فرياد بي صدا

Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18  

Sunday, September 29, 2002
ساعتی در کافی شاپ :
دیروز با یکی از دوستام رفته بودم کافی شاپ ! البته من زودتر رسیده بودم تقریبا حدود 15 دقیقه ! دوست من 45 دقیقه تاخیر داشت اما در همین مدت و 4 ساعت بعدی رو که با هم اونجا بودیم اتفاقات جالبی رخ داد که از چشم من دور نموندند ...

وارد که شدم مستقیم رفتم طبقه بالا .... توی سالن تنها 2 میز خالی وجود داشت و من نشستم پشت یکی از میز ها ... گارسون اومد و منو رو گذاشت جلوم . بهش گفتم منتظر کسی هستم و رفت ! توی همین مدت طبق عادتی که دارم و دوست دارم فضولی کنم تو کار دیگران چشم انداختم به میز های اطرافم ! همه سرشون تو کار هم بود رفته بودن شدیدا تو نخ همدیگه .... پشت سرم مرد جا افتاده ای بود که سیگار PINKE می کشید مثل این بچه دبستانی ها که چُس دود می کنن و فکر می کنن آخر خلافن ! مدام هم برای معشوقه خودش خالی می بست و فرانسه بلغور می کرد می خواست بگه که آره بابا ما از خارج اومدیم و دیگه کلی کلاس ...... ! جالب تر از اون , اون دختر بود که مدام شگفت زده می شد و آب دهنش راه افتاده بود و چنان هیجان زده بود که هی می اومد عقب و کمرش می خورد به من و اصلا هم به روی خودش نمی آورد ... سمت چپ منهم یک دختر تابلو با دو تا پسر نشسته بودن و عین دود کش سیگار می کشیدن ! چقدر از سیگار کشیدن زنها متنفرم ! اصلا از خود سیگار نفرت عجیبی دارم چه برسه به اینکه زن هم سیگار بکشه که واقعا چندش آوره ! فکر این رو بکنین که یک مرد بخواد لب های زنی رو که سیگار کشیده ببوسه و با چه بوی طعفنی روبرو می شه ؟!!! سمت راست من هم دو نفر سوسول نشسته بودن و بحث های فلسفی می کردن و پسره چنان با مهارت تمام اطلاعات خودش رو منتقل می کرد که آدم فکر می کرد ارسطوی ثالث هم بدنیا اومده ! روبروی من یه پسر نشسته بود و اونهم منتظر بود تا معشوقش بیاد و معلوم بود مدت زیادی هم هست که به انتظار نشسته ! خلاصه هی اون به من نگاه می کرد من به اون نگاه می کردم و تو دلم بهش فهش می دادم " خاک تو سر خجالت نمی کشه هی به من نگاه می کنه " ! تا اینکه سر و کله یکسری تازه وارد پیدا شد و چون دیگه جایی باقی نمونده بود گارسون به اون پسر گفت این میز رو خالی کنین ! بعد پسره گفت پولش رو می دم و از کیفش 5 تا هزاری در آورد و با یک حالت نفرت انگیزی پولها رو کوبید روی میز ! بعد هم سفارش آبجو داد !
کمی بعد یکسری دیگه از عشاق پیداشون شد و اینبار نوبت من بود که عذرم خواسته بشه چون چیزی بیش از 20 دقیقه بود که نشسته بودم ! خلاصه رفتم و پایین نشستم چون پول مفت نمی خواستم بدم !!!
پایین که بودم یکسری دختر نشسته بودن و مدام تو سر و کله هم می زدن ! هم جنس ها پایین بودن و عشاق می رفتن بالا ! کمی بعد یک مرد چاق و قد کوتاه اومد به تنهایی و قهوه سفارش داد ! چون جا نبود بشینه بلند شدم و جام رو بهش دادم چون چیزی نمی خواستم بخورم و خلاصه با کلی تعارف های شابدالعظیمی جام رو واگذار کردم و ایستادم و اونهم کلی خوش به حالش شد !
این بار روم به سمت گارسون ها بود و طرز درست کردن کاپوچینو و بستنی و .. دیگه رو داشتم نگاه می کردم ! یکنفر سفارش کیک داده بود . گارسون هم یک کیک آماده رو در آورد و قاچ کرد و روش خامه ریخت و بعد هم با کاردک تُف مالیش کرد و مثلا شد کیک خامه ای بعد هم روش شکلات مایع ریخت و یک گیلاس گذاشت روش و یک دونه هم چتر کاشت روش واسه افه ! سریع مموی کنارم رو باز کردم تا قیمت این کیک تقلبی رو ببینم ! کیک فانتزی با قهوه فرانسه 2200 تومان !!!!
یک نفر کاپوچینو سفارش داده بود ! کسانی که دیده باشن می دونن که درست کردن کاپوچینو روش خاصی رو داره و باید به صورتی جوش آوردش که کف بکنه و زیاد جوش نخوره که سر بره ! خلاصه این آغای محترم همون قهوه فرانسه , که بخوره تو سرش همون قهوه ترک رو ریخت تو فنجان و بعد هم با یک هم زن شروع به زدن اون کرد و شد کاپوچینو جون عمه اش !!!!! قیمت : 800 تومن !!
یک نفر هم سفارش چیپس و پنیر داده بود ! یک ظرف آلومینیومی رو برداشت گارسون و توی اون چیپس ریخت ! بعد هم با دستش یک ورقه کالباس رو خورد کرد و ریخت روش و بعد هم 2 لایه پنیر ورقه ای روش گذاشت و ظرف رو توی ماکرو ویو گذاشت و بعد هم روش سس مثلا فرانسوی ریخت بعلاوه سس گوجه فرنگی ! بعدا ما که سفارش دادیم معلوم شد سس فرانسوی آغا سس مایونز بوده با تلخون خشک !!! یکنفر دیگه هم داشت فنجانها و بشقابها رو می شست اونهم چه شستنی .... همه رو ریخته بود تو سینک ظرفشویی که توش شاید یک قطره مایع ظرفشویی بود ! و بعد فقط اونها رو در میاورد و به سبک انگلیسی ها با دستمال خشک می کرد ! حالم کلی بد شد ! بدتر از اون این بود که دستمال ظرف خشک کنیش از این پارچه های تنظیف بود و شده بود رنگ زرد و سیاه و چرک مرده ! مثلا هم کافی شاپ نسبتا معروفی بود !!! باید بهش لوح کثافت می دادن ! نمی دونم این ایرانی جماعت چرا اینقدر کلاه بردارن ! نون خشک رو بزک می کنن و جای پلمبیر به آدم غالب می کنن !

خلاصه بعد از مدتی دوباره جا خالی شد و رفتم نشستم به سمت مخالف و رو به خیابون ! این بار باز هم منظره عجیبی رو دیدم ! زنی جوون و تقریبا زیبا اما با ظاهری کاملا تابلو از جنس ساکنین خانه عفاف همراه با دختر بچه ای چهار یا پنج ساله جلوی پنجره کافی شاپ رژه می رفت و چشمش به مردهایی بود که رو به اون بودن و با اشوه و شگردهای خاصی سعی در جلب توجه اونها داشت ! اما چون مجردی در این جمع نبود بعد از چند بار بالا و پایین رفتن تسلیم شد و رفت .... همه جورش رو دیده بودیم الا این نوعش رو ! تو فکر اون زن بودم و سرنوشت اون بچه معصومش که بالاخره " یار " آمد ........
خلاصه رفتیم بالا که ببینیم جایی هست یا نه که به محض ورود ما جا خالی شد و نشستیم و شروع به گل گفتن و گل شنیدن .. گارسونی که مسوول قسمت بالا بود نشسته بود و عشاق رو نگاه می کرد ! بیچاره چنان حسرت بار این جمع عشاق رو نگاه می کرد که بی اختیار حواسم رفته بود به اون و یار ما را خوش نیامد !!! غم تو چشم هاش موج می زد و خبر از ناکامی و زخم عشق در دلش می داد !!
خلاصه خوردیم و گفتیم و شنیدیم و خندیدیم و غمگین شدیم و بغض کردیم و نم اشکی بیرون ریختیم و نفهمیدیم چطور 4 ساعت مثل برق گذشت و لحظه تلخ فراغ رسید ...
بعد از کلی چک و چونه زدن با " یار " رفتم حساب کنم و با اعتماد به نفس کامل 8 تا هزار تومنی گذاشتم روی پیشخون که یکدفعه چشمم خورد به یکی از هزاری ها که عکس خمینی کبیر رو گرفته بودن با خودکار مشکی بصورت شیطان و در واقع به همون ظاهر اصلیش در آورده بودن ! منهم سریع اونو با یکی دیگه عوض کردم و یه لبخند مسخره تحویل گارسون دادم و اومدیم بیرون ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Friday, September 27, 2002

امروز رو می خوام بگذارم به جواب دادن به چند نفر از افرادی که نظر هاشون واقعا حرفی برای گفتن داشت ! اما متاسفانه به عمد یا حالا هر چی این عده آدرس میل خودشون رو نگذاشته بودند و مجبورم که همین جا بهشون جواب بدم :

یک نفر نظری داده بود در مورد بکارت دختران به این صورت که : منطقی هست که یک مرد اگر رابطه جنسی نداشته باشه از همسرش هم تقاضای بکارت رو داشته باشه ؟
در جواب فقط می تونم بگم این به خود شخص مربوطه نه کس دیگری ! من اگر بودم , حتی با اینکه یک بار هم رابطه جنسی با کسی نداشتم اما باز هم برام مهم نبود و نیست که همسر آینده من باکره باشه یا نباشه ! شاید خیلی از شما بگین که خیلی بی غیرتم ! اما این برام مهم نیست ! تنها چیزی که برام مهمه اینه که من به آزادی فردی احترام می گذارم و بیشتر از اون به همسر آیندم . چون بین زن و مرد تفاوتی رو نمی بینم به همین خاطر هم از نظر من کاملا پذیرفته هست که هر دختری حق داره سکس داشته باشه درست همون طور که مردها به راحتی و آزادانه می تونن رابطه جنسی داشته باشند !
اینکه من یا بعضی از مردها رابطه سکسی رو تجربه نکردیم این به خود ما مربوطه و به شرایط و دلایل شخصی ما ! این نمی تونه ملاک باشه که چون من این کار رو که یک نیاز طبیعی هست رو انجام ندادم , پس همسر من هم قبل از ازدواج با من نباید انجام می داده ! این یعنی زور و خودخواهی !!!!!! زندگی که پایه اون روی خودخواهی و زور بخواد بنا بشه دوام نداره ! در نتیجه , این بحث از نظر من به هیچ جا ختم نمی شه و هیچ نظر اساسی هم نمی شه به اون داد , تنها چیزی که اهمیت داره اینه که ما خودمون به مساله چطور نگاه می کنیم ! و حتی دید جامعه نسبت به این مساله چیه؟
در کشوری مثل ایران رابطه دختر با هر پسری که خودش بخواد گناه کبیره محسوب می شه و بهش می گن فحشا ! در صورتی که در یک کشور دیگه مثل تبت یک زن می تونه چند شوهر داشته باشه اونهم در همین سال 2002 و این قانون اون منطقه هست ! در کشور دیگری مثل ژاپن مادران خودشون نوزادان دختر رو ازاله بکارت می کنند ! و یا در کشور دیگری در سن 15 سالگی طی جشن و مراسم خاصی دختران آزادند که در اون روز خاص با هر مردی که دوست دارند آمیزش کنند ! پس در کل می شه نتیجه گرفت که تمام این افکار زاییده عرف و هنجارهای جامعه هست و این ما هستیم که می تونیم اونها رو بپذیریم یا رد کنیم .... !؟!

اما در مورد موضوع مردانگی و غیرت و اینکه عده ای مرتب سول می کنند من مرد هستم یا زن ؟!
چه فرقی می کنه ؟ من یک انسان هستم . وقتی نطفه در درون رحم تشکیل می شه سه حالت وجود داره ! یا اون نطفه تبدیل به مرد می شه یا زن یا یک انسان مابین زن و مرد یعنی دو جنسه ! مهم نیست اون نطفه مرد بشه و یا زن !

اما اگر اون نطفه تبدیل به مرد بشه : مردی باید باشه نمونه و بدونه که مردی به ظاهر نیست ! مرد اون نیست که از نظر آناتومی با جنس مخالف خود یعنی زن متفاوت باشه ! مردی به روح بزرگ و جوانمردی هست ! به گذشت و فداکاری و انسانیت ! مردی این نیست که غرور زن رو بشکونیم و فکر کنیم که بهتر و بالاتر از ما انسانی روی زمین وجود نداره ! اگر مرد هستیم به اشتباهات خودمون اعتراف کنیم حتی اگر مخاطب ما یک زن یا یک بچه باشند ! مردی شامل هیبت ترسناک و آلت مردانه و ریش و سبیل نیست ! اگه مردی از این لذت می بره که دیگران از روی ترس به سخنانش گوش بدن هرگز مرد نیست و نخواهد بود و از یک حیوان کمتره !!!! اگر مرد هستیم مردی نباشیم مثل حباب روی آب که در اجتماع زیبا و دلنشین رفتار کنیم ولی در حریم درون این حباب را بترکونیم و پوچ بشیم و تبدیل به شخصیتی بشیم حیوانی و آزار دهنده .اگر مرد هستیم , قلب خودمون رو آکنده از کینه و نفرت و ظلم نکنیم . قلب انسان جای پاکترین احساسات و زیباترین پدیده ها یعنی خداست ! مردی که قلبش خالی از اینها باشه مرد نیست یک موجود پوچ و بی ارزشه !

اگر زن باشیم , زنی کامل باشیم بدور از مکر و حیله و دورویی ها . سرشار باشیم از عواطف زنانه که اگر زنی بدون عاطفه و لطافت زنانگی باشه زن نیست و با یک دستگاه سرد کننده مثل یخچال فرقی نداره ! اگز زن هستیم تنها به بچه داری و خانه داری بسنده نکیم ! گو اینکه اینها جزو وظایف زن هستند اما اگر یک زن تلاش کنه که در اجتماع هم دارای مقام و منزلتی بشه حالا به هر شکل اون چه تحصیل علم و چه فراگیری هنر شاید روزی در نشیب زندگی دچار ناملایماتی شد و اون زمان این علم و هنر هستند که به یاری او خواهند آمد ! اگر زن شدیم باید بدونیم که زنان حکم صید رو دارند و پیوسته صیادان بدنبال اونها ! صید باید به فکر خودش باشه چون کدوم صیادی هست که مراعات صید رو بکنه ؟ اگز زن شدیم باید هنر بیاموزیم تا وقت غمها این هنر باشه مرهمی بز زخم های ما ! چرا که مردان راههای بیرون ریزی غم رو دارند اما زنها هرگز ! درد و غم رو درون خودشون انبار می کنند !

پس بیاییم هر کوفت و زهرماری که می خواهیم باشیم , باشیم اما فقط , انسان باشیم نه حیوانی در جلد انسان . بدی کردن خیلی آسونه نامردی از اونهم آسونتر . اما انسان بودن مشکله همه ما تا رسیدن به انسانیت به حد اعلای اون بسیار فاصله داریم و بدون شک نمی تونیم به اون حد برسیم ! حکایتی هست که می گه مردی به حضور شیخکی رسیده بود و ازش سوال کرده بود چطور می شه به حقیقت انسان پی برد و به نهایت درجه انسایت رسید ؟
اون شیخ بهش گفته بود : وقتی به سگی یک لقمه نون بدی اگر همون موقع با لگد بزنیش وفتی دوباره اومد پیشت آیا دم تکون می ده یا میاد گازت می گیره ؟
اون گفته بود معلومه میاد دم تکون می ده ! بعد دوباره پرسیده بود اگر تو هم بودی این کار رو می کردی ؟ و جواب داده بود بله من هم مقابله به مثل نمی کردم ! بعد اون شیخ در پاسخ گفته بود تو تازه با این کارت میرسی به حد اینکه سگ باشی دیگه ببین تا اینکه به مرحله انسانیت برسی چقدر فاصله داری .........

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Wednesday, September 25, 2002

نمی دونم چرا هر جا صحبت از مادر و خواهر می شه همه اونها رو می گذارن روی سرشون و حلوا حلوا می کنن , اما خدا نکنه که همین آغایون محترم زنی یا دختری رو ببینن که دست از پا خطا کرده !!!! هر چی نسبت های دل نشین و زیبا هست نثار شون می کنن !

