فرياد بي صدا

Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18  

Sunday, May 25, 2008
قطع برق :

از یه چیز مردا خوشم میاد و اونم اینه که هیچ وقت کم نمیارن حتا دم مرگ هم عزرائیل بیاد بالا سرشون تا جونشونو بگیره میگن , خودمون جونمونو دادیم بهش !!!! این یعنی اینکه اگه هزار و یکبار هم شاهد بیاری که مردها عنصری از حماقت هستن یا حداقل احساس مسئولیت توی وجودشون نیست , بازم میگن دروغ میگی و ما چیز ماموت رو میشکونیم :

این روزها با گرم شدن هوا قطعی برق دوباره شروع شده . ما در ایران علاج همه چیز رو خوب یاد گرفتیم . کافیه که صورت مساله رو پاک کنیم تا مساله خودبخود حل بشه ! 30 سال زیر ساختهای کشور رو دست نزدیم و حالا با انفجار جمعیت روبرو شدیم و این جمعیت هم چراغ نفتی مسلمن نمیخوان و برق میخوان و برای حل مساله برق که یکی از هزاران مشکلات این کشوره , برق ها رو قطع میکنیم تا مشکل کمبود برق هم خودبخود رفع بشه و صد البته که چراغ نفتی هم گیرمون نمیاد و سفرهامون لوله کشی نفتش وصل نشده !!!! به همین سادگی .. کون لق مردم ! گور بابای یخچال و تلویزیون و کولر که سوختن ! والا کی به کیه ؟ مملکت امام زمان که میگن همینه !
صبح موقع رفتن سر کار طبق معمول یه اعلامیه نوشتم و زدم به در یخچال که وقتی من نیستم , آرتین بچه منو نکشه !!! آخه نمیدونین که این چه اعجوبه ای هست ! تا کاری رو ازش نخواهی شعورش نمیرسه به انجام هیچ کاری . یه روبات به تمام معنا . باید برنامه بدی دستش و تازه از ده تا2 تاشو انجام بده . بعد هم هر جایی جرات ندارم براش پیغام بذارم . باید جایی باشه که همیشه جلوی چشمشه و اونم در یخچاله که وقتی چشم باز میکنه میره سراغش تا اون خندقشو پر کنه ! بیدار کردنش هم فایده نداره چون وقتی بخوابه حافظه ش پاک میشه و نمیدونم همه مردها اینطوری هستن یا این فقط اینطوریه ؟!
ساعت 8 صبح بود که از خونه زدم بیرون . امروز هم کلی کار داشتیم . سیاست های احمدی نژآد و تحریم بانکی بین المللی باعث شده که وارداتمون به ایران نصف بشه و شعبه های ایران رو یکی بعد از اون یکی داریم میبندیم و یه خروار کار ریخته سرم . البته خوشحال نشین که ورشکست شدیم ! تو ایران سرمایه دار جماعت ورشکست نمیشه . همه حسابها رو خالی کردم و ریختم تو زمین و خونه . از منم به شما نصیحت همیشه روی زمین سرمایگذاری کنین که حتا زلزله 100 ریشتری و رانش زمین و آتشفشان هم اونو از بین نمیبره و اگه اتفاقی بیافته که زمینتون نابود بشه , مطمئن باشین بشریت هم باهاش نابود میشه !!!!! تا ساعت 4 شرکت بودم و بعد هم خسته و کوفته ساعت پنج و نیم رسیدم خونه . وقتی میخواستم داخل بشم دیدم در باز نمیشه . چند بار با کنترل زدم و دیدم کار نکرد . حدس زدم برقها رفته . پیاده شدم و با کلید درو باز کردم و ماشینو بردم تو . داخل خونه که شدم دیدم همه جا سوت و کوره . آرتین رو مبل دراز کشیده و بادبزن دستشه و خودشو باد میزنه و چرت میزنه و خبری هم از مرتیکه نیست . خونه هم دم کرده بود مثل سونا . آقا زورش اومده بود 4 تا پنجره باز کنه . کیفمو انداختم رو سرش و رفتم بالا ببینم مرتیکه در چه حاله . اونم کف اتاقش ولو بود . تا منو دید پرید بغلم و زد زیر گریه و بعد از دو ساعت آبغوره گرفتن وقتی آروم شد گفت : بابا بهم هیچی نداد بخورم !!!!!
رفتم بالا سر آرتین و بهش میگم چرا به بچه غذا دادی ؟ میگه : ماکرو کار نمیکرد چطوری غذاها رو گرم میکردم !!!!!!
بهش میگم احمق ! روی گاز غذاها رو گرم میکردی , میگه آخه اونم فندکش برقی بود روشن نمیشد ! بهش میگم دیوانه با کبریت روشن میکردی ! تازه میگه : اه .. راست میگی ها ...
نه خودش غذا خورده بود نه به بچه غذا داده بود . لباس نکنده رفتم غذا گرم کردم و نشستم اول به مرتیکه غذا دادن ! بیچاره مثل قحطی زده ها میخورد . فحش بود که به آرتین و اداره برق و احمدی نژاد میدادم ... ساعت 7 بود که بالاخره برق افتخار داد و وصل شد و دوباره خوار مادر احمدی نژاد ...
..
..
اینقدر عصبانیم که باید اینو مینوشتم . حیفم اومد برای رو کم کنی شماها نگم تا دیگه اینقدر باد نکنین و همه جا پر نکنین که ما مردیم ! ما جنس برتریم ! تف تو روح همتون که از مردی همون ذوالفقار و ریش و پشم رو دارین و هیچ پُخی هم نیستین و بدرد جرز لای در توالت ایرانی میخورین !!!!!



........................................................................................

Thursday, May 22, 2008

رابطه احمدی نژاد و سیاه پوستان :

از قدیم گفتن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد ! این ضرب المثل قدیمی ایرانی در درون خودش کلی بار علمی داره که میشه خیلی مسائل رو با اون حل و فصل کرد و معماهای ناشناخته ای رو گشود . کاربرد این ضرب المثل بیشتر در مورد ازدواج هست . یعنی اینکه دو نفر با هم ازدواج میکنن و میبینی از نظر ظاهری هیچ اشتراکی با هم ندارن . یا زنه زشته یا مرده زشت ! یا حالا خل و چل و هر چی ! این وسط میگن علف باید به دهن بُزی شیرین بیاد و من و شما کاره ای نیستیم . حالا شاید اون مرده که رفته زن زشت گرفته , یه چیزی تو اون زن دیده که خوشش اومده یا برعکس ؛ زنه از یه چیز (!) مرده خوشش اومده و زنش شده !

جراید : سایت خبری تابناک نوشته : http://tabnak.ir/pages/?cid=11030

این پیام ، امروز در ستون "کیهان و خوانندگان" منتشر شده است :سلام و خسته نباشيد .من هر روز از اين راه دور كيهان را از طريق اينترنت مي خوانم . دستتان درد نكند انشاءا... هميشه به راهتان ادامه دهيد . مي خواستم از محبوبيت دكتر احمدي نژاد حتي در لس آنجلس علي رغم تمام تبليغات منفي خبر بدهم . همسايه سياه پوستمان يك عكس 12 اينچي از آقاي احمدي نژاد را در اتاقش نصب كرده است .پوريا احمدزاده و علي مسعودي از لس آنجلسپيام از طريق ايميل

آدم وقتی این پیغام رو میخونه یهو یاد همون ضرب المثل بالا و اون جریان علف و بُز می افته . حالا ما میتونیم قضیه رو جور دیگه نگاه کنیم چون از نقطه نظر علمی هیچ توجیهی وجود نداره که یه مرد آمریکایی اونم بلا به دور , سیاه پوست , وا اسلاما , غیر مسلمون , بگیره عکس احمدی نژآد رو بزنه به اتاقش و بعد هم ذوق مرگ بشیم که این شده دلیل محبوبیت این کره خر ! اینجا چند نظریه قابل حدس زدنه :
- اون سیاه پوسته دشمن خونی احمدی نژآد بوده و احتمالن وقتی خسته میشده از روزگار , با دارت خوار – مادر احمدی نژاد رو مورد عنایت قرار میداده و دق و دلیش رو سر اون عکس خالی میکرده چون مسلمه که احمدی نژاد نمیتونه آلن دلون یا الویس باشه و حتا یه افغانی هم با دیدنش اسهال و استفراغش میگیره چه برسه به یه آمریکایی اونم از نوع کاکا سیاهش !
- اون سیاه پوسته , عاشق عکس آدمهای تروریست و پلید بوده و فکر کرده همونطوری که مثلن بعضی ها دوست دارن عکس چه گوآرا رو به دیوارشون بزنن بعنوان یه آدم معروف و انقلابی که اونم به احتمال زیاد حتا خود " چه " هم نفهمید چی شد که شد چه گوارای معروف , اینم فکر کرده لابد این مشنگ الدنگ که اینقدر تو دنیا سر و صدا کرده و البته سر و صداش هم از روی حماقت بوده نه از روی مفید بودن , لابد یه گهی بوده و خوبه ما هم یه پوستر ازش بکوبیم دیوار و خدا رو چی دیدی ؟ فردا یهو زد و این یارو اسرائیل رو با یه شهاب 5 صاف کرد و بچه معروف خاورمیانه شد و این عکس ما هم کلی قیمتی شد !
- موضوع بعدی اینه که روم به دیوار , شرمنده , از سقف برو بالا , این سیاه پوسته " گی " بوده و خب علف هم باید به دهن بزی شیرین می اومده که اومده و یه چیزی تو این چهره کریه که هم بیرونش پلیده و هم درونش , دیده که باعث شده پوسترش رو بکوبه به دیوار . احتمالن این آقای سیاه پوست در زمان فراغت با عکس احمدی نژآد خود ارضایی میکرده یا ازش الهام میگرفته ! الله اعلم ...

البته یه احتمال دیگه هم هست که خوبه اونم بگیم و اونم اینه که این آقای شریعتمداری رو که همه میشناسن و الاغ پیشونی سفیده بین همه مردم . دیگه کسی نیست که ندونه این مردک ذهنش از یه آدم معتاد به شیشه و گرس و کوک هم بیشتر توهم میزنه و باز دوباره برای خود شیرینی و عزیز کردن خودش و ماله کشیدن گندهایی که گاهی اوقات بالا میاره و اشتباهی به دروازه خودی گل میزنه (!) , یه همچین خبری رو نوشته تا دل دولتی ها رو به دست بیاره . پس زیاد خودتونو درگیر این قضایا نکنین چون یا این زاییده ذهن آدمی احمق بوده که هست , یا همون قضیه گی بودن سیاه پوسته و بعد هم خودمونیم ها . تو آمریکاش اگه رفته باشین سیاه ها رو به اعضای زیر شکمشون هم حساب نمیکنن و هر چی لات و عوضی و آدمکش و جانی هست , سیاه پوسته . خب گیریم هم که یه سیاه پوست این عکس رو زده باشه به اتاقش , شق القمر نبوده یا یه آدم درست و حسابی که نبوده وگرنه کدوم آدم انسان و با وجدان و با شعور و فهیمی پیدا میشه که عکس این مردک رو بزنه به دیوارش ؟ که حتا تو ایران هم پیروانشم میترسن عکسش رو بزنن به دیوار مبادا شب کابوس ببینن . و دیگه اینکه : دیوانه چون دیوانه بیند خوشش آید !!!!

فتبارک الله احسن الخالفین .



........................................................................................

