شده در ساعت 2:54 PM توسط shiva
........................................................................................
● کشور سوئد در یک نظر :
علت دیر به روز کردن وبلاگم اینه که دائم گرفتارم و هر روز با هم میریم بیرون و میگردیم و شب ها مثل جنازه میام خونه و فقط می افتم رو تخت و غش میکنم از خستگی . شدم لیدر آقا . البته برای خودم هم بد نشده , هم کوله عکاسی منو حمل میکنه و از حمالی کردن این وزنه سنگین راحت شدم و هم اینکه خیلی جاهایی رو که تنهایی جرات رفتنش رو نداشتم با اون میرم ولی بدیش اینه که حالا بچه هم بهمون اضافه شده و نصف مسیر رو یا من باید بغلش کنم یا آرتین ! اینجا هم طوریه که وقتی رفتی دیگه راه برگشت نداری و باید تا آخرش بری .. مسیرها دوره و قیمت بلیط مترو گرون و صرف نمیکنه که زود برگردی و بهتره از یک روزت بطور کامل استفاده کنی ! خلاصه که همه جای بدنم درد میکنه و کمبود خواب شدید دارم .. هوای اینجا هم سرد و مرطوبه و بدن آدم به شدت درد میگیره . اگه این دو تا جانور نیومده بودن من الان ایران تو خونه نازنین خودم بودم و از سرمای وحشتناک اینجا هم در امان . هوا اینجا دو - سه درجه زیر صفر شده و یکبار هم ده درجه شد . شب ها هم تا صبح تو بغل همدیگه میخوابیم از زور سرما تا کمی گرم بشیم . لباس که زیاد میپوشی و زیر لاحاف میری , نصف شب از گرما خیس عرق میشی و آدم چندشش میشه . وقتی بیرون میری قندیل میبندی نه من لباس مناسب داشتم و نه آرتین و رایان و مجبور شدیم هر سه از همین جا لباس گرم بخریم و همین کلی خرج رو دستم گذاشته از بس که اینجا لباس گرونه ! یه پالتو برای آرتین خریدم 2800 کرون . تازه حراجش بود . بخوره تو سرشون با این حراج هاشون ! کفش آقا هم تو بارون آب میداد و رفتیم از اکو براش یه جفت کفش خریدیم 1500 کرون . بچه رو هم که با لباس تابستونی آوزده بود اینجا و همین مونده بود سرما بخوره و مریض داریش بیافته گردن من بیچاره . حالا شب بیداریش هیچی , اینجا دکتر هم پیدا نمیشه . وقتی ویزا رو میگیری باید بیمه مسافرتی اجباری هم بگیری ولی این بیمه کارش اینه که تو اینجا از جیب مبارکه ت پول دوا و دکترت رو میدی و بعد که برگشتی ایران رسیدها رو به بیمه میدی و تازه بیمه لطف میکنه نیمی از هزینه های درمانیت رو بهت بر میگردونه !!!! بماند که باید 6 تا 7 ساعت توی آکوتن منتظر نوبت بشی و یا بری دکترهای چند هزار کرونی !!! منم که پول فقط به اندازه خرج خودم و خواهرم آوردم و با اومدن اینا کم کم کفگیر داره به ته دیگ میخوره و مجبورم به بابا اینا رو بندازم برام پول بفرستن که اصلن اینو دوست ندارم !!!! به هر حال علت دیر نوشتنم همینه . امروز هم دیگه واقعن نا نداشتم تکون بخورم و به خودم تعطیلی دادم و چون امشب هم کنسرت منصور هست و دارم خیر سرم انرژی جمع میکنم !!! دو تا بلیط برای خودم و آرتین گرفتم و خواهرم گفته نمیاد و حوصله نداره و بچه رو میذارم پیشش و خودمون میریم . تو این مدت نزدیک 2 کیلو لاغر شدم و پاهام مخصوصن پنجه پام خیلی اذیتم میکنه و موقع راه رفتن تا کمرم تیر میکشه . خلاصه که خیلی سالم بودیم , اومدیم اینجا مریضی هامون جهش پیدا کردن .. اما کشور سوئد رو چطور میشه نگاه کرد ؟ به نظر من کشورهای خارجی مخصوصن کشورهای اروپایی از نظر امکانات زندگی هر کدوم ویژگی هایی دارن که باعث شده خیلی از مردم کشورهای جهان سوم یا در حال توسعه از جمله مردم کشور ایران , اون کشورها رو برای مهاجرت و اقامت انتخاب کنن . ولی در این بین بعضی کشورها هستن که شایعات زیادی روی اونها در گرفته و از دیر باز تصور میشده این کشورها بهترین جای زندگی هستن ! میشه گفت پدیده مهاجرت کردن و اقامت در کشورهای دیگه یک امر شخصی هست و به تمایلات و خواسته های افراد بستگی داره , و یک مکان میتونه برای یک نفر خیلی عالی به نظر برسه و برای شخص دیگه خیلی بد و جهنمی بیش نباشه ! در طول این سی ساله که رشد مهاجرات و فرار مغزها از ایران به کشورهای دیگه رشد شدیدی پیدا کرده , ما همواره با این پدیده روبرو بودیم ! در درجه اول هر کسی که میخواد از ایران بره به نظر من بهتره مدتی در کشوری که مورد نظرش هست , حتا شده بصورت تفریحی مدتی زندگی کنه و بگرده و بعد تصمیم به موندن بگیره ! یکی از همین کشورها هم کشور سوئد هست که در ایران از 20 سال پیش به اینطرف شایعات زیادی در مورد رفاه و آسایش و امکانات عالی این کشور بین ما ایرانی ها گفته میشد ولی با چیزهایی که من خودم به چشم دیدم و تجربه کردم میتونم به جرات بگم که تمام این حرف و حدیث ها یک کلاغ چهل کلاغی بیشن نبوده و کسانیکه چنین حرف هایی رو زدن , یا خیلی ندید بدید بودن و کشوری بجز سوئد رو ندیده بود و یا اینکه امکانات 15- 20 سال قبل این کشور رو با اون زمان ایران مقایسه میکردن که از نظر زمانی درست بود ولی از نظر زمان حال , کاملن یک اشتباه محضه برای مثال : - خیلی ها از پاکیزگی هوا و سالم بودن هوای سوئد میگن و در مقابل تهران رو شهری بسیار آلوده مخصوصن با آلودگی های شدید صوتی و هوا و .. میشناسن . به این دسته از افراد باید گفته بشه که کل جمعیت کشور سوئد 9 میلیون نفره و کل جمعیت فقط شهر تهران 11 میلیون نفر در طول شب و 15 میلیون نفر در روز هست ! به عبارتی جمعیت ساکنین تهران یازده میلیون نفر و جمعیت افرادی که در طول روز وارد و خارج میشن , 4 تا 5 میلیون نفر هست ! حالا شما تصور کنین چنین جمعتی با چنین مقدار فضا و همین اندازه اتومبیل , آیا اگر در کشور سوئد میبودن , کشور سوئد اونقدر آلوده نمیشد که حتا نشه توش نفس کشید ؟ - یادمه همیشه هر کی به ما میرسید میگفت مردم سوئد همه باسواد هستن و روزنامه از دستشون نمی افته ! هر جای میری میبینی مردم روزنامه دستشونه دارن میخونن ! خب اینو نگه دارین تا یه توضیحی بدم : در سوئد دو روزنامه بصورت مجانی چاپ میشه و هر روز صبح در اختیار مردم قرار میگیره . توی مترو که نشستی از هر 10 نفر 2 - 3 نفر صبح ها دارن روزنامه میخونن به این صورت که از ایستگاه قطار روزنامه رو بر میدارن و سوار مترو میشن و شروع به خوندن میکنن . 