برای نمونه هر چی مرد هست از رانندگی زن جماعت ایراد می گیره ! همیشه زنها الگوی مسخره کردن های مرد ها در رانندگی هستن ! وقتی که زنی پشت فرمان اتومبیل می شینه مردهایی که در حال عبور از خیابان هستن یاد بلوار شانزلیزه می افتن و قدم هاشون رو آهسته می کنن و همچین با اشوه و ناز و غمزه راه می رن که اوا خواهرها هم اونطوری راه نمی رن !!!
پسر بچه های سوسول فکلی هم که تا چشمشون به راننده زن می افته یکدفعه پول و کیف و کتاب و تنبونشون می ریزه وسط خیابون و در کمال خونسردی شروع می کنن به جمع کردن لوازمشون ! جالب اینه که راننده های پشت سر هم به این خیال که زن بیچاره مقصر هست هر چی فحش و الفاظ زیبا هست رو نثار خانم می کنن !
حالا گذشته از اینها مگه زنی جرات داره بوق بزنه ؟ وقتی با بوق معترض رفتارشون می شی انگار که به اجدادشون فحش دادی در اینجور مواقع مردونگیشون بروز می کنه و احساس قدرت می کنن ! حالا یکدسته آغایون هم هستن که سرشون درد می کنه واسه اینکه خانمی کنار خیابان پنچر بشه یا ماشینش خراب بشه و سریع پیاده بشن و شروع کنن به لاس زدن با خانم .... حالا هیچی هم بارشون نیست از مکانیکی ها اما طبق سلسله اصول مخ زنی و اظهار فضل باید عرض اندام کنن و بگن ما اینیم !!!!
یکبار گیر یکی از همین موجودات از خود راضی افتاده بودم که بلد نبود ماشین تعمیر کنه و بدتر زده بود ماشینمو خرابتر هم کرده بود ! اما کلی دلم هم خنک شد که تمام لباس و دستهاش سیاه و روغنی شده بود !
یه صحبت هم دارم با خانم های تنبل کالیبر 145 !!!!!! بابا خانم های محترم بخدا بنزین زدن ننگ و عار نیست ! به جای اینکه هم بهتون کم بنزین بدن هم پول اضاقه ازتون بگیرن و تازه منتظر انعام هم باشن , اون اندام طنازتون رو تکون بدین و برین خودتون بنزین بزنین و اینقدر هم به این مردهای پر افاده و احمق رو ندین !
حالا گذشته از اینها یک سری از آقایون هستن که به این عشق رانندگی می کنن که ببینن زنی داره تند رانندگی می کنه و ازش جلو بزنن ! و آی چه حالی می ده وقتی این آدم های پر افاده و سوسک نشان رو سوسک می کنی و حالشونو می گیری قیافشون دیدن داره ! یکبار یکی از این پیکان جوادیا افتاده بود دنبال من تو پارک وی ! هی بوق می زد و شکل جد و آبادشو در میاورد که یعنی بیا کورس بگذاریم ! منم تو لاین وسط بودم و محلش نمی گذاشتم ! اما این آغا ول کن نبود دو تا هم ملیجک انداخته بود پشت تو ماشینش که هی کوکش می کردن ! خلاصه از رو رفتم و اشاره کردم بریم ! حالا جالب اینجاست که این آقا می خواست با پیکان پفکی خودش از ماشین من جلو بزنه " اسم ماشین رو هم نمیارم که فردا 10 کیلو نامه ندین به من که باز پُز دادی؟!!! " خلاصه ما این آقا رو چنان سوسک کردیم که از حرصش داشت می مرد بگذریم که در نهایت 5000 تومن هم جریمه شدم اما کلی حال کردم از اینکه روی این جونور رو کم کردم !
یک عده هم از این جوون های بی جنبه و بی شعور هستن که سیگارت می اندازن تو ماشین خانم ها و کافیه ببینن که یه دختر نشسته تو ماشین و این خانم رو منفجرش می کنن ! یک بار در عمرم شیشه ماشینم باز بود و تو خیابان ایران زمین داشتم می رفتم به طرف سعادت آباد دیدم یه ماشین ازم زد جلو و رفت 50 متر جلوتر ایستادبه تماشا ! چند ثانیه بعد دیدم یک چیزی ترکید تو ماشین و از ترسم نزدیک بود بزنم به یه عابر پیاده ! نمی دونم با این کارا چی رو می خوان ثابت کنن! مثلا خیلی باحال تشریف دارن ! این شد تجربه که حتی تو تابستون هم شیشه ماشین رو باز نمی کنم !
یک عده هم هستم که کافیه چشمشون به دختر جماعت بیفته و تا این بدبخت رو سکته ندن و بهش صدمه نزنن ول کن نیستن ! نمونه این موجودات پسر خاله عزیز خودمه که خیلی دوستش دارم .... اما خوب کارهاش گاهی زیاد از حد شور می شه !
یکبار اومده بود دنبال من که ببره منو پیش مادرم و داشتیم از خیابان عباس آباد رد می شدیم یه دختر محصل داشت از عرض خیابان رد می شد ! تا پسر خاله من چشمش به این دختر افتاد فرمون رو گرفت به سمت اون و سرعتش رو زیاد کرد ! خلاصه دختره دید وضع از چه قراره اومد برگرده به جای اول خودش که خورد زمین و کتاب و کیف و همه چیزش ولو شد کف خیابون ....
اما مکانیک جماعت !!!!! کافیه ببینن که مشتری اونها زن هست ! یک ایرادات بنی اسرائیلی رو از ماشینت می گیرن که فکر می کنی تا حالا سوار الاغ بودی نه ماشین ! برای گرفتن حال این افراد دزد و موذی هم یک راه وجود داره و اونهم سوال کردن درباره نکات فنی ماشین از مردهای فامیلتون هست ! همین که در حد خیلی معمولی بلد باشین و الکی پلیتیک بکار ببرین و نشون بدین که هالو نیستین , حساب کار دست این آغایون میاد !
علت تمام این کلاه برداری ها هم فقط تقصیر خود زنهاست ! از بس نازک نارنجی تشریف دارن , می ترسن دستشون سیاه بشه و یا فکر می کنن چون زن هستن سر در نمیارن ! در حالیکه اگه دقت کنین مردها هیچی بارشون نیست و همه از دم یولن !!! نمونه ساده اون اینه که مردها رو بکشی بلد نیستن حتی یه نیمرو رو تمیز و درست و حسابی درست بکنن مثل آدمیزاد ! فقط بلدن کثافت کاری کنن و آشپزخونه رو شلوغ کنن و به گند بکشن آخر سر هم یه تخم مرغ شل و ول و وا رفته بگذارن جلوت و بعد هم همچین زل بزنن بهت و باد کنن عین خیک و در انتظار شنیدن تعریف ازت باشن که انگاز هسته اتم رو شکافتن ! این قیافه گرفتن ها واقعا دیدنی هست ..... مخصوصا که بگی این نیم رو بدرد سطل زباله می خوره دیگه می شه کولاک .... یه ضد حال تمیز !!!
یکبار این بابای ما اومد به ما افتخار بده شام درست بکنه مثلا من استراحت کنم اونم ماکارونی !!! خلاصه بقدری ظرف کثیف کرد انگار که یه محل رو نذری داده باشه و تازه ماکارونی خمیرش هم که واقعا خوردن داشت آدم فکر می کرد داره چلو کرم می خوره همچین هم کیف می کرد انگار که شام عروسی درست کرده !!!!
یک دسته هم که فکر می کنن هر کی رانندگیش افتضاحه زنه ! وقتی زنی پشت فرمان ماشین نشسته , می شه مسخره و آلت دست مردها ! - رانندش زنه ؟ حالیش نیست ! بابا شوته !!!
کافیه راننده ای رو بینیم که بد رانندگی می کنه اولین سوالی که به ذهن ما میاد اینه که : رانندش زنه ؟
در حالیکه باید دونست که زنها راننده های خیلی خوبی هستند و اون عده هم که بد رانندگی می کنن جای تعجب نداره چون اصولا زنها خیلی محتاط تر از مرها هستن !!! و جالب هم اینجاست که توی نصف تصادف هایی که زنها می کنن , این مردها هستن که به اونها می زنن !! مردهایی هم داریم که خیلی بد رانندگی می کنن اما چون تعداد زنهای راننده خیلی کم هست به نسبت مردهای راننده , خیلی سریع انگشت نما می شن ! در صورتی که همین آقایون جواد و مسافر کش که معلوم نیست از کدوم ده کوره ای اومدن شهر و با فروش گاو و گوسفند و زمینهاشون ماشین خریدن و مسافر کشی می کنن رو اگه دقت کنید می بینید که بدترین راننده ها هستن ! نه فرهنگ اینو دارن که ماشین رو کجا نگه دارن - نه شعور اینو دارن که با مسافر جماعت و بخصوص با خانم ها چطور صحبت کنن و عامل بیشتر تصادفات و ترافیک هم همین ها هستن !
اصولا تو جامعه ما زنها هر کاری انجام می دن از جانب مردها یا با مسخرگی روبرو می شن و یا تحقیر و تعجب !
عکسی رو که در اینجا می بینید از خانوم محترمی گرفته شده که وقتی شوهرشون به دلیل بیماری زمین گیر شدن ایشون به جای شوهرشون آستین ها رو بالا زدن و شروع کردن به رانندگی اتوبوس !! این خانم از صدتا مرد که ادعای رانندگی می کنن و بعد ده ها مسافر رو مستقیم راهی پزشک قانونی و بهشت زهرا می کنن بهتر رانندگی می کنن و تا به حال یک بار هم تخلف و تصادف نداشتند .



علت تمام این تحقیر ها و بد بینی ها برمی گرده اول از همه به بی فرهنگی مردم و بعد به خود خانم ها ! اونها هستند که با رفتارشون جوری وانمود می کنن که ضعیف هستن و محتاج به مردها در صورتی که اگه بدونن مردها چقدر برای زنها بال بال می زنن هیچ وقت اینقدر ضعف نشون نمی دن ببینین این مردا چه جوری دارن خودشونو خفه می کنن ... تو هر آهنگ و ترانه "جوادی" فقط نقطه ضعف اونها زنها هستند :

بیا ای دختر بیا .. بیا پیش من بیا .. سبزه رو دختر بیا .. بیا جونه من بیا .. بیا تا با هم بریم کنار شط کارون سایه بون پیدا کنیم تو نخلستون ... بشیم از چشم رقیبون پنهون سوار قایق بشیم میون شط کارون سبزه و بانمکی دله من تو رو می خواد دل بر و خوشگلکی بیا که تو رو می خوام ...عاشم دوستت دارم جز دل چاک چاک تو سینه هدیه واسه تو ندارم ... اگه این دنیا پر از قشنگیه پُر دلبرای شوخ و شنگیه به کسی چی کار دارم من تو رو دوست می دارم .... آخرش فدات می شم اما نه حالا حالا ها ... خاکه پیشه پات می شم اما نه حالا حالا ها .... عاشق صدات می شم اما نه حالا حالا ها تو اگه با اون چشات هزار دفعه نگام کنی ..... عاشق و اسیر و رامت.. دیوونه هر کلامت... یه روزی میام تو دامت اما حالا خیلی زوده یه شاه و به آسمونم ستاره بی نشونم می دونی که آشیونم گوشه قفس لمیده ... اگه اینجا بودی تو رو صدا می کردم اگه صد جون داشتم به پات فدا می کردم واسه تو می خوندم کناره تو می موندم اگه او دستاتو تو دسته من می گذاشتی بوته های عشقو تو قلبه من می کاشتی من اون ذرم که نور از تو می گیریم بی تو هیچم و بی تو میمیرم نازنین من بیا که هستی ام رو تمام زندگیم رو می خوام به پات بریزم دوستت دارم عزیزم دوستت دارم عزیزم ...... آخه هر بار خواستم بگم که دوستت دارم زبونم بند اومد بریده شد افکارم اگه باز تو از من اعتراف می خوای ناچارم حالا با این آهنگ می گم که دوستت دارم .... آره دوستت دارم قده یه دنیا بیشتر از دیروز کمتر از فردا هر چی ما می ریم بیشتره بیشتر من دوستت دارم بیشتر بیشتر ..... هی مثل گل توی باد اینور و اونور نرو با منه عاشق برفص از کفه من در نرو قلبمو با رقص خود می لرزونی آی می پاشونی وای می کوبونی وای... وقتی می رقصی بهار پر می کشه تو چشات غنچه همش گل به گل می شکفه از جای پات ... بس کن دختر... کمتر کمتر .... کی گفت بیشتر کمتر کمتر....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



یک خواهش از دوستان عزیز !!
لطفا اگر نظری در قسمت نظرخواهی می نویسید آدرس تماس یا همون میل خودتون رو هم یاداشت بفرمایین ! منظورم با خانم سکوت بود بیشتر !!!!!
با تشکر
~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Tuesday, September 24, 2002

این هم نظر دوست گرمابه و گلستان من و رفیق شبهای تنهایی من درباره تزی که داده بودم !! بهتره بگم فتوا !!!

بگذريم .بحث جالبي رو كرده بودي يادته ؟توي همون شبهاي ولگردي بهت گفتم آخر هر بحثي ميان انسان ها به دو مقوله ختم مي شود : خدا و ازدواج. هر دو هميشه سوژه بحث هاي بي نتيجه هستند و دليلش هم اينه كه نه خدا را ميشناسيم و نه ازدواج را . هر دو اما هايي هستند وراي ذهن پرسشگر ما چرا كه بعد از رفع بايد ها به فكر شايد ها مي افتيم.ميل به جاودانگي .ميل به دوست داشتن و دوست داشته شدن.ميل به تمليك و تملك .اگر درست نگاه كني ازدواج در بطن ناخودآگاه ما تفسيري از ميل به جاودانگيست . ديدن خود در آينه اي كه روبرويت مي گذارند و ديدن خود درفرزنداني كه بعداز توخواهند ماند. به نام تو و از وجود تو.
و اما راجع به بكارت ...
سوال خوبي بود.من اگر در كشور خودم بخوام برم خواستگاري يه دختر قبلش تحقيق مي كنم كه در فلان روز گذر از فلان محله نجواي مستهجن متلكي چيزي كوفتي زهرماري در گوشش نجوا شده يا نه؟ولي پام كه رسيد اونور دست فاحشه بابل رو ميندازم زير بغلم و عين كبك مي خرامم كه آي ي ي ي ي ايها الناس .بيايين ببينيد.
چرا؟
خانم محترم .تو حتما دوست پسر داشتي تا بحال .احتمالا بهش گفتي دوستت دارم و عين اين حرف رو هم شنيدي .بعد از كلي عملگي براي ساختن يك كاخ آرزوي 7 طبقه ،مي بريش طبقه بالا توي اتاق خواب اون كاخ و با اين جمله آفتابه رنگ كن كه اي بابا مگه تعهد من و تو رو يك آخوند و چهار تا جمله عربي به هم بوجود مي آورند؟من و تو عقدمون توي عرش خدا بوده...
شروع میکنی به سکس و بعدش هم منحني سير نزولي خودش رو شروع مي كنه .مي دوني چرا؟ چون عشق بازي دگر و نفس پرستي دگر است.
كي مقصره ؟
چند تا دختر رو ميشناسي كه اولين بار بدون عشق فراوان به يك نره خر تسليم و بقول تو دوست من ازاله بكارت شده اند ؟
و صادقانه از خودت بپرس .روزي كه عشق تو قبل از ازدواج روبرويت مي شينه و صادقانه تجربياتش از مرد رو به تو كه قراره شريك صداقت هاش باشي مي گه چه حالي ميشي؟هم تو مي دوني و هم من كه دردناكه.بنا بر طبيعت انسان دردناكه .ولي آيا مي توني اين لقمه دردناك رو فرو بدي و مزه تلخ و سوزانش رو يك بار براي هميشه فراموش كني؟بدون اينكه چهره ات براي كسي كه روبروي تو به صداقت گفتار كمر بسته در هم و تلخ و عبوس بشه؟
اگر مي توني كه معاذ الله ..اگر نمي توني بذار تا وقتي كه راه حل بهتري پيدا نشده با ما همون كنن كه لياقتش رو داريم.