Tuesday, May 20, 2008

ترشی جعفری :

کوچیک که بودم یه خانمی همسایه خاله م اینا بود که اسم اجق وجقی داشت و حالا اسمش مهم نیست ولی این زنه رو ما به جادوگر میشناخیم ! برای اینکه ترشی ها و مرباهای عجیب و غریبی درست میکرد و افتاده تو دهن ما و هر وقت میخواستیم غذای یکی رو مسخره کنیم فوری به این زنه نسبتش میدادیم . این زنه هر چی دستش می اومد ترشی و مربا میکرد . یادمه یه بار که با مادرم رفته بودیم خونه خاله م , خاله م تند تند چند تا ظرف گذاشت جلوی ما و گفت : اینا رو این زنه داده و غش کرد از خنده : مربای سیر و خیار ! خلاصه سالها از اون دوران گذشته و خاطره ش هنوز هست تا امروز که بازم گیر یکی دیگه از عجایب روزگار افتادیم :

صبح داشتم غذا درست میکردم که زنگ در رو زدن . از آیفون نگاه کردم و چشمم افتاد به زهرا خانم , همسایه خزب الهی م . به عادت همیشه مثل احمق ها زل زده بود توی دوربین و فقط دماغش و تخم چشمهاش معلوم بود .
- پدر سگ ! صد دفعه گفتم اون دماغ چماقتو نچسبون به دوربین , لک میشه !
سلام شیوا خانم خوب هستین ؟ آقاتون خوبن ؟ بچه خوبن ؟
- سلام و زهر مار . باز چه خوابی دیدی برای من ؟
شیوا خانم یه دقیقه درو باز کنین من بیام تو کارتون دارم .
- الان کار دارم عصر بیا !
حالا شما یه دقیقه درو باز کنین من میام کارتون دارم زود میرم !!!!!
مغزم داشت رعد و برق میزد . مثل چسب موکت میمونه . میاد دیگه با لگد باید پرتش کنی بیرون و اینقدر هم حرف میزنه که سرسام میگیرم از دستش و به هبچ کارم نمیرسم . بعد هم چون خیلی رک هستم , یه چیزی بهش میگم قهر میکنه و ناراحت میشه ! مجبوری درو باز کردم و رفتم پایین پله ها ببینم چیکار داره . پنج دقیقه بعد پیداش شد . استریپ تیز کرده بود و چادر سفید گل منگلی سرش انداخته بود . وقتی رسید بهم دوباره شروع کرد سلام و احوال پرسی . دستمو گذاشتم رو دهنش و گفتم :
- بسه بسه . همون پای آیفون اینا رو گفتی . ما هر 3 تامون خوبیم ! باشه ؟
چشم . شما خوبین که ؟
- مرگ ! چی میخوای ؟
براتون ترشی جعفری آوردم . با غذا بخورین براتون خوبه آهن داره !
- چی چی آوردی ؟؟؟؟؟؟
ترشی جعفری . خودم انداختم .
" هر وقت حرف ترشی میشه , یاد دسته گل آرتین می افتم که پارسال رفته بود آنتن زهرا خانم اینا رو درست کنه , چشمش افتاده بود به دبه شور ترشی زهرا خانم و شاشیده بود تو دبه ! چند هفته بعد هم که شور ترشی رسیده بود زهرا یه کاسه پر کرده بود آورده بود برام و کلی تعریف میکرد که شور ترشی امسالم مخشر شده و هیچ وقت اینقدر خوشمزه (!) نشده بود . بعد که اومدم تو و آرتین ظرف شور رو دید و گفتم کی آورده فوری ازم گرفت و گفت نخوری ها !!!! بعد هم همه رو ریخت دور . کلی دعوا و تهدید و کوفتمان کردیم تا آقا دهنش باز شد و گفت که : چون میدونستم از این حزبل ها بدت میاد شاشیدم تو ترشیشون چیز خور بشن و .... ایییییی . حالا هم هر وقت حرف ترشی میشه یاد این قضیه کثافت کاری می افتم "
- خدا خفه ت کنه جعفری چیه که ترشی ازش در بیاد ؟!؟ باز رفتی این برنامه سیمای خانواده رو نگاه کردی که یه مشت زن در و دهاتی جنوب شهری رو میارن هر چی غذای بدبخت بیچاره هاست آموزش بدن ؟
نه به خدا . از مادرم یاد گرفتم اینو . همیشه ما از این میخوردیم .
- آها . خب , باشه . بیا تو ...
مزاحم نمیشم , فقط یه نیم ساعت میشینم میرم .
- کجا سرتون انداختی پایین ؟ حالا من یه چیزی گفتم تو چرا جدی میگیری ؟ تو زندگی نداری صبح تا شب چتربازی میکنی خونه مردم ؟
آخر خودتون دعوت کردین .
- اول اینکه تعارف کردم , دعوت نکردم . تعارف هم الکی بود . شابدالعظیمی . برو خونه ت , کار دارم .
چشم . پس برای اینکه ناراحت نشین یه چایی میخورم میرم !!!!!!!
بعد هم راهشو کشید رفت تو ! پتی یاره ! هر چی از این زن من بدم میاد , هی خودشو میاد میچسبونه به من . رفتم تو و یه قهوه درست کردم براش و خورد و نشون به اون نشون پنج دقیقه شد دو ساعت و نیم و دیگه آخر دستشو گرفتم کشون کشون بردم دم در و انداختمش بیرون . ظهر داشتیم ناهار میخوردیم که یهو یاد ترشی جعفری (!) افتادم و رفتم از یخچال آوردم که با ناهار بخوریم . آرتین گفت :
- ایول ترشی . بده بخوریم .
کوفت بخوری . من آوردم اول هم خودم میخورم !
- بابا یه قاشق !
وقتی بهت میگم برو ترشی بیار , میگی کی ترشی میخوره , ترش میکنیم . چطور وقتی من میارم ترش نمیکنی ؟ حالا گوز بخور .
در شیشه رو باز کردم و قاشق رو زدم توش . در حال گشتن بودم که چیزی به قاشق گیر کنه و در بیارم ولی همه ش خلاص میرفت و به چیزی گیر نمیکرد . تعجب کردم که خدایا این زنه منو مسخره کرده ؟ این که همه ش سبزیه توش , هیچی که نداره !
- چی شد ؟ چرا نمیخوری ؟
ها ؟ هیچی یهو میلمو زد بیا تو بخور !
- ایول ترشی جعفریه که !
ترشی جعفری ؟ ببینم مگه تو خوردی از اینا ؟
- آره مامانم درست میکرد . چطور ؟
ببینم این یعنی فقط سبزیه ؟؟؟
- آره دیگه اسمش روشه . ترشی جعفری . جعفری رو ریز میکنن سرکه و نمک میریزن میشه ترشی .
اونوقت هویجی ؟ گل کلمی ؟ کرفسی ؟ بادمجونی ؟ هیچی توش نیست ؟
- نه بابا . ما اون وقتا وضعمون بد بود مادرم برای سیر کردن شکم ما 8 تا بچه از اینا درست میکرد تا صرفه جویی بکنه !

به حق چیزای نشنیده ! نمردیم و ترشی جعفری رو هم فهمیدیم !! بعد از ناهار زنگ زدم به زهرا که مطمئن بشم , بهم گفت : سبزی که میخرم و پاک میکنم این ته ساقه های جعفری و گشنیز که میمونه رو نمیریزم دور , خرد میکنم ترشی درست میکنم !!!!!!!!! چی به روز مردم آوردن که از بی پولی چطوری سر خودشونم کلاه میذارن . دلم براش سوخت . آرتین رو فرستادم از انباری یه دبه ترشی مخلوط که پارسال زمستون انداخته بودم آورد و گفتم ببر بده در خونشون . برد داد و اومد . 5 دقیقه نشد زهرا زنگ زد و تشکر و هی تعریف و به به و چه چه ... ! تو دلم گفتم : معلومه هر کی یه مشت علف رو سرکه بزنه بشه ترشی باید هم اینقدر واسه یه ترشی معمولی تشکر کنه و ذوق مرگ بشه !!!!!



........................................................................................

Saturday, May 17, 2008

اسرار مداد رنگی های گم شده :

تو اینکه همه ما یه کودک درون داریم شکی نیست . این کودک درون ما اغلب اوقات کارهای احمقانه ای میکنه که با سن ما جور در نمیاد ولی اینکه این کودک درون بعد از مثلن 30 – 35 سال همچان در حماقت زندگی کنه , موضوعی هست که نمیشه به سادگی ازش گذشت :

مرتیکه از بچگی عاشق نقاشی کردن بود . اوایل هر چیزی که قابل نوشتن باشه دستش می افتاد , صاف میرفت سراغ دیوار و میرید به در و دیوارها و کار من شده بود هر 6 ماه یکدفعه نقاش بیارم بدم دیوارها رو رنگ کنن ! بعد که دیدم اینطوری نمیشه و اگه ولش کنم , یه دیوار سالم تو خونه باقی نمیونه , رفتم براش یه تخته وایت برد سایز کلاس درس گرفتم و گذاشتم تو اتاقش و گفتم فقط رو این میتونی نقاشی کنی و بجز این جایی خط بکشی , نقاشی بی نقاشی !
خوشبختانه از تخته خوشش اومد و دیگه اون شد تخته نقاشیش و هر وقت میخواست چیزی بکشه میرفت سراغ اون و منو از نقاشی دیوارها نجات داد ! کم کم که بزرگتر شد و مهد کودک رفت , تخته رو گذاشت کنار و مثل آدمیزاد رفت سراغ کاغذ و مداد رنگی و ماژیک و مداد شمعی و ... ! تا این اواخر که مدتی بود زود به زود می اومد سراغم و میگفت مداد رنگی هام تموم شده و مداد رنگی میخواست و من بیچاره هر بار 30 – 40 تومن باید میدادم براش مداد رنگی میخریدم و آقا هم یکماهه همه رو نابود میکرد ! تعجب میکردم چطور ممکنه 36 تا مداد رنگی یکماهه تموم بشه و این بچه که اینقدر نقاشی نمیکرد و خودشو میکشت 5 – 6 تا نقاشی میکشید در ماه . آخر ازش پرسیدم : تو که اینقدر نقاشی نمیکشی پس چرا مدادهات اینقدر زود تموم میشه ؟
- بابا ازم میگیره !
بابا ازت میگیره ؟؟؟ واسه چی ؟
- نمیدونم . میره تو اتاقش یه چیزی میکشه به منم نشون نمیده !!!
دیگه بیشتر سوال نکردم و تصمیم گرفتم راز این مداد رنگی ها رو کشف کنم . بعد از چند روز انتظار و چک کردن اندازه مدادها به این نتیجه رسیدم که مدادها وقتی آب میرن که من خونه نیستم و سر کار میرم و آرتین تو خونه میمونه مواظب بچه ! تا اینجا نصف معما حل شده بود . پریروز هم صبح بلند شدم و به آرتین گفتم دارم میرم شرکت و مواظب بچه باش و ... از خونه زدم بیرون . ولی شرکت نرفتم و یواشکی رفتم ته باغ تو انباری قایم شدم . حالا فکرشو بکنین من بدبخت از ساعت 7 صبح تا 10 صبح تو انباری هی جدول حل میکردم تا این دو تا نخاله از خواب بیدار بشن و من به کشفیاتم برسم ! صدای ماهواره که رفت آسمون فهمیدم بیدار شدن و رفتم سمت ساختمون و از پنجره ها یواشکی مشغول دید زدن تو شدم . بماند که چه چیزهای فجیع دیگه ای هم کشف کردم , اما .. بعد از اینکه صبحانه خوردنشون تموم شد آرتین به مرتیکه گفت : بابایی برو اون مداد رنگی هاتو بیار ببینم .
اونم رفت و جعبه مداد رنگی های پُلی کرومش رو آورد و آقا هم گرفت و رفت تو کتابخونه ! دیگه دید نداشتم . پنج دقیقه ای صبر کردم و بعد کفش هامو در آوردم و پاورچین رفتم تو . مرتیکه نشسته بود جلوی ماهواره و چیپس میخورد تا منو دید از ترس یه متر پرید هوا و اومد داد بزنه که جلوی دهنشو گرفتم و گفتم : هیس هیچی نگو ! دارم با بابایی قایم موشک بازی میکنم !!!!! پدر تو رو هم در میارم حالا بی اجازه من این آشغالا رو میخوری ؟
- بابا داد !
بابات غلط کرد . بده به من این اشغالو ! حالا بدو برو تو اتاقت !!!!
ازش گرفتم و انداختم تو سطل آشغال و رفتم سمت کتابخونه . صدای سوت زدن آرتین می اومد . هر وقت میخواد یه کار حساس و دقیق انجام بده سوت میزنه ! سرمو از لای در بردم تو دیدم به به ! آقا نشسته داره نقاشی میکشه !!!! برگشتم و یواشکی رفتم بیرون و بعد با سر و صدا اومدم تو . آرتین با تعجب پرید بیرون و گفت :
- چقدر زود اومدی ؟
آره یه کتاب یادم رفته بود ببرم اومدم بر دارم برم !
- خب میگفتی برات میفرستادم با پیک ! این همه راه اومدی !!!
تو نمیتونستی پیدا کنی .
بعد هم صاف رفتم تو کتابخونه و الکی مشغول کتاب شدم و بعد هم یهو گفتم : این نقاشی چیه اینجا ؟ تو میکشیدی ؟
- من ؟ نه ! مگه من بچه م ! کار پسرته !
اون که اینجا نیست تو الان از این اتاق اومدی بیرون !
- خب چیزه ... به من گفت براش نقاشی بکشم بفرستیم این برنامه رنگین کمان !