10 تا 15 دقیقه بعد که پیاده شدن روزنامه رو شوت میکنن تو محل مخصوص دور انداختن روزنامه !!!! تا شب هم دیگه هیچی نمیخونن . اینو با مردم کشور ما مقایسه کنین که تمام روزنامه های ایران دولتی و سانسور شده هستن , قیمتشون خیلی بالاست , جز اراجیف و دروغ چیزی نمیگن و تازه با این همه میبینین که مردم صبح ها دم باجه های روزنامه فروشی ازدهام کردن و دارن روزنامه روی پیشخون رو میخونن ! حالا اگه همین امکان توزیع روزنامه مجانی رو در ایران قرار بدن , فکر نمیکنین ایرانی ها روزنامه خون تر از همه مردم دنیا باشن ؟؟؟؟؟؟ - سوئد یک پل برای صعود هست . سکوی پرتاب . تنها چیزی که توی این کشور عالی هست فرصت دانشگاه مجانی اونه که میتونین استفاده کنین و درس بخونین و بعد هم برین یک کشور دیگه کار بگیرین و یا خوش شانس باشین همین خراب شده یه کار پیدا کنین و سه سال بعد هم پاسپورت سوئدی دستتونه . تنها باید زبان بلد باشین و یه پذیرش اینترنتی بگیرین و توی حسابتون هم نشون بدین که 10 تا 14 میلیون پول دارین . همین و بس .. - در مورد ضعیت دوا و دکتر این کشور یکی از بدترین ها رو در بین کشورهای دنیا داره ! سیستم پزشکی اون افتضاحه مثل همه کشورهای دیگه و هر کی پول داره میتونه از درمان های پزشکی عالی و خوب استفاده کنه ! ولی توی ایران با اینکه دوا و درمان گرون هست ولی هر کسی میتونه استفاده کنه از پزشک های متخصص و مجرب ولی در سوئد دکتر خوب کیمیاست !!! واقعن هیچی سرشون نمیشه و مثل بز اخفش میمونن . - کشور سوئد با تمام کشورهای اروپایی فرق داره . فرقش اینه که اولن این کشور بطور نسبی به روش سوسیالیستی اداره میشه . دوم اینکه این کشور خیلی سرد سیر هست . سوم اینکه به علت قرار گرفتن در نمیکره شمالی و نزدیک بودن با قطب , وضعیت روشنایی اون با کشورهای دیگه متفاوته و تمام اینها زمینه ای شده برای افزایش شدید افسردگی در بین مردمش ! بعبارتی اگه کسی خودساخته نباشه و بلد نباشه جطور در طول روز و به تنهایی بتونه سر خودشو گرم کنه و کمی هم تنبل باشه توی این کشور اول دچار افسردگی شدید میشه و بعد هم میپوسه ! هرگز کشور سوئد رو با هیچ کشور دیگه ای مقایسه نکنین چون اینجا به درستی بهش میگن جهنم سرد !!! - رطوبت بالای هوا در سوئد باعث ایجاد بیماریهایی مثل آرتروز و پوکی استخون میشه ! من 4 ستون بدنم سالم بود ولی از وقتی اومدم اینجا دردهای مفصلی شدیدی گرفتم که زندگی منو مختل کرده . خیلی از ایرانی ها رو میشناسم که همین بلا سرشون اومده . سردی و رطوبت باعث میشه که سرما رو تا مغز استخونت حس کنی .. و یک نکته خیلی جالب اینه که 90 درصد مردهای ایرانی که اینجا میان کچل میشن و این خیلی عجیبه برای من !! خلاصه اینکه این سوئد تنها برای درس خوندن خوبه و بس .. و یکی هم تابستون خیلی زیبایی داره که فقط به درد تفریح و گردش میخوره البته خود سوئدی ها اسپانیا رو ترجیح میدن ... نوشته شده در ساعت 1:56 PM توسط shiva
........................................................................................
● سالروز تولد آدم که میشه همه انتظار دارن بهترین هدیه رو دریافت کنن و منم همیشه موقع جشن تولدم هدیه های خیلی خوبی گرفتم ولی امسال برعکس همیشه چنان هدیه فجیعی گرفتم که هنوز که هنوزه توی شوک اون به سر میبرم و نمیدونم این هدیه ناهنجار رو چطور از سر خودم باز کنم :
مثل همیشه یکم آذرماه جشن تولد من هست . توی این سه دهه عمرم , هر جا که بودم کم یا زیاد , ساده یا پر زرق و برق , برگزارش کردم و کردن برام . امسال هم من و خواهرم و چند تا از دوستاش یه جشن کوچیک گرفته بودیم و یه کیک ساده اسفنجی خریده بودم از فروشگاه لیدل و با کمی خامه و توت فرنگی و آناناس و انگور تزئینش کرده بودم و یه جشن کوچیکی گرفته بودیم و جاتون خالی خیلی خوش گذشت و آخر شب که همه رفتن , ما هم ظرف ها رو با کمک هم شستیم و دستی به خونه کشیدیم و آماده خواب شدیم . داشتم مسواک میزدم که تلفن زنگ زد . تو سوئد بیشتر خونه های آپارتمانی آیفون ندارن . یه جعبه شماره گیر شبیه تلفن پشت در هست و هر کسی میخواد بره خونه کسی , شماره تلفنش رو میگیره و تلفن زنگ میخوره و بعد گوشی رو بر میداری و اگه طرف رو میشناختی درو براش باز میکنی ! یه سیستم احمقانه ولی خیلی ایمن ... خلاصه گوشی تلفن رو که برداشتم و الو گفتم , یکی با لهجه ترکی و لحن مسخره ای گفت : آشگالی !!!!!!!!!! این صدا و این تکه کلام رو شنیده بودم و باهاش کاملن آشنا بودم ولی هر چی فکر کردم که این صدا توی سوئد چیکار میکنه , چیزی به عقلم نرسید !!! سوپورها که سر ماه تو ایران میان دم در خونه آدم و میخوان ماهانه بگیرن همیشه زنگ میزنن و میگن آشگالی یا همون آشغالی !! خواهرمو صدا کردم و جریان رو بهش گفتم . اونم گوشی رو گرفت و الو گفت و با شنیدن صدای طرف چشمهاش یهو تا به تا شد و غش کرد تالاپ افتاد زمین !!!!! حالا یه طرف یه موجود ناشناخته ست و اینطرف هم یه جنازه رو دستم مونده .. بدو رفتم یه لیوان آب آوردم ریختم رو صورتش . حال که اومد هوز تو شوک بود و هی میخواست یه چیزی بگه ولی نمیتونست .. هی اشاره میکرد به گوشی تلفن ! فکر کردم میگه درو باز کن و منم درو زدم و بغلش کردم و کشون کشون بردمش روی مبل نشوندمش . داشتم ازش میپرسیدم چی شده که صدای زنگ بلند شد . از چشمی نگاه کردم چشمم افتاد به نگهبان ساختمون . پایین ورودی ساختمون توی یه اتاقک شیشه ای میشینه و شب ها که دانشجوها دیر میان در رو براشون باز میکنه و تا صبح مراقب ساختمون هست و صبح میره . درو که باز کردم شروع کرد سوئدی بلغور کردن و بعد هم اشاره به سمت چپ دیوار کرد . تا سرمو بردم ببینم به چی داره اشاره میکنه , یهو با فجیع ترین صحنه زندگیم مواجه شدم !!!!!!! آرتین ....... حالا نوبت من بود که غش کنم و اینا منو کشون کشون بیارن تو . صداهای درهم برهم رایان و آرتین و خواهرم و چند نفر دیگه رو میشنیدم ولی اصلن دلم نمیخواست چشمهام رو باز کنم و با حقیقت روبرو بشم و دلم میخواست فقط بخوابم و فکر کنم همه اینها یک کابوس بوده , ولی با یک شوک سرد وحشتناک برگشتم به دنیای حقیقی و چشم که باز کردم اولین چیزی که دیدم صورت آریتن بود که با همون لبخند مسخره ش زل زده بود بهم !!!! تا یکی دو ساعت فقط آه و ناله بود که من و خواهرم میکردیم و انگار تمام خاندانمون رو کشته باشن .. تا آخر دیدم فایده نداره و باید سر از این قضیه در بیارم ! بلند شدم و دست آرتین رو گرفتم و بردمش اتاق نشیمن و گفتم : - تو اینجا چه غلطی میکنی ؟ اصلن چطوری اومدی سوئد ؟ جای تشکرته ؟ گفتم تولدته ذوق زده ت بکنم دیگه ! - پدر سگ ! جواب منو ندی خودمو از همین بالا پرت میکنم پایین . گفتم تو چطوری تونستی بیای ؟ مثل آب خوردن .. از حساب مشترکمون 10 تومن دادم به آژانس مسافرتی اونم سند خونه و عقدنامه و شناسنامه های خودم و خودت رو گرفت و برد برامون ویزا گرفت ! از حساب مشترکون ؟؟؟؟ ده میلیون ؟؟؟؟؟؟ مگه من اونو نذاشته بودم خبر مرگم نیستم از اون خرج کنین برای مواقع ضروری ؟ گرفتی همشو آتیش زدی ؟؟؟ همه ش که نه یه دو میلیون هم پول بلیط هواپیما شد کمی هم سوغاتی براتون آوردم .. اصلن دلم برات تنگ شده بود , بچه هم بیتابی میکرد دیگه .. گفتیم تولدته بیاییم اینجا ذوق زده بشی و چه هدیه ای قشنگ تر و بهتر از من ....... دوباره غش کردم ...... دفعه دوم که به هوش اومدم نوبت رایان بود که زل بزنه بهم ! برگشتم به آرتین گفتم : - مگه بچه مدرسه نداشت ؟ برای چی برش داشتی آوردی اینجا ؟؟؟؟؟ آنفولانزای خوکی تو مدرسشون چند تا بچه گرفته بودن کل مدرسه رو تعطیل کردن ! تازه این که مدرسه نمیره پیش دبستانی میره .. مهم نیست ! - ای خدا ! من از دست تو چیکار کنم ؟ آدرس اینجا رو از کجا پیدا کردی ؟ این یه رازه ! نمیتونم بگم . - آرتین باور کن اگه نگی تخماتو همین الان میکنم ! به خدا نمیتونم قول دادم یکی از آشناهاتون که اینجاست ما رو آورد تا اینجا و بعد هم سفارش کرد که نگم و ناموس مادرمو گرو گذاشتم پیشش ... که اینطور ! خب .. حالا منو دیدی ؟ همین الان تاکسی میگیرم برات صاف میری فرودگاه بر میگیردی ایران بچه رو هم با خودت میبری ..... رایان از اونور شروع کرد غر زدن و مامان مامان کردن و بالا پایین پریدن .. و آرتین هم از اینور اخم کردن و ناراحت شدن .. - مامان و کوفته ! تو مگه مدرسه نداری با بابات اومدی اینجا ؟ مدرسه تعطیله بعدشم اصلن نمیخوام پیش بابا بمونم ! - باید بمونی . مامان کار داره .. نمیخوام ! نمیرررررررررررررم ........ - آرتین من تو رو میکشم .. ببین کی گفتم ! بابا از خر شیطون بیا پایین . بیا با هم بر گردیم ایران , دق کردم تک و تنها ! منو با این جانور گذاشتی رفتی فکر نمیکنی دست تنها چیکار کنم ؟ - من به چه زبونی بهت بگم ؟ میخوام تنها باشم یه مدت ! مگه با هم توافق نکردیم ؟ گفتی باشه ! حالا چرا زدی زیرش ؟ من غلط کردم ! من فکر کردم بچه رو هم میبری نه که بندازیش گردن من .. - اتفاقن از اول هم گفتم بچه رو خودت یه مدت نگه میداری تا بفهمی من چی میکشم . حالا اون بلیطت رو بده ببینم ... چند روزه بلیط گرفتی ؟ بیخیال دیگه .. سه ماهه گرفتم که حسابی با هم خوش باشیم !!!!!!!!! سه ماااااااااه ؟؟؟؟؟؟؟؟ تو هفته دیگه ایرانی .. یعنی نری ایران من یا خودمو میکشم تا تو رو . باشه حالا صحبت میکنیم .. غذا چیری داری ؟ خیلی گشنمه . - آره داریم ! کوفت , درد , مرض , زهر مار , کارد .. میخوری ؟؟؟؟؟؟؟ + شیوا من گفته باشم ها ! یا جای من اینجاست یا جای شوهرت ! من نیاز به آرامش و سکوت دارم شما دو تا هم دائم با هم جنگ و دعوا دارین من نمیتونم درس بخونم . همین امشب میرین هتل جفتتون ! برو ببینم تو هم . کم بود جن و پری یکی هم از دیوار پرید .. تو درس میخونی یا سلاخی میکنی ؟ شب به شب فقط دل و روده موش واسه من پاره میکنه و صبح جنازه هاشون رو میبره !!! اصلن همه اینها زیر سر توئه و با این نقشه های مزخرفت . من داشتم میرفتم پیش مامان اینا , تو گفتی بیا من تنها نباشم الان اگه رفته بودم اونحا این سر خر اینجا نبود ! - شیوا بهم بر میخوره ها ! مثلن بهت بر بهوره چیکار میکنی ؟ هاااااااااا ؟؟؟؟؟؟ - هیچی گفتم که بدونی شاید ناراحت بشم ! تو غیرت داشتی نمیذاشتی کار به اینجا بکشه که من همه چیزو ول کنم در برم از دستت و اینقدر منو اذیت نکنی ! هم تو و هم اون ننه ت یه آب خوش نذاشتین از گلوی من پایین بره , بی غیرت تو راست میگفتی میرفتی سر کار نه که من خرجتو بدم و تازه زبونت م سر من شیش متر دراز باشه .. حالا هم اومدم اینجا دست از سرم بر نمیدارین ؟ مامان جونت تازه مگه نمیگفت منو طلاق بدی صد تا دختر مثل پنجه آفتاب برات میگیرم ؟ پس کو ؟ حالا مامانم یه چیزی گفت تو چرا بهت بر میخوره زود ؟ - ببین صداتو ببر ! حالا هم برو بشین یه گوشه حرف نزن بذار ببینم چه خاکی سرم باید بریزم ! یعنی میگفتن تمام پولهات دود شده رفته هوا , زلزله اومده خونه ت با خاک یکسان شده , جفت پاهات قلم شدن , قطع نخاع شدی , همه موهات ریخته و کچل شدی و .. اینقدر ناراحت نمیشدم که با دیدن آرتین اینقدر اعصابم ریخت به هم ! اونم درست در چنین روزی . بلند شدم رفتم حموم لباسهامو در آوردم و لخت نشستم کف وان و دوش آب یخ رو باز کردم رو خودم تا کمی آروم بشم و فکر کنم ببینم چیکار میشه کرد ؟ کمی که آروم شدم حوله رو پیچیدم دور خودم و اومدم بیرون . رایان روی مبل خوابش برده بود و آرتین هم داشت میوه میخورد و عین خیالش هم نبود .. چقدر خوب بود همه آدمها اینطور از مخ آزاد بودن !!! - شیوا میوه میخوری ؟ یه پرتقال برات پوست بکنم ؟ غش کردم از خنده ! بخاطر همین دیوونه بازیهاش هست که دوستش دارم ... با اینکه بعضی وقتها به حد مرگ منو عصبانی میکنه و دلم میخواد سرشو ببرم , ولی بعد میبینم همه این کارهاش از سادگیش هست .. بچه رو بغل کردم و بردم روی تخت خوابوندم و خودم هم برگشتم پیشش نشستم . نمیدونستم چی باید بگم و حرفم نمی اومد . داشتم فکر میکردم که خواهرم اومد و با دیدن ما برگشت گفت : - شما دو نا جفتتون خل و چلین تو هم بیخود از آرتین ایراد نگیر . نه به اون دعوا کردنت نه به اینکه لخت شدی و میخوای بپری تو بغلش .. گمشو ! مگه نمیبینی از حموم اومدم ؟ دوش گرفتم .. - دوش گرفتی ؟ پس چرا لباس نپوشیدی ؟ کون لخت نشستی پیش شوهرت که چی ؟ اصلن به تو چه ! تو مگه درس نداشتی ؟ پس اینجا چیکار داری ؟ - همینه دیگه ! حواس آدمو پرت میکنین , یادم رفت اصلن برای چی اومدم .... + میگم شیوا ؟ خواهرت بد نمیگه ها ؟ دلم برات خیلی تنگ شده میای ... دیگه روتو زیاد نکن .. همینمون مونده جلوی اینا بریم سانفرانسیسکو ! + درو میبندیم .. حرف بزنی آتیشت میزنم ... خجالت بکش .. بذار تنها شدیم یه فکری میکنیم !!!!!!! خلاصه آقا رو انداختم حموم بره دوش بگیره و خودم هم موندم اینو کجا جاش بدم ؟ دو تا تخت داشتیم و دو تا اتاق و یه هال فسقلی . حالا اگه هم میفهمیدن این آقا اومده طولانی مدت اطراق کنه کلی بد میشد برای خواهرم ! شب رو آرتین توی هال روی مبل خوابید و من و رایان هم کنار هم و خواهرم هم که تو اتاق خودش . تا 5 صبح خوابم نمیبرد و صد جور فکر میکنم تا آخر نفهمیدم کی بود که خوابم برد . صبح هم از ورجه وورجه های رایان بیدار شدم که از سر و کولم بالا میرفت . اینقدر خسته بودم که چشمم باز نمیشد و دلم میخواست تا ابد بخوابم ولی مگه این جانور میذاشت ؟ بلند شدم و با هم رفتیم بیرون تا صبحانه درست کنم . آرتین و خواهرم خواب بودن هنوز کتری رو زدم به برق و یه چایی درست کردم و بعد هم لباس تن رایان و خودم کردم و رفتیم رستوران نزدیک خوابگاه صبحانه بخوریم . هوا هم لعنتی اینقدر سرد بود که حد نداشت . مثل همیشه نم نم بارون و ابری !! برای اون دو تا هم صبحانه گرفتم و آوردم خونه . خواهرم بیدار شده بود و آرتین همچنان خواب .. رایان رو فرستادم سر وقتش تا بره بیدارش کنه .. پنج دقیقه نشد که صدای آرتین رفت آسمون و با قیافه ژولی پولی اومد بیرون .. - ساعت خواب .. یه کم دیگه هم میخوابیدی ناهار میخوردیم !!!!!! باور کن 24 ساعت بود نخوابیده بودم .. توی هواپیما دائم بیدار بودم .. + مامان دروغ میگه همه ش خواب بود خرخر میکرد آقای بغلیمون هم عصبانی بود از صداش .. - خودم میدونم عزیزم , این بابات کی میخواد از رو بره دروغ نگه نمیدونم . حالا برو دست و صورتت رو بشور بیا صبحانه بخور تا ببینیم چه خاکی سرمون بریزیم ! خواهرم که یک بند غر میزد و هی میگفت اگه بفهمن این همه آدم اینجاست منو میندازن بیرون و باید برین هتل بگیرین و من نمیتونم درس بخونم و ... شده بود قوز بالا قوز . خلاصه قول دادیم مزاحم درس خوندن خانم نباشیم تا ببینم میخواهیم چیکار کنیم ؟ خودم که واقعن خسته شده بودم از اینجا و دلم میخواست برگردم ولی با اومدن این دو تا افتاده بودم تو هچل . بعد از صبحانه به خواهرم گفتم : - تو نمیخوای از خونه بری بیرون ؟ نه ! میدونی که من بعد از ظهر کلاس دارم .. - خب میتونی رایان رو یکساعت ببری بگردونی ؟ نه ! میدونی که هوا سرده داره بارون هم میاد منم خوشم نمیاد از خیس شدن ! - بیا من پول تاکسی میدم بهت با تاکسی برین بیرون ! چیه میخوایین ما رو دک کنین ؟ - فضولی مگه تو ؟ یکساعت این بچه رو ببر بیرون بگردون دیگه ! نمیمیری که .. هزار کرون بده !!!!!!!!!!!! - کوفت میدم .. تا همین جاشم 35 هزار کرون به من بدهکاری . همه خرج و مخارجت رو که من دادم حالا واسه یکساعت هزار کرون میخوای بگیری ؟ دیگه همین که گفتم , یا هزار کرون یا من از خونه تکون نمیخورم ! - ای بمیری .. برو تو کیفمه خودت بردار .. پس دو ساعت پیدات نمیشه خونه ها ! اووووووووو .. چه خبره ؟ ندید بدیدا ! نیم ساعت بیشتر که طول نمیکشه کارتون .. تو این سرما شما هم حال دارین ها .. - بتوچه آخه ؟ زود باش حاضر شو برین بیرون . + مامان من میخوام بمونم همین جا ! عزیزم من میخوام با بابات خصوصی صحبت کنم تو با خاله برو بیرون میخواد برات اسباب بازی بخره . + پس از اون دایناسورها میخوام که تو کارتون نشون میداد .. باشه . به خاله بگو برات میخره . حالا بیا لباساتو تنت کنم . خلاصه این دو تا رو انداختیم بیرون و ........... تلاقی این 2 ماه در اومد !! حالا تو این مدت صبح ها سه تایی میریم بیرون و میگردیم و ناهار بیرون میخوریم و بازم میگردیم و شام میخوریم و عصر میاییم خونه . آرتین و رایان رو هم از در پشت ساختمون که مخصوص حمل زباله هست میاریم تو . شب ها هم که حکومت نظامی هست و کسی نباید جیک بزنه ! هر چی هم به آرتین میگم بیا برگردیم ایران , میگه چه عجله ای هست ؟ داره بهمون خوش میگذره بذار یهو با خواهرت میاییم ... خلاصه چی میخواستیم چی شد ! اینم از حکایت من بدبخت تو دیار غربت .. نوشته شده در ساعت 2:41 PM توسط shiva
........................................................................................
● ما ایرانی ها توی سوئد موجودات عجیب و غریبی به حساب میاییم ! برای اینکه نه کاملن شرقی هستیم و نه کاملن غربی . مثلن این پکی مکی ها و افغانی ها و عرب ها رو که نگاه میکنی همشون پوست سبزه دارن و موی سیاه ! ولی ما ایرانی ها بر عکس این موجودات , موی سیاه داریم و پوست سفید ! صد البته هم وقتی یکماه خارج از کشور زندگی میکنیم دقیقن 4-5 پرده رنگ پوستمون روشن تر و سفید تر میشه چون هوای تهران به شدت آلوده ست و باعث سیاه شدن پوست صورت میشه و همین بیشتر باعث تعجب و خوشایند اروپایی هاست که دنبال موی مشکی میگردن ولی بدبخت ها هر چی نگاه میکنن نژاد و تیره ما رو نمیتونن تشخیص بدن و پیش خودشون میگن خدایا خداوندا اینا چه عرب هایی هستن که سفید پوستن و تازه شکلشون هم فرق داره و گره گوری هم نیستن ... هر چند توی سوئد موی سیاه داشتن هم باعث بدبختی هست و یک عده راسیست وجود داره که با موی مشکی مشکل فجیعی دارن و دستشون بیاد یه بلایی هم سرت میارن !!!