امشب می خوام یک اعتراف کنم ! امشب حس کردم که وافعا آدم بی سواد و پوچی هستم ! احساس ناخوشایندی دارم به حدی که وقتی بهترین دوستم بهم تلفن کرد بقدری حالم گرفته بود که طن صدام منو لو داد .... چرا دنیا اینقدر پست شده ؟ وقتی که فکر می کنی کسی شدی تازه اونوقته که می فهمی هیچی نیستی !
ناراحت نیستم از اینکه را کسی نیستم و نشدم , از این ناراحتم که چرا انسانها اینقدر مغرور هستند که فکر می کنند خیلی توانایی دارند ! اما چشم که باز می کنند می بینن هیچی نیستن !
نمی دونم این چه حکمتیه اما هر چی هست حق و ما همه تسلیم حقیم ....
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
این حرف معما نه تو خوانی و نه من
پس از پسه پرده گفتگوی من و تو
چون پرده بر افتد , نه تو مانی و نه من ...
ره گزار عمر سیری
در دیاری روشن و تاریک
ره گزار عمر راهی
بر فضایی دور یا نزدیک
چیست این افسانه هستی خدایا چیست
پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست
صحبت از مهر و محبت چیست
جای آن در قلب ما خالیست
روزی انسان بنده عشق و محبت بود
جز ره مهر و وفا راهی نمی پیمود
کس نمی داند کدامین روز می آید
کس نمی داند کدامین روز می میرد

~~~~~~~~~~~~~~~




پیرو بحثهای گذشته درباره مشکلات دختران و پسران قبل از ازدواج باز می خوام گیر بدم به زن جماعت !!!!! اصلا این زنها موجودات دوست داشتنی هستند که زندگی بدون اونها معنا نداره ! به قول دوستی که می گفت بدون انسانها زیستم , بدون موسقی هرگز منهم می گم بدون پول و دل خوشی زیستم بدون زن هرگز .... هر جور فکر می کنین می بینید که بزرگترین دلخوشی و عشق هر انسانی اول از همه موجودیه بنام مادر و بعد خواهر و بعد هم همسرش ...

می خوام یکم صحبت های بی ناموسی کنم !!! می خوام ببینم که آخه این دختر جماعت چه گناهی داره که نباید دست از پا خطا کنه و تا وقتی که یک مرد سوار اسب سفید , ببخشید ( ماشین آخرین مدل سفید ) میاد به خواسگاریش نباید از زندگی لذت ببره ؟ اما در مقابل این مردهای فلان فلان شده تا درست آخرین شب ازدواجشون با دوست دختر و آشنایان مونث شون رابطه سکسی داشته باشند ؟!
آخه این چه وضعیه ؟ چرا همه چی آزاده برای مرد اما وای به روزی که دختری ازاله بکارت شده باشه انگار که به خدا کفر گفته , مستحق بدترین حرفها و رفتارها و نسبت ها می شه و حتی مرگ !
اصلا من یک سوالی دارم : مگه دخترها احساس و میل جنسی ندارند ؟ مگه نه اینکه 20 برابر میل جنسی در اونها بیشتره ؟ پس چرا در مقابل فقط مردها باید این میل طبیعی رو در خودشون ارضا کنند اما زنها همچنان دست از پا خطا نکنن ؟
در ایران 99% از ناهنجاری های رفتاری دخترها در رابطه با پسرها ترس از بین رفتن بکارت اونهاست و همین ترس و دلهره هست که باعث می شه نتونن با یک پسر رابطه حتی عادی و دوستانه برقرار کنند . بارها شاهد این بودم که دختری بعلت این نوع طرز فکر رابطه درستی نتونسته با پسر برقرار کنه و سر خورده شده ! با اینکه حتی اون پسر منظورش از رابطه یک رابطه سالم بوده !
دخترها وقتی با پسری دوست می شن منتظر هستن تا کوچکترین رفتار یا حرف پسر رو دست مایه این قرار بدن که پسره فلان شده می خواد آبروی منو ببره و تو فکر تجاوز به منه ! همیشه هم دقت کرده باشین دخترها سعی می کنن یک حریمی رو حفظ بکنند و بیش از اون اگر پسری بخواد پیش بره رابطه رو قطع می کنند ! جالب اینجاست که با این تفکرات احمقانه 80% دخترها منکر عادی بودن رابطه جنسی هستند و اونو گناه کبیره می شمارن و حتی ادعا می کنن که از رابطه جنس بیزارند ! در صورتی که همه می دونیم نه تنها بیذار نیستند که خیلی هم تمایل دارند اما همین طرز فکرهای متعصبانه و کوری که در مورد دختران در این سالهای اخیر اعمال شده و حرف و حدیث هایی که اکثر اونها هم یک کلاغ چهل کلاغ بوده باعث این مشکلات رفتاری و شخصیتی و حتی ناراختی های روحی شده در اونها !
من حاضرم هر دختری از هر طبقه - فرقه - دین و مسلکی که بود بیاد به من بگه من از سکس بیزارم ! این محاله ! حتی اونقدر به حرفم اعتماد دارم که با جرات می گم این چادری های احمق و امل و شیطان صفت هم همینطورند تازه اونها آمپرشون بالاتر از این حرف هاست !!! چون همیشه در یک محیط و خانواده و جامعه بسته زندگی می کنند و به اصطلاح ندید بدید هستند و کافیه میدان رو باز ببینند تا افسار پاره کنند ....

شما تصور کنید که یک دختر قبل از ازدواج با پسری رابطه جنسی داشته و زمانی که می خواد ازدواج کنه بزرگترین دل مشغولی و نگرانی اون این هست که شوهرش پی به این رابطه ببره ! و برای حل این مشکل دست به دامن متخصصین جراحی پلاستیک می شه و اونها هم با یک کوک و بخیه ناقابل 300 هزار تومنی سر و ته قضیه رو هم میارن و خانم رو دوباره دختر می کنن ! در واقع مشکل اصلی از اینجاست که اون دختر فکر می کنه که ارزشش فقط به اندازه همون بخیه هست و دل سرد می شه از اون مرد و زندگی , این خود وادارش می کنه به خیانت و پنهانکاری ....
اما موضوع اصلیی اینجاست که این دختر تا آخر عمر با وجدان خودش درگیره و مدام این تصور رو داره که به شوهر خودش خیانت کرده و ناخودآگاه دچار مشکلات روحی و روانی می شه ! در حالی که اگر مرد ( یک مرد واقعی ) پیدا بشه و به این دختر این روابط رو خاطر نشان کنه و بگه که تا قبل از ازدواجت با من هر مورد و مساله ای داشتی به من ارتباطی نداشته و مهم رابطه بعد از ازدواجت با من هست و حتی نمی خوام بدونم و بازگو کنی که باکره هستی و یا رابطه ای داشتی با دیگری , به اون دختر چنان اعتماد و صمیمیتی رو می ده که اون دختر بطور ناخواسته سعی می کنه که همیشه و در تمام طول عمر زندگی زناشویی خودش نهایت وفاداری رو نسبت به شوهرش داشته باشه !
دز واقع اگه ما کمی انسان باشیم و منطقی فکر کنیم به این سوال می رسیم که آیا وقتی همسر ما می پرسه که رابطه جنسی داشتی یا نه ؟ آیا ما راست حرف می زنیم ؟ و یا با کمال وقاحت اقرار می کنم به عمل و بعد هم اضافه می کنیم که چون من مرد هستم این رابطه مهم نبوده ! به کسی هم مربوط نیست ! اما چرا نگاه ما به زنها غیر این هست ؟ و حالا کافیه که مردی این رابطه جنسی خودش رو بیان کنه و اعتراف به داشتن رابطه جنسی کنه , دیگه اون خانم همیشه خدا طلبکار باقی می مونه به این خاطر که باکره بودن رو به شوهرش ارزانی داشته !!

یک مثال دیگه : مردهایی که در خارج از ایران زندگی می کنند با دخترهایی که رابطه دارند هیچ کدام از اونها باکره نیستند و حتی یک بار هم برای این مرد این سوال پیش نمیاد که از دختر بپرسه که تو باکره هستی یا نه ؟ اما همین آغا زمانی که پا می گذاره به ایران و می خواد ازدواج کنه می گرده فقط بدنبال دخترهای آفتاب مهتاب ندیده !!!
و اما این طرز فکرهای احمقانه در این سالهای اخیر دختران رو وادار کرده به اعمال غیر طبیعی نظیر Anal Sex که هم دردناک هست و هم باعث بیماری ها و مشکلات شدید مقاربتی در آنها می شه !!!! این روزها زیاد می شنویم که این نوع رابطه جنسی داره باب می شه بین دخترها و علت اون هم فقط حفظ کردن بکارتشون هست !
دقیقا همون طور که دیگران با اسلام من در آوردی و فرو کردن اجباری اون تو مغز جوون ها همه جوانها رو متنفر از دین کردند به همین ترتیب هم با این نوع طرز فکرهای ابلهانه زمینه ایجاد رفتار غیر انسانی و بیماری و فلاکت دختر ها رو فراهم آوردند!

یاد یک خاطره افتادم : دختری در جریان یک تصادف شدید با ماشین بکارت خودش رو از دست می ده و بعد از مرخص شدن از بیمارستان مراجعه می کنه به پزشکی قانونی و گواهی می گیره مبنی بر اینکه به علت تصادف بکارت خودش رو از دست داده ! سالها می گذره و بسن ازدواج می رسه , وقتی خواستگارش متوجه این موضوع می شه با غضب بلند می شه و از مجلس خارج می شه و دختر رو در بهت با دلی شکسته باقی می گذاره !!!
این هم دستاوردی دیگه ار نشانه های عقل و تفکر و انسانیت اکثر مردهای ایرانی و تفکرات افتخار آمیز این جامعه پوسیده . به قول دوستی اگه قرار باشه ضامن بقای زندگی زناشویی ما یک تکه پوست و چند قطره خون باشه . وای بر ما .....

من و ما کم شده ایم
خسته از هم شده ایم
بنده خاک
خاک ناپاک
خالی از معنای آدم شده ایم
دنیا همون بوده و هست
حقارت از ما و منه
وگر نه پیش کائنات
زمین مثل یه ارزنه
زمین بزرگ و باز نیست
دنیای رمز و راز نیست
به هر طرف رو می کنم
راه رهایی باز نیست
دنیا کوچکتر از اونه
که ما تصور می کنیم
فقط با یک عکس بزرگ
چشهامونو پر می کنیم
به روز ما چی اومده
من و تو خیلی کم شدیم
پاییز چقدر سنگینی داشت ؟
که مثل ساقه خم شدیم
رو می کنم به آینه
رو به خودم داد می زنم
ببین چقدر حقیر شده
اوج بلند بودنم
رو می کنم به آینه
من جای آینه می شکنم
رو به خودم داد می زنم
این آینه ست یا که منم !!!!؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



در سوگ شقایق عزیز :

دلم مثل تنت خونه شقایق
چشام دریای بارونه شقایق
شقایق درد من یکی دو تا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خونه تو رو دستاش
که حتی یک نفس از تو جدا نیست
شقایق اینجا تو خیلی غریبی
آخه اینجا کسی عاشق نمی شه
اسیر قفل سنگینه سکوته
دستی که قصه گو بوده همیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه های بیکسی بُرد
گره زد سرنوشتها مونو تقدیر
ولی تو عاقبت از ما بریدی
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توی قصه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی
که سالار تموم عاشقایی .....

وعده دیدار : ساعت 14:30 تا 16 در مسجد الرضا واقع در خیابان آپادانا - میدان نیلوفر ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



امروز اول مهر ماه هست و شروع دوباره سال تحصیلی ! بیست سال قبل در چنین روزی پا به مدرسه گذاشتم و همون اول بسمه الاه 2 تا دوست پیدا کردم و همون روز هم باهاشون دعوام شد !
متاسفانه مدرسه رفتن من همراه بود با آعاز شستشوی مغزی ما به عنوان اولین بچه هایی نسل اقلاب ! یادمه کلاس اول که بودم مادرم بدون حجاب می اومد دنبالم وفتی کلاس دوم رفتم تازه تازه مانتو و روسری مد شده بود !
وقتی کلاس دوم دبستان که بودیم یک کتاب مسخره دادن دستمون بنام احکام اسلامی که پر بود از چرت و پرت ! این کتاب رو هنوز هم دارم و توی کشوی لباسهای زیرمه !! چه جای مناسبی !
راستی اینو نگفتم که من چقدر آدم مومن و مذهبی بودم ! اما بقدری از این روزگار و این اسلام اوامل شیطان بزرگ ( آخوند جماعت ) و دورویی های اطرافیان , ضربه خوردم و بدبختی کشیدم و بلا سرم اومد که الان اهل هیچ فرقه و دینی نیستم و فقط یک پدیده ای رو بنام خدا قبول دارم و بس و همون قدر که دست از پا خطا نکنم و انسان باشم کافیه برام و ارضام می کنه !
کلاس سوم دبستان که رفتیم ناظم مدرسه یک خانم حزب الاهی بد عنقی بود که لنگه نداشت ! یک بار یادمه یک اسکناس 500 تومنی رو اشتباهی به جای اسکناس 50 تومنی برداشته بودم و این خانم گدا زاده اونو از من گرفت و بعد مادرم رو مدرسه احضار کرد و گفت بچه تون این پول رو داده به من به عنوان کادوی روز معلم ! مادرم هم گفته بود که اشتباه کرده و پول رو گرفته بود ازش و این شده بود عقده که هر وقت منو می دید بهم گیر می داد ! اون زمان 500 تومن 50000 تومن الان کار می کرد !
کلاس 4 دبستان اوضاع بهتر بود دوران لذت بخشی بود و خاطرات جذابی داشت ! کلی کارت آقرین دارم از اون موقع ....
کلاس پنجم از همه بهتر بود چون یک معلم طاغوتی داشتیم که عاشق موزیک و رقص بود و مرتب به هر مناسبتی ما رو جمع می کرد و سرود تمرین و اجرا می کردیم . اون سال خاطره انگیز ترین سال بود ! 2 هفته مونده به امتحانات نهایی دستم شکست و من به جای دست راست با دست چپ امتحاناتم رو دادم و در کمال ناباوری همه قبول شدم ....
کلاس اول راهنمایی که رفتم اوضاع خیلی بد بود ! درست مصادف شده بود با موشک باران تهران ! نزدیک عید بود که راه افتادیم رفتیم شمال ! یک خونه گرفتیم و موندیم اونجا ! مدت یک ماه هم رفتم مدرسه . برام خیلی جای عجیبی و زجرآوری بود ! روز اول همه دوره ام کرده بودن و زل زده بودن به من ! هر کی هم می خواست منو صدا کنه می گفت تهرانی ! لقب تهرانی گرفته بودم ! خلاصه 2 ماه بعد ایران قطع نامه رو امضا کرد و صلح شد و برگشتیم خونه !
سال دوم راهنمایی سال بدی بود ! منزلمونو تغییر داده بودیم و رفته بودیم شهرک غرب ! اون موقع امکانات اونجا کم بود و هنوز گاز نداشت ! هوا هم خیلی سرد بود ! الان اونجا شده جزو تهران اما اون زمان فقط اوایل شهرک و فاز یک و دو اونجا شناخته شده بود و بقیه جاها وضع بدی داشتن و زاغه نشین بود !
سال 3 راهنمایی هم به همین صورت سپری شد تا دوران دبیرستان ! شروع دوران دبیرستان جذابیت خیلی زیادی داشت ! محیط آزاد تر بود و بچه ها هم همه از دم باحال . دبیرستانی که من می رفتم در همون سال اول بنام هتل چمران معروف شده بود در مناطق آموزش و پرورش ! همون سال یک مدیر گردن کلفتی گیر ما اومد و هر چی لات و لوت بود رو ریخت بیرون ! البته این پاکسازی 2 سال طول کشید !
چه دورانی بود اون زمان !
بزرگترین دلخوشی ما اذیت کردن معلم ها بود و گذاشتن انواع و اقسام اسم ها روی اونها ! یادمه کلاس اول دبیرستان که بودم 6 تا معلم معارف اسلامی عوض کردیم ! کل کلاسمون از دم خلاف بودن و هر کی می اومد 2 جلسه نمی شد در می رفت !
اون زمان برق ها زیاد می رفت و ما هم شیفت بعد از ظهر بودیم و تا برق می رفت مدرسه تعطیل می شد ! ما هم که یاد گرفته بودیم می رفتیم و استارت های مهتابی ها رو باز می کردیم و لامپ ها رو شل می کردیم که مثلا برق رفته و تعطیل .....
یک معلم داشتیم درس ادبیات تدریس می کرد . این آدم باعث شد من از ادبیات خوشم بیاد ! آخه خیلی باحال بود . شعر باید معنی میکرد و خیلی ادعاش می شد و موقع شعر خوندن جو می گرفتش و می رفت تو حس و فریاد می زد و ناظم و مدیر می ریختن تو کلاس که بابا یواش تر کلاس های دیگه درس دارند ....
یه معلم زبان جدید برامون اومده بود که خیلی زشت و بد ترکیب بود اما برخلاف ظاهرش خیلی با کلاس بود !
روز اول که اومد همه کلاس به هم ریخته بود و اصلا کسی محلش نمی گذاشت ! خلاصه توی این همه شلوغی چشمش به من افتاد که عین بچه مثبت ها نشسته بودم و بعد که کلاس رو ساکت کرد به همه گفت ببینین ایشون ساکت و با نزاکت نشسته درسش هم مثل اخلاقش خوبه و منو آورد پای تخته و ازم درس پرسید منم که قیافم همیشه مثل سکه تقلبی می مونه هر چی سوال می کرد جوابی نمی دادم و مثل هالو برقی ها نگاهش می کردم و خلاصه کلی حالش گرفته شده !
یک معلم معارف داشتیم که خود قیافش جوک بود دیگه دهن که باز می کرد کلاس منفجر می شد ! یه خانم مسنی بود که هر وقت توی کتاب های دینی ما اسمی از یزید و معاویه و خلاصه این جور چیزا برده می شد یکدفعه جو می گرفتش و هر چی فحش خوار و مادر بود نثار اینها می کرد .. این بدبختو ما بقدری اذیت کردیم که برای امتحانات ثلث 2 فرار کرد از مدرسه !
یک بار زمستون یک گلوله برفی بزرگ درست کردیم و رفتیم روی میزش و چسبوندیمش به سقف درست بالای صندلیش ! چند دقیقه بعد زنگ خورد و اومد نشست روی میز ! کل کلاس هم منتظر بود اون برف شل بشه و بخوره تو سر این بدبخت ! خلاصه که دقایقی بعد تالاپ خورد تو ملاجش و بیچاره از ترس غش کرد !
این آدم بقدری بد صدا بود که همینطوری حرف می زد ما شُرشُر اشک می ریختیم ار خنده ! یک بار جو گرفتش و خواست قرآن بخونه !!!! اونهم با صوت !! کل کلاس منفجر شد و دونه دونه هم ما رو انداخت بیرون اولین نفر هم من بیچاره ! ما هم که اونقدر ناراحت شده بودیم که رفتیم تو حیاط و شروع کردیم والیبال بازی کردن !
یک بار هم یک معلم با کلاس اومده بود که استاد داشگاه بود و فلسفه تدریس می کرد ! این بیچاره گفت هر کی دوست داره می تونه بره بیرون من حضور و غیاب نمی کنم و دوست دارم همه راحت باشن ! تا این حرف رو تکرار کرد کل کلاس رفتن بیرون!
حالا جالب این بود که ما هیچ جاسوس و خبر چینی هم نداشتیم و همه هم هوای همدیگه رو داشتیم ! یه ناظم باحال هم داشتیم که هر وقت معلم ها شاکی می شدن و به حالت قهر می رفتم تو دفتر بسط می شستن می اومد کلاس و اول یه پرس با ما می خندید به ریش معلم بدبخت بعدم از راه مرام و معرفت وارد می شد و خواهش می کرد که مثل آدم باشیم !
تفریح دیگه ما به جز معلم آزاری رد و بدل کردن آلات ممنوعه بود ! انواع مجلات سکسی و مدهای لباس و کفش و کیف و لوازم آرایش و فیلم ها و شو های ویدئویی و کاست های روز و مشروب و .... ! اون زمان هنوز سی دی وجود نداشت !!! جالب اینجا بود که هر چی آلات ممنوعه می آوردیم می دادیم به مستخدم مدرسه برامون نگه داره ! یه پولی هم می دادیم بهش دستخوش ! یادمه من یکبار پوستر گوگوش با خودم برده بودم مدرسه که به یکی از دوستام بقروشم ! مدیرمون جلومو گرفت و گفت این چیه گفتم داریم روزنامه دیواری درست می کنیم ! ها ها ها ..... واقعا دلم سوخت اون زمان 900 تومن فروختمش پوستر به چه بزرگی رو !!
مدرسه هم که تعطیل می شد بساط لاس زدن و مخ زدن و مخ خوردن شروع می شد تو خیابون !
حالا وضع ما خیلی خوب بود من یادمه دختر عموم تعریف می کرد که تو مدرسه اونها به محض ورودشون ناظم دونه دونه جلوشونو می گرفت مثل چوپانی که گله اش رو تیمار می کنه و اول ابروهاشونو چک می کرد بعد صورت و موها رو که بور و رنگ شده نباشه - بعد ناخن هاشونو و دستهاشونو که لاک نخورده باشه یا ناخن ها بلند نباشه یا انگستر و دستبند تو دست نیاشه و بعد اجازه ورود می داد !
