فرياد بي صدا

Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18  

Monday, June 06, 2005
کباب خوری :

آقا از بس این جانور کباب کباب کرد و هی کبابهای طاق بستان و ولایتشو به رخ ما کشید که ما هم دهنمون آب افتاد و تصمیم گرفتیم یه جشنی به اتفاق دوست پسر و خواهر گاگولمون بگیریم و دلی از عزا در بیاریم و به کوری چشم اسلام و مسلمین از این تعطیلی ها نهایت استفاده رو بکنیم و به گور خمینی لعنت بفرستیم باشد که آمرزیده بشم :

وقتی زنگ زدم به دوست پسرم و بهش گفتم امشب بیا اینجا و میخوام کباب درست کنم و دور هم جشنی بگیریم و بقول لات ها امشب رو بترکونیم , از خدا خواسته قبول کرد و گفت : تو هیچی نگیر و فقط منقل و مزه جات رو آماده کن و گوشت کبابی و مشروب با من !!!!
خب منم از خدا خواسته قبول کردم و با خواهرم رفتیم سوپر مارکت بالای خونه و کلی چیپس و ماست موسیر و چوب شور و ... خریدیم و خواهرم هم گفت من هوس جوجه کباب کردم و 2 بسته جوجه کباب آماده هم برای اون برداشتم و 2 بسته هم زغال بدون دود مخصوص تریاکی جماعت (!) و آوردیم خونه و مشغول آماده کردنشون شدیم . این مرتیکه هم از فرصت استفاده کرده بود و خودشو با چیپس و نوشابه خفه کرده بود , چیزهایی که سالی 12 ماه هم بهش نمیدم و حالا که سر من گرم بود تند تند داشت میچپوند تو حلقش !!!!
- پدر سگ تر می افتی ! نخور اینقدر !
دوست دارم !
+ به بچه چیکار داری بذار بخوره !
- وقتی من بچمو تربیت میکنم رو حرف من حرف نمیزنی وگرنه میری خونه خواهر جونت !!!!
+ مثلن ما که از بچگی اینهمه حله حوله خوردیم چی شد ؟
- نمیبینی ؟ یه نگاه جلوی آینه به خودت بنداز و یه نواز مغزی از خودت بگیر میفهمی چی شدی !!

خلاصه همه چیز آماده بود و منتظر تشریف فرمایی شازده بودیم ! مرتیکه رو خوابونده بودم و من و خواهرم هم دلمون داشت ضعف میرفت از گرسنگی و هی تو دلم فحشش میدادم که چرا نمیاد !؟ آخر پیداش شد . بعد از کلی معذرت خواهی و توجیهات من در آوردی مخصوص آغایون خالی بند , از تو ماشینش 2 بطر تکیلا در آورد و یه نایلون سیاه رنگ هم داد دستم و گفت :
- اینم سور و سات امشب !!!!!! بریم درست کنیم .
گوشته ؟
- از گوشت بهتر ! دنبلان !!!!!!
اییییی ! بمیرم هم لب نمیزنم !!!! خودت میخوری !
- به ! من 2 ساعته دارم تهرانو برای پیدا کردنش زیر و رو میکنم اونوقت نمیخورین ؟
+ شیوا دنبلان چیه ؟
یه چیز ناهنجار !
+ یعنی چی ؟
یعنی بیضه گوسفند !!!!!
+ بیضه چیه ؟
تخم گوسفند !
+ مگه گوسفند تخم گذاره ؟
خاک تو سر خنگت کنن ! تخم مرغ مگه گفتم ! همون تخمی که مردا دارن ! افتاد ؟
+ آهان اون !!!!! بی ادب ..
گمشو ! چه واسه من خانم آداب معاشرت شده ! حالا میخوری یا نه ؟
وقتی اینو گفتم قیافه ش همچین کج و معوج شد انگار که گفتم سوسک بخور !!!! خلاصه وقتی اوضاع رو اینطوری دیدم اون بسته کذایی رو دادم دست دوستم و گفتم همشو خودت میخوری و ما جوجه کباب میخوریم !!!!!
رفتیم آشپزخونه و مشغول شدیم . اون داشت دنبلان های خودشو تمیز میکرد و به سیخ میکشید و ما هم جوجه کباب های خودمونو .
- از دستتون در میره از من گفتن بود ! نمیدونی دنبلان با مشروب چقدر میچسبه !
حرف نزن که میاندازمت بیرون ! به من میگه تخم گوسفند بخور !!!! حیف که دوستت دارم وگرنه ...
+ شیوا میگم اگه بخوری حامله میشی و اونوقت یه گوسفند میزایی ...
هه هه خندیدم نمکدون ! باز تو یه چیزی یاد گرفتی ؟
- دعوا نکنین خودم همشو میخورم ولی التماس هم کنین بهتون نمیدم ! گفته باشم .
نوش جونت همشو خودت بخور تا مردونگیت زیاد بشه !!!!!