آقا سرتونو درد نیارم اینقدر اینو پیچوندم تا اعتراف کرد که : چند وقتی میشد نقاشی کشیدن مرتیکه رو دیده بود و بچگی خودش هم چون هیچ وقت پول نداشتن مداد رنگی بخرن براش , اینم عقده شده بود براش و هر دفعه میرفت سر مداد رنگی های مرتیکه و نقاشی میکشید و بعد هم اسکن میکرد و میفرستاد به این برنامه تا نقاشی ش رو نشون بدن و اسمشو بخونن تا آقا ذوق مرگ بشه ولی اینقدر نقاشی هاش افتضاح بود که هیچکس تحویلش نمیگرفت !!!! مرده بودم از خنده . اینم رفت جزو یکی از اون اسراری که بین من و آرتین وجود داره و هیچ کس (!) ازش خبر نداره !!!!!!!!!!! حالا این به کنار بهش میگم آخه پدر سگ ! تو با این سنت آخه این چه نقاشی هست که کشیدی خجالت نمیکشی ؟ میگه امکانات نبود ! خداییش این نقاشی رو ببینین 4 شبانه روز میخندین . 2 ساعت التماسش کردم تا اجازه داد بذارم تو وب و کلی باج بی ناموسی بهش دادم :

این یه طرف , حالا بحث نقاشی شد منم دسته گل های کودک منحرف درونم رو بهتون نشون بدم کمی قیض ببرین . البته شدیدن هم حق کپی رایت داره و یک تذکر اخلاقی و اونم اینکه نقاشی های من کاملن از یک ذهن منحرف ناشی میشه و خب .. انتظار چیزهای گل و بلبل از مغز من یکی نداشته باشین !!!! یه چند وقتی هست که دارم فکر و افکارمو با فتوشاپ میریزم بیرون و بین عکس دیجیتال و دنیای مجازی و نقاشی , یه تلقیق ایجاد کردم و کلی هم جایزه برده به کوری چشم هر چی حسوده . البته با کمک آرتین که عکس ها رو کمکم کرده و گرفته ! البته خیلی کار سختی بوده چون فقط شاتر دوربین رو فشار داده و تنظیمات و مدل و ... کار خودمه ! تمام کارها هم با فتوشاپ هست . این شما و اینم چند تا اثر از نقاشی های من . ( بالای 18 ساله ) از حالا بگم . فردا جای دیگه پیدا کنم مثل همیشه : فحش خوار – مادر به جد و آبادتون میدم :


اسم این هست عشق و حسرت :
http://farm3.static.flickr.com/2352/2457130783_c36dae14fd.jpg

سکوت سرد :
http://farm4.static.flickr.com/3209/2461968435_81c3ed24ea_o.jpg

واعظان شیطانی :
http://farm4.static.flickr.com/3136/2459539439_1ef08a4d2b_o.jpg

خود شیفتگی :
http://farm4.static.flickr.com/3291/2468487205_7627826cff.jpg

اینو مخصوص آذر فخر درست کردم . بنام آزادی زن :
http://farm3.static.flickr.com/2085/2465483728_3b458f2f66.jpg

عشق گناهکار :
http://farm4.static.flickr.com/3161/2471356103_4ebd1b2362.jpg

برزخ : ( خودم عاشق این کارم ) :
http://farm4.static.flickr.com/3286/2474502418_3435fce02d.jpg

رهایی :
http://farm4.static.flickr.com/3231/2482945261_8517e0f68f.jpg

عشق :
http://farm4.static.flickr.com/3244/2492549751_a84745dfbf.jpg

بدرقه :
http://farm4.static.flickr.com/3131/2498076310_78e711c8c3.jpg




........................................................................................

Tuesday, May 13, 2008

ارتقا یا نابودی امینت زنان ؟

با گرم شدن هوا و به جنب و جوش در اومدن هورمون های مردانه که نتیجه اون حشر و نشر بیشتر مردان هست و عارضه راست شدگی !!! , سردار رادان ملقب به تارزان فتیش , بعد از حدود یکسال که از طرح نا امینی اجتماعی گذشته و هیچ فرقی در امنیت کشور پدید نیاورده , بلکه نا امنی اجتماعی حتا از قبل هم بیشتر شده و نا امنی روانی هم بهش اضافه شده , دستور فرمودن تا طرح حجاب درمانی و مبارزه با شل حجابی تشدید بشه , باشد که اینبار بتونن جلوی حشر و نشر همجنس های خودشون رو بگیرن تا مبادا به زنان تعرض کنن غافل از اینکه کرم از خود درخته !

هر وقت که از این خبرها میشنوم یاد دوران کمیته های انقلاب می افتم یا همون وحشی های افسار گسیخته عقده ای که توی خیابون ها جولان میدادن و به هیچ زن که هیچ , به مردها هم رحم نمیکردن . اون موقع ها خبری از جامعه آزاد اطلاعاتی و اینترنت و حقوق بشر و حقوق اجتماعی و ... نبود در ایران و اینها رو میشنیدی اون زمان , تعجب میکردی و رو سرت شاخسار سبز میشد که : مگه میشه آدم حقوقی هم داشته باشه ؟؟؟؟؟؟ و این شده بود دستاویزی که هر کاری دلشون میخواست سر مردم میاوردن . از کتک زدن زنها توی خیابان تا جر دادن لباس و تنشون توی خیابان , دستگیر کردنشون مثل جانیان فراری و ریختن به منازل وقت و بی وقت و ... ممنوع بودن پوشیدن آستین کوتاه برای مردها و حتا من یادمه زنهایی که ماتیک میزدن , میگرفتن و توی خیابون تیغ روی لبهاشون میکشیدن یا کسانیکه شلوار لی یا همون جین میپوشیدن رو با کاتر یا تیغ موکت بری روی شلوار میکشیدن که هم شلوار جر میخورد و هم پاشون جر واجر میشد و چقدر زنها و دخترها رو به بهانه امر به منکر و نهی از معروف بردن و بهشون تجاوز کردن و سرشونو زیر آب کردن و کسی خبردار نشد هم که بماند ! اما , تنها چیزی که خاطره من یاری میکنه از اون زمان اینه که این همه وحشی گری که نهایتش بود هم نتونست حجاب رو به زن ایرانی تحمیل کنه . البته تحمیل کرد ولی نه اون حجابی که فقط تخم چشم هات مشخص باشه و زن مثل گونی بادمجون سراپا سیاه باشه و چادر به سر یا همون حجاب برتر !!!!!
یه تفالی هم بزنیم به کشور روسیه یا همون شوروی سابق :
زمانیکه کشور شوروی تشکیل شد یکی از اهدافش زدودن مذهب از زندگی مردم بود . زدوندن هم فکر نکنین مثل ایران باشه و 4 تا وحشی عقده ای رو بندازن تو جون مردم ! چنان بابایی از مردم شوروی در آوردن که اسم مذهب رو حتا تو ذهنشون هم بیاد نمی آوردن . چند میلیون آدم رو سر همین مساله توی سیبری چال و منجمد کردن و کشتن و ترور کردن و .. ! 70 سال بعد از این جریانات زمانیکه شوروی از بین رفت , همه تصور میکردن مردم شوروی همه بی دین و ایمان باشن و ریشه مذهب در شوروی خشک شده باشه . اما یهو همه متوجه شدن مردم روسیه چقدر اعتقادات مذهبی عمیقی دارن و هر فرقه ای حتا اسلام هم درونشون پیدا شد و یهو سر بلند کرد !
این تجربه نشون داد و ثابت کرد که هرگز , هرگز , هرگز , هیچ تفکر زور و جبری نمیتونه بر ذات آدمیزاد قالب بشه و آدمیزاد بین تمام موجودات آفرینش تنها موجودی هست که حتا شده حاضره بمیره ولی کاری رو که دلش نخواد , انجام نده . آدمیزاد حاضره حتا در عمل و ظاهر اون کاری که دلش میخواد رو انجام نده , ولی کافیه یک صدم ثانیه ازش غافل بشی تا ببینی چطور باز همون کاری که به زور منعش کردی رو برات انجام میده هیچ , پیازداغش رو هم 6 برابر میکنه !!!!!!

ما چنین تجربه ای رو در ایران هم داشتیم . بعد از اتمام عصر جاهلیت و سرنگونی تابوی سیاه خمینی در سال 1368 , به یکباره جامعه متحول شد و زنان رو به سمت عریانی (!) رفتن . حجاب زنان در اون سال شامل مانتوهایی بالای زانو بود و اغلب گل و گشاد . یعنی اگر امروز اون حجاب رو زنان بکار میبستن , همه از دم به فاحشه بودن متهم میشدن !!!!!! بعد از این تکان اجتماعی , به یکباره با روی کار آمدن خاتمی , زنان به سمت عریانی عمیق تری قدم برداشتن طوریکه لباسها تنگ و کوتاه و رنگارنگ شد . یادتون باشه ما در تمام ایران 3 رنگ مانتو داشتیم : سرمه ای , مشکی , طوسی ! که در این بین گاهگاهی قهوه ای چرک و سوخته هم به چشم میخورد ! هیچ رنگ دیگه ای وجود نداشت . ولی وقتی خاتمی اومد جامعه رنگین شد . و حالا ما باز هم به سمت عقب بر میگردیم تا نتیجه تف سربالایی رو که زمانی تجربه کرده بودیم و چنان تو سرمون فرود اومد که تمام صورتمونو به گند کشید , دوباره تکرار کنیم . هر چند به شوری اون زمان نمیرسه و مردم هم اونقدر عاقل شدن که نذارن کار به اونجا برسه ولی با اینهمه , این تجربه ها از نظر من بسیار مفید هستن برای حافظه تاریخی مردم .

نتیجه گیری اخلاقی :
تجربه اجتماعی بشر نشون داده اون جوامعی تونستن بر ضعف هاشون غلبه کنن که ضربه هایی مرگبار و کاری رو تحمل کردن . مردم کشور آلمان تا ابد موجودی بنام هیتلر رو بر سر کار نخواهند آورد ! فاجعه جنگ جهانی دوم به اونها چنان یاد داد که تا وقتی یک کروموزوم آلمانی در جهان وجود داره امثال هیتلر بر مسند قدرت قرار نگیرن ! و زمانی هم خواهد رسید که مردم ایران چنان ضربه های وحشتناک و مرگباری رو از رژیم مذهبی – آخوندی دریافت کنن که تا ابد و تا روزی که کشور ایران برقراره , هرگز هیچ فرد مذهبی ای نتونه زمام امور رو در دست بگیره . من به آینده بسیار خوشبینم و هر چقدر دامنه این تنگناها تنگ تر میشه و عرصه بر مردم سخت تر , من بیشتر احساس رضایت میکنم چون مردم نادان و زیاده خواه و دیوانه صبر ایران باید با همه وجودشون درک کنن که چه چیزی به صلاح اونهاست و دست از افسار پوسیده مذهب بشورن تا رنگ خوشبختی رو بچشن . تا مردم ما بطور خودجوش به این درک نرسن و هر ایرانی به شخصه این موضوع رو درک نکنه , هزاران قانون حقوق بشر و دموکراسی و نیروی نظامی خارجی و کودتا و انقلاب و مزخرفاتی از این دست ... فایده ای نخواهد داشت و بعد از مدتی دوباره همین آش و همین کاسه ... بقول معروف فقط هر از گاهی پالون خرهای مملکت عوض میشه و از شاه میریم به شیخ و از شیخ به شاه و هیچ فرقی در اصل ماجرا نمیکنه !

در آخر سخنم با کسانی امثال سردار تارزانه . البته من خودم میدونم پشت پرده این کارناوال حجاب درمانی چیزی جز به کنترل در آوردن مردم و جامعه نیست و در واقع یک حکونت نظامی نرم و بی صداست و ترس از عصیان مردم . ولی حالا میگیم ما خر و کور و کریم و چیزی سرمون نمیشه و نیات اینها هم فقط همین حجاب درمانیه جون خودشون , حرفم به امثال تارزانها اینه که :
" اگه واقعن دلسوز این مملکت و دلسوز زنان این مملکت هستین و دلتون برای حقوق زنان و امنیت زنان ایرانی میسوزه , بهتره بجای این وحشی بازیهایی که متعلق به 1400 سال پیشه نه به دوران متمدن امروزی , برین و برای جوانان مملکت کار آفرینی کنین تا جوون بیکار از زور بیکاری به کون زن مردن بند نکنه و دست به چیز نیافته توی خیابون دنبال ناموس مردم ! برین و حقوق اجتماعی و قضایی زنان رو ارتقا بدین . مردسالاری رو حذف کنین . به زن بها بدین ! کاری کنین که جوون ها کار پیدا کنن تا جوون بیکار نره دنبال مواد و سیگار و علف و کوک و گرس و شیشه و ... تا سرگرم بشه و از هپروتش لذت ببره نه از تفریحات سالم . کلاس قرآن برای یه جوون پر انرژی نشد تفریح ! جوون بیکار از زور بی پولی نره سرقت و دزدی و آدم ربایی و قاچاق کنه تا بتونه پول توجیبیش رو تامین کنه ! شما افراد نیروی انتظامی که فقط بلدین جو جامعه رو نا آروم و متشنج کنین بجای این مسخره بازیها و صرف این همه هزینه هنگفت از کیسه مردم و پول مفت نفت , برای رصد کردن مردم , بهتر بود نیمی از همین هزینه رو صرف اشتغال جوانان میکردین تا از جرم و بزه و جنایت جلوگیری کنین و اونوقت میفهمیدین که چطور جامعه با اقدامات فرهنگی آروم میشه و امنیت برقرار میشه نه با حکومت نظامی و زور اسلحه و شبیخون و آفتابه به گردن انداختن و اعدام کردن و شلاق زدن و قطع عضو و .. ! هرگز در طول تاریخ بشریت زور نتونسته جامعه ای رو آرام و امن کنه غیر از فرهنگ سازی ! پس بچرخید تا بچرخیم ... اون که بازنده ست و رو سیاه شمایین نه مردم و نه زنان !!! ما اگه امنیت نخواهیم کی رو باید ببینیم ؟ امنیت اجباری , زوری که نتیجه ش نا امنی احتماعی - روانی هست , به چه درد ما میخوره ؟ و سوال اساسی اینکه چرا یهو بعد از 2 سال یادتون افتاده امنیت در اجتماع نیست ؟ 27 سال قبل خواب بودین ؟ اینه اون امنیتی که هر جا رد میشی جلوت رو مثل جانی ها میگیرن و بازخواست و دستگیرت میکنن ؟ این چه مدل امنیتی شد ؟ بیش از اونکه امنیت باشه نا امنیه . تُف به این امنیت کذایی ... و تف به بانیان این امنیت که آه یک ملت پشتشونه ...