خلاصه دوران رویایی بود که هیچ وقت فراموش نمی شه از دهن هیچ کس مخصوصا خاطرات اولین روزهای مدرسه !

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Sunday, September 22, 2002

تو سایت ندا مطلبی رو خوندم با این عنوان که یکی از دوستانش گفته بود خدای مسلمونها با خدای مسیحیان فرق داره و خلاصه زمین و زمان از مسلمان جماعت گریزانند !!
یاد یک خاطره ای افتادم از یکی از دوستانم !
می گفت : یک روز یکی از بچه ها که 28 سالش بود و تا حالا هم دست از پا خطا نکرده بود به من گفت چیه شما همش عرق می خورین و مست می کنین برین خدا رو بشناسین و ....
دوستم بهش گفته بود مستی یعنی خداشناسی ! تو یکبار مست کن ببین به چه درجه از تقوا می رسی !! باور نمی کنی یک بار امتحان کن !! خلاصه بعد از مدتها دور هم جمع می شن و شروع می کنن به خوردن و 2 - 3 بطر وودکا رو می خورن همه مست و خراب ...
خلاصه این دختره بلند می شه یهو با همون حال می گه : مستی یعنی این ؟ ما هم بهش گفتیم آره همینه !! اونم بلند می شه و با همون حالش می ره نماز می خونه و شروع می کنه به گریه و درد و دل با خدای خودش تو عالم مستی ... !

این مطلب داشت توی خودش !! نشون می ده که مست کردن آدم ها می تونه ذات و شخصیت هر کسی رو نشون بده ! اگه کسی که ذاتش از بنیان خراب باشه و سر خورده باشه وقتی مست می کنه می ره عربده کشی و لات بازی ! یکی که مثل اون دختر پاک و دارای شخصیت سالمی باشه به جای حماقت و جاهل بازی می ره نماز می خونه ! من که نماز بلد نیستم تا به حال هم نخوندم اما کلی کیف کردم وقتی اینو شنیدم !
این دوست خودم هم عادت های عجیبی داره و نیمه شب ها می ره نماز می خونه و بعد به سبک خودش و با زبون دلخواهش شروع می کنه با خدا حرف زدن و با زبان فحش و ناسزا با خدای خودش صحبت ! مثلا می گفت من اینجوری راز و نیاز می کنم :
آی خدای جاکش که دهن منو سرویس کردی خیلی نوکرتم و ......
واقعا زیبا نیست ؟ هر کسی خدا رو یک نوع درک کرده و شناخته ! این آخوند ها برای ما تعیین می کنند که با خدا فقط باید به زبان عربی حرف زد !! آخه چرا ؟ مگه کسیکه عرب نیست پس خدا رو نمی شناسه ؟ کسی که اصلا نمی تونه عربی رو تلفظ کنه پس کافره ؟
چقدر زیباست که هر کدوم ما با خدا با زبونی صحبت کنیم که دوست داریم نه با زبونی که برای ما تعریف و تحمیل شده !!!!
یاد داستان موسی و شبان افتادم در مثنوی مولانا که موسی چوپانی رو دید در بیابان که با زبان خاص خودش با خدا صحبت می کرد !!! و موسی به اون اعتراض کرد که این چه وضعیه و چرا اینطور خدا رو مخاطب قرار دادی ؟.... چقدر شبیه حکایت آخوند های ماست ... بخونید :

دید موسی یک شبانی را براه - کو همی گفت ای گزیننده اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت - چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه ات شویم شپشهایت کشم - شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت - وقت خواب آید برویم جای گاهت
................................
گفت موسی های بس مدبر شدی - خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژ و چه کفرست و فشار - پنبه ای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرد - کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
...............................
وحی آمد سوی موسی از خدا - بنده ما را ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی - یا خود از بهر پریدن آمدی
هر کسی را سیرتی بنهادم - هر کسی را اصطلاحی داده ام
در حق او مدح و در حق تو ذم - در حق او شهد و در حق تو سم
..............................
عاقبت دریافت او را و بدید - گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو - هر چه می خواهد دل تنگت بگو
کفر تو دینست و دینت نور جان - ایمنی وز تو جهانی در امان
.............................
گفت ای موسی از آن بگذشته ام - من کنون در خون دل آغشته ام
محرم ناسوت ما لاهوت باد - آفرین بر دست و بر بازوت باد
حال من اکنون برون از گفتنست - این چه می گویم نه احوال منست
نقش می بینی که در آیینه کیست - نقش تست آن نقش آن آیینه نیست
این قبول ذکر تو نسبت بدان بهترست - چون نماز مستحاضه رخصتست
حمد تو نسبت بدان گر بهترست - لیک آن نسبت به حق هم ابترست
با نماز او بیالودست خون - ذکر تو آلوده تشبیه و چون

اگر دقت کنید در دوران رژیم گذشته مردم بینهایت بیشتر از حالا دین دار تر بودند ! مرام و معرفت داشتند و به حریم همدیگه احترام می گذاشتند . تمام این اخلاق و خصوصیات رو می تونید در افرادی که ترک وطن کردند در همان سالها و همینک در غربت زندگی می کنند ببینید ! انسانهایی صادق و رک و راست ! اما ما چی ؟ بقدری برای ما گفتند که همه چیز فقط خدا که حالمون به هم خورد ! من منکر اسلام نیستم منکر خدا نیستم منکر عدالت نیستم , اما اگه هر روز به من قورمه سبزی بدن بعد از یک هفته بالا میارم ! وقتی به خورد ما 25 سال دین رو دادن نه تنها از دین همگی گریزانیم بلکه هر کسی رو که مقدس مآبی می کنه رو مسخره می کنیم و متنفر می شیم ! انگار که یارو به ما فحش ناموسی داده !
در اون دوران مگه خدا نبود ؟ همه آزاد بودند هر کی دلش می خواست روزه می گرفت - نماز می خواند و عبادت خدای خودش رو می کرد ! ماه رمضان که می شد نه رستورانها تعطیل بودند و نه تریاها ! اما مردم اون زمان اونقدر شعور و فرهنگ داشتند که ماه های رمضان روزنامه می چسبوندند جلوی شیشه های بارها و تریاها !
حالا نتیجه این شده که مردم خیلی عادی تو ماه رمضان سیگار می کشند و همه چی هم می خورند !
من یادمه اون زمان بچه بودم مادرم حتی جرات این رو نداشت که به منی که 5 یا 6 سال داشتم و از تشنگی داشتم هلاک مس شدم توی خیابان آب بده یا چیزی بده بخورم ! تا این حد بی عدالتی و زور !!! کسی که معده درد داشت باید در روزهای ماه رمضان از نعمت خوردن غذا محروم می شد به چه دلیل و حتی اگه شخصی بیمار بود می گرفتن و شلاقش می زدند
اما حالا !! در هر ایامی بساط عرق خوری و زن بارگی و قمار به راهه اونهم در ملا عام ! بقدری هم زننده هست که حتی زنها و دختران سالم هم در امان نیستند حتی مادران و خواهران شما ... همه گی به یک چشم دارند دیده می شوند ! آیا همه ما می تونیم روزه بگیریم ؟ همگی از دم مسلمان هستیم ؟ مگه اسلام برابری اقلیت ها نیست ؟ پس تکلیف مسیحیان و زردشتیان و یهودیان و دیگران چی می شه ؟


وقتی که با زور و اجبار خواستن به ما بگن اسلام یعنی این , نتیجه اون این شد که ما در دوران دبیرستان می رفتیم جلوی بچه هایی که روزه بودند مخصوصا شروع می کردیم بخوردن ! وقتی جوجه آخوندها رو میاوردن برای ما درباره اسلام حرف بزنن و ما رو ارشاد کنن , وسط حرف هاشون مرتب تکبیر و صلوات می فرستادیم یا تخم مرغ های اکلیلی که توی عروسی می زنن بالا سر عروس و داماد می زدیم بالای سرشون !
وقتی به زور تو سرما و گرما یک ساعت ما رو به صف می کردن که قرآن صبحگاهی رو گوش بدیم و شعارهای مسخره مرگ برآمریکا و اسرائیل رو بگیم برای هم جوک تعریف می کردیم در عوض این شعار ها به پدر و مادر آخوندها و مدیر و ناظم مدرسه نفرین می فرستادیم ! وقتی درس معارف اسلامی رو تدریس می کردن عکس های مجله های Play Boy و Sexology Scince رو ورق می زدیم ! وقتی درس قرآن داشتیم از صدای تلاوت دبیرمون می زدیم زیر خنده و شیشکی می زدیم و بعد هم کل کلاس اخراج می شدند ! وقتی زنگ تربیتی داشتیم کلاس رقص و آواز راه می انداختیم به هم رقص های روز رو آموزش می دادیم ! وقتی وسط برنامه تلویزیون اذان شروع میشد تلویزیون ها خاموش می شد ! وقتی موقع اذان که می شد شیشه های خونه از صدای بلند گوهای مسجد به لرزه در می آمد فحش و بد و بیراه نثار هر چی دین بود می کردیم ! وقتی سوار ماشین می شدی و می دیدی راننده تاکسی وقتی آخوندی رو می بینه که به انتظار تاکسی ایستاده و با دیدن اون سرعتش رو زیاد تر می کنه که سوار نشه لذت می بردیم و به راننده دمت گرم می گفتیم ! وقتی توی خیابان آخوندی رو می دیدم روی عباش تف می کردیم و بقدری حرف های سکسی و رکیک می زدیم تا مسیرش رو عوض کنه ! وقتی سوار ماشین بودیم و ملایی رو می دیدیم که کنار خیابان ایستاده براش بیلاخ و بوسه و fuck می فرستادیم تا ناموسش به باد بره ... وقتی به زور و با دادن نمره انضباط سعی می کردن که در مدرسه نماز بخونیم حتی یک نفر هم حاضر نبود بره و نماز بخونه و ترجیح می دادیم به جای نماز خواندن بریم سر کوچه مدرسه بایستیم و با پسر ها لاس بزنیم وقتی ایام شام غریبان می شه به جای رفتن و روزه خوانی یک قابلمه برمی داشتیم تا نذری بگیریم و اون روز رو از غذا پختن معاف بااشیم و شب هم که می شد می رفتیم به قول خودمون حسین پارتی و لاس زدن ..... وقتی می خواستی بری توی وزارت خانه یا ادارات دولتی باید سرت چادر می کردی و وقتی می آمدی بیرون با حرص و نفرت چادر رو از سرت برداری و مثل نوار بهداشتی خون آلودی که حتی از سطل زباله هم شرم داری که ببینش , بچپونی توی کیفت .... این بود نتیجه حکومت اسلامی ؟
وقتی اسلام می گه اسلام یعنی رعایت عدالت و پرهیز از زور و جبر یک عده کاسه داغتر از آش پیدا می شن و قوانین خدا رو می پیچونن و در حد درک و فهم ناقص خودشون تعبیر می کنن و دیگران رو وادار به اطاعت می کنند ! این بود نتیجه اون انقلاب ؟ بی غیرت کردن مردم و لکه دار کردن ناموس مردم و قتل عام جوون های مردم ؟؟

وقت از نی کر شدن
وقت عاشق تر شدن
وقت عریان تر شدن
گم شدن پیدا شدن
وقف یکدیگر شدن
بی در و پیکر شدن
رد شو از هر نابلد
در عبور از فصل بعد
رو به این بی منظره
این غزل کُش این جسد
این همه بی خاطره
این همه بی پنجره
خیل خود جلاد تلخ
این زلال باکره
تاره یار ما بدار
خلوت ما بی حساب
مسلخ سبزینه ها
جنگل بی برگ و بار
بشنو از این زخم جان
بشنو از این ناگهان
بشنو از من بی دریغ
در حضور غایبان
رد شو از آوار برگ
رد شو از فصل تگرگ
رد شو از این زم حریر
رد شو از دیوار مرگ
پر کن از می نای نی
بغض سیل آسای نی
بشنو از دل ضربه ها
بشنو از آوای نی ......

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Saturday, September 21, 2002

باز چند روزی خورد به تعطیلی و من از بی کاری قاطی کردم ! این دو روزی که تعطیل بود با یکی از دوستان بسیار عزیزم عصر ها پیاده راه می افتادیم و خیابان ها رو گز می کردیم و به قولی ولگردی می کردیم !
می رفتیم توی پارک و اینور و اونور و مثل بچه مثبت ها مدام بحث های عاشقانه و فلسفی و روان شناسانه می کردیم . بعد از کلی حرف و حدیث رفتیم سراغ بحث ازدواج !!! دوستم میگفت می خوام ازدواج کنم اما شخصی رو که انتخاب کردم رفتارهای عجیبی رو با من در پیش گرفته و من گیج شدم از این رفتارها و جواب و دلیلی برای این رفتارش پیدا نمی کنم !
چون من با اون دختر خیلی صمیمی بودم و خیلی وقتها با هم درد و دل می کردیم و من تا حدود زیادی به روحیات و اخلاق اون دختر آشنا هستم , برای همین دوتایی نشستیم به تجزیه تحلیل مساله تا ببینیم مشکل از کجاست !
ما در این دو روز زیاد سر این موضوع صحبت کردیم و در نهایت امشب به جواب رسیدیم !
یکی از نتایجی که من به اون رسیدم این بود که چقدر خوبه دو نفر که می خوان با هم ازدواج کنن اول از همه دیدگاهای همدیگه رو مد نظر داشته باشند و با شناخت کافی اقدام به ازدواج کنند ! در واقع انسان باید عاقلانه ازدواج کنه و عاشقانه زندگی .....
ازدواج امر خیلی مهمی هست که انجام اون برای هر انسانی امکان پذیر هست ! اما متاسفانه دوام و بقای اون در 80% موارد با شکست مواجه می شه و علت اون هم عدم شناخت یکدیگر هست ! هر انسان بالغی می تونه به راحتی ازدواج کنه ! اما چه تضمینی وجود داره که این پیوند با دوام و پایدار بمونه وقتی که ما انتظارات و روحیات و نیازهای شریک زندگی خود رو نمی دونیم , پس چطور باید انتظار دوام زندگی رو داشته باشیم ؟
من برای نمونه مشکل دوست خودم رو عنوان می کنم !

در جامعه ما متاسفانه هستند دخترانی که تصور درستی از پسرها و مردها ندارند و این بر می گرده به نوع سیاست های غلطی که دولت خدمتگذار در طول 25 سال اجرا کرده بود ! اگر دخترها و همینطور پسرها از زمان مدرسه با هم در ارتباط سالم باشند می تونند با روحیات و خصوصیات روحی و عاطفی هم آشنا بشوند و در آینده به سنی می رسند که باید شریکی برای خودشون انتخاب کنند دچار مشکلات شدید عاطفی نمی شوند !
باز هم متاسفانه این روابط تا زمانی که دخترها یا پسرها تحت کنترل همه جانبه والدین قرار دارند گسسته باقی می مونه ! زمانی که دختر یا پسر وارد اجتماع می شوند و شروع به کار یا تحصیلات دانشگاهی و ارتباط با جامعه می گیرند , بطور طبیعی شروع به ارزیابی و انتخاب شریک آینده خود می کنند !
اما به علت عدم شناخت کافی و نداشتن هیچ تصور ذهنی از جنس مخالف در تصمیم گیری خود دچار اشتباهات فاحشی می شوند و یا به شدت سر خورده و منزوی و افسرده ! در حالت های حادتر هم دست به اعمالی نظیر خودکشی یا فرار از خانه و یا رفتن به مواد مخدر برای تسکین درد خود می کنند !
روابط دختر و پسر با هم رو می تونیم به دوران زندگی تشبیه کنیم :
هر انسانی دوران زندگیش به چند قسمت تقصیم شده : نوزادی - کودکی - نوجوانی - جوانی - میانسالی - پیری !!
انسانها در این دوره ها نیازهای متفاوتی دارند که در دوره های بعدی اون نیازها از بین می رود و بی ارزش یا حتی مضحک جلوه می کنند !
بیشتر شما دیدید که مثلا شما موزیک های سنگین متال رو گوش می دید و پدران شما میان و به شما معترض می شن و می گن این هم شد آهنگ ؟ چند سال دیگه می فهمین چه آشغالایی گوش می دادین ! شما می خندین و می گین برو بابا نمی فهمی ! موسقی یعنی این ! از دنیا پرتی ! هم شما درست می گین هم پدرتون ! شما به این دلیل درست می گین چون در سن جوانی و نوجوانی نیاز شما به تحرک و شور و شوق و هیجان هست ! اونها هم به این دلیل درست می گن چون سن میانسالی آرامش می طلبه نه هیجان و تحرک و غوغا رو !!! اونها با این حال می کنن که گلپا بگذارند یا الاهه ناز رو و ساعتها با اون برن تو حس ! جوانها هم که پر از انرژی هستند صدای موزیک رو بلند می کنن و ریتم های تند رو ترجیح می دن ! حال با این مقدمه باید گفت :
انسان نیازهایی رو در دوران کودکی داره که باید برطرف بشه و اگه نشه در دوران بعدی زندگیش یعنی نوجوانی باعث ناهنجاری شخصیتی خواهد شد و همینطور نیازهای دوران بلوغ که اگر برآورده نشوند زندگی انسانها رو کاملا تحت تاثیر قرار می دهند !!!
روابط دختر و پسر هم درست مثل این نوع نیازها می مونه ! معمولا بعد از سن بلوغ افراد شروع می کنند به شناختن جنس مخالف خود ! پسر ها سعی در ایجاد رابطه با دختر ها می کنند و دختر ها هم همینطور که امری کاملا طبیعی هست ! اما زمانی که از طریق نیروهای فشار , نظیر خانواده و یا دولت این نیاز ها سرکوب می شه و در سالیان بعد مثلا 3 یا 4 سال بعد وقتی این پسر یا دختر دارای آزادی عمل می شوند , رفتارهایی رو بروز می دهند که غیر قابل کنترل می باشند و حتی نابود کنند زندگی آنها ! نمونه هایی از اونها در حد شدید اون خودفروشی دختران است مه همه شاهد اون هستیم ! و یا سردی و بی تفاوتی دخترها !
پسری که در سن 18 سالگی باید با دختری رابطه دوستانه داشته باشه برای فقط شناخت جنس مخالف خودش , تصور کنید که در سن 24 سالگی این فرصت براش پیش بیاد !
این سن , سنی هست که پسر 24 ساله دوست داره بنا به غریزه از جنس مخالف لذت ببره . حالا فکر کنید باز هم این نیاز برطرف نشه و در سنین 27 یا 28 سالگی این فرصت آشنایی برای پسر ایجاد بشه ! این سنی هست که پسر تبدیل به مردی عاقل و بالغ از نظر فکری و جسمی شده و به دوران جوانی وارد می شه , حالا زمانی هست که باید ازدواج کنه !
در صورتی که اون چون نیازهای اولیه اش رو برآورده نکرده در این سن می خواد که شروع کنه تازه به شناخت جنس مخالف در صورتی که اصلا بطور ذهنی نمی تونه این رابطه رو بپذیره چون نیاز سنش و عرف جامعه ازدواج رو گوش زد می کنه و همین اختلالات رفتاری و شخصیتی باعث سر خوردی اون می شه ! مسلما هیچ دختری حاضر نیست با پسری در سن 28 یا 30 یا 35 سالگی رابطه دوست دختر - پسری داشته باشه و دوست داره ازدواج کنه باهاش اما وقتی که اون شخص این انگیزه و بلوغ و آگاهی رو در درونش نمی بینه چه باید بکنه ؟

این دقیقا همون موردی بود که برای دوست من پیش آمد ! اون دختر چون در سن مقتضی خودش نیازهای سن خودش رو برآورده نکرده بود در سنی که باید تشکیل خانواده بده , تصور دوستی رو در سر می پروراند و یکباره با حقیقت عظیمی بنام زندگی و آینده روبرو شده بود !
این برای اون یک فاصله درازی رو ایجاد کرد ! فاصله بین دوستی تا ازدواج ! چقدر درناکه برای کسی که هنوز در حال و هوای نوجوانی باقی مونده و یکباره خودش رو در دوران جوانی پیدا می کنه و پی به عقب ماندگی شخصیتی خودش می بره و ناتوان از حل مشکل خودش می مونه !!!
دوست من قبلا ازدواج نا موفقی داشته و می تونم بگم که تجربه خوبی بدست آورده و از شکست خودش عبرت گرفته ! شاید مقصر اون بود یا نبود , این مهم نیست ! اما مهم گرفتن درس بوده !
دوستم شریکی که برای خودش در نظر گرفته بر عکس خودش انسانی بی تجربه بود ! وقتی تقاضای ازدواج مطرح شد , رابطه بین این دو شکر آب شد ! زیاد روی این مساله فکر کردم و به نظرم دلیل اون این بود که زمانی که دوست من پیش قدم شده برای ایجاد یک ارتباط اون شخص با انگیزه دوستی وارد گود شده بود , اما دوست من که به بلوغ ازدواج رسیده بود و خیلی از مسائل رو برای خودش حل کرده بود و می دونست که از زندگی چه توقعی داره تقاضای ازدواج رو مطرح کرد ! در صورتی که مطرح شدن تقاضای ازدواج اون دختر رو در بهت فرو برد و کلا تمام افکارش رو به هم ریخت !
