فرياد بي صدا

Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18  

Sunday, May 01, 2005
آینده نگری جوادانه :

آغایون و خانم های مخ آکبندی که درگیر فیلترینک هستن قبلن براشون آدرس وبلاگم رو نوشته بودم و اینم یکبار دیگه می نویسم ! میتونین از اینجا استفاده کنین که حسن آقا لطف کردن و برام درست کردن .

مادرم و مخصوصن مادر بزرگ و پدر بزرگم برام بعنوان نوه ارشد آرزوهای رنگارنگی داشتن ! خیلی دلشون میخواست دخترشون مثل علیا خضرت شهبانو و یا یکی از شاهزاده های پهلوی تربیت بشه و خیلی با کلاس باشه و هزار و یک اما و اگر و خواسته و آرزوی دیگه ! اما از این توهمات و خیالات جانوری در اومد که کاخ آرزوهای والدینم رو با یک زلزله هشت ریشتری با خاک یکسان کردم !!!! شاید این نهایت بی رحمی باشه اما اگه واقع بین باشیم میبینیم که آینده نگری برای فرزندان درسته که خیلی خوبه اما فکر میکنم بعنوان پدر یا مادر حق نداریم سرنوشت فرزندانمون رو بخاطر مصالح و یا خوشایند خودمون تغییر بدیم و دخالت مستقیم تو سرنوشت اونها داشته باشیم و کیان زندگیشونو به دست بگیریم و بعد اسمش رو بذاریم دلسوزی و آینده نگری . ما فقط وظیفه داریم اونها رو درست و آزاده تربیت کنیم و باقی به عهده خودشونه :

- قبل از دبستان مادرم منو برده بود دکتر چشم ! از بس که وول میخوردم و نمیذاشتم دکتر چشمهام رو معاینه کنه , دکتر در اومد که :
- خانم خوشگله میخوای بزرگ شدی چیکاره بشی ؟ منم زرتی گفتم : گل فروش !!!!!!
فکر کنم شیشه های عینک دکتره ترک خورد از شنیدن جوابم . چون همه بچه ها میخوان دکتر بشن یا مهندس و من میخواستم گل فروش بشم و اون موقع عاشق گل و گیاه بودم !!!!!!

- دومین نشانه های جواد پرستی در ذهنم از دوران مدرسه شکل گرفت ! وقتی دبستان میرفتم یکبار معلممون انشائی داد بهمون با موضوع : در آينده می خواهيد چکاره شويد؟
منم نوشتم : خانم من نميدونم در آينده ميخواهم چکاره بشم اما از کاميون خيلی خوشم مياد ! دوست دارم سوار یه کامیون گنده بشم و باهاش راه بیفتم تو خیابون و هر چی ماشین میاد جلوم له کنم و از روشون رد بشم !!!!
معلممون وقتی انشای منو خوند همون روز زنگ زد به مادرم که بیاد مدرسه ! مادرم هم تند تند اومده بود و هنوز یادم نمیره که چه الم شنگه ای بپا شد سر همین انشاء . منی که از بچگی اینقدر مراقبم بودن و کلی برای تربیتم مایه گذاشته بودن , معلوم نبود چه فعل و انفعالی تو مغزم شکل گرفته که دچار این روحیه اکشن و مخرب و ناهنجار شده بودم !!!!!

- راهنمایی که رفتم وقتی معلممون بهمون موضوع انشاء داد با این مضمون که میخواهید در آینده چکاره شوید , من باز هم نوشتم :
دوست دارم یه تریلی 18 چرخ داشته باشم و پشتش بنويسم جیگر همه پسرای خوشگلو عشق است !!!!!!!!! بعد دوست پسرمو سوارش میکردم و با هم میرفتیم شمال و غروب يه جايی آتيش روشن می کرديم و عباس قادری گوش میکردیم و میرفتم تو بغلش و سيگار می کشيدیم و به غروب خورشید نگاه میکردیم !!!!!!!
اینبار پدر و مادرم , هر دو رو با هم صدا کردن مدرسه که کجای کارین ؟ دخترتون از راه به در شده و ...
یکماه کارم شده بود رفتن پیش روانکاوهای مجرب و مشاوره و رو مخم کار کردن و از اونور هم تو خونه نصیحت کردن و ... ! آخر هر جلسه هم برای اینکه نتیجه صحبت ها رو بررسی کنن , ازم میپرسیدن میخواهی چیکاره بشی ؟ اما مرغ یه پا داشت ! یا راننده تریلی یا راننده کامیون ! البته سال سوم راهنمایی که رفتم از لودر و بولدوزر هم خوشم اومد و تصمیم گرفتم اونها رو هم به فهرست مشاغل مورد علاقه م اضافه کنم !!!!