حالا ما هم هر جا که میریم زن ها و بعضی مردها هی به ما گیر میدن که شما کجایی هستین ؟ وقتی میگی ایرانی هستیم , نصفشون که مثل گاو ( ع ) میمونن و نمیدونن ایران کجاست و برای اینکه ضایع نشن میگن اوکی ! یک سری که فکر میکنن ایران همون عربستان هست و میگن عرب ؟ بعد که قیافه غضبناکت رو نگاه میکنن و بهشون توضیح میدی ایرانی با عرب سوسمار خور تومنی چند میلیارد فرق میکنه و عرب یعنی فحش خوار – مادر برای ایرانی ها , عذرخواهی میکنن و میگن : آها پرشیسکا !!!!!! خلاصه این موی مشکی ما شده اینجا تابلو و روزی نیست کسی توی مترو یا اتوبوس بهمون گیر نده و هی سوال و جواب نشیم . منم که از دستکاری کردن خودم بدم میاد و اصلن دوست ندارم زیبایی طبیعی خودمو با رنگ مو و آرایش غلیظ و کوفت و زهرمار به هم بریزم , هر روز باید برای اینها هی توضیح بدم ایران کجاست و دم از افتخاراتمون بزنم و رئیس جمهور متقلب دروغگوی ابلیس رو براشون مثال بزنم تا بفهمن ایران کجاست و چی به روز ما دارن میارن ! حالا جالب اینه که وقتی براشون توضیح میدی و دوزاریشون می افته ایران کجای این کره خاکی قرار گرفته , تازه بهت میگن پس چرا حجاب نداری ؟ بعد که بهشون میگی تو ایران همه زنها دوست دارن بی حجاب باشن ولی اگه حجاب نداشته باشن دولت دارشون میزنه و شلاق میخورن و سنگسار میشن (!) این آخری ها رو واسه زیاد کردن پیازداغ همیشه اضافه میکنم , طرف قیافه ش در هم میره و زن باشه میبوست و مرد باشه کلی احساس هم دردی میکنه باهات . حالا این یک قسمت ماجرا بود . قضیه اونجا حاد میشه که شبهای آخر هفته که میریم دیسکو , کلی پیشنهاد بی ناموسی بهمون میشه ! ولی نه از طرف مردها که از طرف زنها !!!!!!! نمیدونم کجای قیافه من به لزبین ها میخوره که تا الان 7 تا زن بهم پیشنهاد سکس دادن و یکشون هم به زور منو بوس کرده . طبیعیه که هر وقت این پیشنهادهای فجیع بهم میشه وقتی میام خونه تا نیم ساعت فقط خودمو جلوی آینه نگاه میکنم و هی از خودم میپرسم : شیوا تو چی داری که اینا فکر میکنن همجنسگرا هستی ؟ ولی جوابی پیدا نمیکنم . امشب ولی وقتی این سوال ازم شد از دختره پرسیدم و اشاره کرد به موهام و بعد هم انگشت گذاشت روی لبهام . نمیدونم چطوری حسمو براتون بگم !! مثلن تصور کنین مرد باشین و یه گی بیاد بهتون بگه میای بریم سکس ؟؟؟؟؟؟ حالا زن بودن پیشکش ... توی کافه های ایرانی هم که میریم یه عده هستن که دنبال زن و دخترهای مجرد میگردن تا سرکیسه شون کنن . چند روز پیش رفته بودیم کیک و قهوه بخوریم و یه آقای شیک پوش میان سالی اجازه گرفت و نشست پیشمون . بعد گفت اگه تصمیم به گرفتن اقامت دارین من میتونم کمکتون کنم . منم شیطنتم گل کرد و گفتم چطوری ؟ گفت شما به من 200 هزار کرون میدین و من با شما ازدواج میکنم و به همین سادگی بعد از سه سال شما اقامت دائم میگیرین ! منم که همه اینها رو فوت آبم بهش گفتم : اومدیم و شما وسط این 3 سال دبه در آوردی که یا پول بیشتر بده یا انصراف میدم , اونوقت چی ؟ چند دقیقه نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده و گفت : نکنه تو هم اینکاره ای ؟ گفتم نه این اینکاره نیستم ولی روی پیشونیم چیزی خوندی که فکر کردی من اینقدر هالو هستم یا کشته مرده این سوئد خراب شده که بدون فکر کردن پولمو بدم دست تو ؟ بعد هم آدم حسابی من بخوام 200 هزار تا به تو بدم , خب 100 تا دیگه روش میذارم ویزای بیزینس میگیرم که هر وقت دلم خواست بیام و برم ... ما تا اینا رو گفتیم , آقا کلی خوشش اومد از من و یه قهوه دیگه هم مهمونمون کرد و بعد هم شماره داد و .. ایرانی هستیم دیگه !! یه چیزی هم از تبلیغات مذهبیون توی سوئد براتون بگم که خیلی جالبه : چند روز پیش تو ایستگاه مترو ایستاده بودم که برم یه موزه تو وسط شهر رو ببینم . یهو یه پسر جوون که یه سگ گنده همراهش بود اومد طرفم و یه کتاب انجل و یه دی وی دی فیلم مصائب مسیح رو داد بهم و گفت به مسیح ملحق شو !!!!!!!!!!! جلل الخالق ! ما از تمام مذاهب در میریم , اینا 4 چنگولی میان میچسبن به ما ! انجیل رو دادم دستش و گفتم من مسلمونم ! گفت پس چرا حجاب نداری ؟ گفتم پدرم مسلمون بوده و به منم رو اون حساب میگن مسلمون ! گفت مهم نیست مسیح همه رو دوست داره بخونش . گفتم سوادش رو ندارم . گفت کجایی هستی ؟ گفتم ایرانی . کیفش رو باز کرد و چند تا انجیل به زبون های مختلف گرفت جلوم که فارسی هم جزوشون بود و خلاصه به زور یه کتاب داد دستمون به همراه اون فیلم کذایی مل گیبسون و رفت ! منم ایستگاه بعدی که پیاده شدم صاف کتاب و سی دی رو انداختم تو سطل آشغال و رفتم دیدن موزه .. ایرانی ها هم اینجا تبلیغات زیادی میکنن برای گروهکهای خاص . دار و دسته اون زنیکه فاحشه پتی یاره تروریست , مریم رجوی و طرفداران اون مردک آدمخوار , منصور حکمت یکی از معروف ترین فعالان سیاسی ایرانی در سوئد هستن . هر کدوم هم مزخرفات خودشون رو میخوان به خوردت بدن . طرفدارای مریم رجوی باز خوبیشون اینه که به کسی کاری ندارن و فقط هارت و پورت میکنن و هر هفته یکبار میان جلوی مجلس سوئد و شعار های آبکی سر میدن و مردم هم هرهر به اینها میخندن و فکر میکنن دارن سرود میخونن و چند تا هم ازشون عکس میگیرن و بعضی از این مسلمونهای دو آتشه هم فحش خوار مادر بهشون میدن و اونا هم با شعار جوابشون رو میدن و تموم میشه میره . اما طرفدارهای آدمخوار منصور حکمت موجودات فجیعی هستن ! کافیه یه خبری بشه , فوری پرچم قرمز دست میگیرن و عکس های پیغمبرشون , منصور , رو هم میگیرن دستشون و شروع میکنن عربده کشی . جالب اینه که هر ایرانی ای رو هم که میبینن میگن اگه بیایی تو سازمان ما , برات اقامت جور میکنیم ! تف .. آدم چقدر باید بدبخت باشه که برای گرفتن یه اقامت بره زیر پرچم یه مشت کمونیست روان پریش !!! در مورد فضای هنری سوئد هم باید چیزهای جالبی که دیدم رو براتون بگم : چند تا گالری و نمایشگاه در سوئد هست که چیزهای فجیع و بی ناموسی ای رو نمایش میده و از اینجا به بعدش رو بالای 18 سال بخونه ! داشتم نقشه گالری های استکهلم رو میخوندم که چشمم خورد به یه اسم عجیب و غریب و بعد از روی نقشه و گوگل عکسش رو پیدا کردم و دیدم راجع به زنان هست ! خلاصه منم شال و کلاه کردم و فرداش رفتم سر وقت این موزه . چشمتون روز بد نبینه ! این هنرمند دیوانه گرفته بودم 76 تا مجسمه از آلت تناسلی زنها رو در ابعاد بزرگ ساخته بود و گذاشته بود توی گالری !!!!! از همون راهی که رفته بودم تو , برگشتم .. بعدیش یه نمایشگاه نقاشی از یه خانم ایرانی بود به اسم فاطمه گوشه ! این زن دیوانه که بعدن فهمیدم یکی از نزدیکانش رو بر اثر سنگسار از دست داده , چنان نقاشی های فجیعی از آخوندها و اسلام و ... با مایه نود کشیده بود که مغز آدم سوت میکشید ! یه دفتر هم گذاشته بود که مردم نظراتشون رو براش بنویسن . منم دفتر رو برداشتم و 5 صفحه براش نوشتم که خلاصه ش این بود که : تو اگه با یه جریانی مشکل داری دلیل نمیشه که کل و اصل اون باور و عقیده رو زیر سوال ببری . مثلن وقتی توی یکی از نقاشی هات گرفتی یه زن لخت رو بالای کعبه کشیدی , این نهایت حماقت تو رو نشون میده . منم مثل تو با اسلام آخوندی مشکل دارم ولی دلیل نمیشه باور اسلام رو زیر سوال ببرم یا به این شکل به اسلام توهین کنم چون در اون صورت به یک میلیارد انسان توهین کردم ! وقتی تو این کار رو میکنی , مسلمونها هم به خودشون حق میدن که به پیروان یهود و مسیحیت و بودا و ... توهین کنن و یا بمب به خودشون ببندن و غیر مسلمونها رو منفجر کنن ! همین رفتارهای افراطی تو و امثال تو باعث ظهور جریانی به اسم طالبان شده . تو بجای این نقاشی های مزخرف بهتره بری یقه اون کسانی رو بگیری که از دین و مذهب دارن سوء استفاده میکنن و اسلام رو تحریف کردن به نفع خودشون .. فکر کنم وقتی نوشته های منو بخونه بره خودکشی کنه . خلاصه تا دلتون بخواد اینجا مشغولیت هست و هر روز یه چیز تازه میبینم و جالب . نوشته شده در ساعت 1:24 AM توسط shiva
........................................................................................