شما تصور کنین که دختری که هنوز به ارتباط بین پسر و دختر بصورت یک رابطه صمیمانه و دوستانه معمولی و بدور از عشق . پایبند شدن نگاه می کنه وقتی که با تقاضای ازدواج مواجه می شه چه عکس العملی می تونه نشون بده ؟
این واکنش در اون دختر , جبهه گرفتن بود ! این جبهه گیری برای دوست من که با خودش کنار اومده بود سنگین بود و اون هم در مقابل برای اون دختر موضع گیری کرد و در نهایت یک جنگ فرسایشی بین آنها آغاز شد !

چقدر می تونه دردناک بتشه وضع انسانی که از دوران خودش عقب تر زندگی می کنه و چه ظلمی که نسبت به ما روا داشتند ..... و چه نام زیبایی بر ما نهادند : نسل سوخته !
شاید 100 سال طول بکشه که این معضل از نسل ما برطرف بشه اما در این فاصله چه تعداد از انسانها زجر خواهند کشید ؟ فقط به خاطر طرز فکر یک انسان بی وجود و افراطی ..... بهایی به سنگینی زندگی میلیونها نفر ....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Friday, September 20, 2002

یا ایها الناس !!! زنها را دريابيد ...... من نگفتم ! دین شما گفته :

عده اي به گمان باطل خيال مي كنند ازدواج و ايجاد رابطه جنسي و دوست داشتن زن در يك تعامل و
رابطه حلال دور از اخلاق و تهديب نفس است ، اين در حالي است كه دين اسلام به شدت دوست داشتن
زن را تحسين كرده و رهبانيت و جدايي از زن را مورد نكوهش قرار داده است .
در حديث معتبر نقل شده است : سكين نخعي زن را دوست نمي داشت و به زعم خود ترك زن و بوي
خوش و طعام لذيذ كرد و فكر مي كرد كه اختيار عبادت كرده است و در اين باب نامه اي به حضرت
صادق (ع) نوشت . آن حضرت در جواب مرقوم داشتند اما زنان ، پس مي داني كه حضرت رسول (ص )
چند بار ازدواج فرمودند و اما طعام لذيذ پس مي داني حضرت رسول (ص ) گوشت و عسل تناول
مي فرمودند و هم چنين از حضرتشان نقل شده است كه دوست داشتن زن را اخلاق مي دانستند.
روزي زن عثمان بن مظعون به خدمت رسول خدا (ص ) آمد و عرؤ كرد: اي رسول خدا (ص ) عثمان
روزها روزه مي باشد و شبها نماز مي كند و به نزد من نمي آيد حضرت ناراحت به نزد عثمان آمدند و
فرمودند، اي عثمان ، خدا مرا به رهبانيت نفرستاده است ليكن به دين آسان و مستقيم فرستاده
است روزه مي گيرم و نماز اقامه مي كنم و با زنان خود مباشرت مي كنم پس هر كه دين مرا خواهد
بايد به سنت من عمل كند و از سنت من نكاح زنان است .
در حديثي ديگر نقل شده است سه زن به خدمت رسول خدا رسيدند يكي گفت شوهرم گوشت نمي خورد
و ديگري گفت ، شوهرم بوي خوش نمي بويد و سومي گفت : شوهرم نزديكي با زنان را خوش ندارد.
سپس حضرت بيرون آمدند در حالي كه از روي ناراحتي رداي خود را برزمين مي كشيد تا بر منبر
آمدند و حمد و ثناي الهي گفتند و فرمودند: چرا جماعتي از اصحاب من گوشت نمي خورند و بوي
خوش نمي بويند و نزديك زنان نمي روند من گوشت مي خورم و بوي خوش مي بويم و به نزد زنان
مي روم و هر كه سنت مرا نخواهد از من نيست . هم چنين روايت است زني به خدمت رسول خدا (ص )
مي رسد و از شوهرش شكايت مي كند كه او مرا دوست ندارد و از من دوري مي كند حضرت فرمود:
اگر مي دانست چه ثواب مي برد در آمدن به نزد تو هرگز از تو دوري نمي كرد سپس فرمود: چون
متوجه جانب تو مي شود دو فرشته او را احاطه كنند و كارش ثواب آن دارد كه در راه خدا جهاد كند
پس چون با تو مجامعت كند گناهان از او مي ريزد چنان چه برگ از درخت مي ريزد پس چون غسل
مي كند از گناهان پاك مي شود.
در خبر آمده است كه پيامبر اسلام (ص ) فرمودند: نور چشم من در نماز و لذت من در زنان قرار
داده شده است و بهره اي از دنياي شما نبردم مگر زنان و بوي خوش .
از امام صادق (ع) نقل شده است مردم در دنيا و آخرت لذتي بيشتر از لذت بردن از زنان نمي برندت از چيزي در بهشت لذت نمي برند كه اشتها آورنده تر از لذت نكاح

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



بالاخره گزارش مربوط به گود افغانی ها رو تموم کردم ! البته با دردسر زیاد ....

همیشه عادت دارم برای تهیه گزارش تنها باشم اما بر خلاف همیشه اینبار به اصرار یکی از دوستان دو نفری همراه شدیم ! و چقدر هم خوب شد ایشون با من اومدن وگرنه حلوای منو خورده بودین !!!
در خیابانهای اطراف چهارراه سیروس به راحتی می توان افغانیها را شمرد انگار که وارد کابل یا قندهار شده ای ! با اینکه مرتب خبر هایی از عزیمت افغانیها به افغانستان رو می شویم در رسانه ها , اما با دیدن این تعداد افغانی فکر می کنم که در این مورد کمی غلو شده باشه ! نمی دونم چه عاملی باعث می شه که در بین این همه معتاد و بساط نشین فقط چشمم افغانی ها رو گرفته !؟به قول صاحب مغازه کتابفروشی واقع ئر خیابان سیروس اینهمه افعانی در ایران چکار می کنند ؟ چرا نمی نویسید که به گوش مسوولان برسه ؟
وقتی منو مصر می بینه قبول می کنه اما به این شرط که ضبط صوتی در کار نباشه ! نمی دونم چرا خیلی از مردم از این وسیله وحشت دارند !؟
در اینجا هر روز از هر 20 مشتری 15 تای اون افعانی هستند و جایی برای ایرانی جماعت نیست ! در همه جا بخصوص در محله های فقیر نشین پراکنده اند بطوری که من خودم هم می ترسم اهل و عیالم را به تنهایی به خیابان بفرستم ! از کله صبح تا هفت و هشت شب کنار خیابان رو می گیرند و مواد می فروشند ! این راسته رو نگاه کن تا آخر ... پر از معتاد و دزده شب ها مردها هم جرات ندارند از اینجا رد بشن
من نمی دونم چرا مرزها رو نمی بندند !؟ اینها هر کدام که می رن با خودشون 2 - 3 کیلو مواد سوغاتی میارن ایران و آب می کنند خیلی هم آدمهای تو داری هستند عمرا از زبونشون بتونی بکشی که از کجا میارن ...

درباره افغانی ها درست مثل ستون پنجم یک دشمن خطرناک صحبت می کرد ! از امنیت می پرسم :
- افغانیها کمتر دزدی می کنند جای شکرش باقیه که دزد خیلی کم دارند اما وفتی هم دزدی می کنند آدم جرات نمی کنه حرف بزنه یکبار هم صد تومن از من بلند کردند اما از ترس جونم از خیرش گذشتم ! ازش تشکر می کنم و میرم سراغ یه افغانی . فقط به ما زل زدن و حرفی نمی زنن ! می پرسم فارسی بلدی ؟
جوابی نمی ده ! از کیفم یه هزاری در میارم و میگذارم تو دستش و می گم : پاتوقتون کجاست ؟
باز هم حرفی نمی زنه .... یه پیرمرد افعانی کمی اونور تر میاد جلو و می گه : عوجالان !!! و هزاری رو می گیره و می ره !
دوباره میام پیش کتاب فروش و می گم :
- عوجالان کجاست ؟
عودلاجان !!!! یه بازارچه هست همین نزدیکا و بعد آدرس و کروکی اونجا رو می کشه و می ده به دستم و می گه من جای شما بودم این ریختی نمی رفتم اصلا نمی رفتم ! نمی ترسی از جونت ؟
- از چی بترسم ؟
جوونی و سرت باد داره از ما گفتن بود خود دانی ... و بعد سرشو تکون به علامت تاسف و می ره تو مغازه ...
همکارم می گه : بیا برگردیم تو خیلی دیوونه ای !!!
- نترس بابا من باهاتم بیا بریم اگه دیدیم ناجوره برمی گردیم !!!
توی بازارچه جای سوزن انداختنم نیست ! دوستم دستمو می کشه و می گه بیا برگردیم ! دستشو می گیرم و می گم نترس بابا تا اینجا اومدیم بقیه اش رو هم می ریم ...
از بازارچه میاییم بیرون و وارد کوچه سرپولک می شیم ! افغانی قد بلندی با اورکت سربازی بساطی پهن کرده و آت و آشغال می فروشه ! رادیو جیبی و ضبط صوت و باتری و .... همه هم دست دوم و شکسته !
نگاهش می کنم و اونم منو نگاه می کنه ! دنبال جمله ای می گردم که وادار به حرف زدنش کنم ... رادیو کهنه ای رو برمی دارم و می پرسم چنده ؟ حرفی نمی زنه و از دستم می گیره و به برق می زنه .. جالبه که از کجا برق آورده ؟!! هر چی نگاه می کنم منبعش رو پیدا نمی کنم !شروع می کنه به موج گرفتن که یعنی سالمه ! اما صدایی از توش در نمیاد ! چشمم به دست راستش می افته که مصنوعی هست ! می پرسم :
یادگار جنگه ؟ متوجه نمی شه ! دوباره می گم تو جنگ اینجوری شده ؟ با سر تایید می کنه و اخم می کنه !
چند سوال دیگه که می پرسن ترش می کنه و بساطش رو ول می کنه و می ره کمی دورتر و زل می زنه به من ! صبر می کنم تا بیاد ! اما نمیاد و فقط منو نگاه می کنه و هر بار هم که نگاهش به من می افته حس می کنم بد و بیراه نثارم می کنه !
آخر سر من می رم پیشش و می پرسم : چند ساله ایرانی ؟
- 3 سال
نمی خوای برگردی ؟
- اگه نوبتم , برمی گردیم !
اونجا کار هست ؟
- نه
پس چکار می کنی ؟
...... سکوت ......
برای کی می جنگیدی ؟
...... سکوت .......
حرف نمی زنی ؟
- نه
دیگه حاضر نیست جواب بده . من هم حواسم پیش دو دختر بچه افغانی هست که از کنارم رد می شوند و افغانی بیچاره رو با گفتن خداحافظ خوشحال می کنم و دنبال دختر ها راه می افتیم ....
دختر ها وارد یک کوچه می شوند و پشت در خانه ای می ایستند . به همکارم می گم ازشون عکس یگیره ! من هم وارد مغازه روبرو می شوم . دهنم خشک شده از دوستم می پرسم تو چیزی نمی خوری؟
- چه عجب یاد ما افتادی !!!! اگه مهمونمون کنین می خورم !
خوب چی می خوری؟ می خوام سر به سرش بگذارم و می گم : کیک و دوغ می خوری ؟ یا نوشابه با بیسکویت ؟؟؟؟
- هر وقت مثل تو جواد شدم از اینا می خورم و خودش می ره آب میوه می گیره ! منم یه دلستر می گیرم و شروع می کنیم به خوردن !
صاحب مغازه ایرانیه و با شاگردش دارن جنس ها رو مرتب می کنند اون هم معتقده که افغانی ها همه جا رو گرفتند اما نه به اندازه مولوی ! اونجا زیاد تره ! برو اونجا خیلی خبراست !!!!!!!!
بعد از خوردن نوشیدنی هامون راه می افتیم به سمت سید اسماعیل ... از کنار خانه آیت الاه بهبهانی رهبر مشروطیت هم گذر می کنیم و همکارم چند تا عکس می گیره ! تمام این محلات رو افغانی ها اشغال کردند ! یاد محله چینی ها در آمریکا افتادم که قسمتی از شهر رو به خودشون اختصاص داند ! انتهای کوچه سید اسماعیل , سر بازار حضرتی کنار یک ساندویچ فروش سیار , باز هم یک مرد افغانی مشغول فروختن ضبط های یک کاسته قدیمی هست ! انگار از وقتی طالبان این وسائل رو ممنوع کرده بود افغانی ها هم هر چی رادیو و ضبط داشتند آوردن ایران !
بازار حضرتی رو پایین می آییم و راه می افتیم به سمت بازار افغانی ها یا بهتره بگم جایی که قبلا به بازار مولوی معروف بوده ! توی بازار مولوی از هر ده نفر , 7 نفر افغانی دیده می شه ! ردیف به ردیف دیوار ها هم پر از معتاد تزریقی هست ! بعضی از اونها حتی از استعمال مواد در ملا عام هم شرمی ندارند !
هر چی جلوتر می ریم نگاهها سنگین تر می شوند و با معنای خاص ..... از همان ابتدای بازار عده ای حدود بیست - سی نفر ایستاده اند و ناس می فروشند !! ناس ماده ای مخدر و علف ماننده به رنگ سبز که توی بسته های نایلونی کوچکی می فروشند ! یکی از مغازه دار ها می گه :
اینها تنها ناس نمی فروشند چیزهای دیگه ای هم می فروشن ! کافیه پول رو کنی همه چی برات سه سوت ردیف می کنن !!!!
وارد یکی از مغازه ها می شیم که خرده ریز می فروشه ! لیف - سنگ پا - تسبیح - مداد - خودکار و .... اما به محض ورود ما چیزی که جلب توجه می کنه وجود چندین فوطی مشروب هست که با وارد شدن ما پارچه ای روشون کشیده می شه !
برای لحظه ای به دیده های خودم شک می کنم اما برای اطمینان با اعتماد به نقس می گم : چند ؟
- چی چند ؟
زیر پارچه ای ها !!
کمی به صورتم نگاه می کنه و می گه : تو اهل این حرفا نیستی برو بذار کاسبی کنیم !!
از کیفم دو تا هزاری در میارم و میگذارم جلوش و می گم : یکی بده بیاد ! تو دلم از لحن لاتیم خنده ام گرفته و همکارم هم مدام استینم رو می کشه که یعنی بی خیال ! مرد سریع پول ها رو بر می داره و یک نایلون سیاه بر می داره و قوطی وودکا رو می گذاره توش و با باقی پولم یعنی 700 تومن می ده دستم و می گه از اینجا رفتی بیرون پای خودته !
می خوام سنگ تموم بگذارم ... می گم : خیالی نیست !
فروشنده با چشم های از حدقه بیرون اومده منو نگاه می کنه .... لابد تو دلش می گه : این که ماله این حرفا نیست پس این چه جورشه ؟
وقتی از مغازه بیرون میاییم می زنم زیر خنده و همکارم هم مدام بهم بد و بیراه می گه ! در نهایت بسته رو توی جوب آب می اندازم و خلاص ....
تا اینجا معلوم شده که اینجا هر چی اراده کنیم پیدا می شه ! اما برام کافی نیست و باید بیشتر ادامه بدم !
می ریم سراغ یکی از ناس فروشها !
- بسته ای چند ؟
با نگاه بُهت زده و مکثی طولانی ...... پنجاه تومن !
اسکناس 100 تومنی رو از کیفم در میارم و می دم بهش ! می گیره و خوب براندازش می کنه و بعد از جیبش یک اسکناس 50 تومنی در میاره و به همراه یک بسته ناس تحویلم می ده !
- چطوری مصرف می کنن ؟
اگه بلد نیستی نخر !!!!
- خوب یادم بده ..
با عصبانیت بسته و 50 تومنی رو از دستم می کشه و 100 تومنی رو تحویلم می ده !
اصرار فایده نداره ! مجبوری به سراغ فروشنده بعدی می ریم !
باز هم به همین شکل اما کمی مودبانه تر برخورد می شه ! وقتی علت رو می پرسم می گه : مصرفش برام نقص داره ! سعی می کنم بفهمم چطور ناس رو استعمال می کنند اما هیچ کس حاضر به جواب نیست ! در حال صحبت با یکی از فروشنده ها هستم که نگاهش رد شخصی رو در میان جمعیت می گیره و می ره به دنبال اون و می گه همشهری بیا اینجا .... و بعد هم از جیبش چند بسته کوچک به اندازه سکه 5 تومنی هرویین در میاره و به اون شخص می ده و چند تا هزار تومنی دریافت می کنه !
این بار به سراغ فروشنده ای می رم که با مشتری ای هم کلام شده ! می پرسه : چی می خواهی ؟
- سیگا !!
بسته ای و پولی رد و بدل می شه بی آنکه من بفهمم چی بوده !
به سراغ پسر جوونی می رم که ناس می فروشه ! با دیدن من نیشش تا بناگوش باز می شه ! همکارم سعی می کنه ازش عکس بگیره اما صورتش رو می پوشونه و ناچار دوربین رو جمع می کنیم !
- بهم یاد می دی ناس رو چطور استفاد ه می کنن ؟
نه !!
- بهت پول می دم ! چقدر می خوای ؟
بلد نیستی نباید بخری برات نقص داره !!!!!
یه چیز قوی تر از این نداری که ما بلد باشیم استفاده کنیم ؟
با اشاره سر می فهمونه که دنبالش برم !!! خوشحال از این پیشنهاد راه می افتیم دنبالش ! وارد مغازه ای می شیم که صاحب اون افغانی هست ! با هم در گوشی صحبت می کنند و بعد مرد فروشنده بسته ای رو بیرون میاره و می ده به جوون ! اون هم می ده به من و می گه صد هزار تومن !
- این چی هست ؟
هرویین !!!!!
می خوام ادای فیلم ها رو در بیارم و می گم : خالصه ؟ انگار که درست گفتم چون از جیبش کاتری رو در میاره و تیغه اونو فرو می کنه توی بسته و در میاره و می گیره جلوم تا تست کنم !!!! تو بد مخمصه ای افتادم ..... به همکارم نگاه می کنم و نگاه اونم به من می فهمونه که حقت همینه !
با ترس و لرز نوک انگشتم رو توی گرد سفید روی تیغ فرو می کنم و به تقلید از فیلم ها دهنم می گذارم .... مزه عجیبی دارم بین شوری و تلخی و بی مزه گی ! بهش می گم می رم پول میارم همراهم اینقدر ندارم ! با تکون سر تایید می کنه !
ما هم بدو میاییم بیرون و فرار ...... از بازار مولوی خارج می شیم ... در همین حال افغانی ای رو می بینم که بسته ای ناس از جیبش در آورده و مقداری از اون رو توی دهانش خالی میکنه و شروع میکنه به جویدن ! در آخرین لحظات طرز استفاده اونو یاد گرفتیم ! بالاخره از اونجا دور می شیم راه می افتیم به سمت خونه !
توی راه به این فکر می کنم که مسوولان مدام از مبارزه با مواد مخدر توی کشور صحبت می کنن اما به این آسونی انواع مواد مخدر بفروش می رسه و حتی یک ناظر هم وجود نداره ..... باز هم تبلیغات دروغین .....
امروز توی روزنامه خوندم : تعداد زیادی از افغانی هایی که ایران رو ترک کرده بودند دوباره به ایران برگشتند !

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~`



........................................................................................

Thursday, September 19, 2002

........................................................................................

Wednesday, September 18, 2002

درس شیرین اسلام شناسی ( معارف اسلامی )

راستی به این فکر کردین که چرا دین اسلام اینقدر متفاوت هست ؟ هر کشور اسلامی رو که نگاه می کنین در اون قوانین اسلام به یک شکل اجرا می شه ! بهتره بگم در کشور های اسلامی قوانین اسلامی جوری اجرا می شه که به نفع مردها ست ! اگه شما تونستین کشوری رو پیدا کنین که توی اون دین اسلام مشابه کشور های دیگه اجرا بشه ؟!!!
در کشور عربستان زنها حق رانندگی ندارند - در کویت زنها نماینده مجلس نمی تونن بشن - در عراق زنها به خدمت سربازی باید برن - در افغانستان زنان باید تو سوراخ موش بمونن - تو پاکستان زنها باید مثل برده کار کنند در ایران هم زنها کنیز مردها و تو سری خور هستند !
توجه می کنید که چقدر اسلام زیباست ؟ کی گفته که دین اسلام گفته بین زن و مرد برابری وجود داره ؟ شما شنیدین ؟ اگه شنیدین , به چشم اجرا شدنش رو دیدین ؟ اگه دیدین حتما با موسسه گینس تماس بگیرین که ثبت بکنن !!
من نمی دونم فرق بین اسلام و مسیحیت چیه ؟ احتمالا جای این دو دین عوض شده ! چون توی مسیحیت زنها دارای حقوقی برابر مردها هستند ! یک مورد رو عرض می کنم :
اگر در کشور های اروپایی زن و مرد با هم متارکه کنن کلیه اموال نصف می شه ! اما توی ایران میان می گن یکی رو می فرستیم بیاد تحقیق کنه ببینه بعد از 20 سال زندگی مشترک چی ماله زن هست چی مال مرد ! فاکتور اجناسی که 20 سال قبل خریدین رو بدین تا برآورد کنیم ! یعنی برو تو خماری . خانم شما جهازی که آوردی پشت عقد نامت ثبت نشده !! پس حقی نداری ! اینا مال شوهرته ! شوهر جهاز میاره !!