با تشکر فراوان از سردار تارزان و اوباش نیروی افتضاحی در پیشبرد استراتژی بلند مدت رسیدن درک مردم تا به جایی برسن که بفهمن حقیقت در کجاست و اون روز دیر نیست ...

تکبیر.



........................................................................................

Monday, May 12, 2008

ژل و مد موی فشن :

یک جمله میگم , بمیرین هم همینه و رد خور نداره . در ضمن فحش ها هم به حساب 100 امام واریز میشه ! این جمله اونه : مردا از دم خُلن ! قبول دارین ؟ لابد الان آغایون ذوالفقارهاشون سیخ میشه که : زنیکه فلان شده تو که از زمان " حوا " ناقص العقل بودی , چطور جرات میکنی به ما بگی خل مشنگ ؟ خب والا بلا من تقصیر ندارم . ژنتیکتون خُله ! هزار و یک دلیل هم توی این وبلاگ آوردم و ثابت کردم همتون از دم جنون دارین . بعضی هاتون آنی بعضی هاتون ادواری و بعضی هاتون هم دائمی :

آرتین رو اولا به زور و کتک و تحریمات سازمان سکسولوژی باید میفرستادم حموم ! البته این بیچاره تقصیر نداشت . خودش میگفت از بچگی تو خونه حموم نداشتیم و آخر هفته جمع میشدیم و خانوادگی میرفتیم حموم نمره سر محلمون !!!!! این عادت هم روش مونده بود و آقا هفته ای یکبار میرفت حموم ! حالا تصور کنین مردها وقتی از حموم در میان و حتا با اسید و وایتکس و سیم ظرفشویی هم بدن اینها رو شسته باشی , نهایت ضریب ایمنی و سالم موندنشون یکساعته و بعد از یکساعت نمیدونم توی بدنشون چه فعل و انفعالاتی صورت میگیره که بوی گُه میگیرن و نمیدونم از درون تجزیه و فاسد میشن یا چی به سرشون میاد که انگار نه انگار حموم بودن ! با این وضعیت شما تصور کنین مردها هفته ای یکبار برن حموم ! واویلا ! صد رحمت به چاه مستراح ...
این بود که نزدیک 3 – 4 ماه ما کارمون فقط دعوا سر مساله نظافت آقا بود و اون هی میگفت شیوا به خدا من تمیزم , پوست تنم رفت , تنم زخم شد و من میگفتم بوی گندت منو بیهوش میکنه و رختخواب بی رختخواب ! از اون انکار از من اصرار یا سر عوض کردن لباسها , یه لباس رو آقا یکهفته تمام میپوشید و اتوش که متلاشی میشد و مثل کاغذ مچاله شده میشد لباسهاش , زیر بغل هاش هم که کبره میبست و لک عرق و بوی گنننننند , پشت یقه پیرهنش هم همیشه خدا زرد و سیاه ! طوری شد که گفتم هر روز باید تمام لباسهات رو عوض کنی و تازه با من دعوا میکرد که شیوا لباسهام پوسید از بس شستی !!!!!
رفتم براش 50 دست لباس زیر و جوراب و 20 تا شوار و پیرهن و 30 تا تیشرت و ... گرفتن تا قبول کرد ! اینم میگفت ننه پتی یاره ش هفته ای یکبار که حموم میرفتن می اومد سر خوض لباسها رو میشست و ...
خلاصه کلی مشقت کشیدم تا اینو آدمش کردم و تمیز شد . دیگه بعد از یکسال شده بود مثل من . صبح از خواب بیدار میشیدم من حموم بالا دوش میگرفتم و اونم حموم پایین و بعد هم صبحانه و لباس تمیز و سر کار و وقتی هم از بیرون می اومدیم مستقیم حموم , دوش گرفتن , عوض کردن لباس و بعد کارهای دیگه !!!!! بعد از یکسال هم رنگ آقا سفید شده بود . 3 سال پیش عکس هاش رو نگاه میکردی سبزه بود و شکل آنگولایی ها , حالا 3 – 4 پرده رنگش باز شده بود و اروپایی شده بود با اون موهای بلوندش که نمیدونم ننه ش چه دسته گلی به آب داده بوده که آرتین بین همه بچه ها شکلش فرق داره !!!!! مادر ایکبیریش هم هر بار منو میدید میگفت : نگاه کن این بچه من خون تو تنش نیست , از ضعف داره میمیره ! حالا هی میگم ضعف کجا بود مادر جان . این بچه تو اندازه هیکلش غذا میخوره , این از بس گند و گه بود سر تا پاش که سیاه شده بود و اینقدر شستمش تا سفید شد ! اینم که میگم بهش , خانم یکماه با من قهر میکنه ...

امروز صبح زود باید میرفتم شرکت و قرار بود یه مشتری گردن کلفت بیاد و میخواستم همه جا رو سر کشی کنم تا همه جا مرتب باشه و دیگه نمیشد ساعت 10 رفت سر کار !!!! موقع هایی هم که من تمام روز سر کار هستم , مرتیکه دست آرتینه و آقا هم خونه باید بمونه و مواظب بچه . یکسالی میشه که دیگه مرتیکه رو مهد کودک نمیبرم چون قرآن و کوفت و زهر مار به بچه یاد میدن و دلم نمیخواد بچه م با توهم و توهش و این نوشته های کذایی عربی آشنا بشه و امیدوارم موقعی که میره مدرسه ما ایران نباشیم ....
خلاصه ساعت 6 بیدار شدم و دوش گرفتم و یه قهوه و تُست خوردم و رفتم بالا سراغ آرتین که مثل جنازه دراز کشیده بود . یه چکش چوبی از انبار خونه بابا پیدا کردم که انگار مال مادر بزرگم بود و قدیما با این ها گوشت میکوبیدن و چرخ گوشت اختراع نشده بود ! چیز خیلی خوب و کاری ای هست و گذاشتم زیر تخت برای بیدار کردن آرتین . برش داشتم و محکم کوبیدم تو کمرش ! عربده ای کشید و از خواب پرید و نیم خیز شد . رفتم پای میز توالت کمی آرایش کنم . چون میدونستم 5 دقیقه ای هاج و واجه و طول میکشه تا بفهمه چی شد و کجاست و ... . آرایشم که تموم شد اومدم بالا سرش و گفتم : منو میشناسی که ؟
- آره تو بابامی !
پدر سگ ! من شیوام ! شیوا !
- آها ... فهمیدم .. عزرائیلی !
نکنه باز دلت چکش میخواد ؟ خوب گوش کن یادت نره . من دارم میرم شرکت تا لنگ ظهر نمیخوابی , زود بیدار میشی بچه که بیدار شد بهش صبحانه میدی . زنگ میزنم اگه صبحانه یادت رفته باشه بهش بدی من میدونم و تو . ماهواره هم نگاه نمیکنین . ناهار هم زنگ میزنی اون خانم ارمنیه غذای خونگی براتون بیاره . نبینم پیتزا گرفتی برای بچه ها ! نوشابه هم بی نوشابه . شیر یا دوغ !
- باشه بابا برو بذار بخوابیم ..
اصلن نباید بیدارش میکردم , چون به محض اینکه چشمهاش بسته میشد حافظه ش هم کلن پاک میشد ! نمیدونین چه بلاهایی با این آیکیوش سرم آورده ... رفتم پایین و روی یه ورق کاغذ همه رو نوشتم و چسبوندم به در یخچال و رفتم شرکت .
ساعت حدودای 3 بعد از ظهر بود که آرتین زنگ زد . دلم هُری ریخت ! آرتین وقتهایی زنگ میزنه که یه خرابکاری ای کرده باشه . گوشی رو برداشتم و الو نگفته گفتم : کجا رو آتیش زدی ؟؟؟؟
- شیوا به دادم برس . موهام رفت ...
موهات رفت ؟ کجا رفت ؟
- اومد کف دستم !!!!
خب باشه مهم نیست , در میاد . بچه که سالمه ؟ خونه نسوخته ؟
- آره بابا , منو دریاب .
بادمجون بم آفت نداره . من چند دقیقه دیگه راه می افتم میان خونه .
هر چی فکر کردم نتونستم بفهمم چه گندی بالا آورده . خلاصه راه افتادم و اومدم خونه . خونه که رسیدم دیدم آرتین سرش کلاه گذاشته و طبق معمول نشسته جلوی ماهواره . تا منو دید پرید بغلم کرد و ماچ و بوسه که : کجا بودی بابا ؟ به دادم برس نابود شدم !
- چرا ؟ چه مرگت شده ؟ اون کلاه چیه سرت ؟ آفتاب تو اتاق میزنه تو سرت ؟
کچل شدم شیوا , کچل !!!!!!!
کلاه رو که از سرش برداشت دیدم وسط سرش اندازه یک مشت از موهاش ریخته بود ! غش کردم از خنده ! کلی بهش برخورد و ناراحت شد . رفتم بغلش و گفتم : چیه تو که نازک نارنجی نبود ؟ بگو ببینم چه گندی زدی ؟
- همه ش تقصیر توئه . از ژل سرت زدم به موهام , داشتم موهامو شونه میکردم دیدم توی شونه شد پر مو . بعد دست به سرم کشیدم و دیدم همه موهام اومد تو مشتم !!!!!!
ژل ؟ من که ژل ندارم .. تافت میزنم . چی زدی به سرت دیوونه ؟
- وایسا الان بیارم برات .
آقا چشمتون روز بد نبینه . آقا به سرش Veet زده بود !!!! حالا چرا ؟ چون مثل ژل قوطی پمپی داشت و آقا هم فکر کرده بود این ژله ! میگم دیوانه تو انگلیس که تو همینو زده بودی به کونت و یکهفته از ریدن افتاده بودی , باز حیا نکردی ؟ صد دفعه بهت میگم برو کلاس زبان , سواد انگلیسیت بره بالا که واجبی رو جای ژل نزنی به سرت ! حالا با این ریختت برو بیرون !!!!
چی میگی شیوا ؟ حالا یه اشتباهی کردیم ما . سنگدل نباش . دوستام منو این ریختی ببینن تا آخر عمر مچلم میکنن . یه کاری کن شیوا . قربونت برم ...
عمرن ! بذار ضایع بشی تا یاد بگیری قبل از هر کاری فکر کنی !
خلاصه اینقدر التماس کرد که دلم به حالش سوخت و رفتیم تا ببینم چه خاکی میشه به سرش کرد . لباسهامو عوض کردم و رفتیم حموم و قیچی و شونه برداشتم و افتادم رو سرش و شروع کردم موهاشو زدن . دور سرشو کوتاه کردم و بالای سرشو دست نزدم . بعد هم یه کم تافت زدم به موهاش و با دست موهاشو سیخ سیخ زدم بالا . تمو که شد آینه رو دادم دستش و گفتم : بیا کیف کن ! تا چشمش به خودش افتاد وحشت کرد و گفت : چیکار کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منو چرا این ریختی کردی ؟
- خیلی باحال شدی . فشن فشن !
شیوا بیحیال . من مگه بچه قرتی هستم منو این ریختی کردی ؟ اقلن موهامو صاف کن .
- نمیشه . صاف کنم کچلیت معلوم میشه !
آخه من این ریختی با چه رویی برم تو خیابون ؟
- بدبخت ! الان این مُده ! مردم میرن 30 – 40 تومن میدن که آرایشگرها برینن تو سرشون و موهاشونو به بالا ماله بکشن و اماله بسازن , اونوقت من به این خوشگلیت کردم , جای تشکرته ؟ باور کن الان بری تو خیابون همه دخترا جلوت لخت میشن سینه میزنن !
راست میگی ؟؟؟؟؟
- آره به خدا
پس دروغ میگی !
- چرا ؟
آخه خدار و قسم خوردی .
- آها .. خب باشه به جون مادرت قسم !!!!!!!!!!
بازم دروغ گفتی !
- دیگه چرا ؟
آخه تو چشم دیدن مادر منو نداری !
- خب باشه بابا , خیلی خوشگل شدی . خوبه ؟

قرار شد برای امتحال یه سر از خونه بره بیرون و بیاد ببینیم چی میشه ! یکساعت بعد پیداش شد و دیدم کلی شارژه . گفتم چی شد ؟ دخترا بلندت کردن ؟
- دخترا که نه .. ولی دوستام گفتن آرایشگاهی که موهاتو زدی به ما هم معرفی کن , خیلی باحال زده !!!!!!!!!!
میبینین تو رو خدا ؟ بعد بگین مردها عاقلن ...