● خواهرم نشسته بود داشت دکمه ژاکتش رو که کنده شده بود میدوخت و منم هی کانال های تلویزیون رو عوض میکردم و هر مزخرفی که می اومد یه فحش آبدار حواله تلویزیون میدادم ! طبق معمول هر شب , یا فیلم سکسی بود یا برنامه آشپزی بود با اون زنیکه آشپز که با اون لهجه مزخرف سوئدیش انگار که قرقره میکرد موقع حرف زدن و یا فیلم های صد سال پیش قدیمی مال دهه 70 میلادی . بعضی کانال ها هم سریال های نخ نمای آمریکایی رو با زیر نویس سوئدی پخش میکردن . تنها برنامه ایدول جالب بود که انتخاب سوپر استار برای MTV هست و یه پسر ایرانی هم شرکت کرده بود و از برنامه روحوضی Tv Persia خیلی جذاب تر و بهتر بود . برنامه که تموم شد چشمم افتاد به خواهرم و دوختن دکمه ش ! دقت که کردم دیدم داره دکمه و دو طرف لباس رو با هم به هم میدوزه !!!
- تو داری چیکار میکتی ؟ مگه کوری ؟ دارم این دکمه لعنتی رو میدوزم ! - کور اون عمه پتی یاره خودم و خودته . میبینم داری میدوزی , میشه بگی چی رو به چی داری میدوزی ؟ دکمه رو دارم به ژاکتم میدوزم ! - بعد اونوقت میشه بگی چطور میخوای این ژاکت رو تنت کنی ؟ تازه خانم دوزاریش افتاد که چه گندی زده و از حرصش نخ و سوزن و ژاکت رو پرت کرد و بلند شد رفت . منم که از خیاطی متنفرم و محلش نذاشتم . خودم بودم حاضر بودم برم یه لباس نو بخرم تا اینکه مجبور بشم بدوزمش , همون کاری که با جورابهای در رفته م میکنم و همه رو صاف میندازم تو سطل زباله . بازم مشغول تلویزیون شدم و کمی صدای آمریکا رو گوش دادم و جز مزخرف و دری وری چیزی نمیداد . تنها برنامه جالبش همون پارازیت بود که خیلی قشنگ درسته ریده بود به بسیجی ها . بعد هم تلویزیون رو خاموش کردم و بلند شدم برم دستشویی که وسط راه دادم رفت هوا . سوزن خیاطی رفت تو پام و انگار توی کمرم نیزه فرو شده باشه , چنان تیر کشید که نفسم بند اومد . دیگه نشستم رو زمین و آبغوره گرفتن . خواهرم تا اومد بالا سرم , ژاکتش رو برداشتم و پرت کردم تو سرش و شروع کردم فحش دادنش .. حالا نشسته کنارم و پامو گرفته تو دستش و نگاه میکنه . میگم چی رو میبینی اون سوزنو بکش بیرون دیگه ! - همین طوری که نمیشه . الان بکشم خیلی دردت میاد . بیا بریم بیمارستان . الان یه بیمارستانی بهت نشون میدم که کیف کنی .. بعد هم موهاشوم گرفتم تو مشتم و شروع کردم کشیدن و اونم همینطور و خلاصه اون بکش من بکش و آخر هم خودم دست انداختم سوزن رو از پام کشیدم بیرون و بیرون کشیدن همان و دوباره همون نیزه بهم فرو شدن همان !!!!! خیلی میتونستیم بخاطر سرما اینور اونور بریم , اینم شد قوز بالا قوز و چلاق شدیم ! فرداش یکی از دوستان دورمون دعوتمون کرده بود منزلش . هر چی گفتیم کار داریم و سرده و دور هستین و نمیتونیم بیاییم قبول نکردن و آخر دخترش رو با ماشین فرستاد دنبالمون و بردنمون خونشون . شام همه رقم چیده بودن و منم که تو این مدت 50 روز یه غذای درست و حسابی نخورده بودم و همه ش یا مک دونالد کوفتی خوردیم یا غذاهای آماده توی ماکرو و یا رستوران ترکی و پیتزا , دیگه سر از پا نمیشناختم و از هر غذایی که روی میز بود یه ناخنکی میزدم و دلی از عزا در می آوردم بیخیال اسهال .... خوردم و خوردم تا رسیدم به یه غذای عجیب . در واقع یه خورش عجیب بود که شبیه قرمه سبزی بود و مزه اونم میداد و خوشمزه تر ولی نه گوشت داشت نه لوبیا ! پرسیدم این چیه ؟ گفتن ملا قرمه ! بعد معلوم شد مِلا به زبون مازندرانی یعنی همون مُلا یا آخوند جماعت جاکش ! و چون این غذا گوشت نداره و قدیم ها ملاها گدا گشنه بودن و مثل امروز دزد و مال مردم خور و آقازاده نبودن , این غذا رو به دلیل ارزونی به قرمه سبزی ملاها تشبیه میکردن !!!! اما از حق نگذریم از قرمه سبزی به نظرم خوشمزه تر بود و خوبیش هم این بود که شنبلیله تازه توی سوئد نیست و از خشکش استفاده کرده بودن . چون آدم کافیه قرمه سبزی بخوره و اونوقت تا 3 روز شاش و عرق و هر ترشحی از بدنش بوی شنبلیله و قرمه سبزی میده !!!!!!!!!!! بعد از شام تازه متوجه لنگ زدن من شدن و آقای صاحبخونه گفت من کمکهای اولیه بلدم و بذار پاتو ببینم . خلاصه نشستم رو مبل و جورابمو در آورد و مشغول معاینه شد ! شرط میبستم هیچی حالیش نیست . چند دقیقه بعد گفت دواش پیش منه و رفت از اتاق بیرون و چند دقیقه بعد با یه قوطی کوچیک برگشت و شروع کرد یه چیزی رو کف پای من مالیدن . یک دقیقه نشد که بوی ویکس به مشامم خورد و برگشتم گفتم : ببخشید این که مالیدین ویکس نبود ؟ - چرا ویکس بود ! خیلی عالیه ! ببخشید اونوقت ویکس فکر نمیکنین مال درد های عضلانی و ضرب دیدگی دست و پا باشه ؟ - بابا ویکس مال درده دیگه حالا درد هم درده دیگه چه فرقی میکنه ! جورابتو بپوش ... روانی !!!!!!!!!! باور کنین شعور چیز خیلی خوبیه ! بعدش چایی آوردن و چایی رو که خوردیم , صحبت از ایران شد و بعد هم حرف ها کشیده شد به سمت هواپیماهای ایرانی . منم که روحم خبر نداشت این آقا توی ایران ایر هستن , تا دلتون بخواد شروع کردم از هواپیماهای ایرانی مخصوصن ایران ایر , بد گویی کردن و از تابوت پرنده بگیر تا قهوه خونه بودن و ... ! هی میدیدم همسرش رنگ به رنگ میشه و برای من چشم و ابرو میاد ولی دوزاریم نمی افتاد و مرده هم هی نفسهای عمیق و پر صدا میکشید تا آخر طاقت نیاورد و گفت : خانم این چیزهایی که میگین حقیقت نداره شایعه ست ! ایران ایر بهترین هواپیمای دنیاست و ... خلاصه سرتونو در د نیارم چنان بحثی در گرفت که انگار ایران ایر ارث پدر اون بوده و منم میخواستم اونو از ارث محروم کنم !!!! بعد که بحث تموم شد , خانم این آقا که روانشناس هم هست شروع کرد صحبت کردن که بیایین شما اسم چند تا شخصیت معروف تاریخی رو که بهش علاقه دارین رو بگین تا من یه تست شخصیت شناسی انجام بدم و بگم شما چه آدمی هستن ! کاش زبونش لال میشد و این حرف رو نمیزد ! اول خواهرم شروع کرد و شخصیت های مورد علاقه ش رو گفت : - نرون ! کالیگولا ! آتیلا ! خروشچف ! تاچر ! آغامحمد خان قاجار !!!!!!!!!!!! برق از کله من پرید . خودم میدونستم خواهرم چند تا پاره آجر کم داره ولی دیگه نمیدونستم تا این اندازه وضعش وخیمه !!!!!!!!! تو همین فکرا بودم که نوبت خودم شد : - هیتلر ! پویتن ! ناپلئون ! تیمور لنگ ! کوروش و داریوش ! استالین ! پینوشه ! شاهنشاه آریامهر ! رضا شاه ! ... خوشبختانه این بحث به روانکاوی کشیده نشد و همین که ما دو تا دهن باز کردیم , خانم صاحب خونه برای نگه داشتن آبروی ما از تصمیم خودش انصراف داد وگرنه معلوم نبود با این اراذل و اوباشی که ما دو تا نخاله بهشون علاقه داشتیم , چه اتهاماتی بهمون وارد میشد !!!!!!!! خلاصه شب هم ما رو رسوندن خوابگاه و رفتن . فکر میکنم پشت دستشون رو داغ کنن دیگه ما رو دعوت نکنن ! بعد از رسیدن به خونه نیم ساعت داشتم پامو توی حموم میشستم تا این بوی گند ویکس از پام بره ولی مگه این ماده چرب لعنتی پاک میشد ؟ اینقدر به پام مایع ظرفشویی و صابون مالیدم که میسوخت و دردش یادم رفته بود !!!!! موقع خواب هم طبق معمول هر شب اقا آرتین زد و رفت رو اعصاب من که : - من دیگه این بچه رو نگه نمیدارم و پدر منو در آورد و پاشو بیا و مگه تو خونه زندگی نداری و من چه گناهی کردم ول کردی همه چیزو رفتی و یه غذای درست و حسابی نخوردیم و دیگه اگه هفته دیگه نیایی من میذارم میرم خونه مامانم و ... خلاصه دوباره دعواموش شد و چند تا تهدید فجیع کردمش و گوشی رو قطع کردم . اینم از اوقات خوش ما ! حالا جالب اینه که خواهرم میگه دوره من ممکنه طولانی تر هم بشه و 3 ماه طول بکشه تو هم پیش من بمون ... بهش گفتم به همین خیال باش . همینم مونده گه فردا برم خونه ببینم خونه منفجر شده .. همینطوری یکماه نشده آقا الم شنگه به پا کرده و میگه منو ول کردی رفتی , دیگه 3 ماه بمونم میگه از خونه فرار کردی رفتی زن مردم شدی و ... . اینم از این چند روز ما که جز بدبختی توی این جهنم سرد چیزی برامون نداشته و نداره .. نوشته شده در ساعت 12:08 AM توسط shiva
........................................................................................