بچه ها ؟ پسر 3 سالش شد ماله شوهرته دختر هم 7 سالش شد باز هم ماله اون !
- من چی ؟ من مادرشون هستم ...
زن ؟ مادر ؟ زن یعنی دکور ! یعنی سوراخ فوری ! زن یعنی ماشین جوجه کشی ! زن یعنی کشک ! زن یعنی رفع حاجت جنسی ! زن یعنی کنیز ! زن یعنی مال و دارایی همراه با تاریخ تولید و تاریخ انقضاء ..
- حق من از بچه ها ؟
مگه تو حقی داری ؟
- من به وجودشون آوردم ! از خیابون که نیاوردم .....
تو که نه از شیره جونت بهشون دادی نه درد زایمان کشیدی نه شب تا صبح ونگ ونگ بچه ها رو تحمل کردی با صدای خفشون کن شوهرت نساختی ..نه صبح تا شب که من نبودم تربیتشون کردی ! چه حقی ؟ این من بودم که همه اینکارا رو کردم ! باور نداری؟ برو از حاج آغا بپرس ....
- مگه اسلام نمی گه فاطمه زهرا الگوی زنان بهشت هست و زن رو باید احترام گذاشت !؟
اون ؟ اونکه لولو سر خرمنه اگه اون نبود که دستآویزی هم نبود که آخوندها زن ها رو بترسونن و بگن دست از پا خطا کردی ؟ خدا سوسکت می کنه ! رفتی جهنم ! سنگ می شی ....
خواهرم ... زن باید مطیع مرد باشه ... مرد بگه بمیر بمیره ! مرد از بیرون عصبانی بود اومد فک زنشو پیاده کرد حق داره ! عصبانی بوده ! مرد گفت ماست سیاهه باید بگی سیاهه ! مرد گفت دیگه باهات حال نمی کنم و می خوام زن بگیرم باید بگی چشم و خودت بری براش خواستگاری ! مرد بگه صبح تا شب که من میام باید بشینی خونه و تکون نخوری باید بگی اطاعت می شه ! مرد سالی یک بار یک قرون گذاشت کف دستت و گفت برو برای خودت یه چیزی بخر باید بذاری رو سرت حلوا حلوا کنی ! مرد تا دیر وقت رفت بیرون الواطی و شب هم مست و خراب اومد خونه نباید اعتراض کنی ! مرد اگه بهت خرجی نداد نباید اعتراض کنی نون خالی رو لوله کن و وسط اون هوا بگذار و ساندویچ هوا بخور ! اگه نون هم نبود گشنه پلو بخور با خورش دل ضعفه !
بچه دار نمی شی ؟ پس به چه دردی می خوری؟ من زن گرفتم که بچه بیاره ! یادم هم رفته که پای خطبه عقد بنام خدا و پیغمبر قسم خوردم که تا آخر عمر در سختی ها و خوشی ها همراه زنم بمونم ! بابا اونا فیلم بود !
مهریه می خواهی ؟ اینقدر می چزونمت که بگی جونم آزاد مهرم حلال !
- بچه ها رو گرفتی بی انصاف اقلا مهریم رو بده این همه پول و دارایی داری ....
ندارم مگه نمی بینی ؟ قبل از اینکه بخوام طلاقت بدم بنام خانوادم کردم که دستت به چیزی بند نباشه !! حالا هم از کجا بیارم ؟ برو دادگاه بگو به اقساط 200 ساله تعیین کنن ! ماهی 5000 تومن ...
ارث پدریم رو خوردی نامرد اقلا اونو بهم بده !!
ای بابا زن و شوهر نداره که .... تازه مدرکت کو ؟ مدرکی داری که دست من پول دادی ؟
(در محضر دادگاه ) : خانم محترم آدم به شوهرش پولی که می ده مگه طلب می کنه ؟ هر چی داشتی باید تقدیم آغاتون می کردی ! زیادی شلوغش کردی؟ .. اصلا مدرکی داری که ثابت کنی شوهرت یک سال خامت کرده و مخت رو تلیت کرده و سرت رو شیره مالیده و خرت کرده تا پولات رو بگیره و بالا بکشه بعد که خرش از پل گذشته یه تی پا زده بهت و گفته هری ی ی ی ی ....
- اجرت المثل من چی می شه ؟
چی ؟ اجرت المثل ؟ مگه چکار کردی ؟ صبح تا شب خونه بودی مفت خوری کردی !
- پس این همه کار .....
کار ماله مرده ! زن و کار ؟
- پس جهازم چی می شه ؟
جهاز ؟ چند تیکه خرت و پرت و تخته پاره رو می گی ؟ بر دار مال تو , البته چون من مرد خوبی هستم این لطف رو بهت می کنم که اموال خودت رو به خودت می دم .....
- بیست سال از زندگیت رو با لوازم من سر کردی و خراب که شدن حالا اخ شدن ؟
می خواستی نیاری !!! تا مادرم بره همه جا پر کنه که رفتیم دختر گدا زاده آوردیم ....
- این مدتی چند سال که نفقه به من پرداخت نکردی چی می شه ؟
خواهرم گذشت از فضایل بزرگان ما بوده و هست ! از فاطمه زهرا یاد بگیرین که ایثارگر بودند ! شلوغ می کنی ؟ برو از همسایه هایی که سالی یک بار هم نمی بینی و نمی شناسیشون و کلانتری محل که نه سر پیازه نه ته پیاز استشهاد محلی بگیر که شوهرت بهت خرجی نمی داده ...
- من طلاق نمی خواستم بگیرم ... چرا بدون اینکه احضارم کنین حکم طلاق رو صادر کردین ؟
خواهرم اسلام گفته حق طلاق در همه حال با مرد هست ! حالا تو می خوایی فاطمه زهرا باش می خواهی فاحشه ! شوهرت عشقش کشیده تو رو طلاق بده چون مرد هست ما رفتیم تو دین اسلام دستکاری کردیم و طلاق غیابی رو اختراع کردیم که مرد در غیاب زن بتونه طلاقش بده ! ولی زن حق نداره شوهرش معتاد باشه - بیمار روانی باشه - بیمار سرطانی باشه - مجنون باشه - جانی باشه تقاضای طلاق بکنه ! اصلا امکان نداره !!! شوهرت معتاده ؟ ثابت کن ! این آدرس آزمایشگاه برین آزمایش بگیرین ! شوهرت هم آزاده که بره و توی شیشه ادرارش قرص ...... رو خورد کنه و بریزه تا نتیجه آزمایش منفی بشه !
می دونی که اسلام می گه برابری زن و مرد !
- بی انصاف بچه ها رو گرفتی اقلا بگذار ببینمشون !!!
اگه تونستی پشت گوشت رو ببینی بچه ها رو هم می بینی ! دیگه طلاقت دادم تو هم که مادر این بچه ها نبودی حقی هم نداری من این بچه ها رو از زیر بوته به عمل آوردم ....

در صورتی که بچه ها به زن داده بشوند :

- مرد چرا خرج بچه ها رو نمی دی ؟
ندارم ! از کجا بیارم ؟ قبلا که خرج خانواده رو نمی دادم که حالا که یک نفر هستم خرج جن و پری ها رو می دم و کم میاد ! شکایت داری برو دادگاه .....
خانم شوهرت نداره ! از کجا بیاره ؟ تورم زیاده تو جامعه ! گرانیه ! حالا ما بهشون ابلاغ می کنیم که هر زمان عشقشون کشید دوزار ده شاهی بگذارن کف دست شما ! انشاالاه .......... اصلا بچه ها مال شماست ! مرد حقی نداره وقتی پای پول در میونه !

در صورتی که زن از مرد معتاد طلاق بگیره :

حق نداری ازدواج کنی باید تا آخر عمرت مجرد بمونی چون اگه شوهر کنی رو صورتت اسید می پاشم ...

در اروپا :
مرد و زن زمانی که از هم جدا می شن می خواد زن حتی یک سوزن هم نداشته باشه اما همه اموال باید بطور مساوی تقسیم بشن ! بچه ها حق نگهداری شون با مادر هست مگر اینکه مادر صلاحیت نداشته باشه و یا نخواد سرپرستی کنه ! پدر باید ماه به ماه حقوق و خرج بچه ها رو بده اگه نده می اندازنش زندان ! و یا از اموالش بر می دارن !
با یک محاسبه معمولی می شه نتیجه گرفت که ما مسلمان هستیم یا غربی های رنگ پریده نجس !؟؟؟؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Tuesday, September 17, 2002

امروز تو سایت شیرین یک مطلب تاسف بار و احمقانه خوندم در مورد تارک دنیا شدن ! سخنان زهرا شجاعی رو نقل کرده بود از ایسنا ! تا حدی انتقاد درستی کرده بود از این زن ابلیس ! اما از یک نکته اساسی غاقل بود و من دنباله بحث اونو پی می گیرم :

در جایی عنوان شده بود که دخترها با سرگرم کردن خودشون و انجام کارهای مختلف حس جنسی رو در خودشون بکشن سرکوب کنن و در وافع تارک دنیا بشن ! سخن جالبی بود اما متاسفانه کاملا واقعیت داره !
می بینیم در جامعه ما دخترهایی که دانشگاه رو تموم می کنن بلافاصله وارد دانشگاه می شن و مشغول به کار ! عدهای در یک یا نهایت دو سال بعد از اشتغال ازدواج می کنند و خلاص !
اما باقی اونها وقتی می بینن همکارانشون ازدواج کردن و رفتن و اونها موندن دچار نوعی سر خوردگی می شن و به پوچی می رسن و سعی می کنن با کار و فعالیت بیش از اندازه زمینه های این سر خوردگی ها رو از بین ببرن و در واقع خودشون رو فراموش کنند ! به خیلی از این دخترها برخورد کردم و برخورد نزدیکی دارم !
همین چند ماه قبل بود که با دختری صحبت می کردم 26 ساله ! این دختر که مهندس کامپیوتر بود بعد از مدتی که می بینه کسی خاطر خواهش نیست شروع می کنه به کار سخت و ذهنش رو در گیر کار می کنه و در نهایت هم بیمار می شه و راهی بیمارستان البته اینم بگم که این دختر مخالف رابطه با یک پسر نبود و حتی فرهگ خانوادگی بالای داشت که از روابط دختر و پسر استقبال می کردند اما بطور آگاهانه و متعادل !و خبلی هم زیبا بود اما این دختر ترس داشت از پسر ها و فکر می کرد پسر ها آفریده شدن برای سوء استفاده از دخترها ! این همون استدلالی هست که این زن شیطان صفت ( زهرا شجاعی ) از اون بعنوان یک راه حل برای معضل ازدواج دخترها نام برده !
اما جدای از این موارد یک مورد دیگر هم دخیل هست توی این امر :
توی ایران ما و بعد از انقلاب به لطف شستشوی مغزی جوانهایی که به نسل سوخته معروف شدند نوعی دختر - پسر گریزی در اونها بوجود آمده ! البته تعداد این عده کمتر از حد جوون های عادی هست که می بینیم آزادانه دست در دست هم دنیا رو به سخره می کیرند و خوش و خندان هستن ! اما در کل عده زیادی رو شامل می شوند این عده به اصطلاح تارک دنیایی ....
این عده فکر می کنن دختر برای پسرها یعنی میوه ممنوعه و بالعکس دخترها هم از پسرها وحشت دارند و حتی از دوستی با یک پسر سر باز می زنند . حالا می خواد اون پسر خوب باشه یا بد ! در هر صورت از دید اونها پسر یعنی موجودی کلاش و هوس باز و پست و عامل فلاکت زن ! این عده با این که برای پسر ها بال بال می زنن اما نمی تونن وجدان و درونشون رو راضی به این بکنند که همه پسر ها بد نیستن ! یک نوع تفکر منفی فمینیسمی !
اما در مقابل پسرها هم وقتی این سردی رو از این قبیل دخترها که متاسفانه جزو بهترین دخترها از نظر ملاکهای عرف جامعه هستند قرار می گیرند اونها هم پا پس می کشند و تصور می کنند که همه دخترها اینطورند و وای به روزی که این دو دسته با هم دوست بشن !
اما نکته بسیار تاسف آور تر اینه که این دختر ها و پسرها وقتی دل مرده می شوند و دستشون از همه جا کوتاه در نهایت تحت فشار جامعه و اطرافیان تن به ازدواج تحمیلی می دهند و چون از قبل هیچ شناختی از جنس مخالف نداشتند در زندگی زناشویی هم دچار شکست می شوند که کارشون در نهایت به طلاق ختم می شه ! امروز گزارشی رو از مرکز آمار قوه قضاییه دریافت کردم که توی اون نوشته شده بود در هر 6 دقیقه در شهر تهران یک طلاق صورت می گیره یعنی در طول ماه به رقم 15000 طلاق ختم می شه ! رقمی فاجعه بار و غیر قابل تصور !!! در وضع کنونی دخترها و پسر ها بعلت سرخوردگی های جنسی و عاطفی به ازدواج هایی تن در میدن که در نهایت باعث طلاق خواهد شد و احیانا هم منجر به آواره شدن و بدبخت شدن فرزندانی که قربانی زاده می شوند .....
همین برداشت ها و رفتارها باعث افزایش افسردگی در جوون ها شده و بالا رفتن نرخ بیماران روانی !
اما این کفتار پیر زهرا شجاعی ! این خانوم الان در حالی این تز احمقانه رو ایراد می کنن که یک لشکر بچه الم کردن و از هوس و حال و هوای عاشقی افتادن و کُرچ شدن !! و حالا واسه ما شروع کردن تز بیرون دادن و راه حل اختراع کردن ! اما در زمانی که این خانم خودشون دختر تشریف داشتن باید می دیدیم که چه طرز فکری دارند و چطور رفتار می کنند !
ما ایرانی جماعت وقتی که سن و سالمون از مرز 40 می گذره تازه می فهمیم که خدا و پیغمبری وجود داره و تازه شروع می کنیم به دین داری و جانماز آبکشی و ادای مسلمون ها رو در میاریم ! عمویی دارم که در رژیم گدشته تمام دانسینگ ها و کاباره های تهران رو طی طریق کرده بود و دارای سابقه درخشانی در ارتباط با دختر خانم ها بودن ! ایشون بعد از رسیدن به سن 50 سالگی یادشون افتاده که خدایی وجود داره و نماز خوان شدن ! جل الخالق !!!!!! آدم تو این دوره زمونه چه چیزهایی که نمی شنوه !
به نظر من چقدر خوبه که این عده که بعد از گذروندن دوران عشق و عاشقی و شور جوانی میان و برای ما موعضه می کنن , قبل از هر چیزی سوء سوابق خودشون رو به یاد بیارن و بعد بیان و از جوانها ایراد بگیرن یا تز های درخشان صادر بفرمایند !
مثل جناب علی پروین که در حال حاضر هر کسی تشریف ببره در خونه ایشون می بینه که عکس حضرات رو زدن به بالای در منزلشون و درون اتاقهاشون پر از نوشته های قرآنی و آیات و .... ولی ایشون در زمانی جوانی دارای سابقه بسیار درخشانی در کاباره ها بودند و با افرادی که در حال حاضر مفسد فی العرض نامیده می شوند حشر و نشر داشتند !
در این عکس ها جناب ناصر حجازی و علی آقای گل رو در جوار مفسد فی العرض ستار مشاهده می کنید !
و در عکس بعدی ایشون رو در حال مشاهد نادیا خانوم رقاصه معروف !!!!
من نه این رفاقت های دختر و پسری رو نفی می کنم و نه رفتن به کاباره و خلاصه این جور کارها رو و اگر خودم اون زمان هم بودم مسلما این کارها رو انجام می دادم ! اما حرف من در کل اینه : چرا بعضی از افراد اینقدر زود تغییر ماهیت می دن و نون رو به نرخ روز می خورن ؟
همین خانم هایی که خودشون رو لای چندین لایه چادر و پارچه و لاحاف می پیچن که چشمان ابلیس به بدهای بی قواره اونها نیفته مسلما در زمان جوانی و تجصیل بی حجاب بودند ! و حالا فریاد مسلمانی اونها گوش فلک رو کر کرده !!!! این عده بهتره یک سوزن به خود بزنن یک جوال دوز به مردم !
در این دوره زمونه حرف و حدیث این افراد خریداری نداره و آب در هاون کوفتنه ! کدوم زن و دختریه که بیاد به این حرف ها گوش بده و یا کدوم مرد عاقل و بالغ و سالمیه که بخواد خودش رو کنترل کنه ؟؟ اصولا پسر ها در این مواقع که دختر زیادی کلاس می گذاره یک شعار جالب دارن :
مگه دختر قحطه ؟ این نشد اون یکی !!! تازه از خداش باشه من باهاش دوست بشم .....
جوری برای ما جا انداختن که ما فکر می کردیم که دختر یعنی زهر ! یعنی دیو ! اصلا چه معنی داره پسر با دختر حرف بزنه یا در ارتباط باشه ؟ اصلا مگه ممکنه یه همچین چیزی ؟
کسی نیست بپرسه که این خلایق چطور عاشق شدند یا باردار شدن ؟ مریم مقدس بودند ؟
البته برای این عده جای تعجب نداره چون خواستگاری در این خانواده های بسته و امل معمولا به این صورت انجام می گیره که خانواده به این تصور می رسه که پسر سنش رسیده به سن ازدواج پس باید زن بگیریم ( توجه کنید !! سنش رسیده به سن ازدواج , نه اینکه به بلوغ ازدواج رسیده ) و زنها هم چادر ها رو می بندن به کمر و می افتن تو در و همسایه بدنبال یه دختر چشم و گوش بسته و آفتاب مهتاب ندیده ! توجه کنید !!! فقط مهم اینه که دختر لای چادر و زر ورق باشه و حتی به برادر و پدر خودش هم نگاه نکرده باشه چون عقتش به باد می ره !!
بعد هم بزرگترا می شینن و صحبت ها رو می کنن ! اگه خیلی متجدد باشن در حضور نمایندگانی از خانواده ها نیم ساعتی دختر و پسر در حالی که چشم هاشون داره گل های قالی رو آمار می گیره با تپق زدن حرف می زنن اون هم در حد پرسیدن اسم همدیگه و ....
در پایان فقط به پسر می گن زن می خوای ؟ اونم سرخ و سفید می شه و می گه آره ! دختر هم همینطور و بعد هم ازدواج ! احتمالا شب زفاف هم دختر چادر سرش می کنه و با حجاب کامل می ره تو رختخواب و تازه این نوع طاغوتی اونه !!
اگه مورد اسلامی اونو بخواهیم باید این آمیزش از نوع حضرت مریمی باشه ! نه ؟
یک سوال استراتژیک !!مثلا می خوام ببینیم چند نفر از شما به این موضوع فکر کردین که یک آخوند آیا با زن خودش آمیزش داره ؟ بهش فکر کردین ؟ یا همین زنهای چادری و زینب کوماندو که سایه مردی اگه روی چادرشون بیفته عفتشون لکه دار می شه یعنی با مردی خوابیدن ؟
جوری برای ما جا انداختن که من که فکر می کنم این محال باشه ! مگه ممکنه ؟ من که باور نمی کنم ..... شما چه نظری دارین ؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Monday, September 16, 2002

در سال 1375 در هتل آزادی تهران شوی لباس زنانه ای اجرا شد که برگذار کننده آن خانم مهلا زمانی بودند که یکی از خیاط خانه های بزرگ لباس رو در تهران سرپرستی می کنند و به عنوان یکی از مبتکرین و خلاقین طراحی لباسهای اسلامی و غربی برای زنان معروفند ! طرح تغییر رنگ و مدل مانتو های دختران دبستانی و دبیرستانی و همینطور لباسهای فرم برای خانم های مهماندار و یونیفرم های مخصوص خانم های هتل دار بخش کوچکی از طرحهای ارزندهایشون به شمار میاد !
طبق خبری که جدیدا منتشر شده بعد از گذشت مدت 6 سال از برگذاری این شو لباس در هتل آزادی تهران واقع در میدان ونک - خیابان 21 گاندی که کلیه اقدامات آن قانونی بوده و حتی از طریق صاحب هتل یعنی بنیاد مستضعفان و وزارت ارشاد اسلامی و وزارت کشور مجوزهای مربوطه دریافت شده بود , از سوی یکی از فرماندهان بسیج دستور تشکیل پرونده در مورد برگذار کنندگان این شو صادر شده است !
گویا این آغا و زیر دستان ایشون باج بهشون نرسیده و جیبشون خالی از پول مونده و حالا تصمصم گرفتند که بعد از 6 سال امر به معروف و نهی از منکر کنند !
واقعا تو چه مملکتی زندگی می کنیم , که یک مشت آدم احمق و بی وجود با استفاده از حربه مذهب , نه تنها خودشون , بلکه اسلام رو هم به لجن کشیدن . و بعد هر جا صحبت می شه فریاد مرگ بر آمریکای اونها بلند می شه و همه چیز رو به گردن استکبار و غرب می اندازند ! در صورتی که همه می دونن چه کسانی دشمن شماره یک اسلام هستند و در واقع ریشه تمام مشکلات و تمسخر کردن دین و اسلام و نظام و آلت دست واقع شدن ها کسی نیست جز همین عده آدم های دو آتشه هستند که بنام اسلام و به جانبداری از دین , تیشه به ریشه اسلام می زنند !
جای بسی تاسف هست که این عده در زمان برپایی این شو لباس سرشون مثل کبک در برف بود و بعد از 6 سال از خواب بیدار شدند ! کسی نیست بپرسه اون زمان آقایون در کدوم مکانی به سر می بردند که بعد از گذشت 6 سال تازه فهمیدن اسلام به خطر افتاده ؟؟؟ لابد سرشون جای بهتری گرم بوده !
اما قسمت بسیار جالب این خبر این بود که نوشته بود : عده ای زن و دختر در حالی بدن های عریان و نیمه عریان خود رو در معرض نمایش عموم می گذاشتند که عکس های ..... و ....... در پشت آنها قرار داشت !!!!!