........................................................................................

Friday, May 09, 2008

جشن تولد پدر شوهر :

خونه پدر و مادر آرتین که میریم , مثل راه بدون بازگشت میمونه . یعنی برگشت تو کار نیست و شب باید اونجا بخوابیم و نمیذارن بیاییم . چشمتون هم روز بد نبینه . اوایل من که رسم و رسوم این خل و چل ها رو نمیدونستم , شب گفتن بمونین و منم پامو کردم تو یه کفش که نمیشه و شب خوابم نمیبره خونه مردم ! چنان دی وی دی هایی پشت سرم گذاشتن که تا هفشده ماه نمیتونستم سرمو بین فک و فامیلشون بلند کنم که : آره این زنیکه از کون ماموت افتاده و از اون چسان فسان های تیتیش مامانی افاده ای هست و ... این شد که دیگه هر وقت ما رو دعوت میکردن , خودم بار و بندیل میبستم چون میدونستم شب نموندن یعنی بی آبرو شدن !!! دیروز هم مادر آرتین ما رو دعوت کرده بود برای تولد شوهر جونش . خوب شد نمردیم و دیدیم این بازاری ها هم متمدن شدن و تولد میگیرن برای همدیگه . خلاصه دیگه تولد پدر شوهر و اینا و ... باید حتمن میرفتیم . ساعت 4 من و آرتین رفتیم خرید کادوی . حالا چی بخریم ؟ خدا میدونست این آدم جواد سلیقه ش چیه ؟!؟ هر چی رو دست میذاشتم آرتین میگفت نه ! این خوب نیست ! بابام آلرژی داره بهش ! بابام بدش میاد ! بابام نمیفهمه چیه ! از خودنویس و خودکار بگیر تا رادیو و ساعت و لباس و گل و ... هر چی رو میگفتم میگفت نه ! آخر گفتم پس بریم سکه ای طلایی چیزی بگیریم . اینو که گفتم آقا نیشش باز شد !!!!
- چیه ؟ چرا دیگه نمیگی بابام بدش میاد ؟
خب میدونی چیه ؟ طلا رو همه دوست دارن .
- قربونم بری . میمیردی از اول اینو بگی ؟ دو ساعته داریم راه میریم از پا درد دارم میمیرم !
خب نخواستم ناراحت بشی .
- گمشو .. فقط ببین چه روزیه من تو رو از وسط نصف کنم !!!!
رفتیم طلا فروشی ای که طلاهامو ازش میخرم و براش یه جفت دکمه سردست طلا گرفتم و ناقابل شد 690 هزار تومن !!!! وقتی اومدیم بیرون آرتین جعبه رو از دستم گرفت و گفت : دستت درد نکنه ! فوری از دستش گرفتم و گفتم , خواهش میکنم . این کادوی من بود . حالا برو از جیب مبارکت برای بابا جونت کادو بخر !!!!!
- شیواااااااا . مگه من و تو داریم ؟
جدی میگی ؟ پس نصف پولشو تو بده .
- خیلی خسیسی !
یه بار دیگه بگو ؟
- هیچی بابا اصلن بریم من یه گل بگیرم !
پدر سگ ! مگه من نگفتم یه دسته گل براش بگیریم تو گفتی بابام آلرژی داره ؟ حالا چی شد آلرژیش پرید ؟؟؟؟
- خب چیزه , ببین تو اینو میدادی خیلی کلاس داشت ...
آها صحیح جنابعالی میخوای از کیسه خلیفه چُسی بیایی پیش فک و فامیلت دیگه نه ؟ حالا که اسم خودمو روش نوشتم حالت جا میاد تا دیگه منو اینقدر تیغ نزنی !!!!!
سر راه از گل فروشی که توی چهارراه گل میفروخت , یه دسته گل برای باباش خرید و تازه 500 تومن از پول گل رو هم بهش نداد . گله بوی اگزوز میداد از بس دود خورده بود ! برگشتیم خونه و رفتم ساکمو بستم و لباسها و وسایل مرتیکه رو هم توی یه ساک ریختم و بردمش خونه زهرا خانم اینا تا شب پیش اونا باشه . هر وقت این بچه رو میبرم اونجا یا فحش های فجیع یاد میگیره یا لجباز میشه یا بچه های این دگوری ها کتکش میزنن و یه هفته تن بچه م کبوده !!!!! برگشتم و سوار ماشین آرتین شدیم و رفتیم . همون پرایدی که برای تولدش خریده بودم . سری قبل که با ماشین من رفته بودیم روش کوبیسم کشیده بودم و 50 میلیون ضرر زده بودن به ماشین و چشمم دیگه ترسیده بود . این پراید هم ماشین فجیعیه ! نمیدونم سوارش شدین یا نه ولی خیلی وضعش خرابه . صندلی هاش یه جوریه و آدم کمر درد میگیره . یه حس نا امنی آدم توش داره و نمیدونم احساسمو چطوری بگم ولی همیشه حس میکنم گاری به پراید شرف داره !!!!! هر دفعه هم با این میریم جایی , صندلی عقب میشینم ! هر چی آرتین میگه بابا مگه من مسافر کش و آژانسم که تو میری عقب میشین ؟ میگم این ماشین امنیت نداره و جون من در خطره . اونم تا لحظه ای که برسیم به مقصد تیکه ست که بار من میکنه : مردم واسه شوهراشون ماشین 100 میلیونی میخرن , این خانم پراید دست دو چپی به من کادو میده خودش ماشین 400 – 500 میلیونی سوار میشه تازه یه چیزی هم طلبکاره ! بعد که من آب روغن قاطی میکنم و سرش هوار میکشم که پدر سگ : تو لیاقت داشتی اون زانتیایی که 3 سال قبل برات از نمایشگاه خریدم و دو ساعت بعد کفش آفتاب خورده بود رو نگه میداشتی تا برات یه ماشین درست و حسابی بخرم یا شورلت کوروت منو با 300 کیلومتر در ساعت توی اتوبان نمیروندی که موتورش 2 روز طول بکشه خنک بشه که چی ؟ سرعتشو چک کنی که واقعن صفر تا صدش 3 ثانیه هست یا نه ! اونوقت انتظار داری برات ماشین درست و حسابی بخرم ؟
خلاصه همینطوری کل کل کنان , رفتیم تا رسیدیم در خونه ننه باباش و در زدیم و رفتیم داخل . همه ایل و تبار جمع بودن و دو تا دیگ غذا توی حیاط بود و یه قسمت هم سر بریده یه گوسفند بهمون دهن کچی میکرد و معلوم بود بابای آرتین حسابی ولخرجی کرده و آتیش به مالش زده . هر چند خودش دست و دلبازه و اون زن پتی یاره چُس خورش نم پس نمیده ! داخل که شدیم , چشمم افتاد به یه دست مبل و صندلی !!!!!!! به حق چیزهای ندیده . تا دیروز روی زمین میشستن و حالا مبل خریده بودن . مادر آرتین شروع کرد : حاجی رفته بود دکتر برای پا دردش , دکتر گفت رو زمین نباید بشینین و ما هم رفتیم مبل خریدیم !
- آها بله ... خیلی قشنگه !
ایتالیایی هستن .
یهو پدر آرتین از اونور گفت : چرند نگو زن ! از یافت آباد خریدمشون , ایتالیایی کدومه ؟
کم مونده بود منفجر بشم از خنده برای ضایع شدنش ! این زنیکه همیشه سعی میکنه جلوی من قُمپز در کنه و همیشه هم یا کم میاره یا ضایع میشه . خیلی هم با من رو دربایستی داره و حاضره بمیره ولی کنف نشه جلوم . پشت چشمی واسه شوهرش نازک کرد و در گوشم گفت : این شوهر من خُله , مشاعرش کار نمیکنه فکر میکنه از یافت آباد خریدیم .
- بله دیگه همه مردا همینن .
بعد هم دستمو گرفت برد سمت مبل ها . یکی از عروس ها رو که نشسته بود رو مبل دستشو گرفت و به زور بلندش کرد و گفت : چیه مثل افعی ولو شدی رو مبل ؟ برو یه سر به خورشت بزن ببین جا افتاده یا نه . بیا بشین شیوا جون .
- بابا چیکارش دارین .. من راختم رو صندلی میشینم .
تعارف نکن . بشین راحت باش ببین چطوره ؟
تا کونم با مبل تماس گرفت چنان قیژژژژی صدا داد که گفتم الانه متلاشی بشه .
- چطوره ؟
چی ؟ آها مبل ! عالیه . محشره . حرف نداره .
- میدونستم خوشت میاد . خب بسه دیگه بیا بریم سفره رو بچینیم !!!!

شام رو که خوردیم , کمی بعد کیک تولد رو آوردن و شروع کردن شمع چیدن ! 72 تا شمع دراز خریده بودن و دونه دونه داشتن میکاشتن روی کیک !!!! آخر نتونستم طاقت بیارم و گفتم : ببخشیدا ولی بجای این همه شمع و آبکش کردن کیک بهتر نبود یه شمع عدد 72 میخریدین ؟ مادر شوهرم چند دقیقه ای فکر کرد و بعد محکم کوبید تو سر 3 تا عروسش که داشتن شمع میکاشتن و بهشون گفت : صد دفعه گفتم برین 4 تا کتاب بخونین سواد دار بشین برای همین بود . بیچاره ها سرخ شدن از خجالت .. کلی دلم براشون سوخت . شمعکاری که تموم شد شروع کردن روشن کردنشون . این یکی دیگه آخرش بود . تا 72 تا شمع روشن بشه نصف شمع های اولی آب شده و روی کیک ریخته بودن و مومی شده بود !!!!! بعد هم که نوبت فوت کردن شمع ها رسید که حالا مثل مشعل شده بود , همه اعضای خانواده به کمک بابای آرتین اومدن و هر چی اخ و تف بود با فوت کردن پاشیده شد روی کیک !!!! کم مونده بود بالا بیارم ... موقع خوردن کیک هم به بهانه رژیم , لب نزدیم ! ایی ...
بعد از کیک شروع کردن کادوها رو دادن . خدایا , من تمام مدت فقط چشمم به کادوهایی بود که به این بنده خدا میدادن و عرق شرم میریختم که آخه من چطوری این کادو رو بدم به به بابای آرتین ؟ در صورتیکه گرون ترین هدیه ای که بهش داده بودن یه پیرهن مردونه 10 هزار تومنی بود که اونم 3 نفر پول گذاشته بودن خریده بودن اونوقت کادوی من بالای نیم میلیون قیمت داشت . تو یه فرصت جعبه دکمه سردست ها رو دادم دست آرتین و گفتم : خودت بده از طرف خودت .
- تو گه گفتی از قول خودت میدی ؟
من غلط کردم . مال خودت . اسم منو نیاری ها ! تخماتو میکنم !
- مطمئنی ؟ دبه در نمیاری که ؟
نه ! قسم میخورم . میخوای امضا بدم ؟
- آره بده .
یه لگد بهش زدم و گفتم : این امضا ! لاک و مُهرش رو هم شب زیر لاحاف بهت میدم !!!!!!!
خلاصه نوبت ما رسید و همه ساکت شدن و آرتین هم جعبه رو با دسته گلی که از سر چهارراه خریده بود و مثل صورت زن احمدی نژاد پلاسیده شده بود داد به باباش و گفت : این گل از طرف من اونم از طرف شیواست !!!!!
موهام وز کرد و برق از چشمم پرید ! فوری گفتم : نه پدر جان ! از طرف آرتینه . اون گل رو من خریدم .
- شکسته نفسی نکن شیوا ... دروغ میگه آقا جون خودش خریده .
همه چشمها رفت روی جعبه و من بدبخت هم از خجالت داشتم آب میشدم و دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و میرفتم توش . همه ش تقصیر این آرتین خفه شده بود که میگفت : نمیدونی چه کادوهایی میدن به بابام و کادوها رو هم دیدیم ! خودکار بیک سبز ! یه شاخه گل پلاسیده که از پارک چیده بودن ! کمربند ! انگشتر ! ادکلن کنار خیابونی شابدلعظیمی و ... ! کادو رو که باز کرد و چشم اینا افتاد به دکمه سردست های طلا , صدای آه و اوهشون رفت هوا . مادر ارتین گفت : طلاست ؟
- اختیار دارین پس فکر کردی شیوا حلبی میخره ؟
مادر جون , خودش خریده من نخریدم !
- آرتین از این عرضه ها نداره , خودت خریدی که دست و پنجه ت درد نکنه عروس گلم (!) . بدبختهای گدا از عروسم خجالت بکشین ! رفتین یه مشت آشعال از سمساری خریدین آوردین برای پدرتون ؟
کارد میزدی به مهمونها خونشون در نمی اومد و چنان نگاه سنگینی بهم میکردن که داشتم آب میشدم از خجالت . حالا جالب این بود که نمیدونستن اینا اصلن برای چی هست . پدره از ذوقش تندی گرفت و بستشون به بند عینکش !!! حالا روم هم نمیشد بگم که این مال پیرهنه نه مال عینک !