● اون آقایی که با اسم علیرضا در مورد ویندوز ها یه کامنتی برام نوشته بودن اگه ممکنه ایمیل آدرسشون رو برام بنویسن چند تا سوال ازشون دارم .
مرسی نوشته شده در ساعت 8:45 PM توسط shiva
● این روزهای آخری دلم خیلی گرفته . قرار نبود اینقدر طولانی اینجا باشیم ولی برای اینکه خواهرم تنها نباشه محبور شدم ویزامو تمدید کنم تا با هم برگردیم و همین شده برای من دردسر و از خونه و زندگی موندم . برای 18 روز وسایل و لباس و وسایل سفر آورده بودم و حالا از یکماه هم کمی بیشتر شده و هر روز هم که میگذره هوا سردتر و سردتر میشه و به زمستون نزدیکتر میشیم . خواهرم تقریبن تمام روز خونه نیست و دانشگاه هست و من بدبخت تک و تنها توی خونه هستم . این روزا بیرون هم نمیتونم برم از بس هوا سرده . 4 روز تمام یک بند اینجا باد میوزید و بعد از 4 روز که وزش باد قطع شد , صبح که بیدار شدم دیدم مثل چی داره برف میاد !!!! دیگه یعنی دسته بیل تو کونم میکردن اینقدر عذاب نمیکشیدم که با دیدن یه همچین برفی , آه از نهادم بلند شد .. تا نصف روز برف بارید و بعد شد بارون اونم چه بارونی . یک بند تا فردا شبش بارون می اومد و بعد هم قطع شد و هوا یخ ! واقعن هر چی فکر میکنم میبینم آدمیزاد باید خیلی دیوانه باشه سوئد رو برای زندگی انتخاب کنه . از همه اینها بدتر اینکه ساعت 4 نشده همه جا تاریک میشه . چنان افسرده شدم این مدت که حد نداره . فقط خواهرمو دارم نفرین میکنم که هی گفت تو هم با من بیا و خوش میگذره .. گاهی دلم میخواد با بیل بکوبم تو سرش !!
حالا هم که به روزهای پایانی سفر داریم نزدیک میشیم , دوست و فامیل و آشناست که از سر و کولمون دارن بالا میرن و هی دعوتمون میکنن اینور اونور . اون موقع که هوا خوب بود همشون یا سفر بودن یا کار داشتن و گرفتاری حالا تو این برف و بوران همه پیداشون شده . اینم از شانس مزخرف من بیچاره ! یعنی در زندگیم هرگز اینقدر بد نیاورده بودم تو هیچ سفری که این دفعه بد آوردم . اومدیم از خونه فرار کنیم و شر آرتین رو از سرمون باز کنیم , چنان بلایی سرمون اومد که الان حاضرم آرتین پیشم بود و تو خونه م نشسته بودم اگه ببینمش سر تا پاشو ماچ میکنم !!!!! " بشنو و باور نکن " شدم مثل زندانی هایی که هر روز چوب خطشون رو خط میکشن تا روز آزادیشون سریعتر برسه . حالا از اونور هم خبرهای تظاهرات مردم توی ایران هم منو بیشتر نگران کرده و هر روز زنگ میزنم ایران ببینم این آرتین دیوانه نره قاطی مردم کار دست خودش بده و بچه رو به امان خدا ول کنه . حالا خودش جهنم , بچه م تنها میمونه !!!!!!!!! والا و اما .. این سرمای لعنتی سوئد باعث شد ما گذرمون به دکترهای اینجا هم برسه اونم از شانس ما یه دکتر افغانی خل و چل که کم مونده بود تخماشو بذارم کف دستش !!! اینجا مریض که میشی باید بری یه جایی توی مرکز شهر بهش میگن سیتی آکوتن . شماره میگیری و یه 4-5 ساعتی هم باید صبر کنی تا زیر پات علف سبز بشه و نوبتت بشه و بعد بری بگی چه مرگته ! حالا برای اینکه چنین بلایی سرت نیاد , مجبوری دست به تنبون دکتر علفی هایی مثل این افغانی مشنگ پوفیوز بشی که مثل گاو ( ع ) میموند و منو دیوانه کرد .. رفتم پیشش و با لهجه مزخرف هزاره ای شبیه حرف زدن خمینی داشت با من صحبت میکرد و نصف حرفهاش رو هم نمیفهمیدم . خلاصه من هی توضیح میدادم دریغ از اینکه این مردک یه کلمه آره یا نه بگه یا سوالی از من بپرسه ! بهش میگم سینه م درد میکنه , میگه اوهوم ! میگم گلوم هم درد میکنه ! میگه اوهوم ! میگم من فکر میکنم سرما خوردم , میگه اوهوم ! میگم معاینه میخواهین بکنین ؟ میگه باشد !!! حالا نشستم و میخواستم لباسم رو در بیارم که یهو عربده کشید : - چَه کار میکنی خانِم ؟؟؟؟؟؟؟ چیکار میکنم ؟ هیچی دارم لباسمو در میارم ؟ نکنه میخوای از روی پالتو منو معاینه کنی ؟ - بنده خودم میدانم چه جور شما را بررسی کنم ! بعد هم اومد و این گوشی رو برداشت و دستشو برد زیر لباسم و گذاشت رو سینه م تا صدای قلبمو گوش بده ! بهش میگم این سینه منه قلبم این طرف تره ! نفهمید ! گفتم این پستون منه ! اینورتره قلبم !!!!! بازم نفهمید ! آخر خودم دستشو گرفتم بردم روی قفسه سینه م تازه دوزاریش افتاد .. به روی خودش نیاورد و ول کرد رفت نشست و شروع کرد یه سری دوا نوشتن و بعد داد دستم . 300 کرون هم گرفت و اومدم بیرون و رفتم داروخونه روبروی درمانگاه . خانمی که داشت نسخه رو میخوند هی تایپ کرد و تایپ کرد و بعد یهو چشماش دیدم 4 تا شد و سوئدی یه چیزی گفت ! گفتم سوئدی بلد نیستم و انگلیسی لطفن !!!!!!!!!!! گفت این نوشته روزی 24 تا قرص باید بخوری . برو پیش دکترت ببین چرا ؟ برق از کله خودمم پرید . یعنی اینکه هر ساعت یه قرص ! رفتم دوباره پیش همین مرتیکه الاغ و بهش گفتم جریان رو . نسخته رو گرفت و زل زد بهم . بهش گفتم : - آقای دکتر فکر میکنم اشتباه نوشتین . اوهوم ! - منظور شما در 24 ساعت 6 بوده تا یا 4 تا ؟ اوهوم ! شما شش تا بخور ! - آقای دکتر 6 تا زیاد نیست ؟ شما 4 تا بخور .. - مطمئنین ؟ اوهوم .. دیگه این اوهوم آخری رو که گفت منفجر شدم و گفتم : اوهوم درد اوهوم و کوفت پدر سگ چشم کون مرغی .. تو چطور دکتری هستی نشستی اینجا نمیدونی من روزی چند تا باید قرص بخورم ؟ همه چی رو که من دارم میذارم دهنت ....... بعد هم بلند شدم نسخه رو از دستش کشیدم و جلوی چشمش به 4 قسمت مساوی تقسیم کردم و پرت کردم تو سرش و پیش چشمهای از حدقه در اومده ش اومدم بیرون و صاف رفتم همون آکوت کوفتی .. حالا نشون به اون نشون یه دونه به من آنتی بیوتیک ندادن ! هنوزم از درد گلو نفسم بالا نمیاد و پدرم داره در میاد . تازه گفته اگه حس کردی خیلی تب داری و تبت از 40 درجه رفت بالا بعد بیا بهت آنتی بیوتیک میدیم و فعلن تا میتونی بستنی بخور ! حالا این از این . دیروز یه آقای مسنی که از فامیل های دور ما هست , ما رو دعوت کرده بود منزلش و پای تلفن به ما گفته بود که یه کار واجبی هم برای ما داره و میخواد ما رو سورپرایز کنه ! این آدم رو ما همیشه به اسم افسره حاد میشناختیم و از دوستان پدرم بود . حدود 65 سال سن داره و دکترای فیزیک اتمی و بازنشسته ست و اینقدر ثروت داره که نمیدونه چیکار کنه نه بچه ای داره نه کس و کاری و یه زن ماست 15 سال از خودش جوون تر داره جفتشون خسیس و یوبس ! خلاصه ما رفتیم خونه اینا از ظهر و ناهار بودیم و عصرونه هم خوردیم و بعد هم شام آوردن و دسر و میوه و چایی و یه فیلم هم دیدیم و بعد آخر شب بود که یهو دیدیم آقا رفت یه سنتور آورد و زنش هم رفت یه دنبک آورد و یهو شروع کردن زدن و خوندن ! دیگه یعنی ما دلمونو گرفته بودیم فقط میخندیدیم و کم مونده بود بشاشم تو شورتم .. اینقدر هم اینا ناراحت شدن که حد نداشت .. ولی واقعن خیلی خنده دار بود و هر کاری میکردم نمیتونستم خودمو کنترل کنم . مرده فکر میکرد شجریان هست و چنان چهچهه ای میزد بیا و ببین ... خلاصه اندازه یکسالمون خندیدیم ! مورد بعد فیلم های تلویزیون سوئد هست . این اتاقی که بهمون دادن یه شبکه خصوصی داره که 24 ساعته فیلم میده . اسمش هم هست کوم هم ! دو تا هم روزنامه توی سوئد منتشر میشه که مجانی هست و یکیش مترو هست و اسم فیلم های دره پیت این شبکه رو توش مینویسه . خواهرم که میره دانشگاه و شب دیر میاد , منم میشینم توی خونه و فیلم میبینم . این شبکه هم هر چی فیلم های مزخرف و سکسی هست نشونمون میده . یه فیلم داشت چند روز پیش نشون میداد مال آدمهای نخستین بود . وسطای فیلم هم خواهرم اومد و نشتسیم با هم داشتیم میدیدیم و یهو مرد غار نشینه به یکی از زنها اشاره میکنه بیاد جلوی پاش . زنه اول نمی اومد و بعد که اومد چشمتون روز بد نبینه , یهو آقا رفت پشت خانم و بسم الله ........ حالا هی خواهرم به من چپ چپ نگاه میکنه و منم هی رنگ به رنگ میشم و آخر به بهانه دستشویی بلند شدم رفتم بیرون . فحش خوار مادر بود که میدادم بهشون ! تازه حالا فهمیدم اول فیلم وقتی عبار AR میاد و یه عدد کنارشه مثل این : 18 AR یعنی برای 18 سال به بالاست و ... ما تا سوئدی یاد بگیریم معلوم نیست چی میشه !!!! جمعه و شنبه و یکشنبه ها اینجا مثل همه جای دیگه مردم شب ها میان بیرون و بقول معروف میترکونن ! دیسکو و پاب و کازینو و .. منم تازه جاهاشونو یاد گرفتم و خلاصه جمعه شب که میشه هر کی رو که پیدا میکنم گیر میدم بهش و با خودم همراه میکنم و میبرم . خواهرم که سرش تو کتابهاش هست و یه دوره فشرده رو باید بگذرونه و گاهی حتا غذا خوردن یادش میره . منم مجبورم با بچه های خوابگاههای کناریمون برم حالا یا دختر یا پسر .. دیشب هم با یه پسره رفته بودیم بگردیم . ساعت حدودای 9 شب بود و خیابون ها نسبتن خلوت . رفتیم اول یه رستوران و یه غذای سبک خوردیم و بعد پیاده راه افتادیم به سمت یه دیسکو که آقا میگفت خیلی خوبه . اسمش رو یادم نیست و یه اسم طول و دراز سوئدی بود . دم در کارت شناسایی رو دیدن و منم پاسپورتم رو نشون دادم و رفتیم تو . اینجا رسمه دم در لباسهات رو در میاری و میدی بهشون و بهت شماره میدن و راحت میری تو مثل بارونی و پالتو و .. . یا اگه کوله و کیف داشته باشی بهشون باید بدی . البته کیف زنونه رو کاری ندارن و کیف و ساک بزرگ رو باید تحویل داد و موقع بیرون اومدن 20 تا 30 کرون ازت میگیرن ! خلاصه ما هم رفتیم تو و چشمتون روز بد نبینه ! یه چیزی تو مایه های دیسکوهای سکسی آمریکایی بود . عربده کشی و رقصیدن مثل دیوانه ها و پسرها و دخترها هم همه ریخته بودن روی هم و فقط کم مونده بود لخت بشن و ... همینطوری هم پسرها می اومدن سراغت و همراهی میخواستن !! هنوز تو شوک این صحنه های فجیع بودم که یهو پسر همراهم منو بغل کرد و شروع کرد مثلن رقصیدن و چسبوند خودشو به من و .. حالا هی داد میزنم و هلش میدم که ولم کن و چیکار میکنی ؟ ولی از بس صدای موزیک بلند بود و همه تو هم بودن که صدا به صدا نمیرسید و تو اون شلوغی و خر تو خر هم نمیشد تکون خورد . خلاصه آقا کلی از خجالت ما در اومدن و گوش آرتین کر .. تو یه فرصت خودمو از بغلش کشیدم بیرون و اومدم بیرون . فقط منتظر بودم بیاد بیرون تا خدمتش برسم . ولی دیدم بیرون بیا نیست و منم رفتم پالتومو گرفتم و اومدم بیرون . اعصابم حسابی خرد بود و عصبی و کلافه بودم . همینطوری راه میرفتم و قدم میزدم که چشمم افتاد به یه بار خیلی شیک که آدمهاش مثل آدمیزاد بودن . رفتم تو و یه مارتینی گرفتم و نیم ساعتی نشستم و اومدم بیرون و راه افتادم به سمت خونه . خونه که رسیدم خواهرم داشت تو اینترنت کار میکرد و منم صاف رفتم خوابیدم . خلاصه اینم از دیشب ما و این چند روزه . نوشته شده در ساعت 3:19 PM توسط shiva
........................................................................................
|
سایت ها My Community سايت هاي خبري
دوستان Design By Shiva © 2001 |