تفسیر خبر :
1- ما که از اول تا آخر فیلم رو دیدیم هیچ جا با صحنه سکسی مواجه نشدیم همه لباسها عادی و معمولی بودند ! البته جای تعجب نداره که این آقایون که زنان خودشون رو حتی در رختخواب هم با چادر و روسری و مقنعه می بینن از دیدن لباسهای ساده یک عده دختر که حتی زیبا هم نبودند به وجد آمدند !!!!
2- در معرض نمایش عموم ؟ احتمالا تمام مردم ایران این دختران پری وش رو دیدند ؟ اما تا جایی که من می دونم 400 نفر خانم برای این شو بلیط خردیند به بهای 5000 تومن و فقط هم خانم ها در سالون حضور داشتند !
3- اجرای نمایش در خضور عکس آقایان ؟ ما عادت کردیم حتی در آشپزخانه و ..... خومون هم عکس آقایون رو قرار بدیم این برای ایرانی ها شده مد ! کاری هم به نظام ندارم ! در زمان پهلوی عکس محمد رضا روی دیوار ها نصب بود و گاهی هم در کنار اون عکس رضا شاه کبیر و حالا جای اونها رو دادیم به دیگران ! اصل و ماهیت همونه فقط چهره تغییر کرده !

همه ما به خوبی آگاهیم که تو این مملکت , هیچ کس نمی تونه دست از پا خطا کنه مگه اینکه بدونه پشتش گرمه و اجازه رسمی داره از ارکان مربوطه ! و باز هم خیلی خوب می دونیم که اگر واقعا بخوان جلوی این قبیل کارها رو بگیرن درست مثل آب خوردن می مونه ! وزارت کشور و امنیت ایران کارآمدترین و قوی ترین کادر امنیتی رو در خاور میانه داره و حتی عده ای اون رو با بعضی سازمانهای امنیتی خارجی همپا می دونند ! پس می شه نتیجه گرفت که کسی بی خبر نبوده از این امر و در واقع هر نوع همایش و تظاهرات و انجمنی که بطور عمومی بخواد برگذار بشه اول از همه باید به اطلاع وزارت کشور برسه و مجوز بگیره !
من تمام قسمت های این فیلم رو دیدم , از اطاق رخت کن اون که خانم ها در حال آرایش بودند تا زمان تمرین و حتی خود نمایش لباس و هیچ مردی رو ندیدم در کل فیلم ! حتی فیلم بردار ها و عکاسان هم زن بودند ! سوای این حرفها چرا این عده کاسه داغ تر از آش شدند برای ما ؟ اگه مردی وجود داشت در اون شو ناموس این عده به خطر می افتاد یا شوهران و پدران اون خانم ها !؟ وقتی آنها اعتراضی ندارند , مسخره نیست عده ای برای خود شیرینی و در واقع به عبارت صحیح تر لکه دار کردن و به زیر سوال بردن اصل نظام اقدام به طرح شکایت بر علیه برگذار کنندگان کنند ؟ دولت محترم جمهوری اسلامی به جای گیر دادن به سایت های اینترنتی و تحدید کردن عده ای که فقط حقیقت رو بیان می کنند بهتره سراغ این عده بره که دارند با این رفتارها مردم رو نسبت به نظام بدبین تر و دلسرد تر می کنند ! این عده در واقع مانند گورباچف عمل می کنند که با اصلاحات پروستریکا و گلاسنوست تیشه به ریشه شوروی زد و در نهایت باعث فروپاشی اون شد ! این موجودات احمق مثل موریانه ریشه های نظام رو دارند می خورند و در آینده نزدیک باعث ویرانی اون خواهند شد !
لابد بزودی شاهد این خواهیم بود که برای برگزار کنندگان شوی لباس در بهمن ماه سال 1380 هم احضاریه صادر بشه ! دور از ذهن نیست !!!!!

در انتها عکس هایی از این شو لباس رو قرار می دم برای دیدن شما و درک بیشتر این شکایت مسخره :
عکس شماره 1 - عکس شماره 2

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



یک خبر دست اول !!!!

نمردیم و بالاخره اولین کنسرت راک در جمهوری اسلامی رو دیدیم !! بزودی اولین کنسرت راک در تهران اجرا خواهد شد !!! احتمالا مسوولان دولت ایران خواب تشریف داشتند !
اسم گروه سکوت شرق هست و کنسرت بدون کلامی رو در تالار فارابی اجرا خواهند کرد !
آقایان : پیام اسلامی - حامد حمید زاده - امین ده ناوی - سام وفایی و امیر علی تهرانی اعضای این گروه راک هستند !
زمان اجرا : 3 - 4 - 5 - 6 مهر ماه ساعت 19 تا 21 .
مکان اجرا : چهارراه ولی عصر - دانشکده هنر - تالار فارابی
تلفن : 6404409
اما خبر دیگه اینکه بالاخره چشممون به جمال زهیر معصومیان و حامد بنایی روشن شد .....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Sunday, September 15, 2002

یه نامه خیلی باحال شخصی بنام جواد معروفه برام فرستاده بود دیشب که از بس خندیدم اشکم شر شر می ریخت و همه فکر کرده بودن من خل شدم !! بهتره این نامه رو بخوانین تا ببینین چه دیوانه هایی پیدا می شن :
ای جوان خیره سر
!!در حالیکه ایادی آمریکای جنایتخوار و استعمار غرب طلب
با میلیاردها دلار سرمایه گذاری در تلاش برای از راه به در کردن
جوانان این مرز و بوم می باشند،شما از من انتظار دارید هم خودم سرمایه گذاری کنم و هم از راه به در شوم
زهی خیال باطل،زهی فکر نابخردانه.
از همین تریبون!! اعلام می کنم که ما جوانان متعهد نظام
حاضر نیستیم در برابر وساوس شما سر تسلیم فرود آوریم
و تا آخرین قطره خون در برابر شما ایستادگی خواهیم نمود
باشد که این فداکاری ما مورد قبول بارگاه احدیت واقع شود.
ای مرتد خلافکار صهیونیسم!! بیا تا دیر نشده به راه راست
درآ که بسی برای تو بهترتر باشد.از ترویج فساد و فحشا
بپرهیز که خداوند متعال ناظر اعمال ما و سزا دهنده همه آنها
میباشد.و به آغوش پر مهر پروردگارت بازگرد که آرامش را جز آنجا نخواهی یافت
زیاده عرضی نیست
خلاصه بعد که دوباره خواستم برم تو سایتش دیدم که منو ممنوع الورود کرده منو , نه اینکه خیلی هم تحفه بوده سایتش !!!!!
اما این نامه و همینطور مطالب شیرین جون شد انگیزه ای برای نوشتن یک داستان . نمی دونم بتونم کل اون رو در همین جا بنویسم یا خیر اما اگر زیاد شد به تدریج می نویسم این داستان رو بیاد کسانی می نویسم که فکر می کنند وفتی در تباهی و فساد افتادند راه نجاتی ندارند و باید تا آخر برن این داستان پاسخی هست به اونهایی که فکر می کنند زنان روسپی شرف ندارند ....

تو یه خانواده پر جمعیت به دنیا اومدم من بودم و 3 تا خواهر و 1 برادر ! یه خونه داشتیم که فقط می تونست جای خواب ما رو تامین کنه و همین هم از دایی پدرم بهش ارث رسیده بود و اگر اون فرزند داشت این خونه رو هم نداشتیم ! من بچه چهارم بودم ! اول داداش ناصرم بود بعد آبجی پری بعد آبجی پروینم و بعد من بودم و بعد از منم ته تغاری خونه پروانه که 5 سالش بود ! داداشم 29 سالش بود و 2 تا زن گرفته بود و طبقه بالا رو اشغال کرده بودن ! عجیب بود که چطور اون 2 تا دختر 19 و 20 ساله می تونن همدیگه رو تحمل کنن ! برام همیشه سوال بود !
تازه وارد راهنمایی شده بودم که به ترتیب خواهرام تو سن 14 و 16 سالگی رفتن خونه شوهر ! آبجی پریم که هنوز 15 سالش نشده دوقلو زاییده بود و هر وقتم که دوتا بچه هاش با هم گریه می کردن اونم از درماندگی گریش می گرفت !
با رفتن خواهرام جای ما مثلا باز شده بود اتاقی که حکم انباری رو داشت حالا تبدیل شده بود به اتاق خواب من و پروانه ! بابام که علیل شده بود و خونه نشین ! کلیه هاش عفونت کرده بودن و زمین گیرش کرده بودن و ما وقتی فهمیدیم که به دیالیز افتاده بود . ننه ام هم که قلبش مریض بود و مدام دکتر می رفت ! نون بیارمون داداشم بود که اونم همیشه اول به خودشون می رسید بعد به ما !
کلاس دوم دبیرستان بودم و تازه تازه داشتم به پسر ها نگاه می کردم و معنی عشق رو می فهمیدم که یکروز حس کردم کسی دنبالمه ! اوایل زیاد توجهی نمی کردم تا اینکه یکروز خودشو به من رسوند و همین شد سر آغاز بدبختی من !!!
روزه اولی که دیدمش ازش خیلی خوشم اومد قد بلند و شیک پوش بود ! اما از ترس داداش ناصرم فکم قفل شده بود !
سلام خانو م خانوما
آقا لطفا مزاحم نشین اینجا همه همدیگه رو می شناسن .....
من که کاری نکردم آبجی , سلام عرض کردم
گفتم که برین پی کارتون اگه داداش ناصرم بفهمه خون به پا می کنه !
خوب بذار بفهمه اصلا داداش ناصرت وقتی خاطر خواه لیلی جونش شد همین کارا رو کرده بود !
این کی بود که داداش ناصر رو می شناخت ؟ این بود که تردید برم داشت و ایستادم تا به حرفهاش گوش بدم !!
اون هم که انگار فهمیده بود رام شدم گفت بیا بریم یه جای باکلاس یه چیزی بخوریم خودم هم برت می گردونم ! داداش ناصرت هم که اون بالا بالا ها پیداش نمی شه ! پس بی خیال و ...... اونقدر گفت و گفت تا راضی شدم !!
خیابان هایی رو می دیدم که گاهی از تو تلویزیون شاهدشون بودم و برام خیلی جالب بود ! بعد رفتیم به بستنی فروشی شیک ! من اما فقط مات تزیینات و آدم های اون تو بودم ! برامون دو تا لیوان کافه گلاسه آوردن من از همون اول لیوان خودم رو با ماله اون عوض کردم !
خندید و گفت آخه فکر کردی من جلوی این همه آدم می تونم تو رو مسموم کنم ؟
فقط نگاهش کردم . بعد سرشو تکون داد و مشغول شد و به منهم تعارف کرد ! وقتی اولین قاشق رو خوردم سردی اون و طعم خوشمزه اش ترسمو محو کرد و کم کم سر صحبت رو باز کردم و خیلی راحت توی یک ساعت عاشقش شدم !!
بعد از اون منو نزدیکای خونه رسوند و رفت ! با کلی ترس و لرز وارد خونه شدم ! هر کسی سرش به کار خودش بود بابام که خوابیده بود ! ننه ام هم که رفته بود خونه همسایه ها کلفتی داداشم هم که هنوز نیومده بود ! منم بدو رفتم تو اتاق و بیرون نیومدم ! چند ساعت بعد داداش ناصرم اومد و مثل عادت همیشگی اول از همه رفت پشت بوم و به کبوترهاش آب و دونه داد نیم ساعت بعد بود که یهو اومد پایین و منو گرفت به کتک و با مشت و لگد افتاد به جونم بعد هم پرتم کرد تو انباری و هر چی خرت و پرت بود ریخت روم و دفنم کرد !
بعد ها فهمیدم که پسر همسایه که چشمش دنباله من بود و من بهش راه نمی دادم ما رو دیده بوده و به داداش ناصرم خبر داده بود ! چند ساعتی زیر خرت و پرت ها بودم که ننه ام اومد و داد و بیداد شروع شد و آخر سر هم فقط تونست داداش ناصرو راضی به این کنه که منو از او وضع در بیاره ! و بعدم اومد بیرون !
از توی پنجره کوچک زیرزمین می دیدم که داداش ناصر نعره می کشه و می گه دیگه حق نداره بره مدرشه و بعدم همه کتاب و دفتر هامو ریخت وسط حیاط و پیت نفت رو خالی کرد روشون و همه رو سوزوند ! کلی گریه کردم .. دلم واسه خودم می سوخت ... دلم برای دوستام تنگ شد و معلم هامون ... اگه دیگه نبینمشون چی ؟؟؟
شب که شد خیلی می ترسیدم جای خوابی هم نداشتم زیر زمین گرم و دم کرده بود و مدام عرق می ریختم نیمه شب بود که صدای پایی رو شنیدم ... ننه ام بود یه لقمه نون و پنیر آورده بود و از لای نرده های پنجره داد بهم تازه یادم افتاد که هیچی نخوردم .. گفتم
ننه منو بیار بیرون می ترسم ! گفت هیس می خوای داداش ناصرتو بیدار کنی ؟ فعلا این تو باش تا ببینم چه خاکی به سرم می تونم بریزم ؟
لقمه رو گرفتم و رفتم گوشه زیرزمین کز کردم و مشغول خوردن شدم .. همون جوری نشسته هم خوابم برد .
توی خواب حس کردم کسی تکونم می ده از خواب پریدم و خواستم جیغ بزنم که دیدم ننه ام اومده بالا سرم لباس برام آورده بود و کمی هم پول و یه لقمه نون ! گفت زود لباساتو بپوش و از این خونه برو بیرون ویلا تا آخر عمرت بدبخت می شی ! گفتم نمی خوام برم ...
دهنمو گرفت و گفت باید بری ! می خواهی داداش ناصرت بدت به کریم چاقو کش ؟
از شنیدن این حرف رنگم پرید و وا رفتم کریم لات محلمون بود و بعضی ها هم می گفتن آدم کشته و کسی جرات نداشت باهاش در بیافته حالا داداش ناصر می خواست منو بده به اون !! نفهمیدم چطوری لباسهامو پوشیدم ... دم در ننه ام رو بغل کردم و بوسیدمش هر دو با چشم گریون از هم جدا شدیم تا سر کوجه مدام بر می گشتم و سایه اش رو توی تاریکی میدیدم و اشک می ریختم .
رفتم توی یکی از پارکها نشستم که چکار کنم ؟ فکرم کار نمی کرد و بیشتر از اونکه ناراحت باشم وحشتزده بودم ! از بچه ها شنیده بودم که تو تهران پر از کار و امکاناته و همه خوشبختن .. دست کردم تو جیبم و پولایی که ننه ام بهم داده بود رو شمردم ! 5000 تومن ! تصمیم گرفتم برم تهران اما چطوری ؟ من که جایی رو بلد نبودم !
راه افتادم تو خیابون .... هوا داشت کم کم روشن می شد خانمی رو دیدم که نون خریده بود , رفتم صداش کردم و گفتم :
سلام می شه بگین چطوری می شه رفت تهران ؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت دختر به سن تو تنها می خواد بره تهران ؟
الکی گفتم با مامان و بابام اومده بودیم اینجا من گمشون کردم حالا اونا منتظر من هستن !
کمی با تردید نگاهم کرد و در آخر بهم آدرس ترمینال رو داد ! وارد ترمینال که شدم سر گیجه گرفته بودم ! یک عالمه اتوبوس و مینی بوس بود و آدم های زیادی می رفتن و می اومدن ... صدای کسی رو شنیدم که داد می زد تهران - تهرانیاش بیان سوار شن !
رد صدا رو گرفتم و اتوبوس رو پیدا کردم خواستم سوار بشم که پسر شوفر گفت : بلیط داری؟
گفتم نه ! گفت بدون بلیط نمی شه ! از جیبم یه هزار تومنی در آوردم و دادم بهش ! اینور اونورشو نگاه کرد و پول رو پسم داد و گفت برو آخر اتوبوس بشین صدا هم نکن مهمون خودمی ! خوشحال شدم و پریدم بالا !
چند دقیقه بعد اتوبوس راه افتاد .... هوا روشن شده بود داشتم به جاده نگاه می کردم که کم کم چشمام رو هم افتاد و خوابم برد
وقتی از خواب بیدار شدم هنوز اتوبوس داشت راه می رفت و هوا داشت غروب می شد ... خیلی خوابیده بودم دهنم خشک خشک بود و دستشویی داشتم تو همین فکرا بودم که اتوبوس نگه داشت و یکی از اون جلو داد زد هر کی می خواد غذا بخوره پیاده بشه نیم ساعت دیگه راه می افتیم !!!همه بلند شدن که پیاده بشن منم قاطی اونا پیاده شدم ! مردم به سمت یه رستوران راه افتادن و منم به دنبال اونا ! از یه خانمی پرسیدم : توالت کجاست ؟ خندید و گفت منم دنبالشم بیا با هم بریم ! از یه آقایی که تو رستوران کار می کرد پرسید و رفتیم !
ازش جدا شدم و رفتم کنار اتوبوس ایستادم .... بوی غذا می خورد تو دماغم و از گشنگی سرم داشت گیج می رفت ! پولامو در آوردم و دوباره شمردم .. همون 5000 تومن بود تصمیم گرفتم برم یه چیزی بخورم . رفتم تو نشستم پشت یه میز یک آقایی اومد و گفت پدر و مادت کجان ؟ الکی گفتم تو اتوبوس !! سرشو تکون داد و پرسید : چی میخوری دختر جون ؟
گفتم غذا !
خندید و گفت چه غذایی ؟ چلو کباب؟ چلو مرغ ؟ کباب ؟
دهنم آب افتاده بود اما از ترس ولخرجی گفتم چلو کباب چنده ؟ این بار بیشتر خندید و گفت قیمتش مهم نیست اصلا مهمون من چی می خوری ؟ گفتم چلو کباب !
رفت و چند دقیقه بعد اومد از دیدن اون همه غذا داشتم سکته می کردم و مثل ندید بدیدا شروع کردم به خوردن ! فقط سر عروسی آبجی هام چلو کباب خورده بودم و این دفعه سوم بود. بعد که خوردم رفتم پیش همون آقا و یه هزار تومنی بهش دادم پولمو برگردوند و گفت : گفتم که مهمونه من ! گفتم نه و پولو گذاشتم رو پیشخون و راه افتادم ! دوباره صدام کرد و یه اسکناس 500 تومنی بهم داد و گفت بیا بقیه اش رو بگیر ... ازش تشکر کردم و رفتم دوباره کنار اتوبوس ! مسافرا دوباره داشتن سوار می شدن منم قاطی اونا رفتم بالا و دوباره رفتم سر جام نشستم ! و بازم خوابیدم !
از صدای تهران .... از خواب بیدار شدم ! هوا تاریک بود و چراغهای زیادی همه جا رو روشن کرده بود موقع پیاده شدن یهو یکی دستمو گرفت و دیدم همون پسر شاگرد راننده هست ! گفت : فراری هستی؟ جا خورم و زبونم بند اومده بود دستمو به زور از تو دستش در آوردم و با من من گفتم آره .. نه ... چطور ؟
گفت : واسه ما فیلم بازی نکن !جای داری بری؟ گفتم : نه ؟ گفت برو اون گوشه وایسا تا من برم و بیام ببرمت یه جای توپ !
رفتم جایی که گفته بود . اما ترس برم داشت و فرار کردم ! از ترمینال که اومدم بیرون نمی دونستم چکار کنم ! همین طور راه افتادم توی خیابان داشتم راه می رفتم که یه زن و مرد که کنار خیابون ایستاده بودن یه تاکسی گرفتن : آزادی ... منم بدو دویدم و سوار شدم . گفتم هر جا اینا پیاده شدن منم پیاده می شم . چند دقیقه بعد کنار میدان آزادی پیاده شدن !
منم پیاده شدم و محو تماشای میدون آزادی شدم توی کتابای درسی عکسش رو دیده بودم اما از نزدیک نه ! رفتم وسط میدون توی چمن ها و نشستم یه گوشه تا صبح بشه ! هوا که کمی روشن شد بلند شدم و دوباره راه افتادم کمی جلوتر مینی بوس و ماشین هایی بود که داد می زد ونک تجریش . پیش خودم گفتم سوار شم بالاخره یه جا می رسم دیگه !
سوار مینی بوس شدم .....
میدان ونک :
از مینی بوس پیاده شدم و قدم به خیابان گذاشتم ! چقدر آدم ... گل فروشها ....کوپن فروشها ... کارگرا !!!!! یه گوشه ایستاده بودم و محو تماشای آدم ها و ماشین ها بودم . نمی دونم چقدر به این حالت بودم که یهو صدای یه دختر منو از بهت بیرون آورد :
بچه کجایی؟ رومو کردم به سمت صدا ... دو تا دختر خوشگل و آرایش کرده بودن مثل فیلمای خارجی موهای طلایی و ماتیک زده با روسری که نصف موهاشون بیرون بود و لباسهای قشنگ و خوش رنگ .... محو تماشای اونا بودم که اون یکی گفت : نگفتی از کجا اومدی ؟
- از مشهد !
اون یکی دختر چشمکی به او یکی زد و بعد دستمو گرفتن و دنبال خودشون بردن !
من نسیمم اینم سحر تو اسمت چیه ؟
- نفیسه
چند سالته نفیسه جون ؟ این جون گفتنش آتیش به دلم زد و یهو بغضم ترکید .... یکی از اونها بغلم کرد و بوسیدم .. بعد از چند دقیقه که آروم شدم اشکامو با دستمال پاک کرد و گفت : فراری هستی ؟
- گفتم آره
لابد جایی رو هم نداری؟
- نه
ما هم مثل توییم بیا پیش ما با هم که باشیم می تونیم خیلی کارا کنیم ... نمی دونم تو کلامشون چی بود که آرومم کرد و بهشون اعتماد کردم و دنبالشون راه افتادم !
اول رفتیم و ساندویچ خوردیم ! تا حالا به این خوشمزگی نخورده بودم ! خواستم من حساب کنم اما نگذاشتن ! سحر کیفشو باز کرد توی اون پر از پول بود . وقتی تعجب منو دید گفت تعجب کردی ؟
- گفتم آره ! گفت بتو هم یاد می دیم که پول در بیاری !