زمان گذشت و مهمون ها یکی یکی رفتن و فقط موندن فامیلای نزدیک و تنها شدیم . موقع خواب طبق معمول راه افتادیم به سمت اتاق پذیرایی تا روی زمین بخوابیم که مادر آرتین گفت کجا ؟ تخت خریدیم !!!!!!!!! بابا تحول ... رفتیم طبقه بالا توی اتاقی که تخت ها رو گذاشته بودن و مثلن اتاق مهمون بود که البته اتاق خودشون بود و اثرات اون هدیه بود که ما رو فرستاده بودن روی تخت وگرنه مثل دفعه های قبل توی اتاق پذیرایی دم مستراح رو زمین جامونو می انداختن . تختی که میگفت , از این تخت های فنری عهد دقیانوس بود که احتمالن از کت شلواری خریده بودن !!!! بازم از رو زمین خوابیدن بهتر بود . دو تا تخت رو به هم چسبونده بودن و شده بود یه تخت دو نفره . مادر آرتین ماچم کرد و گفت : آبرومو خریدی عروس گلم ! برو بخواب که این تخت ها رو مخصوص تو خریدم !!!!!!
بله دیگه 700 تومن کادو بخری , گل و بلبل هم میشی دیگه . وقتی رفتن و تنها شدیم , به آرتین گفتم : فقط برسیم خونه بلایی سرت میارم که تا عمر داری یادت نره !
- هیس ! جیغ نزن زشته ! بریم خونه بعد ..
گفتم که بدونی !
لباسهامو در آوردم و لباس خوابمو پوشیدم و درازکشیدم رو تخت ! دراز کشیدن همان و چنان جیر جیری کرد که خودم ترسیدم ! از اون تخت ها بود که با هر دم و بازدم یه جیر صدا میداد !
- آرتین میگم بیا دشک ها رو بندازیم زمین , این نمیذاره تا صبح بخوابیم ها !
نترس بابا عوضش خیلی راحته .
دراز کشیدیم و چراغ ها رو خاموش کردیم . یه ربع بعد دیدم یه دست اومد طرفم و آرتین گفت : این تخته منو حالی به حالی کرده .
- خب به من چه ؟ برو با خودت ور برو !
لخت شو دیگه !
- صد دفعه بهت گفتم خونه مردم نه ! اونم اینجا که همه آنتن هستن . دفعه قبل یادت رفته چطوری آبرومون رفت ؟
اون موقع پایین بود , الان بالاییم . همه پایین میخوابن !
- میگم نه ...
آقا از بس با ما ور رفت و شوخی و انگولک و ... که ... دیگه اغفال شدیم و رفتیم سان فرانسیسکو . یه چند دقیقه ای که گذشت و حسابی خیس عرق شده بودیم یهو بهش گفتم : صبر کن ... آبرومون رفت ..
- بعدن ...
احمق , جیر جیر این تخته خونه رو گذاشته رو سرش !!! برو اونور ..
- نکن شیوا .. ساکت باش ..
درست همین موقع پدر آرتین از پایین نعره زد :
- اگه جفتگیری شما دو تا تموم شد , بگین تا ما هم بخوابیم !!!!!! سقف اومد رو سرمون .
آرتینو پرت کردم اونور و گفتم : همینو میخواستی ؟؟؟
- انگار صدای تخت خیلی بلند بود ها !!!!
آره انگار .. من تو رو میکشم آرتین . همیشه مایه آبرو ریزی هستی .
- خب حالا .. دیگه تموم شد .. بیا کارو تموم کنم بخوابیم .
دست به من بزنی میکشمت . برو کنار .. بعد هم بلند شدم لباسمو پوشیدم و پاورچین از اتاق اومدم بیرون تا برم دستشویی . همه جا تاریک بود و میترسیدم چراغ روشن کنم . نصف پاگرد رو طی کرده بودم که یهو پام به فرش رو پله گیر کرد و از پله ها پرت شدم پایین و چنان جیغی کشیدم که خونه لرزید . افتادن همان و چراغها روشن شدن همان و همه بالای سرم صف کشیدن همان ! حالا خیس عرق و ترسیده و خجالت زده و دماغم هم داره خون میاد و کمرم هم راست نمیشه ... دیگه زدم زیر گریه و چنان آبغوره ای گرفتم که نگو ! بابای آرتین مردها رو جمع کرد برد و مادرش هم با دو تا از عروس ها منو بردن آشپزخونه و یه لیوان آب قند به زور خالی کرد تو حلقم و سرمو بالا نگه داشت تا خون دماغم بند بیاد و گل گاو زبون دم کرد برام و بعد هم شروع کرد نصیحت کردن و آرتین رو فحش دادن و ...
..
..
صبح موقع صبحانه خوردن سرمو نمیتونستم بلند کنم از خجالت ! موقع برگشتن خونه هم سر کوچه پیاده شدم از ماشین آرتین و یه ماشین دربست گرفتم و بهش گفتم : تا یک هفته خونه پیدات بشه زنده ت نمیذارم و رفتم خونه . اینم از جشن تولد پدر شوهر ما که آبرو برامون نذاشت !!!!



........................................................................................

Monday, May 05, 2008

دکتر زنان کافر :

رفته بودم دکتر زنان برای چک آپ . طبق معمول وقتی یه دکتر خوب تو تهران پیدا میشه , هزار تا مشتری میریزه سرش اونم اگه تخصص زنان باشه !!!! آغایون اینو نمیدونن ولی دکترهای زنان بر خلاف سایر دکترها ویژگی های خاصی باید داشته باشن تا بتونن بیماران رو جلب و جذب کنن اونهم مشتری های حساس و وسواسی ای مثل زن ها رو ! اینا رو میگم به درد آخرتتون میخوره :)
- اولیش اینه که باید شدیدن صبور باشن ! عنصر 3 مجهولی صبر رو اگه دکترهایی که سر و کارشون با زن جماعته نداشته باشن , هم از طرف زنها طرد میشن و هم اینکه به خنگی و بیسوادی و هیز بودن و صد تا چیز دیگه هم محکوم میشن و نون آقا یا خانم دکتر رو آجر میکنن !!!!! دلیلش اینه که هر کسی که میره تو زیر نیم ساعت تا 45 دقیقه بیرون نمیاد و از این 30 دقیق یکساعتش رو فقط درباره مریضیش توضیح میده !!!!!
- نکته دوم طرز بیان دکتره ! دکترهای زنان معمولن شخصیت قوی ای دارن و تاثیر گذارن یا بقولی اطمینان بخش . بیماریهای زنان هم که یکی دو تا نیست و حتا یه چیز کوچیک میتونه یه دردسر فجیع درست کنه برات و چندین ماه دنبال دارو و عمل و آزمایش و درمان باشی و اینه که دکتر باید چنان کلام تاثیر گذاری داشته باشه تا تو رو قانع کنه که یا سالمی یا مشکلی نیست وگرنه مو رو سرش نمیمونه !
- شوخ طبعی عامل مهم دیگه ای هست که دکترهای زنان باید داشته باشن و زنها معمولن از آدمهای بذله گو و شوخ خوششون میاد و بر عکس دکترهای عبوس و سگ اخلاق رو اصلن آدم حساب نمیکنن ! مخصوصن هم که دکترش کمی تیکه های سکسی رو چاشنی حرفهاش کنه .. این شوخ طبعی به شدت لازمه چون تقریبن 99% زنان در موقع معاینه استرس دارن همیشه و شوخی میتونه کمی اون استرس و هیجان رو کم کنه . به هر حال وقتی آدم دم و دستگاهش رو در طبق اخلاص تقدیم یه مرد غریبه میکنه ... آره !
- و متاسفانه تازه میرسیم به بخش اصلی یعنی مهارت در طبابت که متاسفم اینو میگم که خانم ها در ایران کمتر به این مورد توجه دارن و بیشتر روی شایعات دکترشون رو انتخاب میکنن !!!
- و نکته آخر جنسیت دکتر ! خودم با اینکه چشم دیدن مرد جماعت رو ندارم , به دلایلی ترجیح میدم دکترم همیشه مرد باشه تا یه زن ! یک رازی رو باید بهتون بگم و اونم اینه که ما زن ها با هم جنس های خودمون همیشه یک نوع حریم عجیبی داریم و معمولن سعی میکنیم زیاد به هم گیر ندیم یا با هم زیاد کلنجار نریم و به حریم هم وارد نشیم ! نمیدونم چطور بیانش کنم ولی شاید دلیلش این باشه که نمیتونیم به همجنس هامون گیر بدیم و ازشون ایراد بگیریم و برامون تنوع ندارن و قابل مسخره و مچل شدن نیستن و مثل مردها هزار و یک عیب و ایراد احمقانه ندارن , باشه ! و نکته دیگه اینکه معمولن زنهای طبقات مذهبی پیش دکتر مرد نمیرن و بعضی زنها هم به دلایل خجالت و ... پیش دکتر مرد نمیرن . همونطور که مردها هم چوب تو مشتشون کنی پیش یه دکتر زن نمیرن و دلیلشون اینه که زنها عقل ندارن در صورتیکه واقعیت اینه که خجالت میکشن از زنها و نمیتونن هر چیزی رو بگن و اونوقت نسلشون منقرض خواهد شد !!!!! مثلن تصور کنین یه مرد بواسیر داره یا پروستاتش درد میکنه و ... ! خانم دکتر باید آقا رو معاینه کنه و خب کدوم مردیه که اسفالش رو در اختیار یه زن بذاره ؟ و تازه اومدیم و گذاشت , کافیه دست خانم دکتر بهش بخوره تا آقا حالی به حالی بشه و خانم دکتر رو بکوبه زمین و ... از سقف برو بالا !!!!!

به هر حال , طبق معمول ساعت 4 , اول وقت منشی بهم وقت داده بود و 12 نفر جلوی من بین مریض و مریض وقتی رفته بودن تو و من بیچاره از ساعت 4 نشسته بودم تا ساعت 7:30 و هنوز نوبتم نشده بود ! تقریبن هر چی مجله بود تو اتاق انتظار رو خونده بودم و کم مونده بود برم در اتاق دکتر رو باز کنم و سرش هوار بکشم که یه زن چادری با شوهرش اومدن تو . شاید تصورتون این باشه که مرد رو چه به دکتر زنان ؟ اینم میگم برای آخرتتون که ؛ دو دسته مرد وارد مطلب دکتر زنان میشن :
- دسته حزب الهی ها و متعصب هایی که فکر میکنن مطب دکتر زنان فاحشه خونه ست و همسر چشم و گوش بسته شون (!) میاد اینجا برای کسب و کار و حال کردن . میان سر و گوشی آب میدن مبادا اتفاقی برای ناموسشون رخ بده !
- دوم مردها و زنهایی هستن که اولین بارشون هست که بچه دار شدن و میان پیش دکتر تا در مورد بارداری راهنماییشون کنه و به آقا یاد بده همسرشون مثل گوسفند نیست که جلوش فقط علف بریزه و انتظار داشته باشه 9 ماه بعد یه کاکل زری هم پس بندازه و نسل آقا رو جاودان کنه و هزار و یک نیاز داره که باید توسط آقا تامین بشه !!!
اومدن نشستن روی مبل جلوی من . یه چشمم به مجله بود و زیر چشمی هم این دو تا نخاله رو نگاه میکردم . زنه نمیدونم از کی رو گرفته بود چون تو مطب بجز شوهرش مردی نبود و همه زن بودن با این همه همچین یه چشمی رو گرفته بود که مبادا خدا هم بهش نظر کنه و عصمت خانم شوهر کنن ! شوهره هم زیر چشمی پر و پاچه زنها رو دید میزد و کله قند تو دلش آب میشد . چند دقیقه بعد در باز شد و دو تا خانمی که تو بودن اومدن بیرون و نفر بعدی رفت تو . مادر و دختر بودن و مادره به دخترش داشت میگفت : حالا شراب از کجا بیاریم ؟ منشی گفت : شراب برای چی ؟ زنه گفت : دخترم پوستش زگیل ریز میزنه دکتر گفت علاجش فقط 6 ماه روزی یه استکان شرابه و دارو نداره !!! وقتی که رفتن , مرد حزب الهی بلند شد و به زنش گفت : خانم بلند شو بریم . این دکتر دین و ایمان نداره ... رفتن ! بیچاره نمیدونست توی مطب دکتر زنان چقدر شراب تجویز میشه به خانم ها و شراب بر خلاف تصور عموم تنها یک نوشیدنی سکر آور نیست و بیشتر یک نوع داروست تا مشروب !
..
..
یاد یکی از دوستان دوران دانشگاهم افتادم . خانواده مذهبی ای داشت و خودش هم شدیدن مذهبی بود . وقتی مادرش فوت کرد , خانم کشف حجاب کرد و شد لامذهب . یه بار ازش پرسیدم نه به اون چادر چاقچورت نه به این مانتو ! سرت جایی خورده ؟ گفت نه ! مادرم سرطان تخمدان گرفت بجای اینکه بره دکتر رفت سوریه زیارت و گفت شفا میگیرم ! وقتی برگشت زمین گیر شد و به زور بردیمش دکتر , دکتر گفت اگه یکماه زودتر آورده بودینش میشد کاری کرد و دیر شده ! شیمی درمانی هم جواب نداد و مُرد . اگه مذهب راست میگفت مادرمو شفا میداد پس وقتی مثل یه بُت , هیچ کاری ازش بر نمیاد پس چرا خودمو علافش کنم ؟!!!!! اینم حرفیه ....