- دبیرستان که رفتم خیلی متحول شده بودم . دوم دبیرستان بودم و اولای سال بود . معلم ادبیات بهمون موضوع انشاء داده بود برای تمرین درس آیین نگارش با مضمون : تابستان خود را چگونه گذراندید ؟
نوشته بودم :
دوست پسرم محمد علی که بهش میگم مملی ترکه , قول داده بود منو ببره قهوه خونه های ميدون امام حسين ، همونجايی که عمله ها توش صبحونه می خورن و قلیون میکشن و چایی تریاکی میخورن و رو شيشه هاش نوشته : صبحانه ، ناهار ، عصرانه . وقتی رفتیم اونجا همه چپ چپ نگاهمون میکردن و من خیلی ترسیدم چون تا حالا کسی منو اونطوری بد نگاه نکرده بود . بعد هم سفارش دیزی دادیم که همون آبگوشت خودمون بود که با دو تا کوزه و گوشت کوب و کاسه های روحی غور شده گذاشتن جلومون . چقدر هم بدمزه بود و همه چیزش یه طرف بود و من اصلن دوست نداشتم . رو در و ديوارش هم تمثال علی و محمد و امامای دیگه رو چسبونده بودن ، اما علی از همشون خوشگل تر بود . از همونا که ريش ستاری داره و خط چشم گربه ای با سرمه کشيده و آدم دوست داره لبهای قلوه ای قرمزشو بوس کنه و زيبايی معصومانه ش آدمو خود بخود مومن ميکنه ! اونجا بود که ياد حرف پدر بزرگم افتادم که میگه : هر کسی برای خودش يه هلن تاکر داره !!!!!!

وقتی این انشاء رو معلممون خوند یکهفته اخراج موقت شدم و از پدر و مادرم تعهد گرفتن که دیگه راجع به مذهب هیچ حرفی نزنم و یکماه هر روز میرفتم دفتر امور تربیتی و بسیج مدرسمون تا ارشاد بشم . اما نتیجه این شد که عاشق آخوند مدرسمون شدم که نقره بلوری و چشم رنگی و مو حنایی بود و از مدرسه کلن اخراج شدم و آخر پدرم برام معلم سرخونه گرفت و غیر متفرقه میرفتم امتحان میدادم و بعد هم فرستادنم خارج تا بیشتر از این حروم نشم !!!!!!!!!!!! جل الخالق .

حالا که چند ده سالی از اون روزها گذشته و من خیر سرم به جرگه آدم بزرگها پیوستم , باز هم این آرزوهای جواد مآبانه دست از سرم بر نمیدارن و هر از گاهی کارهای غریبه عجیبی ازم سر میزنه که خودم هم حیرت زده میشم ! یکی از اونها اینه که عقده شده رو دلم که ایستاده بشاشم !!!!! اما میدونم اگه خودمو حلق آویز هم بکنم به این آرزو نمیرسم . یا خیلی دوست دارم مثل مردها وقتی پشت چراغ قرمز از زور شاش مثانه م اومده تو حلقم , یه بطری نوشابه رو بردارم و بشاشم توش ! یا دوست دارم استخر که میرم بشاشم تو آب . ولی هیچ کدوم اینها امکان نداره !!!!
- خیلی دوست دارم توی ماشین که نشستم سی دی جواد یصاری یا جلال همتی بذارم و صداشو بلند بلند کنم و پشت فرمون هی قر و قمیش بیام و بشکن بزنم . ولی میدونم که از محالاته و اونقدر کلاسم بالاست که حتی از اینکه سی دی جواد یصاری بره تو ضبط ماشینم , برام کسر شان به همراه میاره !!!!!
- دوست دارم هر کدوم از ناخن های پامو که حالا سعی میکنم حتا با موکت پشت در مستراح ست باشه , یک رنگی لاک بزنم و بعد هم یه صندل لاانگشتی بدون جوراب بپوشم و با همون پاهای مداد رنگی برم تو خیابون و همه زل بزنن به پاهام . یا دوست دارم یه ماتیک قرمز پر رنگ رو بردارم و خیلی کلفت دور لبهام بکشم تا لبهام مثل دلقکهای سیرک بشه و به مژه هام هم اونقدر ریمل بزنم که با خلال دندون چشمهام رو باز نگه دارم . ولی این یکی هم امکان نداره .
..
..
میبینین ؟ زندگی ما سراسر آرزوهاییه که دلمون میخواد انجام بدیم ولی بنا به دلایلی یا نمیتونیم یا کلاس و غرور و باید ها و نبایدهای زندگی اجازه نمیدن به خواسته هامون دست پیدا کنیم . من هنوزم در حسرت سوار شدن به یک تریلی 18 چرخ هستم . شماها هم حتمن از این آرزوها زیاد دارین که یا برآورده نشده و شاید هیچوقت دیگه هم بر آورده نشن . حداقل شجاعت اینو داشته باشین و اونها رو بیان کنید و ازشون لیست بگیرید . شاید در سال 3000 به آرزوهاتون رسیدین چون قراره آدمیزاد 200 – 300 سالی زندگی کنه !!!!!!!!



........................................................................................

© تمام حقوق و مزايای این سایت متعلق به شخص شيوا میباشد

Design By Shiva © 2001