کلی ذوق کردم و بعد هم با هم رفتیم به خونشون !
یه آپارتمان کوچیک و جمع و جور بود اول از همه منو فرستادن حموم سحر اومد و گفت باید یکم به خودت برسی و بعد شروع کرد موهای پامو زدن ! وقتی اعتراض کردم گفت دختر تا کی می خوای امل بمونی ؟؟؟ بهم بر خورد و دیگه هیچی نگفتم ! اونم مشغول شد ! اولش خیلی درد داشت اما کم کم عادت کردم ! بعد که اومدیم بیرون کلی بهم لباس دادن . لباسهایی که تو عمرم ندیده بودم دامن کوتاه و تاپ .... اسمهاشو اولین بار بود که می شنیدم مدام ازم تعریف می کردن ! پاهام سفید شده بود و توی نور برق می زد .... من اما مدام رنگ به رنگ می شدم و از اینکه با دامن کوتاه باشم خجالت می کشیدم آخه همیشه با شلوار بودم .... اون دوتا مدام می خندیدن .... بعد نوبت ابروهام شد و ابروهامو درست کردن و بعد هم یه کرم مالیدن به صورتم و موهای صورتمو بور کردن و بعد هم کلی کارهای دیگه بعد که خودم رو تو آینه دیدم از تعجب دهنم وا مونده بود ! یعنی این منم ؟؟؟
چقدر خوشگل شده بودم ! اونا هم مدام ازم تعریف می کردن ! شاید باور نکنین اما نردیک یک ساعت فقط خودمو توی آینه نگاه می کردم و اون ها هم مدام می خندیدن ! همه لباسهامو ریختن توی یه کیسه و انداختن دور و بهم لباسهای نو دادن . کم کم یاد گرفتم که چطور آرایش کنم و چطور لباس بپوشم اسم لباسها رو یاد گرفتم معروفترین لوازم آرایش رو !
خالا دیگه بدون آرایش حتی تو خونه هم راه نمی رفتم و از خودم خیلی ممنون بودم ! روزا من می موندم خونه و اونا می رفتن بیرون و عصر یا شب می اومدن خونه و یا می خوابیدن یا اونقدر خسته بودن که نای حرف زدن نداشتن ! هر چی می پرسیدم می گفتن سر کار بودیم ! وقتی می گفتم منم می خوام کار کنم می گفتن به موقع فعلا زوده ! یه روز آخر هفته بود که قرار شد بریم پارتی ! کم کم زمزمه ها شروع شد که دوست داری دوست پسر داشته باشی ؟ منهم مدام رنگ به رنگ می شدم و در نهایت رضایت دادم !
شب رفتیم به یه خونه که نه , قصر بود . پسری رو بهم معرفی کردن. تا دستم رو گرفت دستم رو پس کشیدم و گفتم به من دست نزن ! نسیم منو کشید کنار و گفت مگه خل شدی ؟ دوست پسرته باید بزاری دستتو بگیره امل بازی در نیار !!! باز این جمله رو تکرار کرد ! انگار رگ خوابه منو فهمیده بود که هر بار که کاری رو انجام نمی دادم با این کلمه راضیم می کرد ! پسر دوباره اومد و دستم رو گرفت و از اونا جدا شدیم !
احساس بدی داشتم مثل گناه و مدام اطراف رو می پاییدم و فکر می کردم همه دارن ما رو نگاه می کردن ! اما همه دختر ها تو بغل پسر ها بودن یا در حال رقص ! و هیچ کس به ما توجهی نداشت ! رفتیم روی مبل نشستیم ... هنوز دستم تو دستش بود.... بعد شروع کرد حرفهای زیبا زدن و گفت که خیلی خوشگلم و دوستم داره و از عشق گفت ..... احساس عجیبی داشتم و خجالت زده بودم اما یک نوع حس عجیبی داشتم که تا به حال حسش نکرده بوده دستمو که نوازش می کرد چیزی در تنم منو قلقلک می داد .. احساس عجیبی داشتم که تا اون روز حسش نکرده بودم ... بعد بلند شد رفت و دو تا لیوان نوشیدنی آورد و یکی رو داد به من و گفت بخور .... اولین قلپ رو که خوردم تمام گلو و معدم آتیش گرفت و اشک از چشمم سرازیر شد !!!! با عصبانیت داد زدم این چی بود ؟ اون که هم متعجب بود و هم نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره با خنده گفت به این می گن ویسکی , مشروب , مگه نخوردی تا حالا ؟
با گفتن این حرف بهم بر خورد و الکی گفتم نه .... یعنی آره خوردم اما ایندفعه مزش بد بود !!! زد زیر خنده و گفت بذار برات درستش کنم ... بعد بلند شد رفت پای یک میز و چند تا چیز ریخت توی لیوانم و بعد اومد و داد به دستم و گفت بخور ببین حالا چطوره ؟
اینبار با احتیاط خوردم . مزه اش خوب شده بود مثل مزه لیمو اما باز هم تند بود و کمی گلوم می سوخت ... گفت عادت می کنی و بعد لیوان رو ازم گرفت و گذاشت رو میز و دستش رو انداخت دور شونم و سرم رو بوسید ! دوباره همون حس غریب دوید تو تنم ... کم کم حس کردم داره گرمم می شه و روی گونه هام احساس داغی می کردم ! و بعد هم رخوت عجیبی رو تو تنم حس کردم ! اون مدام حرفهای عاشقانه می زد حالا دیگه حرفهاش لذت عجیبی برام داشت و از اینکه منم دستشو بگیرم خجالت نمی کشیدم .... سرم گیج می رفت اما حال عجیبی داشتم و یک نوع سستی تو تنم بود سرم کم کم روی سینه اون می رفت اما دلم نمی خواست برش دارم بعد هم گرمی لبهای اونو روی لب های خودم حس کردم .... نمی تونم احساسی که اون لحظه داشتم رو بگم اما زیبا ترین حسی بود که تا بحال تجربه کرده بودم ! نمی دونم چقدر طول کشید و بعد هم که مهمونی تموم شد و برگشتیم من هنوز تو یاد اون لحظه بودم ! هر بار به اون لحظه فکر می کردم تنم داغ می شد و قلبم پور از شوق و به تپش می افتاد اما بعد دل تنگش می شدم ! نسیم و سحر که انگار فهمیده بودم چه مرگم شده مدام سر به سرم می گذاشتن و می خندیدن یا همدیگه رو بغل می کردن و می بوسیدن و ادای منو در میاوردن !
چند روز بعد بود که نسیم یه موبایل داد بهم و گفت این ماله تو بعدا که سر کار رفتی بدردت می خوره !! کلی ذوق زده شده بودم و مدام تو دستم بود و از خودم جداش نمی کردم تا اینکه یکروز که خونه تنها بودم تلفنم زنگ زد :
الو . بفرمایین ؟
سلام عروسکم ....
صدا خیلی آ شنا بود .. بنابراین پرسیدم شما ؟
به همین زودی منو فراموش کردی ؟ منم نیما . اون شب تو پارتی .....
ایوای ببخشید نشناختم .... و حس کردم گونه هام داغ شدن و دوباره اون غریب رو تو تنم حس کردم
شماره اش رو بهم داد ... هر روز ساعتها با هم صحبت می کردیم !
یه شب سحر اومد و با خودش یه فیلم آورده بود و کلی تعریف می کرد ....گفت بیا ببین چی گیر آوردم برات !!
کلی خوشحال شدم و همه نشستیم پای تلویزیون ... اول فیلم زن و مردی رو نشون می داد که خارجی صحبت می کردن و بعد رفتن توی اتاق خواب و شروع کردن به لخت شدن و ...... احساس بدی داشتم و بلند شدم از جام که دوباره سحر گفت امل شدی ؟ و همین کافی بود تا منو دوباره سر جام بشونه ! نشستم و نگاه کردم ! حالت تهوع بهم دست داده بود و سرم درد می کرد اونها که دیدن حالم بد شده تلویزیون رو خاموش کردن و بلندم کردن و بردن به اتاقم !
اون شب تا صبح مدام توی خواب و بیداری صحنه های آمیزش اون زن و مرد جلوی چشمام می اومد و هی از خواب می پریدم ! نزدیکای صبح بود که دیگه خوابم نبرد ! خودم حس عجیبی داشتم نمی دونم چرا احساس کردم که باید اون فیلم رو ببینم .. کنجکاوی عجیبی سراغم اومده بود ... بلند شدم وتوی تاریکی نشستم و تا آخر فیلم رو دیدم از دیدن اون فیلم لذت خاصی بهم دست داد ! بعد از رفتن سحر و نسیم دوباره فیلم رو دیدم و باز هم دوباره و هر بار بیشتر خوشم می اومد ! تا اینکه تلفن زنگ زد ....
نیما بود ! پرسید چکار می کردی ؟ منم همه چیزو براش تعریف کردم .. خندید و گفت سوالی برات پیش نیومد ؟ با شرم گفتم چرا ! و بعد از زیر زبونم کشید و منم گفتم و اونم هر مورد رو با آب و تاب برام شرح می داد و منهم از اون حرفها لذت می بردم !
چند روز بعد یکروز بهم زنگ زد و ناهار دعوتم کرد ! منهم زنگ زدم به نسیم که ازش اجازه بگیرم و گفت برو ! خیلی راحت ! برام عجیب بود اما شک نکردم و رفتم ! جایی که آدرس داده بود ایستادم چند دقیقه بعد جلوم یه ماشین مدل بالا آلبالویی توقف کرد و شیشه اون خود بخود رفت پایین و چهره نیما معلوم شد : سوار نمی شین خانوم خانوما ؟
سوار شدم و رفتمیک به یک رستوران مجلل و ناهار خوریدم .. بعد از ناهار ازم خواست بریم منزلش و اونجا رو بهم نشون بده ! چه خونه ای بود یاد اون شب افتادم .... مات خونه بودم که یک لیوان مشروب داد به دستم و نشستیم مشغول خوردن و حرف زدن شدیم !
وقتی سرم گرم شد اومد کنارم و بغلم کرد .... دوباهر ه اون حس بهم دست داد اما خیلی بیشتر ... محکم تر بغلم کرد و گونم رو بوسید و دم گوشم مدام می گفت دوستم داره .... منهم برای اولین بار بوسیدمش .. شروع کرد به در آوردن لباسهام ... عجیب بود حتی اعتراض هم نمی کردم یاد لحظه های توی فیلم می افتادم و لذتی همه وجودم رو می گرفت .... بعد از مدتی درد خفیفی رو درونم احساس کردم و نیم خیز شدم .... داشت ازم خون می رفت خیلی ترسیده بودم اما فکرم کار نمی کرد بهم می گفت چیزی نیست تموم شد دوباره رو تخت افتادم و کم کم خوابم برد !
وقتی بیدار شدم نسیم بالای سرم بود ! لباس تنم نبود . روم یه پتو انداخته بودن!نسیم نشست کنارم و موهامو نوازش کرد و گفت چطور بود ؟
با بی حالی نیم خیز شدم و بغلش کردم و خندیدم .. فقط خندیدم ....
قرار شد مدتی پیش نیما بمونم ... یکماه اونجا بودم و چه دوران زیبایی بود ... خاطره انگیز .
احساس می کردم که همسرش هستم و اون هم شوهر من . عاشقانه دوستش داشتم و دوریشو نمی تونستم تحمل کنم چقدر برای آینده نقشه می کشیدم اما افسوس که همه چی زود تموم شد ! یکروز نیما اومد و گفت مدتی باید برم مسافرت و نسیم و سحر هم رفتن مسافرت باید چند روزی بری پیش یکی از دوستام خانم خوبیه !
خیلی ناراحت شدم و دلم گرفت اما به خاطر اون لباسهامو جمع کردم و رفتیم اونجا ! زن مسنی بود بهش می گفتن خانم بزرگ ! اسمی که وقتی معنیش رو فهمیدم که خیلی دیر شده یود ! یه دختر دیگه هم اونجا بود و من تو اتاق اون موندگار شدم !
شب که شد دخترک اومد کنارم و گفت می دونی اومدی کجا ؟ گفتم آره پیش دوست نیما هستم تا از مسافرت بیاد ! قهقهه زد و گفت چقدر ساده ای ! این حرف رو روز اول به منهم زدن ! ترس ورم داشت و گفتم منظورت چیه ؟
گفت یعنی اینکه باید سرویس بدی ! گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی دوزاریت نیفتاده ؟ گفتم نه ؟ و حرفی رو زد که آتشم زد ! همون موقع بلند شدم که برم ! دستمو گرفت و گفت کجا ؟ فکردی می زارن زنده بری بیرون ؟ و شروع کرد به تهدید من و .... ! آخر حرفهاشو نمی شنیدم گزیه امونم نمی داد که بشنوم و ناچار تسلیم شدم ...
فردای اون روز خانم بزرگ اومد و گفت یه چادر نازک می کنی سرت و میایی می شینی تو هال مهمون داری ! از ترسم چادر سرم کردم و اومدم توی هال ! یک پیرمرد 60 ساله نشسته بود روی مبل و با دیدن من نیشش تا بناگوش وا شد و دستم رو گرفت و کنار خودش نشوند !
از خنده هاش چندشم شد اما از ترسم حرفی نزدم .... بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدنم که خاله خانم گفت برین تو اون اطاق و بعد هم رفتیم اونجا ....
از اون روز کارم این شده بود که منتظر باشم تا کسی بیاد و برم پیشش ! بعد از مدتی که حرفه ای شده بودم یه روز خانم بزرگ صدام کرد و گفت دوست داری بیرون کار کنی ؟ با خوشحالی پریدم و گونه اش رو بوسیدم و گفتم از خدامه !!!!
گفت از فردا می فرستمت با یکی از بچه ها که راهشو یادت بده .. بلند شدم برم که یهو گردنمو گرفت و شروع کرد به فشار دادن ... گفت یادت باشه بخواهی فرار کنی هر جا باشی پیدات می کنم و با همین دستهام خفه ات می کنم ! نفسم بند اومده بود و داشتم خفه می شدم و فقط با اشاره چشم و ابرو حرفش روتایید کردم و دستشو از دور گردنم برداشت !
از فردا شدم همکار یه دختر به اسم شیلا که همه بهش می گفتن شیلا جنی ! تا حالا هیچ ماموری نتونسه بود بگیرش و دختر خیلی تیزی بود ! صبح ها می رفتیم توی پاساژ های بزرگ یا مغازه های ولی عصر و تجریش به بهانه خرید تا یه خاطر خواه پیدا بشه بعدهم ازش پول می گرفتیم و می رفتیم باهاش ! گاهی هم کنار خیابون وای می ستادیم و اتول می زدیم ! هر چی در میاوردیم نصفش رو باید می دادیم به خانم بزرگ ! نرخ رو هم اون تعیین می کرد ! اوایل من 20 تومن ارزش داشتم و حالا بعد از یک سال 50 تومن شده بودم و باید 25 تومن می دام به اون و بقیه اش مال من بود در عوض جای خواب می داد بهمون و کسی هم مراقب ما بود که اگه یارو آدم ناتویی بود بیاد جلو و ما جیم بزنیم . گاهی هم از توی مغازه ها جنس های ریزه میزه کف می رفتیم !
18 سالم شده بود و زیبایی خیره کننده ای داشتم و مشتری های زیادی داشتم ! یکروز به شیلا گفتم بیا حالا که راه و چاه رو پیدا کردیم و کلی هم پول جمع کردیم بریم برای خودمون کار کنیم ! اون هم قبول کرد و کلی نقشه کشیدیم و رفتیم یه خونه خریدیم و یه ماشین شریکی و دیگه خودمون تکی سرویس می دادیم !
خانم بزرگ که دید دیگه دستش به ما نمی رسه تقشه شومی برای ما کشید !!! یکی از مشتری ها که بعدا فهمیدیم از طرف اون بوده رد ما رو گرفت و سعی کرد از طریق تریپ لاو بازی ما رو خام کنه و اولین طعمه اون من بودم ! تا اومدم به خودم بجنبم به هزار فرقه مواد معتاد شده بودم و دیگه کسی خاطر خواهم نبود ! هر چی هم در میاوردم دود میشد و می رفت هوا! شیلا هم دومین قربانی بود و اونهم پشت بند من معتاد شد و آخر هم خان بزرگ ما رو لو داد و هر دومونو گرفتن !!
دوران خیلی بدی بود . بعد از ترک تازه نوبت شلاق و زندان و جریمه بود .... هر کدوم 75 ضربه شلاق خوردیم ! یادم نمی ره اون روز رو ! بردنمون به یه اتاق و بالا تنه رو لخت کردن و بستنمون به تخت و بعد یه زن چادری چاق اومد و شروع کرد به شلاق زدن . با هر ضربه جیغم در میومد و وسط ها هم بیهوش شدم .... بهوش که اومدم تو زندان بودم و چند تا زن بالا سرم ! فهمیدم تو بند عمومی اوین هستم ! یک ماه به پشتم روغن می مالیدن تا کم کم تونستم به پشت بخوابم .... بعد از 6 ماه که آزاد شدیم و رفتیم سر خونه زندگی دیدیم همه چی رو بردن و خونه رو خالی خالی کردن ! حتی ماشین و لباسهامونو ! رفتیم بانک و ته مونده پولارو کشیدیم بیرون و رو هم که گذاشتیم 5 میلیون شد ! یکسری لوازم مورد نیازو خریدم و دوباره افتادیم تو کار ! با سابقه ای که داشتیم جایی بهمون کار نمی دادن کی به یه دختر 19 ساله بی کس و کار , کار میده ؟
کمی که پول جمع کردیم تصمیم گرفتیم کارمونو عوض کنیم و بریم تو یه خط دیگه ! شنیده بودیم مریضی زیاد شده و دیگه ارزش نداشت این کارا ! رفتیم آزمایش دادیم و خوشبختانه بیماری نداشتیم ! با یه سری مرد خلاف کار آشنا شدیم که تو کار ماشین بودن . یکیشون با شیلا ازدواج کرد و اون از من جدا شد ! کم کم راه ماشین زدنو یاد گرفتم و می گشتم توی کوچه پس کوچه ها و ماشین هایی که دزد گیر نداشتنو نشون می کردم بعد هم سر فرصت با شاه کلید درو باز می کردم و ماشینو بلند می کردم و میرفتم ....
همه چی خوب پیش می رفت تا اینکه یه روز که از نزدیک یه مدرسه رد می شدم دیدم زنی از ماشین پیاده شد و رفت دنبال دخترش ! منهم سریع پریدم پشت ماسین و تا خواستم راه بیفتم مردی با ماشین جلوم ایستاد و بعد هم اون زن اومد و سر و صدا کرد و مردم ریختن سرم و گرفتنم ! اون مرد که بعدا فهمیدم شوهر اون زن بوده سوار ماشینم کرد و با همسرش سوار شدیم و بردن منو تحویل کلانتری بدن ! وسط راه از ترس زندان رفتن اونقدر براشون گریه زاری کردم که دلشون برام سوخت و منو بردن خونشون موقت تا تصمیم بگیرن ! از اون خونه های قصر مانند ! خاطرات قدیم پیش چشمم ظاهر شد و گریه کردم اونهم یک گریه حسابی ... زن و شوهر که تا حالا چنین گریه ای ندیده بودن دلشون برام سوخت و نشستن پای درد و دلم و منم سیر تا پیاز زندگیمو براشون گفتم ! نمی دونم خواست خدا بود یا چی که اون زن بهم گفت دوست داری توبه کنی ؟
گفتم اره اما چطوری شکمم رو سیر کنم ؟
گفت تو توبه کن بقیش رو بسپار به ما ! اون روز از صمیم قلب از خدا طلب بخشش کردم و خواست منو ببخشه ! و بعد اون زن و شوهر برام 3 ماه مهلت تعیین کردن که مدت سه ماه پیش اونها بمونم و اگه دیدن واقعا من تغییر کردم برام تصمیم بگیرن و در اون مدت واقعا تغییر کردم ! و عجب سرنوشتی برام رقم خورد ......
سه ماه بعد از خانوادم تحقیق کردن .... مادر و پدرم فوت کرده بودن .... اونها هم منو به فرزندی پذیرفتن و برام شناسنامه به نام خودشون گرفتن . بعد از اون تشویقم کردن به ادامه تحصیل ! برام معلم خصوصی رفتن و با سعی زیاد تونستم طی یکسال 2 کلاس رو جهشی بخونم و دیپلمم رو بگیرم ! بعد از اونم با تشویق ها و کمک از معلم های خصوصی و کلاس های تقویتی کنکور دادم و تو رشته کامپیوتر قبول شدم ... و بالاخره تو سن 25 سالگی لیسانسم رو گرفتم .... سال بعد با پسر یکی از دوستان خانوادگی پدر خوانده ام ازدواج کردم ... اما تقدیرم این بود که باز هم ناکام بمونم ... بعد از تولد پسرم فهمیدیم شوهرم مبتلا به سرطان ریه شده ... خیلی دوا و درومون کردیم اما نتیجه نداد و در نهایت فوت کرد ...
برام موند خاطرات کوتاه اما خوش و یه یادگار از شوهرم : پسرم !!
هیچ زمان فکر نمی کردم از ذلت برسم به قله موفقیت اما چون خودم خواستم خدا هم کمکم کرد و تونستم از منجلاب فساد و تباهی نجات پیدا کنم ! گذشته شومی داشتم که فقط پدر خوانده و مادر خوانده ام از اون با خبر هستن و سعی دارم تا آخر عمر پاک و سالم زندگی کنم ... حالا من با مردم عادی هیچ تفاوتی ندارم و پدر و مادری دارم که از پدر و مادر اصلی خودم مهربان ترند و خواهری که مثل خواهر خودم دوستش دارم تا ابد ......

نفسم گرفت از این شهر
دره این حصار بشکن
تو که ترجمان صبحی
به ترنم و ترانه
نه به زخم دیده بگشای
صف انتظار بشکن
ز برون کسی نیاید
جوی بار تو اینجاست
تو ز خویشتن برون آی
ز ره خطا بشکن
سر آن ندارد امشب
که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
که سرودنست بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~




........................................................................................

© تمام حقوق و مزايای این سایت متعلق به شخص شيوا میباشد

Design By Shiva © 2001