........................................................................................

Wednesday, April 30, 2008

هالوکاست خانوادگی :

یکی دو سال قبل بود که تب حاملگی بدجوری بین زنهای ایرانی واگیر شده بود و هر کی رو میدیدی شکمش ور اومده بود و قلمبه شده بود ! توی همین وبلاگستان هم کور و کچل بود که پشت سر هم پس انداخته میشد و همین جو مسموم (!) وبلاگستان باعث شد ما هم گول بخوریم و هوس بچه کنیم و یه شب از شبهای پر ستاره خدا , کلنگ بچه رو زدیم تا حامله بشیم ! 2 هفته برای محکم کاری و اینکه مطمئن باشیم که حتمن این بچه ساخته شده , لنگامون هوا بود تا دیگه خودمون که هیچ , بند بند سلولهامون هم به این نتیجه رسید که اگه یه قلو حامله نشیم , 8 قلو رو شاخشه !!!! بعد از اونم تا 2 – 3 ماه هیچ اتفاقی نیافتاد و خبری نبود تا اینکه چشمتون روز بد نبینه ! یه روز صبح وقتی از خواب بیدار شدیم و داشتیم میرفتیم سمت دستشویی , چنان حالت تهوعی بهمون دست داد انگار که اسانس احمدی نژاد رو بو کرده باشی !!!! کار به اینجا هم ختم نشد و تا یک هفته کار ما گلاب تو روی بد خواهانمون بود .
اتفاق فجیع بعدی این بود که یه روز جلوی آینه وقتی داشتم خودمو به عادت همیشه چک میکردم , حس کردم شکمم بزرگ شده و فاجعه اینجا رقم خورد که من یکی ممکن بود با هر چیزی کنار بیام ولی با به هم ریختن هیکلم ... هرگز !!!!!!!!
این شد که حاملگی بد جور خورد تو ذوقم ! البته تقصیر هم نداشتم و مادرم بد ما رو تربیت کرده بود طوریکه از بچگی ما یاد گرفته بودیم همیشه هر چیزی رو ساده و آسون بدست بیاریم و برای بدست آوردن تقریبن هر چیزی توی زندگی , زحمت نکشیم بجز درس خوندن و این شده بود بلای جون ما . منم این مساله ریشه ای سوای اون اتفاقات ناهنجار جسمی , باعث شد که از خیر حاملگی بگذرم و بیخیال بچه بشم !!!
50% به فرزندی قبول کردن مرتیکه هم به خاطر حاضر آماده بودنش بود واینکه هیچ جور نمیتونستم زیر بار بچه داری و شیر دادن و کهنه شستن و درد زایمان و به هم ریختن هیکلم و ... برم !!! خلاصه یه روز در کمال اندوه این وصله ناجور رو از سرمون باز کردیم و دیگه عهد کردیم هرگز از این غلط ها نکینم و حامله نشیم . اما این قول و قرارهای آدمیزاد مگه میشه ابدی باشه ؟ اگه بود که آدم و حوا الان اون بالا بودن و نسل بشر آسمونها رو به گند کشیده بود :
آرتین چند وقتیه هی میره زیر جلدم که من بچه میخوام و از اون اصرار از ما انکار . هر چند خودم هم همچین بدم هم نمیاد ها .. و تازگی ها به بیماری بچه دوستی مبتلا شدم و تو خیابون هر بچه ای میبینم دو ساعت قربون صدقه ش میرم , ولی وقتی به عاقبتش فکر میکنم و اینکه من با مشکلات اخلاقی و رفتاری فجیعی که با خودم دارم , چطوری از پس بچه بر میام ؟ رنگم میپره . اینکه اصلن من تحمل بچه رو دارم یا نه ؟ اینکه آزادیهای شدیدن محدودی که دارم رو با اومدن بچه دوم از دست بدم , اصلن به گروه خون من میخوره ؟ هر چند آزادی که چه عرض کنم . بین زنهای ایرانی شاید من آزادترینشون باشم و بازم احساس خفگی میکنم وای به زنهای دیگه !

حالا این وسط نمیدونم از دهن کی در رفت و خبرش به گوش ننه بابای ما تو اون ور دنیا رسید که : ما تصمیم داریم یه بچه دست و پا کنیم و آقا از همون لحظه این دوتا پاشنه تلفن ما رو کندن و هر روز نوبیتی زنگ میزنن و داد و هوار که :

- مامان : مبادا از این مرتیکه دگوری بچه دار بشی ؟
چرا مامان جان مگه چه عیبی داره ؟
- اینا خل و چلن ! بچه ت ناقص الخلقه در میاد !
آخه کجای این بدبختها ناقصن ؟
- همین که گفتم ! فاطی خانم تو لس آنجلس فالمو گرفته گفته دخترت حامله بشه بچه ش مونگول میشه !!!!!

- بابا : فقط من بشنوم تو از این مردک الدنگ حامله شدی , اول از ارث محرومت میکنم , بعد هم اسمتو از شناسنامه م خط میزنم ! بعد هم دیگه نه من نه تو !
- آخه چرا ؟؟؟؟
چرا نداره ! تو زنی عقلت به این چیزا قد نمیده ! اینا ژنتیکشون معیوبه نسل ما رو خراب و منقرض میکنن ! ما نسلمون 300 ساله پاک و اصیل مونده و خون شاهی تو رگهامون جریان داره مبادا با خون عمله جماعت خرابش کنی ؟!؟
- آخه این چه حرفیه میزنین یعنی چی ژنتیکشون خرابه ؟
یعنی همین که گفتم با منم بحث نکن . بچه بی بچه ! یا طلاق میگیری میایی اینجا خودمون برات یه شوهر آدم حسابی پیدا میکنیم یا تا آخر عمرت بچه بی بچه !

- مادر آرتین : من هم سن تو بودم 9 تا بچه قد و نیم قد داشتم ! به تو هم میگن زن ؟؟؟؟ آبروی هر چی زنه بردی !
بابا اون موقع گذشت . الان میگن 2 تا ! تازه یکی . دو تا هم زیاده ! این همه آدمیزاد رو زمین گرسنه موندن .
- خجالت بکش ! حیا کن ! شرم کن ! زن تا 4 – 5 شکم حامله نشه , جا نمی افته ! سینه هاتو نگاه کن . بیچاره پسرم . چی میکشه از تو ...
بابا مگه خورشته که جا بیافته ! این چه خرافاتیه آخه ؟!؟
- همین که گفتم ! اگه میخوای عروس من باشی باید مثل بقیه عروس ها حداقل 3 تا بچه بیاری . تازه چی ؟ 2 تا پسر یه دختر !

- پدر آرتین : تو چطور دلت میاد منو از دیدن نوه هام محروم کنی ؟؟؟
- پدرجان ! فداتون بشم ! شما که حداقل 60 تا نوه دارین ! این چه حرفیه آخه ؟!؟
نوه از این پسرم میخوام داشته باشم ! گناهه ؟؟؟؟
- گناه نیست ولی ...
ولی و کوفته ! اگه نیست پس بجنبین ! من یه پام لب گوره ! وای به حالتون من بدون دیدن نوه هام بمیرم , هر شب روحم میاد بالا سرتون !
- مگه آخه خمره رنگ رزیه ؟ من آمادگی مادر شدن ندارم !!!!!
نداری پس دست از سر پسرم بردار بذار ما براش زن بگیریم !
- ببخشیدا ! این پسرتون دست از سر من بر نمیداره !! همچین ...

- خواهرم : مبادا حامله بشی ها ! خر نشی یه وقت ؟ دیوانه نشی ؟!؟
چرا ؟ چی شده مگه ؟
- چرا ؟ تازه میگه چرا ؟ اینا ! وضع منو ببین ! به جهان علم خیانت کردم !
چطور ؟ چی شده ؟
- میخواستی چی بشه ؟ این همه تحقیق علمی و مقاله نوشتم , حالا بخاطر این بچه ها نمیتونم برم 4 تا سمینار ! صبح تا شب بشور و بپز !
آها بله . دلم برات میسوزه که پاسوز بچه هات شدی . فقط نمیدونم چرا اونا منو مادرشون میدونن و به تو میگن خاله !!!!!!!!
- گمشو ! اصلن به من چه ؟ برو حامله بشو فردا از حلقت در اومد میفهمی !

- اون یکی خواهرم : شیوا این آرتین از نسل آدم های نئاندرتاله !
باز تو توهم زدی ؟
- اون دفعه که ازش نمون اسپرم گرفتیم یادته ؟ آزمایش کردم , 30 تا کرومزوم کم داشت !
ببین من یه روز میکشمت ها ! اینقدر چرت و پرت نگو !
- از من گفتم . بچه ت شکل دایناسور شد میفهمی !

- زهرا خانم : شیوا خانم , این بچه اینقدر شیرینه که نگو ها . حضرت فاطمه گفتن که بچه نعمته . حضرت علی فرمودن بچه هفتاد تا صواب به زندگی میاره . حضرت محمد گفتن ..
بسه بسه ! دیوانه ! پس تو چرا معطلی ؟ 4 ساله این تحفه رو پس انداختی و جرات نمیکنی یکی دیگه بیاری ؟!؟ واسه من بلدی کرکری بخونی ؟
- آخه آقامون میگن خرجی بالاست فعلن ضرورت نداره .
آقاتون قربون من بره . شما دولتی های پدر سوخته دزد که مال مردمو صبح تا شب بالا میکشین وضعتون اینه , مردم چی بگن ؟ وقتی واسه من نسخه میپیچی اول خودتو درمان کن بعد بیا سراغ من !

- خاله مادرم : من رمل انداختم جواب اومده بچه دار نباید بشی اگه هم شدی باید 5 سال نذر کنی .
آها , صحیح . چرا اونوقت ؟
- شوهرت یه نسل آخوند داشته . بچه ت پسر بشه میشه آخوند .
ببخشید ولی این چه ربطی به حامله شدن و نشدن من داره ؟
- دیگه اصلن به من چه ؟ رای چی با من مشورت میکنی ؟
بابا من کی با شماها مشورت کردم ! خودتون بریدین دوختین . من اصلن روحم خبر نداره کی به شماها این خبرو داده !!!
- دیوار موش داره موشم گوش داره !!!!!

میبینین تو رو خدا ؟ کم بود جن و پری شصت هفتاد تا هم از دیوار پرید جفت پا سرمون ! من چه خاکی سرم بریزم با این خل و دیوونه ها نمیدونم . نمیدونم تازگی ها چرا این هالوکاست اینقدر طرفدار پیدا کرده و زندگی ما شده نژاد پرستانه ؟!؟ ای بر پدر هیتلر لعنت که یه غلطی کرد و افتاد تو جون این یهودی ها و باباشون رو سوزوند که چند دهه بعد یه دیوانه تر از خودش بنام احمدی نژاد هم پیدا بشه و هالوکاست رو انکار کنه و این تخم لق بیافته تو ذهن مردم و حالا عملن توی جامعه ما یه 2 دستگی عمیق ایجاد شده که , اون آدم حسابی های زمان شاه , آدمهای تازه به دوران رسیده الان رو قبول ندارن , این تازه به دوران رسیده های حالا هم قدیمی ها رو . این وسط وضع این مذهبی جماعت مادر مرده از همه بدتره که هر دو دسته مردم چشم دیدن اونها رو ندارن و آخوند میبینن انگار جن دیدن و حاضرن بمیرن ولی با مذهبی جماعت کنار نیان . خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر بگذرونه که تو این دوره زمونه فقط همین نفاق و شکاف بین مردم کم بود که اینم بوجود اومد . من نمیدونم 7000 ساله که ایران زمین مکان تاخت و تاز تمام تمدن های روی زمین بوده و نسل ایرانی ها رو اگه نقشه ش رو طراحی کنن , از هر ژن انسانی که بگی توش پیدا میشه از جنگل های آمازون بگیر تا سیاه های آفریقایی و سفید پوست و زرد پوست و مغول و ترک و عرب و ... اونوقت با این همه اختلات خونی , یه بچه دار شدن ما شده خار چشم همه و باعث انقراض نسل ننه بابای ما میشه !!!!!!! صد رحمت به قرون وسطی ...