خلاصه کباب ها رو برداشتیم و با نون و چیپس و ماست و یخ گذاشتیم تو سبد و رفتیم ایوون پشتی . یه سی دی هم از جواد یصاری گذاشته بودیم و حسابی با این بساطمون جور بود و کلی جواد بازار شده بود . آقا هم منقل رو راه انداخت و شروع کرد اول جوجه کباب های ما رو درست کردن و وقتی حاضر شد همونطوری با سیخ و داغ داغ شروع کردیم خوردم و اونم مشغول درست کردن دنبلان های کذایی شد !!!! بوی خوبی راه افتاده بود و منم سیر نشده بودم و این دنبلان ها هم هی چشمک میزدن . هر چی هم چیپس و ماست خوردم تا اشتهام کور بشه , بدتر دل ضعفه گرفتم . خلاصه اولین سیخش که آماده شد گیلاس هامونو پر کردیم و مشغول خوردن شدیم . دهنم آب افتاده بود و هی زیر چشمی می پاییدمش تا آخر گفت :
- چیه ؟ دهنت آب افتاده ؟
نه ! ولی خب امتحانش که ضرری نداره !!!!
یکی بهم داد ! اول بو کردم . بوش که خوب بود . بعد هم با احتیاط گذاشتم دهنم . مزه خوبی داشت ! خلاصه کنم که تمام دنبلان ها رو ما دوتایی نشستیم خوردیم و خواهرم هم هی اه و اوه میکرد و قیافشو جمع میکرد و حالش از ما به هم خورده بود .
بعد از شام هم کلی رقصیدیم و ادا در آوردیم و خسته که شدیم نشستیم پوکر اونم 3 نفره !!!!!!! آخر شب وقتی ته ویسکی ها در اومد دیگه رو پا بند نبودیم . خواهرم که همون اول کله پا شده بود و سرشو رو پای من گذاشته بود و چرت میزد و ما دو تا هم انگار قسم خورده بودیم تا آخرین قطره بطری ها رو هم نخوریم ول نکنیم و از رو نمیرفتیم و هی گیلاس ها رو پر میکردیم و هی سیگار پشت سیگار . دیگه آخری ها حس کردم چنان اشباع شدم و اگه یه کبریت کنارم روشن میکردن آتیش میگرفتم و آخر از رو رفتم و گفتم دیگه نمیتونم و بریم بخوابیم !!! خواهرمو بلند کردم و دوتایی زیر بغلشو گرفتیم و کشون کشون بردیم اطاقش و مثل جنازه دراز به دراز افتاد رو تخت . ما هم مست و خراب رفتیم تو رختخواب و یه سفر خاطره انگیز رفتیم به سان فرانسیسکو , جای تمام امت اسلام خالی !!!!

خلاصه چنان این مملکت خمینی رو دیشب آباد کردیم که یزد و معاویه هم فکر نمیکنم اینطوری به اسلام حال داده باشن اونم تو مملکت امام زمان یا تایمری یا همون مرد نامرئی !!!!!!



........................................................................................

© تمام حقوق و مزايای این سایت متعلق به شخص شيوا میباشد

Design By Shiva © 2001