........................................................................................

Tuesday, April 29, 2008

کودتای باربی و هری پاتر :

امروز آقای دُری در اظهار فضلی فرمودن که زندگی فرزندان ما رو عروسک های باربی و بتمن و اسپایدرمن و هری پاتر و بازیهای کامپیوتری اونها شدیدن تهدید میکنه و دیر نیست که خطر این اسباب بازیها بزودی نظام ما رو هم تهدید کنه !
دری نجف آبادی در نامه خود به معاون رييس جمهوری نوشته است: اين اسباب بازی ها که معيارهای لازم را محترم نمی شمارند برای سلامتی کودکان خطراتی دارند و بقای کارخانه های اسباب بازی در ايران را تحت تاثير قرار می دهند.
منبع : سایت تابناک - http://tabnak.ir/pages/?cid=9773

وقتی این مطلب رو میخوندم اولش کلی خندیدم . بعد کلی افسوس خوردم . البته افسوس به حال آدمهای بیشعوری که چنین طرز فکری دارن . زمانیکه من به دنیا اومدم , هم سن های من یادشونه ؛ بازار اسباب بازی ایران بقدری متنوع و زیبا و جذاب بود که حد و حسابی نداشت و برای هر سلیقه ای هر نوع و مدل اسباب بازی وجود داشت اونهم خیلی ارزون . فروشگاههای اسباب بازی فروشی متعددی در تهران وجود داشت که بعضی خیلی معروف و بزرگ بودن و هر وقت به همراه مادرم به این مغازه ها میرفتیم واقعن یکساعت بیشتر فقط میگشتیم تا بتونیم اون چیزی که دوست داریم رو از بین هزاران اسباب بازی متنوع و زیبا انتخاب کنیم و یا موقع جشن تولد دوست و فامیل که میشد , با خرید یان اسباب بازیها اون بچه رو کلی خوشحال میکردیم ! مغازه الیور , یکی از این مغازه ها بود که بعدها تعطیل شد . اسباب بازی ها چنان کیفیت و چنان دوام و زیبایی داشتن که هنوز که هنوزه بعد از اینهمه سال من عروسک هام رو دارم هیچ بلایی سرشون نیومده حتا ماشین های اسباب بازی و لگو و حیوون های پلاستیکی و ... که از پسرخاله هام برای مرتیکه گرفتم ازشون , همچنان سالم هستن و نمونه یکی از اونها رو هرگز نمیتونین توی بازار پیدا کنین . 90% اونها ساخت هنگ کنگ بودن و باقی کشورهای دیگه . سربازهای پلاستیکی , حیوون های پلاستیکی , دایناسورها , انواع و اقسام لگوها , ماشین ها که همگی فلزی بودن و عروسک ها و هواپیما و قطار و تانک ها باطری دار و انواع تفنگ ها و حتا ماشین های باطری داری که امروزه از چین وارد میشه و بچه ها سوارشون میشن , اون زمان بود و تازه شما دارین میبینین ! با چنین بازار متنوعی ما کودکی بسیار شیرینی رو تجربه کردیم !
زمان من بچه ها کمتر در منزل بودن و بهتره بگم بجز دخترها , پسرها همیشه توی کوچه و خیابون ولو بودن . محل ها هم فرق نمیکرد و چه جنوب شهر و چه شمال شهر یکسان بود و کودکان بیرون منزل بازی میکردن ! خیابون ها خلوت بود , ماشین کم بود , امنیت تا دلت بخواد و دغدغه ای وجود نداشت . صبح های تابستون تا ظهر صدای بچه ها از کوچه می اومد و عصر ها هم وقتی هوا کمی خنک میشد تا ساعت 7 – 8 شب که هوا تاریک بشه , بچه ها توی کوچه ها بودن و انواع بازیها رو میکردن . امروز رو وقتی با اون زمان مقایسه میکنم , هیچ بچه ای توی خیابون و کوچه ها دیده نمیشه ! کوچه ها خلوتن و بچه ها تمام ساعتشون رو در منزل پشت کامپیوتر و بازیهایی این چنینی سپری میکنن . خلاقیت دیگه در بچه های امروزی وجود نداره . در زمان ما پسرها هر کدم نقش یک قهرمان رو بعهده میگرفتن و با هم جنگ میکردن و دزد و پلیس و جنگ ستارگان و ... دخترها هم خاله بازی و دوچرخه سواری و گرگم به هوا و گانیه و زو و رفتن در نقش مادرها و بازیهای مشترک با پسرها و ... که همین ها باعث ایجاد خلاقیت در بچه ها میشد . ذهنشون رو باز میکرد و جسمشون شاد و شاداب میشد .

در پاسخ به شُبهاتی که چنین افراد معلوم الحالی مطرح میکنن من سوالم اینه که در طول این 29 سال که از کودتای اسلامیون گذشته تا به امروز , دولت برای سرگرم کردن کودکان چه فکری کرده و چه کاری انجام داده ؟ چه تفریحات و چه اسباب بازیهایی برای اونها طراحی و تولید کرده ؟
پاسخش رو من به شما میدم :
- برای بچه ها به رسم 150 سال پیش که کودکان رو به مکتب میفرستادن تا قرآن و مثنوی و کلیله و دمنه بیاموزن , چون مدرسه در ایران نبود و سواد همه مکتبی بود , کانون قرآن مدرن تشکیل دادن تا بچه ها قرآن بخونن !!!!! یعنی نیاز اجتماعی و شخصیتی بچه رو قرآن میسازه و علم کودک و روانشناسی کودک و ... همه یعنی باد هوا !!!!
- عروسک های دارا و سارا رو برای مبارزه با عروسک های باربی بدحجاب بی ناموس با هزینه های هنگفت تولید کردن که من آدم بزرگ از دیدن اونها کفاره پس میدم چه برسه به بچه ها که طالب زیبایی هستن و چه میدونن حجاب و اسلام چیه و برای هر کی این عروسکهای بد ترکیب رو بردم بچه یه نگاه کرده و پرتش کرده اونور !!
- بازیهای کامپیوتری ای در سالهای اخیر طراحی کردن که در اونها رواج تفکر جنون آمیز اسلامی و قتل و آدمکشی و ترور و انتحار و بزرگداشت عرب ها در جنگ با اسرائیل و پیروزی خزب الله ترویج و آموزش داده میشه که باز هم مورد توجه بچه ها قرار نگرفته !
- اسباب بازیهای معدودی هم که توسط ایران تولید شده بقدری بی کیفیت , بد رنگ , شدیدن تصنعی و زشت و همچنین مضر و سمی برای سلامتی کودکان به دلیل جنس پلاستیکشون هستن که باز هم طرف توجه کودکان قرار نگرفتن !
کافیه شما با یک عروسک ایرانی یکبار بازی کنین تا لنگ و دست و سرش بیاد تو دستتون . در صورتیکه من عروسکهای خودمو باور کنین شاید 10 هزار باز حموم کردم و موهاشونو شونه کردم و صد بار لباسهاشون رو شستم ولی نه یه تار موشون کنده شد نه دستشون اومد تو دستم و نه رنگشون پرید و نه لباسهاشون متلاشی شد !!!!
- کتابهای مخصوص کودکان که امروز به فروش میرسه , ادبیاتی ابلهانه و رو حوضی دارن و حسنی و کوکب خانم و اره اوره و شمسی کوره های در و دهاتی رو کردن کتاب قصه بچه ها در صورتیکه در زمان ما بقدری داستان ها جذاب بودن که باعث میشد خود ما بچه ها تشویق بشیم که زودتر بریم مدرسه و سوادار بشیم تا بتونیم اون داستانها رو بخونیم و منت ننه بابا رو نکشیم !!! همین کتابهای تن تن و میلو که امروز ممنوعه هستن و یا سانسور شده و نصفش حذف شده و نصفش رو بجای ویسکی , آب پرتغال و آب معدنی نوشتن و قسمت های بی حجابش سیاه شده , باعث شد من قبل از دبستان نصف و نیمه خوندن رو از مادرم یاد بگیرم !!!! چرا ؟ چون جذاب بود و منو تشویق کرد .
بچه ها چرا میرن سمت اسپایدرمن ؟ سمت بتمن و سوپر من و هری پاتر و ... ؟ چون در ایران , دولت ایران , نظام فرهنگی ایران , کانون پرورش فکری کودکان و صدها ارگان مرتبط با کودکان , هیچ فکری برای بچه های ایران نکردن ! از ریدن تا زندگی و مرگ و .. رو چسبوندن به ریش مذهب و هر چیزی رو مذهبی کردن و نتیجه شده فرار حتا بچه ها از اسباب بازیهای مذهبی ! جالبه که بچه های آدم های خزب الهی هم عروسک باربی دستشونه و دارا و سارا رو تحویل نمیگیرین !!!! چون کودک طالب زیباییه . طالب رنگهای زنده و زیباست . طالب تنوعه ! کودک از صد تا آدم بزرگ بهتر زیبا شناسی رو درک میکنه ! وقتی اینها نباشه , مسلمه رو میاره به اجناس خارجی . خود من بعنوان مادر , هرگز برای بچه م جنس آشغال ایرانی نمیخرم . بچه منم بارها شده بین انتخاب اسباب بازی ایرانی با خارجی خودش به زبون گفته این زشته یا این زود خراب میشه و خارجی رو انتخاب کرده حتا بدون دخالت من ! این نشون میده که عقل و شعور و درایت یه بچه 5 ساله , از یه آخوند بیسواد بیشتر میرسه !

اگه لگوی غربی بده ؟ لگویی سفارش بدین که طرح تخت جمشید داشته باشه ! طرح کاخ های ایرانی رو داشته باشه . طرح بناهای ایران رو داشته باشه . مگه کم داریم ؟
اگه عروسک باربی بده ؟ قهرمان های ایرانی رو سفارش بدین . رستم و سهراب بجای بتمن و سوپرمن . شاهان ایرانی . نامداران ایرانی .
کتاب هری پاتر و کارتون هری پاتر بده ؟ داستانهای هزار و یکشب و کلیله و دمنه , شاهنامه فردوسی و ... رو سفارش بدین براتون بسازن . هزار و یک قهرمان جذاب میتونین از لای همین کتابها در بیارین .
شما که عرضه ساخت یه مستراح رو هم ندارین و به اسپانیا برای ساخت توالت سفارش میدین , سر سوزن هم پول نفت رو اختصاص بدین به تفریح و سرگرمی بچه ها ! تو دوره زمونه ای که آدم بزرگ ها از خوندن و شنیدن موعضه های مذهبی 4 نعل فرار میکنن و گوشهاشون رو میگیرن که 29 سال مثل قرمه سبزی مونده دائم بهشون مذهب تنقیه شده , میخوایین بچه ها رو با قرآن خوندن و کلاسهای آموزش زبان مستهجن عربی سرگرم و شاد کنین ؟ این گوی این میدان . من یکی از میلیونها مادر این سرزمین , اگه اجازه دادم این پروژه ننگین شما حداقل به بچه من سرایت کنه و به ثمر بشینه اسم خودمو میذارم هویج !

نتیجه گیری اخلاقی :
من پیشنهاد میکنم که این آقا بجای اینکه نگران کسادی و تعطیلی کارخانه های اسباب بازی سازی ایران باشن که کمتر از 1% سهم تولیدی کشور رو به خودشون اختصاص دادن , به فکر کسادی و تعطیلی و ورشکستگی کارخانه های ایرانی و صنایع پایه و مادر ایران و سایر تولیدی های مولد اقتصاد و صادرات و اشتغال جوانان ایران باشن که همه اونها با سیاست های احمقانه دکتر , سقراط , آیت الله احمدی نژاد نابود شدن و اجناس بی کیفیت چینی تولید کنندگان ایرانی رو به نابودی کشوندن تا عده ای مشخص از خودی های جناح دولت و طرفداران احمدی نژآد که همون مافیاهای گمشده ایشون هستن (!) و با وارد کردن این اجنا